دفترچه خاطراتهمه

کو سرده… اگه بیایی جلو، سنگ میشی

جلیل زارع|

اغلب بین برادرانی که فاصله ی سنی کمی با هم دارند،در عالم بچگی بگو مگوهایی هم پیش می آید.یکی از روزهای ایام نوروز بود. من و برادرم، حسابی عیدی جمع کرده بودیم.خاگ های رنگی(تخم مرغ های رنگی) را که عیدی گرفته بودم، در تاقچه ی اتاق گذاشته بودم. برادرم،آن ها را برداشته،پنهان کرده و حاضر نبود به من برگرداند. به سویش رفتم.دوید و از خانه بیرون رفت. دوید… او می دوید و من هم تعقیبش می کردم.

هر دو پا برهنه بودیم.از جاخرمنی گذشتیم… سر چاه افراسیاب( مزرعه ی افراسیاب) که رسیدیم، زیر درخت تنومند و پر سایه ای کنار جوی آب نشست. نفس نفس می زد و می گفت: کو سرده و اگه جلو بیایی، سنگ میشی(کو سرده: یعنی همان stop امروزی ها… چیزی تو مایه ی وقت استراحت بین رقابت های ورزشی). من هم دیدم خیلی نامردی است اگر وقتی کو او سرده، کو من گرم باشه.همان جا که بودم، نشستم. حالا، او توی سایه زیر درخت، استراحت می کرد و من زیر آفتاب.

وقتی خستگی کاملا از بدنش بیرون رفت و آب هم نوشید،بلند شده،گفت: حالا کو گرمه و شروع کرد به دویدن و من هم دوباره، تعقیبش کردم. به سمت ”دوده”(دودج) می رفتیم. مسیرمان جاده ی خاکی بود که دو طرف آن، مزارع سر سبزی خود نمایی می کردند و کنار جاده را خصیلی( ذرت علوفه ای،ذرت سبزی که پیش از رسیدن درو کنند) کاشته بودند که مانع رسیدن خاک و گرد و غبار به مزارع می شد و حد و مرز عرض جاده را هم تعیین می کرد. تا نزدیکی های دوده، تعقیبش کردم. در راه بارها کو سرد و گرم شد. هر بار جایی را برای استراحت انتخاب می کرد که سایه و جوی آب باشد.آب می نوشید وخستگی راه را از بدن بیرون می کرد. عاقبت، وقتی هر دو حسابی از این تعقیب و گریز پر از کو های سرد و گرم، خسته و کوفته شده و از نفس افتادیم. در یکی از ”کو های سرد”… گفت: تو بزرگ تر از من هستی، اگه به من عیدی بدهی و نصف خاگ های رنگی هم مال من باشد، کو برای همیشه سرده. احساس کردم راست می گوید. او کوچک تر است و حق دارد از من عیدی طلب کند. تازه، به فرض هم که او را می گرفتم، چه طور، دلم می آمد در ایام نوروز، او را کتک بزنم!؟ ناچاربه سویش رفته، او را در آغوش گرفته، بوسیدم و دست در جیب تومونم(تومون: تنبان،زیر شلواری) کرده و یک سکه ی یک قرانی(یک ریالی) را از ته جیب آن بیرون آورده و به او دادم. کو کاملا سرد شد. به رویم لبخند زد و مرا بوسید. دست در دست هم به خانه برگشتیم. او خاگ های رنگیم را پس داد و من هم آن ها را با او به تساوی تقسیم کردم. تعدادشان فرد بود.

یکی اضافه آمد. گفتم:کاکا این یکی هم برای تو… گفت: نه من مال حرام نمی خواهم، می پزیم نصف،نصف با هم می خوریم… حالا او، هم کتک نخورده بود، هم عیدی گرفته بود و هم نصف خاگ های رنگی من، مال او بود…. و من هم، بالاخره نفهمیدم، این تعقیب بود یا تسلیم… شما چی فکر می کنید؟… ولی راضی بودم،چون شادی را در چهره ی برادرم می دیدم و او هم مدام، مرا بوسه باران می کرد… جایتان خالی، چه لذتی داشت…

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

    1. ارش جان سلام،ممنون از دیدگاهتان…. خیلی دلم می خواهد بدانم، اگر برادرم جای من بود و از من هم بزرگ تر بود با من چکار می کرد.بیایید در عالم خیال، یک لحظه جایمان را با هم عوض کنیم… اگر شما جای من بودید،چکار می کردید؟ آیا مثل من آنقدر ظالم بودید که برادر طفل معصومتان را با وجود بارها خستگی و تشنگی تا وقتی خودش پیشنهاد صلح و صفا ندهد، این همه راه را به قصد تنبیه تعقیب کنید؟ آن هم به خاطر چند تا تخم مرغ رنگی که فردای همان روز،به پیشنهاد همان برادر، همه را به مادر می دهید تا با آن ها برای همه ی اعضای خانواده غذایی خوشمزه درست کند؟

      1. سلام آقای زارع با تبریک سال نو وآرزوی سلامتی .با توجه به خاطراتی که قبلا هم نوشته بودید (آبنباتها)خواستم اسم این داداش زرنگ رو بدونم.

  1. آرش عزیز با سلام و عرض تبریک سال نو و ضمن تشکر از بذل محبتتان… به جای کنجکاوی برای شناخت ظاهری برادر عزیزم,برای سلامتی ایشان دعا کنید.زیرا مدتی است در بیمارستان بستری است.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن