همهویدیو

نماهنگ پاسداشت معلم

ای معلم تو را سپاس : ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس .ای والا مقام ، ای فراتر از کلام، تورا سپاس. ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی

آبی‌ترین، دریایی‌ترین و آسمانی‌ترین تقدسِ زندگی‌مان دستان‌تان را بوسه می‌زنیم.

ناصر بذرافکن به مناسبت روز و در اصل هفته معلم نماهنگی زیبا ساخته و آن را به تمامی معلمان زحمت کش ایران تقدیم کرده است.

تحریریه داریون نما ضمن تبریک این روز عزیز به تمام معلمان میهن اسلامی این نماهنگ را به این عزیزان تقدیم می کند.

این نماهنگ را در ادامه مشاهده می کنید.

 

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

23 دیدگاه

  1. سلام

    من روز معلم را به همه معلمان عزیز و دلسوز از جمله استاد جلیل زارع و معلم و دوست عزیز جناب آقای شهاب روئین تن تبریک میگم و براشون آرزوی سلامتی و تندرستی دارم

    1. سلام تربری جان…

      من رو سیاه کجا و مقام شامخ معلمی کجا !

      ولی از این که به یاد این بنده ی سراپا تقصیر هم بودی، ممنون و سپاسگزارم.

      من هم به نوبه ی خودم، شهادت معلم علم و عمل را تسلیت می گویم و ایام گرامیداشت مقام والای معلم را به همه ی معلمین داریون نما از صمیم قلب، تبریک می گویم. نام نمی برم که کسی از قلم نیفتد…

  2. معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده اي، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد. (شهید رجایی )

    1. سلام مسافر با شما موافقم
      هر چه میخوریم ومینوشیم وخانه ای که در آن زندگی میکنیم حاصل دست کارگران زحمتکش است
      چرا روزشان فراموش کردیم؟
      دست هایت که آیینه تلاش روزگارند پر برکت باد!
      توانِ دست هایت را می ستایم
      ای سازنده ترین نقش هستی در قاموس آفرینش
      روز جهانی کار و کارگر بر کارگران شریف مبارک

  3. سلام
    دست اقای ناصر دردنکند.

    روز معلم را به تمام معلمان واساتید منطقه داریون تبریک عرض میکنم

    تقدیم به معلم یکتای زندگیم

    ابر ولگرد می شوم بی تو سبز من زرد می شوم بی تو

    ای تو منشور تمام آینه ها سرد و بیرنگ میشوم بی تو
    روزت مبارک

    1. ابر ولگرد می شوی چرا ؟ با هدف ببار !
      ای عجب ! زرد می شوی چرا؟ رنگ نو بکار !

      توی این ولولای سبز و زرد شدن عزیز
      سرد و بی رنگ می شوی چرا؟ روشنی بیار !

  4. روز معلم را به معلمان واقعی و دلسوز تبریک عرض میکنم
    زنگ خورد
    ناظم صبح آمد
    سرِ صف
    توی برنامه ی صبحگاهی
    رو به خورشید گفت:
    باز هم دفترِ مشق دیروز خط خورد
    و کتابِ شبِ پیش راماه با خودش برد
    آی خورشید!
    روی این آسمان
    روی تخته سیاه جهان
    با گچ نور بنویس
    :زیر این گنبد گِرد و کور و کبود
    آدمی زاد، هرگزدانش آموز خوبی نبود
    عرفان نظرآهاری

  5. سلام بر معلمین عزیز منطقه ی همیشه سرافراز داریون ….

    هفته ی معلم بر شما فرهیختگان و رهروان راه علم و عمل مبارک باد.

    خیلی فکر کردم که در این فضای مجازی، چه هدیه ای تقدیم شما بزرگواران کنم که در حد و اندازه ی شما فرزانگان باشد. به ذهنم رسید که دست به دامان خواجه حافظ شیرازی شوم.

    پس کتاب حافظ را باز می کنم و به نیابت از شما ، برایتان نیت خیر می کنم و هر غزلی که آمد، برگ سبزی می کنم تحفه ی درویش، تقدیم به شما سروران گرامی .

    پس شما عزیزان هم با من نیت کنید :

    « بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
    که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
    در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
    چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست
    بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
    که مست جام غروریم و نام هشیاریست
    خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
    که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
    لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
    که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
    جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
    هزار نکته در این کار و بار دلداریست
    قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
    قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
    بر آستان تو مشکل توان رسید آری
    عروج بر فلک سروری به دشواریست
    سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم
    زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
    دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
    که رستگاری جاوید در کم آزاریست »

  6. اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد ، خیانت کرده است اگر به کار خوب دیگری بپردازد . چرا که معلمی مقام پیغمبری و تعلیم مقام خدایی است .

    معلم شهید ، دکتر شریعتی

  7. از تو گفتن کار یک دلداده است
    قلب تو قلبی سفید و ساده است
    هر چه می دانم تو یادم داده ای
    پند هایت پاک و فوق العاده است
    از معلم شعر گفتن ساده نیست
    چون معلم آدمی آزاده است
    دست پاکش معنی مردانگیست
    سر به مهر و بر سر سجاده است
    گفته بودم پیش از این یکبار من
    قلب تو قلبی سفید و ساده است

    محمد شکری فرد

  8. معلم چــــو ناگــه بیــامد کــــلاس چـــــو شهر فــــروخفته خاموش شد

    سخنهـــــای نــاگفته در مغــــزها به لب نـــارسیده فـــرامـــــــوش شد

    ***

    معلــم به کـــــار مـــداوم مـــــدام غضبنـــاک و فــرسوده و خسته بود

    جــوان بــود در عنفــــوان شباب جـــوانی از او رخت بــــــربسته بود

    ***

    سکــوت کــــلاس غم آلــــــود را صــــدای درشــــت معلــــم شکســت

    زجــا احمـــدک جست و بند دلش از این بی خبر بـــــانک ناگه گسست

    ***

    بیـــا احمـــدک درس دیــــروز را بخـــــوان تا ببینم که سعدی چه گفت

    ولی احمــدک درس ناخوانده بود بجـــز آنچـــه دیـــروز آنجـــــا شنفت

    زبــانش به لکنت بیفتـــاد و گفت بنــــی آدم اعضـــــای یکـــدیگــــرند

    وجـــودش به یکباره فـــریاد كرد که در آفـــرینش زیـــک گــــوهـــرند

    در اقلیـــــم مــا رنج بر مردمــان زبــــان دلـــش گفت بــــی اختیــــــار

    چو عضوی به درد آورد روزگار دگــــر عضــــوها را نمـــــاند قـــرار

    تو کز ، تو کــــز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شـــد

    نگاهی به سنگینی از روی شرم به پـــائین بیــافکند و خـــاموش شد

    ***

    چــرا احمـــد کـــودن بی شعــــور نخـــواندی چنین درس آسان بخوب

    معلـــم بگفتـــا به لحــن گــــــران مگـــر چیست فـــرق تو با دیگــران

    ***

    عرق احمدک از جبین پاک کـــرد خـــدایا چــه می گـــوید آمــــوزگـار

    نمی دانــد آیا کــه در این میــــان بـــود فــــرق ما بیـــن دار و نــــدار

    ***

    به انسان بجزلطف ومهروخوشی نیــــارند هـــرگز کسی هیـــچ دست

    ولی من کنـــم پینه دوزی و کـــار ببین دست پـــــر پینه ام شاهد است

    ***

    معلـــم چو کوهی زجــــا کنده شد و این موج خشـــم پر از کینـــه اش

    به من چه تو مادر زکف داده ای به من چه که دستت پر از پینه است

    رود یک نفـــر پیش نـــاظم که او بـــــرای کتــک یــــک فلـــــک آورد

    نماید پرا ازپینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد

    ***

    زچشمـــان احمد فروریخت اشک ولــــی اشـــک خـــود از معلـم نهفت

    زچشمـــان او نـــور سوئی جهید بیــــاد آمــــدش شعر سعـدی و گفت

    ***

    ببین یــــادم آمد کمی صبر کن تحمــــل خــــدا را ، تحمــــــــل دمی

    تو کز محنت دیگــــران بی غمی نشــــاید کـــه نــــامت نهنــــــد آدمی

  9. سخت آشفته و غمگین بودم …به خودم می گفتم
    بچه ها تنبل و بد اخلاقند
    دست کم می گیرند

    درس ومشق خود را …
    باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم
    و نخندم اصلا
    تا بترسند از من
    و حسابی ببرند …
    خط کشی آوردم

    در هوا چرخاندم!
    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
    اولی کامل بود،خوب
    دومی بدخط بود
    بر سرش داد زدم …
    سومی می لرزید …
    خوب، گیر آوردم !!!
    صید در دام افتاد
    و به چنگ آمد زود …
    دفتر مشق حسن گم شده بود
    این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
    تو کجایی بچه؟؟؟
    بله آقا، اینجا
    همچنان می لرزید …
    “پاک تنبل شده ای بچه بد”
    “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
    “ما نوشتیم آقا”
    بازکن دستت را …
    خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
    او تقلا می کرد
    چون نگاهش کردم
    ناله ی سختی کرد …
    گوشه ی صورت او قرمز شد
    هق هقی کرد و سپس ساکت شد …
    همچنان می گریید …
    مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
    ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
    زیر یک میز، کنار دیوار،
    دفتری پیدا کرد …
    گفت : آقا ایناهاش،
    دفتر مشق حسن !
    چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
    سرخی گونه او، به کبودی گروید …
    صبح فردا دیدم
    که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
    سوی من می آیند …
    خجل و دل نگران،
    منتظر ماندم من
    تا که حرفی بزنند
    شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
    سخت در اندیشه ی آنان بودم
    پدرش بعدِ سلام،
    گفت : لطفی بکنید،
    و حسن را بسپارید به ما
    گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
    گفت : این خنگ خدا
    وقتی از مدرسه برمی گشته
    به زمین افتاده
    بچه ی سر به هوا،
    یا که دعوا کرده
    قصه ای ساخته است
    زیر ابرو و کنار چشمش،
    متورم شده است
    درد سختی دارد،
    می بریمش دکتر
    با اجازه آقا …
    چشمم افتاد به چشم کودک …
    غرق اندوه و تاثر گشتم
    منِ شرمنده معلم بودم
    لیک آن کودک خرد وکوچک
    این چنین درس بزرگی می داد
    بی کتاب ودفتر …
    من چه کوچک بودم
    او چه اندازه بزرگ
    به پدر نیز نگفت
    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
    عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
    من از آن روز معلم شده ام …بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم
    نه کسی بد اخلاق نه یکی تنبل بود او به من یاد بداد درس زیبایی را …
    که به هنگامه ی خشم
    نه به دل تصمیمی
    نه به لب دستوری
    نه کنم تنبیهی
    یا چرا اصلا من عصبانی باشم
    با محبت شاید، گره ای بگشایم
    با خشونت هــرگــز …

    چه خوب است با لبخند وارد مدرسه و کلاس شویم با لبخند در مدرسه و کلاس بمانیم و با لبخند مدرسه و کلاس را ترک کنیم

    1. با سلام به شما
      لطفا سعی کنید دیدگاه هایتان درباره داریون باشد. کامنتها و دیدگاه هایی که برگزفته از منابع دیگر باشد-مانند جملات زیبا-کمتر نمایش داده می شود.
      جملات زیبا و پند آموز خوب است اما هرکسی خواست می تواند به راحتی با یک جستجوی کوتاه در اینترنت آنها را بیابد. ضمن تشکر از شما از شما می خواهیم ابتدا دیدگاه هایتان درباره داریون باشد و احیانا اگر جمله زیبایی دیدید برای داریون نما ارسال کنید. منتهی ما به دلیل سیاستهای سایت نمی توانیم از یک کاربر و آی پی روزانه بیشتر از دو کامنتی که درباره داریون نیست نمایش دهیم. اما درباره کامنتهایی که درباره داریون است محدودیتی نیست.
      این نکته تنها شمامل حال شما نیست دوستان دیگری نیز که کامنتهایی با مضمون جملات پندآموز می فرستند شمامل این حذفیات شده اند.
      موفق باشید.

  10. خاطرات كودكي زيباترند
    يادگاران كهن مانا ترند
    درس‌هاي سال اول ساده بود
    آب را بابا به سارا داده بود

    درس پند آموز روباه وکلاغ
    روبه مكارو دزد دشت وباغ

    روز مهماني كوكب خانم است
    سفره پر از بوي نان گندم است

    كاكلي گنجشككي با هوش بود
    فيل ناداني برايش موش بود

    با وجود سوز وسرماي شديد
    ريز علي پيراهن از تن ميدريد

    تا درون نيمكت جا ميشديم
    ما پرازتصميم كبري ميشديم

    پاك كن هايي زپاكي داشتيم
    يك تراش سرخ لاكي داشتيم

    كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
    دوشمان از حلقه هايش درد داشت
    گرمي دستان ما از آه بود
    برگ دفترها به رنگ كاه بود

    مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
    خش خش جاروي با پا روي برگ
    همكلاسي‌هاي من يادم كنيد
    بازهم در كوچه فريادم كنيد

    همكلاسي‌هاي درد و رنج و كار
    بچه‌هاي جامه‌هاي وصله‌دار
    بچه‌هاي دكه خوراك سرد
    كودكان كوچه اما مرد مرد
    كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
    جمع بودن بود و تفريقي نبود
    كاش مي‌شد باز كوچك مي‌شديم
    لا اقل يك روز كودك مي‌شديم

    ياد آن آموزگار ساده پوش
    ياد آن گچ‌ها كه بودش روي دوش
    اي معلم ياد و هم نامت بخير
    ياد درس آب و بابايت بخير

    اي دبستاني‌ترين احساس من
    بازگرد اين مشق‌ها را خط بزن
    ********************
    سرمشقهاي آب بابا يادمان رفت
    رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
    گل كردن لبخند هاي همكلاسي
    در يك نگاه ساده حتي يادمان رفت
    ترس از معلم،حل تمرين،پاي تخته
    آن روزهاي بي كلك يادمان رفت
    راه فرار از مشقهاي زنگ اول اي
    واي ننوشتيم آقا يادمان رفت
    آن روزها راآنقدر شوخي گرفتيم
    جديت تصميم كبري يادمان رفت
    شعرخداي مهربان را حفظ كرديم
    يادش بخيراما خدا را يادمان رفت
    در گوشمان خواندند رسم آدميت
    آن حرفها را زود اما يادمان رفت
    فردا چه كاره مي شوي؟
    موضوع انشا
    ساده نوشتيم آنقدرتا يادمان رفت
    ديروز تكليف آب بابا بود و خط خورد
    تكليف فردا نان و بابا يادمان رفت
    **********************

  11. روزمعلم برتمامی معلمان عزیزتبریک عرض میکنم.وبرای شادی روح معلمان شهرمان مرحوم کاشفی مرحومه خانم مرادپوروپدرمن عاصی
    یادهمه راگرامی بداریم باذکریک صلوات

  12. من هم به نوبه خودم روز معلم روبه تمام معلم های ایران زمین تبریک میگم.جا دارد از معلم های دهه60واوایل70- آقایان کارگر.صفایی-کاشفی(معلم زبان)-کشاورز-مرحوم کاشفی-جهانی وچند تا عزیز دیگه که اگربی ادبی نباشه باید بگم که اسم مبارکشوت خاطرم نیست) یادی بکنم که خاطرات مدرسه وکودکی مان با این عزیزان معنا پیدا میکند.یادشان تاابد درذهن وروحم نقشه بسته است.

  13. روز معلم رو به اساتیدم آقایان یوسف بذرفکن، علیرضا کشاورز همچنین استاد گرانقدر استاد جلیل زارع دوستانم شهاب رویین تن، مصطفی زارع، قادرعلی بذرافشان، علی زارع و تمامی معلمینی که از بدو تولد در مسیر مسافرتم قرار گرفتند و از آنان ادب و علم آموختم تبریک می گویم

  14. : معلم
    واژه ی آشنایست و قابل ستایش…نامی که هر وقت بر زبان می آورم مرا به دور دستها میبرد به دوران کودکی…
    چه خالصانه دستانم را در دست گرفتی …قلم را نشانم دادی …خواندن و نوشتن …
    خواندن را فرا گرفتم به خودم آمدم و سرشتم را نوشتم
    بر دستان پر مهرت بوسه میزنم.که بهترین لحضات زندگیت به من هدیه کردی تا صرف کنم فعل بودن یا نبودن را
    به من آموختی… چون شمع سوختن را
    به عشق روشن کردن محفلی
    چون پروانه پرواز را در دنیای علم…
    وچون گل عطرآگین کردن تمام وجود انسان بودنم را
    چگونه میتوانم قدر بدانم از خود گذشتگیت را
    معلم …ای که راه تاریک وجودم را با خاموش کردن جهل روشن کردی …چگونه پاس بدارم …معصومیتت را
    بودنم را همچون فانوسی روشن خواهم داشت برای رهگذرانی که نیاز به روشنیت دارند ای اسطوره تاریخ …بر نام زیبایت بوسه خواهم زد …ای پاسبان حقیقت….روزت مبارک
    تقدیم به تمام معلمان سرزمینم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن