دفترچه خاطراتهمه

هفت اپیزود | اگر روزی به این جا بیایی، نه من باشم و نه …

جلیل زارع|


اپیزود اول:

وارد قهوه خانه می شویم. می رویم توی حیاط. زیر سایه ی درختان سر به فلک کشیده اش. درست کنار جویبار، روی تختی چوبی می نشینیم و چند تا دیزی سفارش می دهیم.

مرد خوش رویی است. مشهدی داراب را می گویم. خودش می آید و به ما خوشامد می گوید.

موقع صرف ناهار، V چشم در چشمم می دوزد و می گوید : « اگر روزی بیایی این جا؛ نه من باشم و نه این قهوه خانه، نه این دار و درخت ها و نه این جویبار؛ چه می کنی ؟ »

نگاهم را از او می گیرم و به سمت تنگه در می اندازم …

اپیزود دوم :
داریم توی جاده ی خاکی، راه می رویم. جاده ی خاکیِ بین دو کوه داریون. سمت چپمان رودخانه ی له فراخ است که زمستان ها از آب پر می شود. آن طرف رودخانه، کنار دامنه ی کوه، تنگِ هم، باغ های انگور خودنمایی می کنند. سمت راستمان، جویبار است. همان جویباری که از قهوه خانه هم می گذرد و باغ های انگورِ چسبیده به ده را سیراب می کند و می رود توی خیابان درختی. از آن جا هم رد می شود و آن طرف داریون می رسد به زمین های پاریو تا سر سبزی را به آن جا هم هدیه کند. این سمت جاده هم باغ است. باغ های انگور. و جویبار، درست از میان باغ ها رد می شود.

W چشم در چشمم می دوزد و می گوید : « اگر روری به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه این چشم انداز زیبا؛ خبری هم از باغ های انگور نباشد؛ چه می کنی ؟ »

و من، نگاهم را از او می گیرم و به آبشار می اندازم.

ghanat

اپیزود سوم :
حالا کنار آبشار نشسته ایم. کنار آبشار دامنه ی کوه داریون.

X چشم در چشمانم می دوزد و می گوید : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه این آبشار؛ نه این سنجاقک که کیف می کند از نشستن روی آب جویبار؛ نه این پروانه که از این طرف می پرد آن طرف و نه این پونه ها که رایحه اشان مستمان می کند؛ چه می کنی ؟ »

و من نگاهم را از او می گیرم و به تنگه در می اندازم …

اپیزود چهارم :
رسیده ایم تنگه در. جایی که آب از دل قنات ها بیرون می زند و در جویبار، جاری می شود. در این جا جویبار، وسیع تر و عمیق تر است. کفش هایمان را می کنیم. جوراب ها را در می آوریم؛ پاچه های گشاد شلوارمان را چند تا می زنیم تا به زور، بالای زانوهایمان چنبره شود و می رویم توی آب.

Y می گوید : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه این جویبارِ زلال و خنک و گوارا؛ چه می کنی ؟ »

و من نگاهم را از او می گیرم و به دشت سرسبز خالد آباد می اندازم …

اپیزود پنجم :
پله ها را پایین می رویم و خود را درون قنات می کشانیم. هر چند در دل زمین حفر شده است، ولی به غاری بزرگ می ماند که از وسط آن، آب خنک و گوارای زیادی جاری است. عمق آب، آن قدر هست که اگر کسی شنا بلد نباشد و داخل آب شود، بی برو و برگرد، غرق می شود. کف قنات، دو طرف دیواره ها، دو راه باریک برای عبور، هموار شده اند.

لباس های رو را می کنیم و با لباس زیر، می پریم وسط قنات. چه لذتی دارد شنا کردن در قنات سنگی ! خنک است؛ آب قنات را می گویم. حرارت نیم روزی را که بر تنمان نشسته است می گیرد. شیطنتمان گل می کند. به سر و کول هم می پریم و آب می پاشیم روی هم.

نگاه Z بر من میخکوب می شود و می گوید : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه قنات سنگی؛ نه این چند کله آب که جان می دهد برای شنا کردن؛ چه می کنی ؟ »

و من دیگر طاقت نگاه و پرسش این یکی را ندارم. از آب بیرون می آیم. لباس هایم را می پوشم و تک و تنها می زنم بیرون …

اپیزود ششم :
نگاهم را به آن طرف می اندازم. برهوت است، برهوت ! می خواهم برگردم به قنات؛ ولی آوار شده است روی هم. صدایش می زنم… نه… نه … صدایشان می زنم؛ Z را، Y را، X را، W را، V را. ولی هیچ کس نیست. همه رفته اند. مثل قنات، پشت قنات، مثل همین قنات سنگی. مثل جویبارِ تنگه در. مثل آبشارِ دلنواز با سنجاقک ها و پروانه هایش و عطرِ دل انگیزِ پونه ها. مثل چشم اندازهای زیبای کنار جاده ی خاکی و باغ های انگور. مثل قهوه خانه و درخت هایش.

صدایی … نه … نه … صداهایی از آسمان به گوش می رسد. نگاهم بالا را نشانه می رود. بالا و بالاتر را. از آن بالا، نگاهم می کنند. ولی من از خجالت سر به زیر می اندازم.

زمین زیر پایم له له می زند و من …

اپیزود هفتم :
راه رفته را تا نیمه بر می گردم. بیش از این پاهایم جلو نمی رود. جای خالی آبشار، به من دهن کجی می کند. خبری از آن نیست. آن سنجاقک هم که به لطف کشش سطحی آب، روی تشک آب می نشست و بالا و پایین می رفت، بی آن که تشک ابری آب، زیر پایش پاره شود، دیگر نیست. پروانه ؟ … نه ! … نه ! … آن هم نیست. عطر و بوی پونه ها هم مثل خودشان نیست و نابود شده اند. جویبار هم جا به جا شده است. آمده است کنار جاده ی هنوز خاکی.

همین چند وقت پیش، هنوز آب درون جوی، با آن که از تب و تاب افتاده بود، به زحمت کف جوی سیمانی را تر می کرد و لنگ لنگان خود را به سمت داریون می کشاند؛ دهی که حالا دیگر شهر شده است و برای خودش اسم و رسمی دارد و برو و بیایی. ولی حالا دیگر آن هم نیست.

نگاه خسته و بی رمق را به سمت کوه می اندازم. هنوز در کشاکش دامنه ی آن، غار سنگ سوراخی، خودنمایی می کند. پا برهنه، سربالایی را بالا می روم. تنها و غریب، می رسم به غار. او هم خسته است. خسته و فرسوده … و تنها و غریب … مثل من …

اشک در چشمانم حلقه می زند. صدایی … نه ! … نه ! … صداهایی در گوشم می پیچد : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه … »

نوشته های مشابه

8 دیدگاه

  1. سلام استاد افسوس…..
    اشک امانم رابریده خیلی دلم گرفته خیلی دلتنگم برای دیدن و لمس کردن یک ساعت زیبایی بدور از مشغله های کاری و دود و دم و هیاهوی مردم برای هیچ.
    دلم یک سایه می خواهد پر از عشق و پر از امید
    و یک کاشانه می خواهد نه باشک و نه با تردید
    سر هر کوی و هر برزن سراغی از تو می گیرد
    ومی داند شبی آخر در آغوش تو می میرد…..

  2. …بعد از زیارت قبور مطهر شهدا، از تپه نورالشهدا سرازیر شدم و رفتم سنگ سوراخی. دلم برای سنگ سوراخی هم حسابی تنگ شده بود. یه جورایی دلتنگیهام رو باهاش تقسیم میکنم و آروم میشم.

    بعد هم از کوه اومدم پایین و جای خالی آبشار رو برانداز کردم و دلم گرفت. توی جویبار، آب کمی جاری بود که خوشحالم کرد. رد آب رو گرفتم و رفتم به طرف تنگه در. ولی از دیدن صحنه ی داخل جویبار بیش تر دلگیر شدم. در جاهای مختلف جوی سنگ های بزرگی که یک نفر به تنهایی نمی تونست حملشون کنه انداخته بودن تو جویبار که راه بسته شه و آب بیشتر جمع بشه تا بتونن پمپاژش کنن تو تانکر و ببرن.

    تو رو خدا ببینید به چه قیمتی و با چه روشی از این یه کم آب استفاده می کنن ! استفاده از آب حق صاحبانش هست. ولی نه به قیمت زشت و بدریخت کردن جویباری که میتونه مظهر زیبایی و ای ی ی ی ی ی ی ی برای امثال من هم یادآور خاطرات گذشته باشه. تا تنگه در رفتم و برگشتم.

    فردای اون روز با رضا برزگر و محمدرضا قربانی و رضا محمودی به درخواست من با ماشین برزگر رفتیم و قنات سنگی رو که اسم دیگه اش قنات چوق بند ( چوب بند ) هست پیدا کردیم و یادی از گذشته ها کردیم و من با آب و تاب از گذشته ی قنات گفتم. قنات تبدیل شده بود به دخمه ای شاید برای ……

    بگذریم با خودمون بساط ناهار و آجیل و چای و … هم آورده بود یم که جای شما سبز و خالی، صرف شد و بعد هم برگشتیم.

  3. دل عاشق به پیغامی بسازد
    خمار آلوده با جامی بسازد

    مرا کیفیت چشم تو کافیست
    ریاضت کش ببادامی بساز

  4. سلام. يادش بخير سن من به آن روزهايي كه استاد عزيز آقاي زارع مي فرمايند قد نمي كشد ولي خيابان درختي و چهار كوچه مسجد كه از همه طرف آب سرازير بود را يادم مانده . چه صفايي داشت درختان بلند قامت كه با آب تنگ در سير آب مي شدند و مردم از سرسبزي آنها لذت مي بردند ولي ديگر نه ابي مانده و نه خيابان درختي . به اميد روزي كه با بارش فراوان دوباره آب در جوبهاي داريون سرازير شود.

  5. سلام
    چند سال دیگه می گیم یادش بخیر سال 93 چند تا قطره آب زمستونا تو جوب بود و حالا دیگه اونم نیس
    به جای یاد گذشته کردن و افسوس خوردن باید یه فکری کرد جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته من نمی دونم چرا هیچ کس تو داریون برای کم آبی فکری نمی کنه این زبون گوشتی رو چرخوندن که دیگه زحمتی نداره یه جلسه ای چیزی بزارن یه فکری برا همین ذره آبی که مونده و داره بی رویه تو بخشای مختلف هدر می ره کنن هر چی دیرتر دست به کار بشن زحمت جبران هم بیششتر می شه این بی خیالی مسئولین هم واقعا آدم رو عصبی می کنه ها.
    این کشاورزای منطقه کی می خوان مصرف صحیح آب رو یاد بگیرن هنوزم مثه صد سال پیش دارن کشاورزی می کنن … این همه کارواش تو داریون به این کوچیکی واقعا لازمه … مردم شیراز فقط ضررشون باید به منطقه ما برسه که برای تفریحشون هم باید بیان تو منطقه ما باغشهر بسازنو با آبی که سهم ماست خوش بگذرونن و بعد صنایعشونو ببرن جاهای دیگه
    آدم حرضش در میاد به خدا

  6. واقعا جای تاسف دارد. همه جا فکر آبادی و عمران شهرشان هستند و ما همین یکی دو تا چشم انداز طبیعی هم که داریم با دست خودمان ویران میکنیم. واقعا که !!!

  7. خاطره جالبی بود . با آنکه داریونی نیستم و آنجا را هرگز ندیده ام جاهایی را که توصیف کرده اید توانستم کاملا در ذهن خودم تجسم کنم. دلم میخواهد بیشتر در مورد شهرتان بدانم. اگر میشود راهنماییم کنید چه مطالبی را بخوانم که هر چه زودتر با شهرتان و مردمش آشنا شوم؟

  8. سلام سمیه خانم …

    به سایت خودتان خوش آمدید.

    اگر به تاریخچه و قدمت داریون و آداب و رسوم مردم داریون علاقمندید می توانید کتاب “فرهنگ مردم داریون” نگارش جلال بذرافکن را تهیه و مطالعه کنید و یا به مطالبی از این دست که در جای جای داریون نما نقش بسته است بسنده کنید. مثل مطلبی تحت عنوان ” شواهدی دال بر پیشینه ی تاریخی داریون”.

    … از این قبیل خاطرات را هم می توانید در ستون ” دفترچه خاطرات” دنبال کنید. مثل مطلبی تحت عنوان ” هیچ کس از این جا دست خالی بر نمی گشت” . دو بیت از شعری که در این مطلب جا خوش کرده است را به شما و همه ی علاقمندان به زادگاهم تقدیم می کنم :

    « غزال تیز پای خاطراتت، به “دشت داریونم ” می کشاند
    به دوش ابردر بیراهه ی باد، به بخت بی نشانم می نشاند

    …………………………………………………………..

    نگاهم برد سوی ” خالد آباد “، تو می خواندی سرود “باز باران”
    میان سبزه زاران می دویدی، خرامان و خرامان و خرامان »

    ……………………………………………………………..

    باقی بقایتان …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن