ديدگاه

ادامه یک ماجرای واقعی؛ شاید حکمتی نهفته بود…| گل امید !

جلیل زارع|

سلام. اگه یادتون باشه، در ششم تیر در قسمت دیدگاه ها، مطلبی با عنوان ” یک ماجرای واقعی؛ شاید حکمتی نهفته بود…” در داریون نما به نمایش در اومد. همون که یه تصویر برگ ریزون پاییزی هم داشت.

برای اونایی که حوصله ندارن دوباره اون مطلب رو جست و جو کنن و بخونن، بگم که:
ماجرا، مربوط می شد به جوونی با استعداد و شاگرد ممتاز که چند سال پیش در یکی از بهترین دانشگاه ها در رشته ی مهندسی…… پذیرفته شده بود. ولی بعد از قبولی، پدرش موقع کارگری از بالای ساختمون پرت شد و تا او را به بیمارستان رسوندند، فوت کرد. صاحبخونه هم عذرشونو خواست و در یه اتاق سه در چهار در جنوب شهر مستاجر شدن.مادرش بیمار بود. بی سرپرستی خواهر و برادراش از یک سو و بیماری مادرش هم از سوی دیگر او را مجبور به ترک تحصیل کرد و تا اومد به خودش بیاد، شده بود یه دست فروش حرفه ای ! شوهر خاله اش هم که نمی خواست دامادش یه دست فروش بی نوا باشه، نامزدی اون رو با دختر خاله اش به هم زد !

اینا رو نگفتم که یه بار دیگه تو این ایام، شادیتونو به هم بریزم !

میخوام ادامه ی ماجرا رو با هم پی گیری کنیم و به یه جمع بندی خوب برسیم !

و اما ادامه ی ماجرا:
الحمدلله، امروز دیگه اون جوون پرکار و با استعداد ولی مایوس پیشین، دست فروش نیست ! یه جایی کار گیر اورده و از ساعت ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر، مشغول کاره ! بقیه و قتش رو هم علاوه بر رسیدگی به مادر و خواهر و برادراش، مشغول مطالعه است برای شرکت کردن دوباره در کنکور سال ۹۳٫ هر چند مادرش هنوز بیماره ولی حالش خیلی بهتره و اگه خدا بخواد حالش بهتر هم میشه. شوهر خاله اش هم از …. شیطون پیاده شده و قول داده اگه این پسرخاله ی عاشق، آینده ی درخشانش رو رقم بزنه، بادا بادا مبارک بادا! ایشالا مبارک بادا !

فقط خدا عالمه و از همه کس و همه چیز آگاه، ولی من فکر می کنم به لطف همون خدا و تلاش شبانه روزی خودش و البته دعای مادر، با هوش و استعداد و پشتکار فوق العاده ای که داره، هم دانشگاه قبول میشه و مهندس میشه، هم خونواده اش رو از این فلاکت و بدبختی نجات میده و هم دختر خاله نصیبش میشه. من دلم مثل روز روشنه.

اینارو گفتم که حرف آخر رو بزنم:
عزیزان دل برادر ! روزگار، گل حسرتی در دل این جوون یتیم و بی نوا کاشته بود که روز به روز هم داشت بیش تر و بیش تر تو دلش ریشه می دووند و رشد می کرد ! و کم تر کسی هم به این موضوع توجه می کرد ! ولی الحمدلله، این جوون نازنین، به خودش اومد و با اراده ای پولادین، گام نخست رو در ریشه کن کردن گل حسرت برداشت و خدا هم لطفش رو شامل حال اون کرد و به جای گل حسرت، گل امید رو در دلش کاشت !

امروز، این نهال تازه رسته، خودی نشون داده و اگه خدا بخواد در آینده ای نه چندان دور، رشد می کنه و بالنده و بارور میشه. شما هم براش دعا کنید تا تصویر برگ ریزون پاییزی زندگیش، جای خودش رو با تصویری زیبا از رویش یه گل بهاری عوض کنه….

نوشته های مشابه

26 دیدگاه

  1. سلام شاید در این ماه مبارک به جا باشد که یادآوری کنیم کمک به افرادیکه با یک کمک کوچک میتوانند روی پای خوشان بایستند چقدر لازم است .
    ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
    معشوق همین جاست بیایید بیایید
    معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
    در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

  2. با سلام
    باور دارم ” خواستن ، توانستن است”
    بابا اینو برام صرف کرد و من سعی کردم یادش بگیرم.
    امید است همه بتونن اینو صرف کنن

  3. خدا روشکر.چقدر مختصر ومفید.یه کم هم شبیه فیلمهای سینمایی هست که ما تو بچه گی نگاه میکردیم یا رمانهایی که چندین سال پیش میخوندیم:یه دفعه طوفانی تو زندگیشون میامد وهمه چی به هم میریخت. ما جونمون بالا می اومد ازبس گریه میکردیم وحرص میخوردیم ,آخرش همه چی خوب میشدو عاشق ومعشوق به هم میرسیدن. چه انرژیی از ما میگرفت اون فیلمها وچقدر اشک!
    امیدوارم گل امید برای همگان موندگار باشه.البته گل که به قول سعدی,همین پنج روز وشش باشد!پس امدوارم گلستان دلتان همیشه خوش باشد.

  4. سلام.آقای زارع یه چیزی میگم ناراحت نشید!راستش تخصص شما در نوشتن(حسرت)هزار برابر (امیده) ! چون اون متن قشنگ مشخص بود از دلتون براومده!

    1. ناراحت چرا !؟… از اینجا تا قبر آ….. آ….. آ…..!( ببخشید یادم به فیلم دایی جان ناپلئون افتاد !)

      تخصص من شاید ! ولی این یه ماجرای واقعیست و به تخصص من هم ربطی نداره ! شاید من به موقعش بلد نبودم گل حسرت رو ریشه کن کنم و به جاش گل امید بکارم ولی این جوون نازنین با من از زمین تا آسمون فرق داره! اون میتونه ! من مطمئنم مینونه ! و بهش ایمان دارم ! باورش دارم ! دلم روشنه که می تونه ! بقیه اش هم با خداست. هر چی اون بخواد.

      یه اعتراف: حق با شماست !

  5. با سلام….

    البته خدا را شکر که همه چیز از اوست. نمیدونم “ماجرای ششم تیر ” رو هم خوندید یا نه ! احتمالا خوندید ! بله حق با شماست، با این تفاوت که این دیگه فیلم نیست و یه ماجرای واقعیه ! واقعی واقعی !

    به اون آسونی ها هم نبود و نیست . سه چهار سال گل حسرت، به اندازه ی سی چهل سال داغونش کرده بود و نا امید ! و تن داده بود به کم ترین، برای نشوندن لبخند روی لب های عزیزانش ! داشت فدا می شد !

    سه چهار ماهیه که باور کرده میتونه آینده ی خوبی رو برای عزیزانش رقم بزنه بدون این که آینده ی خودشو خراب کنه و نهال گل حسرت در دلش روز به روز بیش تر ریشه بدوونه !

    الان هم هنوز بیش تر مشکلات سر جاشه ! روزگار سختی رو میگذرونن ! ولی الان با سه چهار ماه قبل یه چیز فرق کرده ! این وسط یه اتفاقی افتاده ! یه اتفاق زیبا و قشنگ ! الان عشق رو باور داره ! امید رو باور داره! و مهم تر از همه گل حسرت رو ریشه کن کرده و گل امید رو جایگزینش کرده ! و هر جند تازه اول راهه و راه دشوار و پر پیچ و خم و ناهمواری رو باید طی کنه ولی الان دیگه انرژی بالقوه ای رو که در وجودش هست باورش کرده و تصمیم گرفته به فعلیت برسوندش ! این مهمه ! این همون رمز پیروزیه ! براش دعا کنید بتونه در مقابل طوفان های سهمگین حوادث، محکم باشه و قد خم نکنه و اگر هم کرد، نشکنه ! هر چی خدا بخواد….

  6. گاهی در روزهای نا امیدی فراموش میکنیم که شاید همه چتر شون از سرمون برداشتن اما چتر خدا همیشه بازه گاهی وقتی فکر میکنیم رسیدیم ته خط زندگی اما درست که دقیق میشیم میبینیم تازه اول راه تازهی هستیم راهی روشن پر از امید فراموش نکنیم خدایی در این نزدیکیست …….

  7. زنـــدگــی بـــا هـــمــه وســعــت خـویــش
    مــسـلـک سـاکـت غـــم خــوردن نــیــسـت
    حاصلش تن به قضا دادن و پـژمردن نـیـسـت
    اضـطـراب وهـوس ودیـدن و نـادیـدن نـیست
    زنــدگــی خــوردن و خــوابــیـدن نــیــسـت
    زنـــدگـــی جـنـبــش و جـاری شـدن اســت
    زنــــدگـی کــوشــش و راهـی شــدن اســت
    ازتماشاگه آغازحیات تابه جایی که خدا میداند

  8. سلام.نه نخوندم.(ماجرای ششم تیر)رو میگم.ممکنه بفرمایید زیر کدوم مطلب ,اون دیدگاه رو گذاشتین؟؟

    1. سلام ایلماه.ماجرای ششم تیر دیدگاه نیست. خودش یه مطلبه تو دسته دیدگاه ها که روز ششم تیر 92 توسط آقای جلیل زارع نوشته شده. اگه میخوای پیداش کنی،در جستجو در داریون نما، این مطلب رو سرچ کن:

      یک ماجرای واقعی؛ شاید حکمتی نهفته بود…

  9. عجب اعترافی
    می دونید که مش قاسم عاشق شده بود و متواری از محل خودش رفته بود تهروون …….

    1. چنین اعتراف هایی کمال صداقت متکلم در پاسخگویی رو میرسونه و نشانگر اینه که متکلم برای مخاطب ارزش و احترام قائله.عشق رو هم میشه خیلی زیبا و لطیف همون جوری که هست فهمید و توصیف کرد. این جور توصیف به تمسخر کشاندن عشق هست. عشق یه توفیق الهی است که نصیب هر کسی نمیشه.پس با واژه هایی از نوع متواری شدن و رفتن توصیفش نکنیم. بهتره از هجرت حرف بزنیم. هجرت از مرز نادانی و پیوستن به سرزمین دانایی ها. هجرت از من به او. هجرت از مجنون به لیلی. اگر مش قاسم رو به متواری شدن از محل و آواره شدن در تهرون محکوم کنید باید مجنون رو هم به حماقت و سرگردون شدن در بیابان محکوم کنید. و این درک نکردن روح عشقه که روحی است خدایی و کمال معرفت. واین اصلا قضاوت درستی نیست.

      1. با سلام.بنده برای اشخاصی مانند جناب آقای زارع ارزش واحترام زیادی قائلم .ایشان به نوعی استاد بنده هستندواین که در پاسخ کل کاربران دیدگاه میگذارند وبا حوصله وصداقت ویکرنگی پاسخ میدهند.نشانه تواضع ایشان است.وبنده به نوبه خود از ایشان تشکر میکنم.وفکر میکنم با شناختی که از بنده دارند میدانند که در صحبتهایم به هیچ عنوان قصد جسارت ندارم.
        مسلما راز…و هم قصد توهین وتمسخر نداشته اند .منتها نحوه گفتارشان … البته با عرض معذرت از ایشان

        1. با سلام…..

          هم شما، هم “راز…و” و هم بقیه کاربران برای من با ارزش و قابل احترامید. و صداقت همه ی شما در این فضای مجازی به من ثابت شده است و من هم افتخار می کنم که دوستانی خوب در سایتی محلی آن هم داریون نما که متعلق به زادگاهم و مردمان خوب با صفای آن است، دارم.

          شما نسبت به بنده لطف دارید ولی من خودم را در جایگاه استادی نمی بینم و اگر قرار بود از این واژه ها در سایت استفاده شود خیلی ها در این سایت حضور دارند که من حاضرم شاگردیشان را بکنم و به آن نیز افتخار کنم.

          در این سایت استاد و شاگردی معنا ندارد. ما همه با هم دوست هستیم و چیزی از این بالاتر نیست. وجه مشترک همه ی ما داریون نمایی بودنمان است و این زیبا ترین واژه ی قابل تصور در داریون نماست.

          و اما، من ارادت خدمت همه ی کاربران از جمله شما و راز…و دارم و از هیچ کدام از شما دلگیر نیستم و دلیلی هم برای ناراحتی و دلگیری وجود ندارد. اگر هم من قلمی زده ام که کسی را ناراحت کرده ام طلب عفو و بخشش دارم در مورد “راز…و” هم این طور صحبت نکنید. ایشان بسیار بزرگوارتر از این حرف ها هستند و من خدمتشان ارادت دارم.در صداقت شما هم شکی نیست و من موردی که جسارتی در آن باشد از شما و ایشان ندیده ام.

          گپ های دوستانه هم همه اش نشان از صداقت دارد و جسارت محسوب نمی شود. خب گه گاهی هم این ور و آن ور می شود که طبیعی است.

          پویا، پایا، جاری و ساری باشید.

    2. سلام “راز…و”

      شما احتمالا منظورتان از “مش قاسم”، مش قاسم سریال “دایی جان ناپلئون است” که قبل از انقلاب سریالش پخش می شد و چون حالت طنز گونه ای هم داشت طرفداران زیادی داشت. راستش را بخواهید من اول متوجه منظور شما نشدم ولی امروز که آن فیلم در ذهنم تداعی شد یک دفعه همه چیز برایم یادآوری شد.

      نباید سن شما به آن سریال قد دهد، ولی معلوم است اطلاعاتتان در زمینه ی فیلم زیاد است. ” پاسخ به راز…و” هم منظور خاصی نداشته اند. احتمالا از سریال بی خبر بوده اند و مثل من که اولش متوجه منظور شما نشدم، منظور شما از این جمله را درک نکرده بودند. همان طور که خیلی از کاربران تکه کلام ” دروغ چرا!؟ از این جا تا قبر…آ…آ…آ….” را متوجه نمی شوند. به دل نگیرید ، من هم به دل نگرفته ام. پویا و پایا باشید.

      1. ای بابا اقای زارع المروز دیگه تمام فیلمها از کانالهای مختلف ماهواره و.. پخش میشه حتی دی وی دی و سی دی و… هم فراوان هست .دیگه نیازی نیست که طرف سنش قد بده .بچه های کم سن و سال امروز تمام فیلمهای کلاسیک خارجی و ایرانی را هم دیده اند چه برسد به فیلمهای امروزی

  10. سلام امروز عصر من خونه دوستم با خاله اش اشنا شدم . خیلی خانم با شخصیت وجالبی بود ، وقتی که دید ما در مورد یک مشکل غر میزنیم وناراحت هستیم ، گفت بچه ها از حالا یاد گرفته اید که بهانه گیر و بد اخلاق باشید . این موضوع که چیزی نیست ، یاد بگیرید ببخشید تا دیگران هم شما را ببخشند . ریشه بسیاری از بیماری های بزرگسالان در ناخشنودی وکینه است . خیلی روی این مسئله فکر کردم ودیدم بسیاری از بزرگان هم نظرشان همین است و این تمام بخشش های شایسته در همه ی زمینه ها در بر می گیرد . سنت رسول اعظم و سیره امیرالمؤمنین نیز اینطور بوده و چه زیبا سروده است شاعر بزرگ شهریار
    بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

  11. با سلام و احترام به همه کاربران
    و عرض پوزش ویژه از آقای زارع
    بنده به هیچ عنوان قصد توهین و جسارت به هیچ کس خصوصا جنابعالی که از روزی که فقط با نوع مطالعه شما از کتابهای کتابخانه ( کتابهای الکترونیک مورد علاقه من ) با امضای شما آشنا شدم خیلی خیلی براتون احترام قائل بودم و هستم.
    یه لحظه حس شوخی سراغم اومد و خطا کردم……
    بازم عذرخواهی می کنم
    حتی توی فضای مجازی هم انسان باید حد و حدود خودش رو بدونه و پا از گلیمش درازتر نکنه …..
    به امید موفقیت همه
    به امید سربلندی داریون و داریونی….

  12. سلام…. فراموشش کن “راز…و” . مثل این که ما هم محلی هستیما. همه داریون نمایی هستیم.تازه شما که به شخص بنده و سایر کاربران توهین و جسارتی نکرده اید. فقط در مورد اعتراف و عشق از دیدگاه خودتون اون هم به شوخی اظهار نظر کرده اید و پاسخ به راز…و” هم این وسط سنگ تمام گذاشته اند و اتفاقا خیلی هم جدی و زیبا و منطقی پاسختان را داده اند. این به آن در.

    از آن گذشته شما در مورد مش قاسم سریال دایی جان ناپلئون صحبت کرده اید نه در مورد قلعه فرهاد قلعه داریون ! که اگر در مورد فرهاد هم صحبت می کردید، قضاوت خودتان بود در مورد یکی از شخصیت های رمان و من هم نه وکیل وصی مش قاسم هستم نه فرهاد که از سخن شما برنجم ! اگر قرار باشد کاربران به خاطر هر حرفی مورد بازخواست قرار بگیرند و جواب پس بدهند که داریون نما می شود دادگاه نما ! آمده ایم در داریون نما که قفل سکوت را بشکنیم، نیامده ایم که مهر خموشی بر لبانمان بزنیم !

    شوخی کردی کمی هم شوخی بشنو: بگو ! هر چه میخواهد دل تنگت بگو ! پدر فرهاد را در بیار تا دیگر به این سادگی تسلیم روزگار نشود و به این راحتی از حق خودش و ستاره به خاطر کسی که حداقل عشق را بهتر از خودش نمی داند و الفبای عاشقی را مثل خودش نمی شناسد نگذرد.

    حالا که سر درد دلم باز شد بذار منم بگم:
    یادم است روز اول که تازه مشغول بنای قلعه داریون بودم کاربرا هی میگفتن ال می کنیم بل می کنیم. اصلا قرارمون این بود که رمانی با همکاری و همفکری همدیگه در داریون نما به تصویر بکشیم. قرار نبود زارعی از اون سر ایران سر و کله اش پیدا بشه و به تنهایی ستاره و فرهاد خلق کنه. قرار بود همه با هم دست به کار شیم قسمت به قسمت دست به قلم شیم و جلو بریم. من هم شکل دهنده ی نوشته های دوستان باشم که برام میفرستن ! ولی در عمل این طور نشد و زارع موند و حوضش !

    زارع هم که نویسنده نیست و از رموز این فن آگاه نیست. یک سر است و هزار سودا . تو غربتکده ی پایتخت هم همفکر و همراه برای به تصویر کشیدن داستان نداره. بیچاره حرفی زده و پایش هم وایساده و تا آخر هم اگه عمری براشون بمونه پای حرفش هست ولی خداییش قرار ما این نبود !

    زارع رو انداختید وسط گود و گفتید لنگش کن ! باشه عیب نداره ! باعث افتخار و منتهای آرزوی منه ولی با مرام ها شما هم دست به کار شید و کمک کنید. دست به قلم شید و با من همراه شید تا به جای یک فکر، داریون نمایی فکر بر قلعه داریون جاری بشه ! این است رسم یاری و وفاداری و نمی دونم چی چی ! باشه ! ما مینویسیم شما هم انگار نه انگار که قول و قراری داشتیم. هر که خربزه خورد پای لرزش هم میشینه!

    ولی عزیزان دل برادر، حداقل تو نظرات و دیدگاه ها بیش تر همراه باشید. فکر کنید تیم مورد علاقه اتان هست ! تشویقی ! جیغی ! دادی ! عیب نداره گه گاه هم چند تا…. نثارمون کنید ولی باشید ! این همه زارع بیچاره وقت میذاره خوب یا بد یه چیزکی به اسم رمان سرهم میکنه و تحویلتون میده ! شما هم یه کم وقت بذارید و بخونید و ای ی ی ی ی ی ی نظری، دیدگاهی ، سری، صدایی ٌ …. بابا مردم از سکوت وبی تفاوتی و بی خیالی بعضی ها !

    یه اعتراف دیگه: گاهی وقت ها به خودم میگم زارع جان، این قدر مته به خشخاش نذار بنویس دیگه ! یه چیزی از توش در میاد ! کسی که نمی خونه ! بعد تو نسخه نهایی اگه لقمه ی دندون گیری شد، ویرایشش میکنی ! اصلا فلان قسمت که اون اشتباه فاحش رو کردی کسی متوجه شد !

    ببخش ! همه اش شوخی بود ! خواستم زیاد هم از شوخی کردن البته در حد تعادل و متعارف ترس و دلهره نداشته باشید. تا بعد به خدای بزرگ میسپارمتان. همین.

  13. براي تمــــــام رنـج هايـي كه مي بري

    صــبـــــــــــر كن

    «صبـــــــــــر»

    اوج احترام به حكمت خداست…

    1. سلام سورنا
      «صبـــــــــــر»
      اوج احترام به حکمت خداست…را با تمام وجود قبول دارم ولی عمل به این عقیده نیاز به ایمانی محکم دارد.
      جمله ای الهام بخش است .

      1. سلام شیوا
        حرفت را قبول دارم خیلی سخت است برای من هم سخت است من در حال تمرین هستم امیدوارم خدا کمک کند. با اینکه می دانم یک عمر هم تمرین کردن کم است .
        با این ایمانهایی که ما داریم واقعا زمانی طولانی نیاز است.
        سورنا

  14. سلام جلیل آقا، خسته نباشید.میشه برا من بگی چرا میگی گل حسرت؟گل یه واژه زیبا و خوبه ولی با حسرت که شما میاریش یه جوریه. یه بازنگری کن و به ما هم بگو.پیروز باشید.

    1. سلام افشین جان…
      تلگرافی می گویم و درس پس می دهم:

      وقتی قرار است از واژه ها در معنای مجازیشان بهره برد، باید حقایق و واقعیت ها را به گونه ای بگوییم که گاه عبرت آموز باشند و درد ها را بیان کنند ( گل حسرت ) و گاه سرمشق و نوید بخش ( گل امید).

      در کنار این همه گل امید، گه گاه گل حسرتی هم می روید ! و این انکار ناپذیر است.بیایید جور دیگر به این دو واژه نگاه کنیم: گل های حسرت را بنمایانیم تا درد ها را بیان کنند که مولانا می فرماید: “حسرت و زاری که در بیماری است /وقت بیماری همه بیداری است / پس بدان این اصل را ای اصلجو / هر که را درداست او برده است بو / هر که او بیدارتر پردردتر / هر که او هشیارتر رخ زردتر”

      و گل های امید را بنمایانیم تا راهنمای عزیزانمان در مسیری که در پیش رو دارند باشد.باید عشق را با امید معنا و تفسیر کرد که پروین اعتصامی می فرماید: ” خوش آن رمزی که عشقی را نوید است! / خوش آن دل کاندر آن نور امید است!

      هر چند عاشق، در فراق یار می سوزد ولی شوق وصال، گل امید در دل او می کارد. تا جایی که مولانا می فرماید: ” هرچند فراق، پشت امید شکست / هرچند جفا دو دست آمال ببست / نومید نمی شود دل عاشق مست / هر دم برسد به هر چه همت ، دربست.

  15. عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کندولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد :
    چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند …
    نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود.
    شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.
    در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد . یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد .برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود .
    پس از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.
    زمانی که به جای چنگال های کنده شده ، چنگال های تازه ای درآیند ، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند .
    سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد ، آغاز کرده …
    و 30 سال دیگر زندگی می کند.
    چرا این دگرگونی ضروری است ؟
    بیشتر وقت ها برای بقا ، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم .
    گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم .
    تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن