آگهی ترحیم…! ۰۹ فروردین ۱۳۹۵

آگهی ترحیم…!

نوشته چهل و چهارم:از زمان آغاز تعطیلات رسمی نوروز 95 تا کنون سعادت یافتم دوبار به داریون سفر کنم. بار اول که فرصت چندانی نشد در شهر گشتی بزنم اما بار دوم که حدودا دو روز در ولایت عزیزم-داریون- ماندگار شدم فرصتی دست داد تا چند بار با همراهی پدر و البته یک دوست صمیمی […]

نوشته هاي شبانه يك داريوني
نوشته هاي شبانه يك داريوني/آگهي مزايده مجاني! ۳۰ دی ۱۳۹۰

نوشته هاي شبانه يك داريوني/آگهي مزايده مجاني!

نوشته دوازدهم:رضا رستمي را از بچگي مي شناسم. همين كه تقريبا همسايه بوديم وگهگاهي هم در زمين فوتبال داريون با هم فوتبال بازي مي كرديم. مرد خوب و زحمت كشي است. او كه قبلا دهيار تربر بود-نمي دانم الان هم باشد يا نه-مدتي است به عنوان مسوول فرهنگسراي شهرداري مشغول به كار است. ديده ام […]

نوشته هاي شبانه يك داريوني/كاش من هم رييس بانك بودم! ۲۷ دی ۱۳۹۰

نوشته هاي شبانه يك داريوني/كاش من هم رييس بانك بودم!

نوشته يازدهم:اين نوشته مربوط مي شود به خاطره اي كه چند سال پيش برايم اتفاق افتاد. دو سالي مي شود كه به دليل شرايط كاري از داريون به شيراز نقل مكان كرده ام. اين خاطره اي كه مي خواهم براي شما تعريف كنم شايد مربوط به چهار يا پنج سال پيش باشد. كار روزنامه نگاري […]

نوشته های شبانه یک داریونی/خوردن گوشت برادر مرده! ۲۵ دی ۱۳۹۰

نوشته های شبانه یک داریونی/خوردن گوشت برادر مرده!

نوشته دهم:رفته بودیم برای مراسم ختم یکی از اقوام. مراسم ختم در حسینیه ولی عصر(عج) داریون برگزار می شد. وقتی ختم تمام شد پس از مراسم-به دلیل نسبت خویشاوندی نزدیک با آن مرحوم- مدتی در بیرون حسینیه ماندم تا جزو آخرین نفراتی باشم که آن جا را ترک می کنم. همین ماندن و ایستادن اما […]

نوشته های شبانه یک داریوني  /ماجرای کاغذهای عیسی درویشی! ۱۴ دی ۱۳۹۰

نوشته های شبانه یک داریوني /ماجرای کاغذهای عیسی درویشی!

نوشته نهم:دوره تحصیلی راهنمایی ام را در مدرسه هاتف اصفهانی داریون که حالا نامش تغییر کرده و شده شهید خوش نژاد گذراندم. دوسال ازآن سه سال مدیرمان همین عیسی درویشی بود که حالا قسمت طنزسایت داریون نما را می نویسد. یادم می آید درویشی آن سالها از خوانندگان همیشگی مجله طنز”گل آقا” بود و هر […]

ماجرای واقعی/آنچه در مسیر شیراز-داریون برما گذشت/دست نوشته های شبانه یک داریونی ۱۰ دی ۱۳۹۰

ماجرای واقعی/آنچه در مسیر شیراز-داریون برما گذشت/دست نوشته های شبانه یک داریونی

نوشته هشتم: یکی از روزهای پنج شنبه- که عیال هم به علت ماموریت کاری و سفر به خارج از استان همراهم نبود-،قصد کردم به قصد دیدن شهرو دیار و خانواده به تنهایی عازم داریون شوم. در نتیجه حدود ساعت 9و30دقیقه صبح خودم را به آرامگاه سعدی و ایستگاه سواری های داریون رساندم.اما طوری به داریون […]

فرق نانوایی های قزاقستان و نانوایی های داريون!/نوشته هاي شبانه يك داريوني ۰۸ دی ۱۳۹۰

فرق نانوایی های قزاقستان و نانوایی های داريون!/نوشته هاي شبانه يك داريوني

نوشته هفتم:سال گذشته که یک ماموریت کوتاه خارجی، برای سفر به کشور قزاقستان پیش آمد با نکته جالبی مواجه شدم. درآن سفر وقتی به یکی از نانوایی های آلماتی – پایتخت قزاقستان- مراجعه کردم فروشنده نان، دستکش به دست داشت و هیچ گونه تماسی بین نان ها و دست او انجام نمی گرفت. گویا براساس […]

۰۲ دی ۱۳۹۰

ماجراي كليد طلايي جوان داريوني!/نوشته هاي شبانه يك داريوني

نوشته شماره شش:بعضي وقت ها،بعضي جاها،بعضي آدمها كارهايي مي كنند كه به عقل هيچ بني بشري نمي رسد.  نمونه اش همين داستاني است كه چند سال پيش در همين داريون خودمان اتفاق افتاد. ماجرايي كه هم خنده دار است و البته ، هم تاسف بار. ماجرا از اين قرار بود كه حدود 10-12 سال پيش […]

۲۹ آذر ۱۳۹۰

کانون فرهنگی مسجد امام محمد تقی(ع) داریون چگونه از هم گسست؟/نوشته هاي شبانه يك داريوني

نوشته شماره پنج: یادش بخیر .راهنمایی و ابتدای مقطع تحصیلی دبیرستان بودیم. آن زمان اوج فعالیت های کانون فرهنگی مسجد امام محمتقی (ع)و همچنین پایگاه مقاومت جوادالائمه(ع) بود. عبدالرضا شکری مسوولیت هر دو نهاد کانون و پایگاه مقاومت را بر عهده داشت و انصافا زحمت های زیادی هم می کشید هر چند بعضی مواقع شاید […]

۲۲ آذر ۱۳۹۰

ماجرای نام گذاری مدرسه راهنمایی هاتف داریون و شهید نادر خوش نژاد/نوشته هاي شبانه يك داريوني

نوشته شماره چهار:هرچند بنا به جبر روزگار و شرایط کاری مدتی است در شیراز سکونت گزیده ام اما مانند هر داریونی دیگری نمی توانم از داریون دل بکنم به همین سبب سعی می کنم هر پنج شنبه سری به شهرو خانواده ام بزنم. خانواده ای که بی آنان نمی توانم زندگی کنم. داریونی ها دیگر […]

۱۹ آذر ۱۳۹۰

نوشته هاي شبانه يك داريوني/به یاد مرحوم غلامرضا درویشی/پسری که از پدر نشان دارد+عكس

نوشته شماره سه:یادش بخیر زمانهای نه خیلی دور داریون یک روحانی داشت از خانواده “درویشی”ها، به نام غلامرضا. روحانی مهربانی که معلم هم بود و در مدارس داریون درس ” تعليمات دینی” می داد. سالهای اخیر هر وقت به مسجد امام محمد تقی(ع) داریون می روم نام و چهره ای آشنا را می بینم. او […]

۱۹ آذر ۱۳۹۰

نوشته های شبانه یک داریونی/شاید دکتر افتخاری سرهنگ می شد!+عكس

بی تعارف خوشحالم که بخش جدید”نوشته های شبانه یک داریونی” مورد توجه بینندگان داریون نما قرار گرفته و بازتاب های مختلفی داشته است. همین توجه و همین بازتابها باعث شد تا تشویق بشوم این نوشته ها را ادامه بدهم . نوشته شماره دو: مقطع چهارم دبیرستان را تمام کرده بودیم. انصافا دوره ما دوره بدی […]

۱۷ آذر ۱۳۹۰

بخش جدید داریون نما/نوشته های شبانه یک داریونی/نزدیک بود زیرآب “فلانی” رو بزنند!

  بدون مقدمه عرض کنم که اگر خودم تنبلی نکنم و البته وقت هم این اجازه را به من بدهد می خواهم از این به بعد هر روز یا هر دو روز یا هر سه روز یا هر چهار روز یا هر پنج روز یا…هر روز که بشود نوشته های خودم درباره داریون را بنویسم. […]