دفترچه خاطرات

دعوت از کاربران داریون نما | دست به قلم شوید و از خاطرات کودکیتان بگویید !

جلیل زارع|

سلام بر کاربران عزیز داریون نما….

امروز، ۱۶ مهر ماه ، روز جهانی کودک بود. ” ایلماه” خاطره ی کودکی خود را با ” کافه شهر ما….” قلم زد. من هم، چند روز پیش، خاطره ای از کودکی خود را با عنوان ” روزی که گوشت مورچه خوردیم ! “، برای داریون نما ارسال کردم که در نوبت انتشار است.

حالا دیگر نوبت شماست ! از شما عزیزان کاربر، دعوت می کنیم از امروز، به مدت یک هفته، از خاطرات کودکی خود بگویید ! این پست، به همین منظور ایجاد شده است. پس دست به قلم شو عزیز دل برادر ! بله با شما هستم ! با شما ! با خود خود شما !

نوشته های مشابه

46 دیدگاه

  1. سلام
    از دوران دبستان برایتان بگویم. مدرسه شهدای داریون

    یادش بخیر چقدر کف دستی میخوردیم با چوب و شیلنگ که چرا دیر اومدی یا چرا مشقاتو ننوشتی.
    رو سرمون با قیچی چهار راه بازمیکردند.
    پشت دستامونو نگاه میکردند و اگه ناخون دستمون بلند بود یا دستمون کثیف بود با چوب میزدند.
    قلک میدادند برای کمک به جبهه.
    دو تومن میدادیم بابای مدرسه تو کاسه پلاستکی بهمون لوبیا گرم میداد.
    مهر صد یا هزار آفرین تو دفتر مشقمون میزدند.
    اگه شیفت بعدالظهر بودیم صبر میکردیم شیفت صبح تعطیل بشند.
    روز معلم دو تا خودرکار بیک یکی قرمز و یکی آبی به معلم کادو دادم.
    ایام دهه فجر همه رو به صف میکردند و تو یه خط می بردن مدرسه هاتف برای جشن.
    کارنامه رو بهمون نمیدادند و میگفتن حتماً باید پدر و مادرتون بیان.
    مدرسه بهمون جایزه یه پیرهن یا یه شلواز می داد و بعداً مشخص میشد که مادرمون برامون خریده و نه مدرسه.
    یه دونه سرسره بود که زنگ تفریح یا و رزش میرفتم سرسره میخوردیم .یه بار هم نمیدونم کی قیر ریخته بود روش.
    خلاصه عزیزان زیاد سرتون درد نیارم.انشااله موفق باشید.

  2. سلام
    من وقتی خیلی بچه بودم ، وقتی تلویزیون در تبلیغات میگفت سروش منتشر میکند.. ، ناراحت میشدم و میگفتم ، مامان
    چرا نمیگه …..منتشر کرد ؟
    فکر میکردم وقتی تلویزیون روشن میکنم باید برنامه مورد نظر من داشته باشه واگر برنامه مورد نظر من نداشت ، خواهرم رو مقصر میدونستم و …..

  3. کلاس سوم ابتدایی بودم.شیفت عصر.داشتیم تو حیاط مدرسه نماز می خوندیم.صدای خانم ناظم رو شنیدم که می گفت خانم کفشت رو در بیار!!! نفهمیدم با کی بود؟ شاید یکی داره با کفش میاد رو موکت ها!دوباره رفتم تو نماز.پچ پچ چند نفر رو شنیدم که میگفتن وای با کفش داره نماز می خونه!یکی دیگه میگفت بدبخت نمازت قبول نیست! تازه متوجه شدم یکی با کفش داره نماز میخونه!واقعا که چه آدمیه!هر چی هم بهش می گفتن عین خیالش نبود!به فکر بقیه هم نیست که حواسشون پرت میشه.این خانم ناظم هم عجب شاهکاریه ها!خوب برو از صف بکشش بیرون.دیگه اصلا حواسم به نماز نبود.همش از دست این دختر بیفکر وپررو حرص میخوردم.مکبر گفت: الله اکبر .رکوع!!!چشمتون روز بد نبینه .رفتم رکوع وکفشامو دیدم.یخ زدم.سرخ شدم. آبی شدم.زرد شدم.جالب اینکه نشستم کفشامو درآوردمو دوباره نماز رو از وسط هاش ادامه دادم تا چشمم به چشم کسی نخوره!!!اینم خاطره یک روز مدرسه که دیر رسیده بودم به نماز و….

      1. سلام کاربر.ممنون. تنها جایی که میشه گفت پیاز داغش….فقط کلمه (عجب شاهکاریه)بود که اون وقتا من بلد نبودم واحتمالا به جاش گفتم: عجب گیجه!یا چنین چیزی.

  4. با سلام….
    کاربر عزیز ! داری کشف میشی ! مستعد، پر انرژی، پر کار و تسلیم ناپذیر…. ولی ( این حرف را زیاد هم جدی نگیر!) با هر که میخوای در بیفت ولی مواظب باش با آقای داریون نما در نیفتی که از اول بازنده ای ! گفتم که شوخی است ! میدانم آقای داریون نما به دل نمی گیرد ! تو هم به دل نگیر عزیز !

    1. سلام جناب آقای زارع نظر لطف شماست من حالا حالاها در محضر اساتیدی چون شما و آقای داریون نما و همه سروران باید کسب فیض کنم و از وجودتان استفاده بهره ببرم.

  5. کاربران عزیز ! منتظرما ! سکوت چرا !؟ این همه از کودکیتون داد سخن سر می دادید، همین بود. از کاربر عزیز یاد بگیرید، یکجا همه ی خاطرات کودکیش را با زیرکی و ظرافت فراوان تعریف کرد. دستش درد نکنه . حالا دیگه نوبت شماست! ( یه نفر از کاربرا واژه ی ” نوبت شماست” رو خوب درک میکنه) . حرف تو حرف اومد نفهمیدم میخواستم چی بگم….. میخواستم…. میخواستم….. نه چیز دیگه ای نمی خواستم بگم. همین. تموم شد.

  6. درود
    دوران کودکی…….
    یه تلویزیون سیاه سفید داشتیم که رنگ خودش قرمز بود
    گوشه اتاق روی زمین
    ساعت 4/5 عصر که می شد با انیمیشن بق بقو برنامه کودک شروع می شد
    ما بچه ها دراز می کشدیم پای تلویزیون دستامون رو می ذاشتیم زیر چونه و گرم تماشای کارتون می شدیم اصلا متوجه نبودیم که چه مدت دستامون زیرچونه بوده
    برنامه کودک که تموم می شد
    بچه های کوچه رو برای بازی های کودکی بسیج می کردیم از دختر و پسر
    شش خونه بازی
    هشت خونه بازی
    دوست دشمن
    و….

  7. سلام
    بازم یه خاطره دیگه

    بابام دوست نداشت بچه هاش هیچ کمبودی داشته باشن براش فرق نمی کرد دختر یا پسر
    یادم میاد 4-3 ساله بودم ، داداشم یه دوچرخه کوچیک زرد رنگ داشت ( آخه داداشم 2سال از من بزرگتره)
    بابا بهم می گفت …تو هم باید دوچرخه سواری یاد بگیری منم چون خیلی بابا رو دوست داشتم خیلی تلاش می کردم.
    بابا منو سوار دوچرخه می کرد پشت دو چرخه رو می گرفت تا من رکاب بزنم با وجود اینکه خودش دوچرخه سواری نکرده بود ولی تمام فوت و فنش رو بلد بود میگفت الان باید اینطوری رکاب بزنی بعد اینطوری فرمون رو بپیچی و …
    بیشتر وقتا دو چرخه داداش رو من سوار بودم
    تا یه مدت که بزرگتر شدم پسر داییم کامل بهم یاد داد البته ناگفته نماند که یه کتک هم از دست پسر دایی خوردم آخه اون همسن خودم بود وقتی دور زدن رو بهم یاد داد نتونستم دور بزنم یه زمین جانانه خوردم قبل از گریه ، پسر داییم دوید جلو و یه پس کله هم اون بهم زد
    منم به حالت قهر دوچرخه رو سوار شدم دور زدم و رفتم
    پسر داییم داد زد فقط کتک می خواستی دیدی تونستی!
    از خوشحالی اینکه یاد گرفتم قهرمم فراموشم شد.
    راستش بابا برای ماشین هم همینطور در مورد من ، (چون من خودم هم بیشتر از دیگران علاقه مند بودم)خیلی اصرار داشت رانندگی یاد بگیرم
    و بالاخره اونم یاد گرفتم و چند بار بابا رو با ماشین اینور و اونور بردم.

    1. سلام .ممنون از خاطرات شیرینی که تعریف می کنید. نمی دونم چرا من این همه از یادآوری خاطرات به وجد میام!؟ آیا همه این طوری هستن یا من زیادی خاطره دوست هستم!؟ بازم ممنونم کاربر، سروش،ایلماه، راز…و که در این پست قلم زدید. واما کاربر عزیز، فکر می کنم شما اگه بخواید میتونید و دارید خاطرات زیادی که بازم تعریف کنید. بسم الله!

  8. پا به پای کودکی هایم بیا
    کفش هایت را به پا کن تا به تا

    قاه قاه خنده ات را ساز کن
    باز هم با خنده ات اعجاز کن

    پا بکوب و لج کن و راضی نشو
    با کسی جز عشق همبازی نشو

    بچه های کوچه را هم کن خبر
    عاقلی را یک شب از یادت ببر

    خاله بازی کن به رسم کودکی
    با همان چادر نماز پولکی

    طعم چای و قوری گلدارمان
    لحظه های ناب بی تکرارمان

    مادری از جنس باران داشتیم
    در کنارش خواب آسان داشتیم

    یا پدر اسطوره دنیای ما

    قهرمان باور زیبای ما

    قصه های هر شب مادربزرگ
    ماجرای بزبز قندی و گرگ

    غصه هرگز فرصت جولان نداشت
    خنده های کودکی پایان نداشت

    هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود

    ثروت هر بچه قدری تیله بود

    ای شریک نان و گردو و پنیر !
    همکلاسی ! باز دستم را بگیر

    مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
    آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

    حال ما را از کسی پرسیده ای؟
    مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

    حسرت پرواز داری در قفس؟
    می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

    سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

    رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟

    آسمان باورت مهتابی است ؟

    هرکجایی, شعر باران را بخوان
    ساده باش و باز هم کودک بمان

    باز باران با ترانه ، گریه کن !
    کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

    ای رفیق روز های گرم و سرد
    سادگی هایم به سویم باز گرد!

  9. چقدر زود گذشت و رنگ همه چیز عوض شد،کاش گذشت زمان هیچ چیز رو عوض نمی کرد
    کودکیم رو به معنای دقیق کلمه بچگی کردم،از اونجایی که در ایام بچگی بخش اعظم تابستون من به طی شدن فاصله خونه تا باغ های انگور تنگدر می گذشت،اون روزم طبق معمول با خواهرم که فاصله سنی زیادی با هم نداریم سوار دوچرخه های خود شدیم و به طرف باغ حرکت کردیم،رسیدیم به قسمت های خاکی و پر از سنگ و شن،نمیدونم دقیقا کجا بگم!روبروی اولین کوچه بعد از آموزش و پرورش اون قسمتی که جوی آبش پیچ خورده،البته هنوز هم اون پیچ سرجاشه و هم اون جاده خاکی!یعنی فقط ما عوض شدیم!بگذریم…وقتی رسیدیم اونجا سه پسربچه همسن و سال خودمان لب جوی آب نشسته بودند و تا ما رو دیدند سنگ به دست اومدند وسط جاده و راه رو بستند و به اصطلاح ایست دادن که پیاده شین!به خیال خودشان می خواستند دوچرخه ما رو بگیرند!چه خیال عبثی…..چون موقع ظهر بود پرنده هم اونجا پر نمیزد،خلاصه ما پیاده شدیم و تا می توستیم با هر چی که دستمون می رسید همدیگر رو زدیم عجب دعوایی شده بود!هیچکدوم کوتاه نمی اومدیم، تا اینکه من در یه حرکت انتحاری یکی از اونا که تی شرت نارنجی رنگی رو پوشیده بود و سردسته بود گرفتم و انداختم توی جوی آب یعنی همون قسمت پیچ خورده!یه لحظه همه هنگ کردیم ولی تا اونا متوجه دوستشون شدند من و خواهرم سریع خودمون رو جمع کردیم و عطای باغ رو به لقایش بخشیدیم و عین جت به طرف داریون تغییر مسیر دادیم هر چند با بیرون اومدن اونا از شوک دوباره مورد آماج سنگ قرار گرفتیم!ولی تا مدت ها به تنهایی از اونجا رد نمی شدیم!البته فکر نکنید من شرور بودما فقط از حق خودم دفاع کردم همین.

    1. سلام. به خاطر همین هم ورزشکار و ورزشدوست شدید ! ولی خاطره زیبا و دلنشینی بود. بازم بگید.

      1. ممنون.آره فکر کنم می تونه این علایق ریشه در کودکی داشته باشه!البته فقط ورزش دوست

  10. یکی از مهمترین جایگاه های تفریح مردم داریون در روز سیزده “خیابان درختی”بود. این خیابان بزرگ که تقریبا ضلع جنوبی روستا را در بر می گرفت پر از درختان تنومند سایه دار بود و آب روانی که از قنات های دور دست می آمد و در زیر درختان جاری می شد آن جا را بسیار شاداب و با طراوت می کرد.

  11. جای کافی برای تمام خانواده ها و جود داشت. گلیم ها را پهن می کردند و کنار آب می نشستند. جوان ترها به تاب بستن مشغول می شدند. لحظه ای بعد تاب های بلند میزبان زنان،مردان، دختران و پسران شادابی بود که ایستاده یا نشسته چنان اوج می گرفتند که به شاخه های انبوه درختان نزدیک می شدند و صدای”کیش کو” آنان در رفت و برگشت با همهمه بلند گنجشکان مست آشیان کرده بر درختان،در هم می آمیخت.

  12. کسانی که برای گذراندن این روز به میان گندم زارها رفته بودند چشم اندازی سرسبز را از دشتی پهناور پیش رو داشتند که انتهای آن به کوه های بلند می رسید. در آن جا پس از پهن کردن گستردنی ها، هر کس به کاری مشغول می شد. مردها و پسرها معمولا تاپ می بستند یا”هفت سنگ” یا “لکور”بازی می کردند.

  13. برخی زنان و دختران مشغول چیدن”سوزه” و “سیرموک” می شدند. گروهی همراه پسران و خانواده خود تاب می خوردند. برخی نیز”هدله” می کردند.

    کمی دورتر، دخترهای دم بخت، طبق سنتی اعتقادی سبزه ها را گره می زدند و در حقیقت از طبیعت طلب می کردند که سال دیگر خانه شوهر باشند. هنگام گره زدن سبزه ها چنین می خواندند:

    سیزده به در/چهارده به تو/سال دیگر خونه شیگر/هوو هوو نندی رو سر/سیزده به در.

    به این مفهوم که سال دیگر با صدای گریه بچه به سیزده به در بیاییم.

  14. با سلام
    کاربر گرامی ممنون از اظهار نظرتون
    خاطره جالب خیلی زیاده و حتما شما هم مثل دیگران خاطره جالب دارید
    شما هم از خاطراتتون بنویسید
    ممنون از توجه آقای زارع
    فکر کنم همه همینطور باشن
    آخه اونوقتا وقتی همه جمع می شدیم دور و بر هم و خاطره تعریف می کردیم بابا و مامان هم اینقدر باهامون می خندیدن که اشکشون در میومد

    1. سلام. کاربرای داریون نما هم یه خونواده هستن. یه خونواده صمیمی. بازم میتونیم خاطره تعریف کنیم و بخندیم و شاد باشیم. خنده بر لبهاتون مبارک. یه حس ششم به من میگه امروز برای خونواده ی شما روز خوبیه !آدینه قشنگ و زیبایی رو برای همه ی اعضای خونواده ی داریون نما آرزومندم.

  15. سلام کاربر عزیز
    ممکن هست بگی که سالهایی که توی مدرسه شهدا درس میخوندی از سال چند تا چند بود؟
    من هم 5 سال ابتدایی رو مدرسه شهدا درس خوندم و همین خاطرات رو دارم،البته فکر میکنم با هم همکلاسی بودیم.

    1. سلام بر کاربر و دوست و همکلاسی قدیمیش. یادم افتاد به کارتون های اون موقع که همیشه یکی دنبال یکی دیگه می گشت. خب الحمد لله که شما دو تا دوست و همکلاسی قدیمی هم بعد از مدت ها به هم می رسید و برای هم آغوش باز می کنید و عزیز دل برادر آقای قربانی هم ازتون عکس یادگاری میندازه که انشاءالله سالیان سال به بر و بچه هاتون نشون بدید و بگید بابایی این همون فسقلی ریزه میزه است که ازش حرف میزدم ! ببین بابایی، چه تپل مپل شده. تو هم اگه خوب غذا بخوری، مثل ایشون تپل مپل میشیا ! بخور عزیزم ! بخور قربونت برم ! ببین هواپیما پرواز کرده داره میاد تو فرودگاه بشینه ! دهنتو باز کنم عزیز دل بابایی !

      ولی یادتونه که اون وقتا بابا مامانا ، این طور برای غذا خوردن و…. ناز بچه هاشونو نمی کشیدن . واین بچه ها بودن که دائم نگاهشون تو سفره بود که امروز دیگه چی میاد وسط تا بلوپونیم. سر سفره به اندازه ی انگشتان دو دست جمعیت جمع بود و دیر میجنبیدی سرت بی کلاه میموند و هواپیما که پیشکش، اما یه “اتوبوس قهرمان” جمعیت چشمشون به این بود که اتوبوس ترمز کنه پیاده بشن بریزن دور تا دور سفره ی بیچاره و تهش رو هم در بیارن. و باز یادتونه که ای عید پلو، او عید پلو ! ….

      البته منم یه کمی که چه عرض کنم، سه چهار تا کم، پیاز داغش رو زیاد کردم که به جونتون بشینه. حالا بخور عزیز دل بابا ! بخور جونم ! بخور عزیزم ! بخور بابایی فدات شه ! این که همش میگم بابایی و نمیگم مامانی به این خاطره که دیگه دوره کار کردن مامانا تموم شده حالا دیگه همه چی وظیفه ی باباهاست و مامانا رو باید تو تاقچه گذاشت و بادشون زد. همین ! شوخی کردم. هنوز هم تو داریون مرد سالاری غوغا میکنه. مثلا همه ی جای ایران وقتی با زن و بچه شون میرن بیرون، مرد، بچه رو بغل میکنه ولی تو داریون هنوز هم این زن بیچاره هست که باید بچه بغل باشه مگه نشنیدی میگن: سیزده به در، چهارده به تو، سال دگر، بچه بغل، خونه ی شیگر. یعنی خونه شیگر رفتن همون و بچه بغل کردن هم همون.

      چقدر زیاد شد، اگه آقای داریون نما بذارتش تو سایت معلومه که خیلی هوامون رو داره، به شرط این که آقا سروش حسادت و البته اعتراض نکنه. ببخش کاربر… این قدر خاطره داشتی و ما نمی دونستیم !

      1. سلام…
        پس باید خیلی جنگجو باشی عزیز…. چون سال جنگ به دنیا اومدی ! ولی تو سایت نجنگی ها ! همین که هستی خوبه ! خیلی هم خوبه !

  16. بچه که بودیم وقتی تعداد نفرات یک بازی از حد لازم بیش تر بود قرعه می کشیدیم. ولی به سبک خودمان. یکی از این سبک ها خواندن شعر زیر توسط یکی از کودکان بود. او با هر بخشی از شعر که می خواند با دست به سینه ی یکی از ما می زد.هر کس آخرین بخش شعر نصیبش می شد از بازی حذف می گردید. با تکرار این کار هر چند نفر را که می خواستیم از بازی اخراج می کردیم:

    طشتک / و قلمپک / احمدی / لالا کنه / دو پنج پر / حلوا کنه / حلوا / و نون / و ماهی / پسر / بیشین / دو پایی / وعده / داری / انگور / سیاهی / ها پیش پیشو / ها پیش پیشو

  17. داریون به دنیا اومدم.داریون هم بزرگ شدم ولی این اولین باره که این شعر رو میشنوم.البته کتاب آقای جلال بذرافکن هم که میخوندم خیلی مطالب وگویشهاش برام تازگی داشت.اما واقعا اینو درست نتونستم بخونم!

  18. با سلام
    یه مطلبی هست که نمی دونم باید کجا عنوانش کنم
    کلاس دوم ابتدایی بودم خانمی- داریونی – معلممون بودن
    اون موقع ها بچه ها مثل الان به تیپ و ظاهر توجه نمی کردن
    ولی همون موقع هم دل خوشی از کلاس نداشتیم فقط رو بچگی گذروندیم
    حلا بعد از این همه سال , ایشون به عنوان معلم کلاس اول , کلاس اول دخترا رو مثل اینکه به اجبار بهشون دادن
    دختر یکی از فامیلهامون که توی این کلاسه , از درس و مدرسه زده شده
    میگه این دیگه کیه اصلا دوست ندارم معلمم باشه
    آخه بچه های داریون تا کی باید تاوان بدن
    این بچه ای که از همین کلاس اول از مدرسه زده شده , آینده اش چی میشه؟
    چرا هیچ کس به فکر بچه هامون نیستن؟
    آموزش و پرورش داریون داره چه کار می کنه ؟
    چرا با آینده بچه هایی که می تونن نخبه های آینده بشن اینطوری بازی میشه؟

  19. درسته که داریون هنوز شهردارش انتخاب نشده به خاطر وسعت بی اندازه اش!ولی اونقدرها هم داریون بزرگ نیست که نشه این فرد رو شناخت!با این کدهایی که دادی یه کم سرچ کنیم سریع به اسم این خانم معلم می رسیم!واین خیلی بده!جسارت نشه ولی بهتر بود یه جور دیگه این مطلب رو بیان می کردید تا شخصیت فردی زیر سئوال نره؛هر چند تا حدودی بچه حق دارن آخه اونا که مثل ما بزرگا نمیدونن که قشنگی به سیرت نه صورت!همه ما آدم بزرگا اینو میدونیم!ولی بچه ها نه…

  20. با سلام و تشکر از ایلماه جان که به عنوان اولین نفر در مورد این مطلب اظهار نظر کردن
    این خانم که اون سالها تقریبا همسن وسال الان من بودن ، اصلا شبیه همسالان خودشون نبودن
    نه تنها به ظاهرشون اهمیت نمی دادن – با عرض پوزش گاهی حتی چادرشون نامرتب بود- بلکه براشون مهم نبود ما درس رو یاد گرفتیم یا نه
    هر چقدر ما درخواست می کردیم اگه شاگردهای خوبی هستیم حداقل برامون مهر آفرین بزنن اصلا اهمیت نمی دادن
    متاسفانه شنیدم چون معلم کم دارن ایشون که فکر کنم 5-6 سالی از بازنشستگیشون می گذره بر خلاف میل خودشون معلم کلاس اول دخترا شدن
    مثل اینکه هنوز هم همونطورن
    با همه احترامی که برای ایشون قائلم ، ولی این را اجعافی در حق بچه های امروز داریون می دونم.
    کاش رسیدگی بشه……..

  21. اول اینکه این مشکلات در همه جا هست نه تنها در داریون.فکر نکن فقط در داریون اینطوری هست. دوم، معلوم نیست که مشکل از معلم باشه، نمیشه از گلایه یه دانش آموز این برداشت رو کرد که معلم ناتوان هست. سوم، هنوز برا قضاوت زوده، و اینکه آیا بقیه دانش آموزان هم از معلم ناراضی هستن. و …….

  22. سلام اومدم خاطره بنویسم دیدم یه هفته ای که گفتید تمام شده …متأسفانه بخاطر مشغله هام نتونستم به سایت سربزنم . همه خاطره ها جالب بود دست همگی درد نکنه. فقط بگم من تو مدرسه ابتدایی برا خودم ملکه بودم و حسابی سلطنت می کردم احتمالا بعضی ها که منو شناختن ازدستم ناراحتن برای اولین بار از طریق این سایت محبوب عذرخواهی می کنم، لطفا بذارید بحساب کودکی و حمایت های اشتباه برخی از معلمان از بچه های درسخوان تر. البته من عاشق درس و معلم هام بودم ایشاا.. هر جا هستن شادو سلامت باشن.

    1. سلام ر.بذرافکن عزیز ! رسیدن به خیر ! خوش آمدید !

      اومدی خاطره بنویسی ولی متوجه شده ای که یک هفته مهلت تمام شده، نه ؟ خودت بهتر از هر کسی میدونی که تو مملکت ما همه چیز میتونه بارها و بارها تمدید بشه، کی به کیه ! ما هم این قدر این پست رو تمدید می کنیم تا مسافر از راه رسیده ی ما فرصت دست به قلم شدن و خاطره نوشتن پیدا کنه. پس عمو جون ! این گوی و این هم میدون ! دست به کار شو ! نمی خوای بگی خاطره ات همون ملکه بودنت بود که !؟ نه !؟ حتما خاطرات شیرین دیگه ای هم داری که تعریف کنی ! پس منتظریم. بفرمایید !

    2. سلام بر ر. بذرافکن عزیز….
      حضور مجددتان را به سایت خودتان خوشآمدی دوباره می گوییم. پویا و پایا باشید.

  23. از سه سالگی که یادم میاد تا همین الان.اومدن پاییز وزمستان برام یادآور خاطرات رویایی از برف و باران بود.از دور هم نشستن ها کنار بخاری وروبروی پنجره وتماشای برف وباران.البته به محض اینکه چشم مادر را دور میدیدیم.میپریدیم تو حیاط واون قدیم تر ها حتی تو کوچه!هر سال من با دیدن اولین روزهای بارونی پاییز وریختن اولین دانه های الماس روی زمین سرشار از شادی میشم .بچه که بودم هرسال منتظر پاییز وزمستان بودم وهرسال هم یادم میرفت که آمدن باران همان وبیرون آمدن کرمهای خاکی از زیر زمین ,همان!اونقدر از کرمهای خاکی میترسیدم که فاصله خونه تا مدرسه یا مدرسه تا خونه رو که ده دقیقه بیشتر راه نبود حدود 40 دقیقه طولش میدادم.هر قدمی که برمیداشتم مواظب بودم پا روی کرم نذارم یا اصلا در محدوده اونا راه نرم.اما این موضوع اصلا علاقه من رو به بارون کم نکرد. چون متاسفانه یا خوشبختانه هیچ وقت یادم نبود که بارون باعث بیرون آمدن این موجودات بیخطر ترسناک!!میشه.وچیز دیگه ای که یادم هست اینه که همیشه بابا تو برف بازی , درست کردن آدم برفی وزیر بارون رفتن باهامون پایه بود وبرعکسش مادر بیشتر نگران سلامتیمون بود.
    خب عزیزانی که میخواستند خاطره دوران کودکی بنویسن! بنویسن . دیدید که یک هفته همچنان باقیست!

  24. سلام جناب مهندس زارع، داریانی و ایلماه جان . ممنون که تمدید نموده اجازه دادید بنده نیز نزول اجلال بفرمایم.
    ایشاا.. در اولین فرصت …

  25. یکی بود یکی نبود
    وقتی ما بچه بودیم (حدود25 سال قبل) لازم نبود حتما به عروسی دعوت بشیم عروس رو که از خونه پدری میبردن خونه داماد همه میرفتن تماشا(همه میدونستن “تماشا” دقیقا چه مفهومی داره)، در واقع یه چیزی شبیه شبیخون به سمت خونه داماد و مخصوصا حجله بود و اطرافیان هم تا میتونستن اطراف عروس و داماد مثل بادی گارد حلقه ای درست میکردن و بعد در حجله رو بزور می بستن که افراد کمتری به داخل حجله هجوم ببرن بعدش به عروس میگفتن روی یه صندلی وایسه تا همه از دور ببیننش و هجومها کمتر بشه… یادش بخیر حسابی زیر دست و پا له میشدیم نمیدونم چرا بازم میرفتیم شاید هیجانش به له شدنش میرزید…

  26. سلام دوستان این شعر رو من چند سال قبل شنیدم و حفظ کردم . میگن حداقل مربوط به اوصاف 40 سال قبل داریونه نمیدونم شاعرش کیه ؟…حدودا 30بیت داره که چند بیتشو براتون می نویسم :

    قدیما اووختا که ما همگی بچه بیدیم صب تا شو با پی پتی ولو تو کوچه ها بیدیم
    قدیما گندما هم سوز تر از حالا بیدن چوپونا تو گندما هی گل کرکو می چیدن
    توسونا رو پشت بون هوهو سگ تو کوچه ها چه خنک بید او جوق داریون تو دولوچه ها
    ….
    أ عروسیا بگم نقل و نبات، گوشت و پلو آدما گشنه بیدن دیگا می شد چپوچپو
    دوماد فلک زده جاخرمنی رو صندلی یا تو گود حجتی یا سمت باغ جانعلی
    دلاک از راه می رسید قیریچ قیریچ موهاش می چید اوسا قیچیش کله بید دوماد أ درد هی می پیچید
    هی میزد تخت سینی عروس با نارنج یا پیاز ناقاره میزد فاضل، سازنده هم اوسا نواز
    ….

    1. سلام ر. بذرافکن عزیز…..

      ……بهبهانی کتکاش هنی نخوردی بگی آخ/ وختی که پیداش می شد بچه می رفت هفت تا سولاخ / قند یی من شیش تومن خیال می کردیم گرونه / حالا با دویس تومن میگیم چه قدره ارزونه / تو زمینه ی پاریو جوق روفی و هپلی هپو / سالای نهضتی و بمیر بمیر و چپو چپو / آدما گشنه بیدن می خوردن دو لپی نون جو / قدیما یادتونه دیزی می پختیم با پچو !؟ / …………………. / الغرض تو داریون هر جاش بری جکایته / هر چی گفتم سی شما بدون باشین حقیقته

      …. ر. بذرافکن عزیز ! این شعر زیبا با لهجه ی شیرین و اصیل داریونی، سروده ی جناب آقای غضنفر اسدی است. شعر کامل رو هم میتونید در صفحه ی 230 کتاب کم نظیر ادیب فرزانه جناب آقای جلال بذرافکن عزیز مشاهده کنید . فکر می کردم بدونید !

      1. سلام آقای زارع عالیقدر ممنون از پاسختون

        آره من تقریبا اولین نفری بودم که قبل از چاپ کتاب رو دیدم و چندین سال در ویرایش و جمع آوری برخی از مطالب هم کمک کردم اما متأسفانه بعد از چاپ کتابم رو به این و آن امانت دادم و تاکنون برنگشته است… فراموش کرده بودم خودم این شعر رو واسه چاپ در کتاب پیشنهاد کردم!! بازم ممنون

  27. فوتبالیستها . واااااااااااااااای … همیشه منتظر بودم شروع بشه و همراه با دوبلر بگم : فوتبالیستها ، قسمت دو هزار و شیشصد و هشتاد و هفتم… چقدر وسط صحنه های حساس بازی تموم شد…چقدر زمینشون بزرگ بود که هرچی می دویدن به دروازه حریف نمیرسیدن…چه قدرت پرشی داشتن که 200، 300 متر میپریدن تو هوا تا مثلا یه هد بزنن و…کاکرو…سوباسا … واکاشی زوما … تارو …

  28. پس حالا که این طور شد، بذار اینم بگم:

    بابا لنگ دراز:

    یکی از قشنگ ترین کارتون هایی که دیدم . نميدونم كسي هست که جودي ابوت را نديده باشه ؟ سختی های یه دختر پرورشگاهي براي رفتن به دبيرستان و مشكلاتش را به عنوان يه دختر فقير تو جمع دختران مرفه و درد دل هاش رو با “بابا لنگ دراز” همیشه تو ذهنم می مونه .اون دوست جودی ابوت ، دختر مو طلایه…اسمش چی بود ؟؟ جولیا پندلتون ؟ سالی مک براید ؟؟ یادم نیست دقیق اسمش رو ، ولی از پولدارا بود. نمیدونم چرا من یه جورایی از مغرور بودنش خوشم میومد…

    اخرهای بابا لنگر دراز رو چون جودی ابوت بزرگ شده بود سانسور کردن و نزدیک به 15 قسمتش رو نشون ندادن …یه قسمتهای عشقولانه ای داره…دلتون بسوزه که ندیدینش…هی… فکر بد نکنید ! منم ندیدم ، فقط شنیدم !

  29. یکی از شب های ماه محرم بود. من و دوستم تمام روز را تمرین کرده بودیم برای نوحه خوانی. اول بزرگ ترها شروع به نوحه خوانی کردند. بعد نوبت ما بچه ها شد. مرحوم شیخ شکر علی جهانی، میکروفن بلندگو را به من سپرد. تا گفتم: “عجب گلی….”، دوستم به من حمله ور شد و میکروفن را از دستم قاپید ! و بلافاصله شروع کرد به خواندن: “عجب گلی روزگار، ز دست لیلا گرفت / که تا قیامت……”
    ولی ادامه آن را به یاد نیاورد و دوباره تکرار کرد:”عجب گلی روزگار، زدست لیلا گرفت/ که تا قیامت….”. باز هم یادش نیامد. من سعی داشتم با ایما و اشاره، ادامه ی نوحه را به او یادآوری کنم. ولی او متوجه منظورم نمی شد. از شرم و خجالت پیشانیش عرق کرده بود. با دست دیگرش پیشانی را پاک کرد و باز هم تکرار کرد: ” عجب گلی روزگار ز دست لیلا گرفت / که تا قیامت…..” فورا فکری به ذهنم رسید. بغل دستیم شیشه ی گلابی دستش بود و گه گاه کمی از گلاب های آن را به روی جمعیت می پاشید. سریع شیشه را از دستش گرفتم و یک جا همه ی گلاب های درون شیشه را ریختم روی سر و صورت دوست بیچاره ام. خیس خیس شد. اصلا انتظارش را نداشت ! یکه ای خورد و کمی خود را عقب کشید!من شیشه ی گلاب را که حالا دیگر خالی خالی بود نشانش دادم… هر چند حرکت غافلگیرانه ای بود ولی نتیجه داد و او ادامه نوحه را به یاد آورده ،نفس راحتی کشید و ادامه داد: “……….گلاب زچشم زهرا گرفت”….. عجب گلی روزگار ، زدست لیلا گرفت/ که تا قیامت گلاب، زچشم زهرا گرفت……….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن