رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت بیست و دوم

نوشته:جلیل زارع|
خان که حالا دیگر عصبانیت در چهره اش نمایان بود، سعی کرد بر خشم خود غلبه کند، این بود که گفت: برای این حرف ها دیگر خیلی دیر شده است. این حرف ها را باید پیش از نامزدی می زدید نه حالا که همه چیز تمام شده است !

سپیده گفت: اگر خان بخواهند هنوز هم فرصت هست و می شود بدون آن که حسن خان از شما برنجد….

خان، دیگر طاقت نیاورد، حرف همسرش را قطع کرده و با عصبانیت گفت: من می گویم نر است تو می گویی بدوش ! از کدام فرصت، صحبت می کنی !؟ آن ها شیرینی خورده ی هم هستند ! همه این را می دانند. من هم با حسن خان، عهد و پیمان بسته ام و سرم برود عهد شکنی نمی کنم.

سپیده که متوجه خشم خان شده بود، گفت: خودت را ناراحت نکن خان ! باشد برای یک وقت دیگر.بگذار دنباله ی صحبت هایمان باشد برای وقت مناسبی دیگر.

خان باز هم سعی کرد بر خشم خود غلبه کند و گفت: کدام وقت دیگر !؟ من می گویم حسن خان دارد بر می گردد به سه چشمه . بالاخره من باید تکلیف این دو جوان را روشن کنم یا نه !؟ بهتر است اگر حرفی هست، همین الآن زده شود. خودتان با ستاره صحبت کنید و خیر و صلاحش را به او گوشزد کرده، راضیش کنید. او هنوز بچه هست، دهنش بوی شیر می دهد؛ توی این سن و سال، خیر و صلاح خود را نمی داند. بهتر است تو که زن عاقل و با تجربه و سرد و گرم روزگار چشیده ای هستی، این را به او بفهمانی.

سپیده می خواست بگوید اگر دهنش بوی شیر می دهد، پس چرا می خواهید شوهرش بدهید، ولی فکر کرد خان الآن برآشفته است؛ پس سعی کرد او را آرام کند و ادامه ی صحبت را به وقتی دیگر موکول کند. ولی وقتی باز هم با حرف های بی منطق و گستاخانه ی شوهرش رو به رو شد و دید خان آن قدر عصبانی شده است که هر چه دلش می خواهد می گوید و مدام هم بر سرش فریاد زده و او را تحقیر می کند، با خود گفت: مرگ، یک بار و شیون، هم یک بار. من اگر از همین خان اول کم بیاورم، چه طور می خواهم هفت خان را طی کنم !؟ خان باید بداند که سرنوشت هر کسی به خودش مربوط است و ما هر چند نقش مشاور و خیر خواه و راهنما را داریم، ولی اجازه نداریم به جای کسی تصمیم بگیریم.

بنابراین، وقتی دید خان به هیچ صراطی مستقیم نیست و حاضر هم نمی شود ادامه ی صحبت را به وقتی دیگر موکول کند، بار دیگر دل به دریا زد و گفت:من خان را فردی با منطق و عادل می دانستم ! از خان توقع نداشتم این طور ظالمانه برای زندگی آدم ها نسخه بپیچد و یک جانبه فقط به این بهانه که پدر است و اختیار دار، برای آینده ی دخترش ناعادلانه تصمیم بگیرد و فقط به خاطر یک سنت غلط و اشتباه که می گویند ناف ستاره را به نام طاهر بریده اند، با سرنوشت تنها دختر و جگر گوشه اش بازی کند !

ولی خان که حالا دیگر کاملا صورتش از عصبانیت برافروخته شده بود، بر سر سپیده فریاد زد و گفت: از اول هم باید می دانستم که تو سنگ پسرت را به سینه می زنی و می خواهی هر طور شده، ستاره را از ازدواج با طاهر، منصرف کنی تا بلکه به پسرت پاسخ مثبت بدهد ! بعید می دانم این حرف ها، حرف ستاره باشد !

سپیده که تا آن موقع ملاحظه ی خشم خان را کرده بود و سعی می کرد حرفی نزند که بیش تر او را عصبانی کند و کار را از این هم که هست خراب تر کند، با این حرف آخر، دیگر تاب نیاورد وگفت: مرا بگو که می خواستم به خان بگویم تو که دائم دم از احساس دین نسبت به پهلوان حیدر و فرزندانش می زنی و همیشه درصدد هستی که به نوعی، جبران کنی، در حق فرهادم هم پدری کن و همان طور که من ستاره را واقعا مثل دختر خودم می دانم و مثل نازگل، دوستش دارم، تو هم بزرگی کن و با این کار، هم ادای دین کن و هم برای فرهاد، مثل پسران خودت احمد و داریوش، سنگ تمام بگذار ! ولی احساس می کنم خودم هم در نزد شما آن جایگاهی را که فکر می کردم، ندارم چه برسد به پسرم !

خان گفت: پس برای این که بیش تر مدیون پهلوان حیدر و فرزندانش نباشم، بهتر است بیش از این جان فرهاد را به خطر نیندازم ! به فرهاد بگویید دیگر راضی به زحمت او نیستم، فرماندهی قوشون را هم به دیگری می سپارم.

سپیده، دیگر طاقت نیاورد و با گریه و در حالی که سراپایش از شدت اندوه، می لرزید، گفت: ولی من خان را مدیون نمی دانم. اگر دارابم هم با دستان خودم به خاک سپرده ام برای شرف و ناموس داریان بوده است و پشیمان هم نیستم. و کسی را هم باعث و بانی آن نمی دانم. خون فرهادم هم رنگین تر از خون جوانان داریانی که در راه دفاع از ناموسشان شهید شده اند، نیست. من برای فرهادم، هیچ توقعی از تو ندارم و اصلا هم نمی خواهم برای دل او کاری کنی ولی…. ولی…. کمی مکث کرده، آهی کشید و ادامه داد: من که تا الآن هیچ درخواستی از تو نکرده ام. اگر هنوز هم نزد تو ارزش و احترامی دارم، برای اولین و آخرین بار، از تو درخواستی دارم: در حق دخترت این ظلم را روا مدار ! با دل دخترت راه بیا ! به حرف دلش گوش کن ! همین. حالا هم دیگر، صلاح مملکت خویش، خسروان دانند ! درخواست دیگری هم ندارم. دیگر گریه امانش نداد و با سرعت، از اتاق خارج شد.

ستاره، خروج سپیده با چشمان گریان را دید و فهمید که پدرش تسلیم حرف های او نشده است. به دنبال سپیده روانه شده، با او وارد اتاق دیگر شد و گفت: مادر ! به خاطر من خودت را عذاب نده ! من می دانم پدرم به این کار رضایت نمی دهد.

سپیده، سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند؛ اشک هایش را پاک کرد و گفت: نگران نباش عزیزم ! من، پدرت را خوب می شناسم. او کاری بر خلاف میل دخترش انجام نمی دهد. فقط نیاز به فرصت بیش تری برای فکر کردن دارد. باید صبر کرد. من مطمئنم که همه چیز درست می شود. به خدا توکل کن دخترم !

بعد هم در حالی که تشویش و نگرانی به جان خودش چنگ می زد، شروع به نوازش ستاره نمود و امید را در گوشش نجوا کرد.
***
پیش از آن که خوانین بردج و سایر آبادی ها، به روستاهای خود برگردند، محمد خان داریانی، تصمیم گیری در مورد چگونگی برخورد با راهزنان به اسارت در آمده در جنگ اخیر را به شور گذاشته بود. بنابراین، افراسیاب به دستور خان به اتفاق حاج یونس خان، راهی بردج شد تا بر اساس تصمیم اتخاذ شده به مساله ی اسرای جنگ رسیدگی کند.

افراسیاب، به محض رسیدن به بردج، هر یک از راهزنان به اسارت درآمده را مخیر نمود که یا در ازای خون های به ناحق ریخته شده ی جوانان، با پرداخت دیه ی کامل یک انسان، آزادی خود را به دست آورند و یا به شیراز منتقل شوند تا جناب صاحب اختیار، هر طور که صلاح می داند، در مورد آنان حکم کند. اما جاسوس رضاقلی بیگ را که هم با فریب دادن کاروان، آنان را به دام راهزنان انداخته بود و هم در محاصره و مجروح شدن پهلوان خدر، بیش ترین نقش داشت را تحت الحفظ به شیراز فرستاد تا جناب صاحب اختیار، وی را به سزای اعمالش برساند.

بعد هم با رئیس راهزنان، خلوت کرد و گفت: شما با فاش نمودن نقشه ی پلید محمد خان شاطر باشی، از وقوع یک حادثه ی خونین و ناگوار، جلوگیری کردید و صداقت گفتار شما نیز به اثبات رسید؛ بنابراین، با وجود این که بعد از رضاقلی بیگ، شما مسبب اصلی کشته شدن جوانان بی گناه داریان و سایر آبادی ها هستید، ولی به واسطه ی قولی که به شما داده ام، آزاد هستید به هر کجا که می خواهید بروید؛ ولی باید متعهد شوید که بار دیگر مزاحمتی برای ما درست نکنید که در آن صورت، ریختن خونتان بر ما واجب است و هیچ عذری هم پذیرفته نیست.

اما همان طوری که شنیدید، من به راهزنان در ازای پرداخت دیه، قول آزادی دادم. ولی شما بهتر از من می دانید که خیلی از آن ها قادر به پرداخت چنین وجهی نیستند و اگر هم پایشان به شیراز برسد، توسط جناب صاحب اختیار به سختی مجازات می شوند. شما، رئیس آنان هستید و ما نیز فقط در ازای دریافت وجه، حاضر به آزادی آن ها هستیم. حال دیگر خود دانید. می خواهید مبلغ دیه را از خودشان وصول کنید و یا خودتان شخصا پرداخت نمایید. به هر تعداد که دیه پرداخت کنید به همان تعداد نیز، اسرا آزاد می شوند. مابقی نیز تحت الحفظ به شیراز منتقل شده، توسط جناب صاحب اختیار، به مجازات خواهند رسید.

رئیس راهزنان گفت: من جان خود را مدیون گذشت و جوانمردی شما دانسته و در مقابل خون های به ناحق ریخته شده نیز خود را گنهکار می دانم. بنابراین، شخصا دیه کامل همه ی کشته شدگان را می پردازم و اگر صلاح بدانید، دوست دارم در دستگیری و مجازات رضاقلی بیگ نابکار نیز به شما کمک کنم.

افراسیاب گفت: چه کمکی ار دست شما برمی آید؟

رئیس راهزنان پرسید: اول شما بفرمایید، آیا رضاقلی بیگ اطلاع دارد که من نقشه ی محمد خان شاطر باشی را فاش کرده ام؟

افراسیاب پاسخ داد: خیر ! ما به خاطر این که بعدا جان شما به خطر نیفتد، خواستیم که این موضوع مخفی بماند و ماند.

رئیس راهزنان گفت: من می توانم اگر شما بار دیگر به من اعتماد کنید، به اتفاق چند تن از جوانان شما، خود را به رضاقلی بیگ نزدیک کرده و او را فریب داده، در ظاهر به قشونش بپیوندیم. آن گاه، در فرصتی مناسب، به او حمله کرده و جانش را بستانیم.

افراسیاب گفت: چه تضمینی وجود دارد که شما بر سر پیمان خود بمانید و بار دیگر، جوانان ما را به کشتن ندهید؟

رئیس راهزنان گفت: همان طور که من به شما اعتماد کردم و با فاش نمودن نقشه ی شوم رضاقلی بیگ به شما کمک کردم و دیدید که دروغ نگفته و اطلاعات نادرست به شما ندادم، شما هم به من اعتماد کنید و اجازه دهید دین خود را نسبت به شما ادا کنم.

افراسیاب گفت: آن موقع وضع فرق می کرد. شما چاره ای جز اعتماد کردن به قول من نداشتید و اگر این کار را نمی کردید، قطعا جانتان را از دست می دادید. ولی این بار، شما آزاد خواهید بود و به انجام هیچ کاری مجبور نیستسد.

رئیس راهزنان گفت: هر چند من چاره ای جز اعتماد کردن به شما نداشتم ولی شما می توانستید الآن که به مقصود خود رسیده اید، به عهد و پیمان خود وفادار نمانید و مرا به جرم حمله به کاروان و کشته شدن جوانانتان مجازات کنید. شما با این کار خود، مرا برای همیشه مدیون خود کردید. حالا دیگر من در برابر وجدان خود، مسئول هستم. من هم آدمم و تا جوانمردی شما را جبران نکنم، از پا نخواهم نشست و آرام نخواهم شد.

افراسیاب گفت: اگر ماموریت تعقیب و گریز رضاقلی بیگ به من سپرده شده بود، بار دیگر به شما اعتماد می کردم و برای نابودی رضاقلی بیگ مکار و حیله گر، حاضر بودم جان خود را نیز فدا کنم. ولی این ماموریت، به دیگران سپرده شده است و من نمی توانم به خود چنین اجازه ای را بدهم که جان دیگران به مخاطره افتد.

رئیس راهزنان گفت: چه تضمینی می خواهید؟

افراسیاب گفت: تضمینی که مرا مطمئن کند بار دیگر فریب رضاقلی بیگ را نمی خورید و جان افراد ما را به خطر نمی اندازید.

رئیس راهزنان گفت: اگر من عیال و فرزندان خود را نزد شما گرو بگذارم و به شما اذن دهم که در صورت خیانت کردن به شما، مجاز هستید جان آن ها را بگیرید، به من اعتماد می کنید؟

افراسیاب گفت: ولی من تصمیم گیرنده نیستم. تصمیم نهایی با محمد خان داریانی است. من پیشنهاد شما را به عرض ایشان می رسانم. اگر ایشان پذیرفتند، خانواده ی شما تا پایان عملیات، میهمان ما خواهند بود نه گروگان !

رئیس راهزنان گفت: پس خواهش می کنم مرا آزاد نکنید و تحت الحفظ نزد خان داریان ببرید تا از او تقاضا کنم یا جان مرا بگیرد و یا به من فرصت جبران خطاهایم را بدهد.

افراسیاب نیز با یشنهاد رئیس راهزنان موافقت کرد.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

23 دیدگاه

  1. سلام مجدد شیوا خانم…
    ببخشید اگر در پاسخ به نقد ظریف و اساسی شما تاخیر افتاد. می خواستم این قسمت را هم بخوانید تا شاهدی بر مدعا باشد.

    و اما بعد: “شیطان، به خاطر استکبار و خودخواهی و خود برتر بینی و سپس لجاجت و تعصب ، از سجده بر آدم خود داری کرد و از درگاه خدا رانده شد و آدم و حوا به خاطر حرص و آز، تسلیم وسوسه های بی منطق دشمن خود_ شیطان_ شدند و در دام او افتادند. بعد نوبت به هابیل و قابیل و صفات زشتی که انگیزه ی قتل هابیل به دست قابیل شد، می رسد و به همین ترتیب داستان نوح و ماجراهای دیگر تاریخ، مخصوصا ماجرای قوم بنی اسرائیل و موسی می رسد و در آیینه ی زندگی انبیای الهی ، فضائل و آثار آن را می بینیم و در زندگی اقوام منحرف که گرفتار انواع مجازات های الهی می شوند، رذائل و عواقب آن را.”

    و اما به رمان برگردیم که هر چند چون شخصیت های مثبت آن، در جایگاه انبیای الهی نیستند، با آن که راه نیکان را پیش می گیرند، گه گاه ، از صراط مستقیم منحرف می شوند ولی چون فطرت پاک خود را با رذائلی که جامعه ی بشری را به جهنمی سوزان تبدیل می کند، تا حدودی نیالوده اند، به همان اندازه هم به قرب الهی دست می یابند و هم او از خطا و لغزش دائمی به دورشان می دارد.

    در این رمان نیز، افرادی مثل محمد خان شاطر باشی و رضاقلی بیگ مکار و حیله گر، آن چنان راه باطل را پیش گرفته اند و عرصه را بر بندگان خدا تنگ کرده اند که خداوند نیز بر پیشانیشان مهر بطلان زده و به حال خودشان واگذاشته و در گمراهی خودشان رهایشان کرده است . به گونه ای که عاقبتشان این می شود که خیلی زود، در شخصیت محمد خان شاطر باشی دیدید و یا خیلی دیر در شخصیت رضاقلی بیگ خواهید دید.

    افرادی نیز مثل رئیس راهزنان، به موقع با یک تلنگر به خود می آیند و راه راست را پیش گرفته، جوانمردی را پیشه ی خود می سازند و به راه مستقیمی که چند صباحی از آن منحرف شده بودند، باز می گردند. افرادی هم چون خان و سپیده و….. نیز هر چند در مسیر درستی گام بر می دارند ولی از آن جایی که شیطان دائم در کمین نیکان روزگار است، گه گاه، از راه راست منحرف می شوند و هم چون خان، مستکبر و خودخواه شده با لجاجت و تعصب کور کورانه، خود را برتر از دیگران می بینند و برای عزیزترین کسانشان، شاخ و شونه می کشند. ولی چون فطرت خود را به گناهان کبیره آلوده نکرده اند، خداوند زیاد آن ها را به حال خود وا نمی گذارد و دستشان را می گیرد و دوباره به راه راست هدایتشان می کند. البته هستند کسانی هم که چون فطرتشان را از زنگار پاک نکرده اند پس از عمری نام نیک کسب کردن، در ورطه ی ظلمت سقوط می کنند و عاقبت به شر می شوند مثل برخی از شخصیت های داستان که می شناسید.

    من سعیم بر این است که به دور از افراط و تفریط، طریق تعادل را پیش گیرم و شخصیت های داستانم را به گونه ای قلم زنم که هر کدام در جای خود نقش های نزدیک به واقع و گوناگون را بازی کنند که اگر هنوز زیاد مشهود نیست با شکل گرفتن بیش تر داستان، در ادامه شاهد آن خواهیم بود.

    و قطعا نقد سازنده و نکته های ظریف و اساسی شما خوبان، به من در این راه، یاری خواهد رساند. پس باز هم دست به قلم شوید و این رمان هر چند ضعیف را، به نقد بکشانید ، شاید قوتی بگیرد و خود را دریابد.

    باز هم از شیوا خانم و سایر عزیزانی که مرا در این راه یاری می کنند، ممنونم. ببخشید که این عادت همیشگی هنوز از سرم نیفتاده و زیاد حرافی می کنم که باید در این مورد نیز فکری کنم….

    1. انسانهایی که هنوز بر قلبشان آنقدر زنگار ننشسته است که خدا به طور کامل آنها را به خودشان واگذارد بالاخره یک جایی مثل رییس راهزنان به خود میایند و زنگار را از دل میزدایند. حر نمونه بارز آن است. البته حر را نمیشود با رییس راهزنان مقایسه کرد. حر تا قبل از حادثه کربلا هم آدم خوبی بود ولی داشت با رو در روی امام ایستادن آخرت خود را از دست میداد که به موقع رفتار امام و یارانش او را به خود آورد و بهشت را برایش به ارمغان آورد. این قسمت با دو تضاد منطقی که معمولا در چنین مواقعی رخ میدهد روبرو بودیم. مرد سالاری خان و تاثیر پذیری رییس راهزنان با دیدن جوانمردی افراسیاب !

    2. سلام آقای زارع انتقاد پذیری و وارستگی از صفات بزرگانی چون شماو مردان اندیشه است . موفق باشید .

    1. سلام ستاره جان
      گفتگوی تند سپیده و خان برای ان زمان داریون چیزی بعید نیست . همینطور که حالا زمان حال هم ما شاهد این بحثو گفتگو ها هستیم ولی با ملاحلاظاتی ، که مثلا جلو بچه و یا کسی نباشد . من فکر میکنم در زندگی دو نفر صاحب اندیشه که مستقل هستند بالاخره بحثو وگفتگو و ..داریم . مهم این است که این بحث وحدیث ها چطور مدیریت شود و نحو ه برخورد دو طرف پیچید گیهای شخصیت ها و چالش های داستان را رقم میزند که فرصتی است برای داستان نویس برای ایجاد اوج وفراز در داستان و جلوگیری از یکنواختی .
      ثانیا این چالش ها ونحوه مدیریت آنها میتواند سازنده باشد واموزش داشته باشد برای خوانندگان.

  2. من فکر میکنم این رفتار و گفتار خشن خان ریشه در خصلت مردسالاری مردان داریانی و به طور کلی مردان آن زمان ایران مخصوصا خوانین دارد.

  3. تا حالا خان را این طور عصبانی و بی رحم ندیده بودم. بالاخره مرد سالاری خود را نشان داد !

  4. دستمریزاد جناب استاد
    رمان داره جون میگیره وجالب میشه.تو ارتباطی که آدما با سلام وصلوات از کنار هم رد میشن هیچ کششی نیست.اما حالا واقعا داره جزءرمانهای جذاب میشه. موفق باشید.

  5. بخش اعظم مشکلات تاریخ بشری به خاطر همین مردسالاری ها بوده.کمتر فردی توانایی مقابله با آن رو داشته ولی شاید سپیده این توانایی رو صرف کنه!؟

  6. سلام بر کاربران عزیز داریون نما…
    از دنبال کنندگان رمان، پوزش می طلبم. طبق قرار می بایست پنج شنبه ها این رمان بر این فضای مجازی نقش بندد و این پنج شنبه چنین نشد.

    مرا عفو بفرمایید. با فضایی که این روزها بر داریون نما حاکم است و “بوی بهشتی” که با یاد شهدا در جای جای این فضای مجازی پیچیده است، حس و حال نوشتن قسمت بیست و سوم را از من گرفت. و فاصله ی زمانی اندک انتشار قسمت بیست و دوم تا امروز را بهانه کردم برای آن که به جای قلم زدن رمان در این روزها ، قلمی هر چند ضعیف و ناتوان و قاصر بزنم بر “بوی بهشتی” که چند صباحی است عجیب پیچیده است در این فضای مجازی و دل بی صاحب و در عین حال، پر صاحب من ! اگر عمری باقی باشد، رمان هم، هم چنان پنج شنبه ها و گه گاه روزهای دیگر هفته، قسمت به قسمت منتشر خواهد شد.

    بر آنم تا اگر خدا بخواهد، بلافاصله پس از ارسال این دیدگاه، دست به قلم شوم برای نوشتن و ارسال “برداشتی آزاد از نامه ی معلم شهید نادر خوش نژاد به یک طالب علم” …. ولی در حال حاضر نمی دانم چه چیزی می خواهم بنویسم : هر چه پیش آید، خوش آید…

  7. جناب آقای زارع با سلام و تشکر از قلم خوب و شیوایتان
    از شما انتقاد دارم من روزهای پنج شنبه به خواندن رمان شما عادت کرده ام اما متاسفانه شما انگار برنامه ریزی خاصی ندارید و سر وقت رمانتان را نمی نویسید.
    نوشتن درباره شهدا خیلی خیلی خوب می باشد اما هر چیزی به جای خود. شما طبق قولی که دادید پنج شنبه ها باید رمان می نوشتید. به نظر من علی رغم حسن های شما این یک ضعف بزرگ برای شماست. البته مدیر سایت نیز در این زمینه بی تقصیر نیست. ایشان هم باید سر وقت از شما مطلب را بخواهد. به نظر من مدیر سایت باید مطالب چند هفته را جلوتر از شما بگیرد تا دیگر چنین بی برنامگی هایی پیش نیاید. این برای سایت نیز یک نقطه ضعف به حساب می آید که با چنین کارهایی ارزش مخاطبش را پایین می آورد

    1. سلام…
      در این که حق با شماست، شکی نیست ولی من هم آدمم و جایز الخطا و گاهی حس و حال نوشتن موضوعی را علی رقم قول و قرار ها ندارم و اگر به اکراه دست به قلم شوم چنگی به دل نمی زند، مسلما این ها دلیلی برای فرار از پاسخ نیست و عذرخواهی من در جای خود باقی است ولی این حس و حالی که این روزها بر من حاکم شده است، دلیل دیگری هم دارد که دوست ندارم در موردش صحبت کنم. و دلم هم نمی خواهد کسی در مورد آن از من بپرسد و اگر هم بپرسد بی پاسخ می ماند ! پس به جای آسمان، ریسمان کردن و صغری کبری چیدن و دست به دامان توجیه و دلیل و برهان شدن، صادقانه قصور و کوتاهی خود را می پذیرم و بار دیگر از همه ی شما کاربران عزیزی که بر من منت می گذارید و با خواندن مطالب و دیدگاه های من و تحمل من در چنین مواقع و حس و حالی، مرا شرمنده ی خود می کنید، عذرخواهی می کنم و توقع دارم که قصور مرا به حساب داریون نما نگذارید چون من هم مثل شما فقط یک کاربر داریون نما هستم و بس.

      و اما این که فرمودید مدیر محترم سایت باید مطالب چند هفته را جلوتر از من بگیرد را من هم قبول دارم و هر چند بیش تر دوست دارم هر قسمت را در همان هفته و پس از دریافت بازخورد آن از طریق دیدگاه های شما عزیزان قلم زنم ولی پیشنهاد شما نیز منطقی است و اگر مدیر محترم سایت بپذیرند من هم حاضر به انجام وظیفه در این مورد هستم. تا الان قرار ما با مدیر سایت این بوده که روزهای دوشنبه و یا سه شنبه همان هفته قسمت آن هفته را برایش بفرستم. ایشان در آخرین قرارمان خواستند که زودتر از این موعد برایشان نفرستم. ضمنا این هفته قسمت این هفته ( قسمت بیست و دوم) را

      خیلی زودتر از زمان مقرر فرستاده بودم ولی خودم اشتباه کردم و از مدیر سایت به دلیلی که من و ایشان از آن مطلعیم، خواستم که در اسرع وقت منتشرش کنند و ایشان نیز بزرگواری کردند و درخواست مرا پذیرفتند.

      اما کلام آخر: هر چند به گمانم شما را می شناسم و از این که فرموده اید که به خواندن این رمان (هر چند ضعیف من ) عادت کرده اید از شما بی نهایت سپاسگزارم ولی کار خوبی کرده اید که خود را معرفی نکرده اید. این جوری من این برداشت را می کنم که این انتقاد از طرف همه ی خوانندگان رمان است و اثر بخشی بیش تری دارد.

      باز هم از شما دوست بسیار عزیزم تشکر و عذرخواهی می کنم و طلب عفو و حلالیت دارم و خوشحالم که چنین کاربرانی صاحبان اصلی داریون نما هستند.

      چشم. سعی می کنم، عیوبم را بر طرف کنم….

      1. نکند منظور آقای زارع که گفته نویسنده منتقد این دیدگاه را می شناسم مدیر سایت است!!!!!!!!!!!

        1. دوست عزیز جناب برزگر با تشکر از حضور شما و درج دیدگاهتان باید خدمت شما و سایر کاربران عزیز داریون نما عرض کنم که بنده به عنوان متولی سایت با احدالناسی تعارف ندارم. از این بابت احتمالا آقای جلیل زارع بهتر مرا می شناسند. مطمئن باشید اگر ایرادی به آقای جلیل زارع یا هر دوست بزرگوار دیگری داشته باشم مستقیما به خودش می گویم و اصولا آدم نسبتا رکی هستم. و لزومی نمی بینم با درج دیدگاه آن هم با نام مستعار بخواهم حرفم را بیان کنم.بنده بارها به دوستان بزرگوار که البته به من لطف زیادی دارند درباره مطالبشان صحبت کرده یا مطالبشان را بنا به دلایلی منتشر نکرده ام و البته این عزیزان نیز با بزرگواری پذیرفته اند.
          به عنوان مثال دوست خوبمان اقای جلیل زارع که قلم توانایی هم دارند پیش آمده که مطالبی را ارسال می کنند که بنا به سیاستهای سایت منتشر نمی شود. خود جناب زارع می داند بنده منتقد اصلی مطالب ایشان هستم و اصلا در کار رسانه ای اگر انتقاد نباشد پیشرفتی حاصل نمی شود. همانگونه که بر مطالب دست و پا شکسته حقیر نیز انتقاد می شود من هم باید این انتقادها را با کمال میل بپذیرم.
          حرف آخر اینکه شک نکنید در رابطه با مصلحت سایت داریون نما با کسی تعارف ندارم. و مثلا درباره نظم در نوشتن رمان قلعه داریون چند بار به اقای زارع تذکر داده ام. اما به هر حال ایشان نیز انسان هستند و ممکن است بعضی مواقع دچار حس و حالی شوند که احساس کنند نوشته اش مناسب و مورد قبولش نیست. از این بابت باید به او حق داد.
          اینها را نوشتم تا سوءتفاهم احتمالی برای بعضی ها برطرف شود.
          موفق باشید.

          1. سلام و ممنون از شما مدیر محترم سایت که این شائبه را بر طرف کردید. من و شما بارها با هم تلفنی صحبت کرده ایم. آن هم با احترام متقابل و از این بابت صبر و حوصله اتان را که بیش از من هم هست تحسین می کنم. آقای برزگر عزیز بدانند که من و آقای داریون نما هیچ بحثی با هم نداریم که بخواهیم توی سایت عنوان کنیم و اگر هم خدای ناکرده روزی داشته باشیم آن قدر شهامتش را داریم که رو در رو از خجالت هم در آییم . دیگر چه بگویم که باور کنید برزگر عزیز …. خیلی مخلصیم..

        2. جناب آقای برزگر عزیز، اولا که من نگفتم میشناسم گفتم به گمانم میشناسم و معنی و مفهوم آن این است که شاید احتمال داده ام فلانی است. بعد هم عزیز دل برادر حرف توی دهن من نگذارید، نه خیر منظور من اصلا مدیر محترم سایت که هیچ گاه زحمات و الطافش را نسبت به خودم و سایر کاربران عزیز فراموش نمی کنم نیست. با همان یازده علامت تعجبی که گذاشته اید!!!!!!!!!!!

          اگر یکی یکی همه را نام ببری مطمئن باش که اگر به شخص مورد نظر برسی اعتراف می کنم که بله گمان من بر ایشان بود….. مطمئنم که مرا دروغگو نمی دانی و حرفم را باور می کنی.

          مخلص شما برزگر عزیز هم هستم….

  8. سلام مجدد آقای زارع
    اینکه من را بشناسید یا نه چه تاثیری خواهد داشت؟
    شاید می خواهید بگویید که خیلی تیز هستید؟!
    اما شرمنده یقین دارم مرا نمی شناسید.
    همین که زود قبول می کنید و معذرت خواهی می کنید هم خوب است اما دلیل نمی شود.
    در ضمن چه من با نام واقعی ام بیایم و چه با نام مستعار در هر حالت به عنوان یک خواننده هستم.

    1. پس باز هم سلام مجدد….
      عزیز دل برادر شاید منظور مرا از “به گمانم شما را بشناسم…” متوجه نشدید و یا من نتوانستم خوب منظورم را بیان کنم. عزیزتر از عزیز ! نگفتم شناخت شما تاثیری در اصل موضوع دارد، اتفاقا بنده سخت طرفدار نام های مستعار و حتی بی نام ها هستم. اگر هم گفتم به گمانم(نه حتماوقطعا) شما را می شناسم، عرض ارادت خاص به شما دوست بسیار عزیز بود و اذعان هم که کردم که کار خوبی کرده اید که خود را معرفی نکرده اید چون اثر بخشی بیش تری دارد.

      من ادعای “تیز بودن ” و اصلا هیچ ادعایی ندارم. مگر جز جلیل زارع کس دیگری هم هستم که ادعای دیگری داشته باشم. جلیل زارع ، فقط جلیل زارع است با همان ذهن کوچک و محدودی که اگر بیش تر دقت کنید، می بینید که دائم به آن اعتراف کرده ام. من کم ترین و کوچک ترین کاربر داریون نما هستم و به این کم تر بودنم هم افتخار می کنم و خاک پای مردم خوب زادگاهم و کاربران عزیز داریون نما هستم.

      اما این که من “گمان” می کنم که شما را می شناسم و شما “یقین” دارید که نمی شناسمتان، هم حرفی است و احتمالا من در شناخت خود اشتباه کرده ام . پس در این مورد هم این برادر کوچکتان را عفو فرمایید.

      ممنونم که “قبول کردن و عذرخواهی مرا” خوب می دانید. من هم میدانم که ” اما این دلیل نمی شود” و اگر یک بار دیگر پاسخ مرا بخوانید، متوجه می شوید که من هم پیش از آن که شما بگویید، اعتراف کرده ام که این ها دلیل نمی شود.

      من هم از شما خواننده ی عزیز متشکرم و شرمنده، چه با نام واقعیتان بیایید چه با نام مستعار، در هر حالت از نظر من، خواننده ی صادق و مخلص و دوستداشتنی هستید عزیز دل برادر !

      تشکر که هر پنج شنبه در انتظار این اثر ضعیف بنده می مانید. حالا که این طور شد با آن که حس و حالش نیست و می خواستم قسمت بیست و سوم را پنج شنبه آینده بفرستم ، دلم راضی نمی شود شما را بیش از این منتظر بگذارم. چشم قربان… همین الان دست به کار می شوم و به خاطر دل شما خواننده ی عزیز هم که شده حس و حالم را عوض می کنم و می نویسم. شاید باور نکنید ولی این شوق و ذوق شما، حس و حال مرا هم بر گرداند و از این بابت هم از شما ممنونم.

      خیلی مخلصیم عزیز…

      1. با سلام….
        من به قولی که در دیدگاه بالا دادم عمل کردم و قسمت بیست و سوم رمان را روز جمعه ساعت 4 بعد از ظهر فرستادم. مدیر محترم سایت نیز هر وقت صلاح دانستند منتشر خواهند کرد. اگر عمری باقی بماند تا اواسط هفته قسمت بیست و چهارم هم برای انتشار به موقع در روز پنج شنبه خواهم فرستاد.

        1. با سلام انشاالله قسمت بیست و سوم رمان قلعه داریون پنج شنبه همین هفته منتشر می شود و قسمت بیست و چهارم که آقای زارع قول داده اند تا اواسط همین هفته ارسال کنند پنج شنبه هفته بعد منتشر می شود.

  9. خیلی جالبه که بقیه خواننده های رمان ساکت موندن!حداقل بیان بگید که آقا یا خانم منتقد راست میگه!من که هرچی انتقاد رو میخونم شبیه انتقاد نیست. تازه من جزء کسایی هستم که اصلا رمان نمیخوندم وحالا با هزار سختی این رمان رو میخونم وبرامم خیلی سخته که موضوعش رو برای یک هفته تو ذهنم نگه دارم تا قسمت بعدش بیاد.با این حال وقتی میبینم که هر نوسانی بخواد در انتشار رمان پیش بیاد قبلش آقای زارع میگن وحتی عذر خواهی هم میکنن. به خاطر همین ادبشون صبر میکنم.ومن هم که دیگه دیدید چطور هرجا نظر مخالفی خصوصا با آقای زارع داشته باشم خیلی صریح میگم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن