دو نیروی متضاد، در وجودش ستیز می کردند. مثل درختی در مسیر طوفان می شکست و خمیده تر می شد. نبرد با دشمن نمی توانست او را بشکند، ولی فکر از دست دادن ستاره او را می فرسود:

نوشته جلیل زارع

-« چه کار می کنی فرهاد؟ همین طور دست روی دست می گذاری تا خان زاده ای از فرسنگ ها راه دور، فقط به این بهانه که هم خون ستاره است و ناف او را به نامش بریده اند، از گرد راه برسد و او را با خود ببرد ؟ ستاره، مال تو است. حق تو است. هیچ کس جز تو، حق ندارد او را از آن خود بداند. »

-« چه می گویی؟ از کدام حق، حرف می زنی ؟ تو هم که مثل طاهر سنگ خودت را به سینه می زنی. پس ستاره چی؟ او کجای این قصّه است ؟ حق انتخاب ندارد؟ متولد شده است تا ستاره ی تو باشد ؟ نکند باورت شده است که مالک اویی؟ بر فرض که طاهری هم نباشد، خطر رضا قلی بیگ را احساس نمی کنی !؟ اگر طاهر او را از مهلکه نجات ندهد، تو با چه قدرت و اعتباری می خواهی از او دفاع کنی ؟ می توانی در مقابل رضا قلی بیگ قد علم کنی ؟ چه طور می خواهی از ستاره محافظت کنی؟ »

-« ولی من ستاره را دوست دارم. »

-« باز هم که از خودت گفتی، فرهاد. تو هیچ کس جز خودت را دوست نداری. آن قدر خودخواهی که حاضری برای به دست آوردنش، او را قربانی کنی. به چه قیمتی می خواهی ستاره را نگه داری؟ اگر بماند، قربانی می شود فرهاد ! قربانی چیزی که تو اسمش را عشق می گذاری و جز خودخواهی و غرور و تکبر، نیست. تو سنگ خوشبختی خودت را به سینه می زنی یا خوشبختی او را ؟ اگر آن طور که ادعا می کنی، عاشق سینه چاکش هستی، باید خوشبختی او برایت مهم باشد نه خودت. ستاره با طاهر خوشبخت تر است یا تو؟ طاهر که خان زاده است و نمی گذارد آب در دل او تکان بخورد یا تو که اگر خان، دست حمایتش را از سرت بردارد، آه نداری که با ناله سودا کنی ؟ می خواهی آسایش و راحتی را از ستاره بگیری و او را در بدبختی های خودت سهیم کنی ؟ این است معنای عشق !؟ این است معنای دوست داشتن ؟ تازه، بر فرض که خطر رضا قلی هم بیگ نباشد، خان چه طور ؟ آیا می خواهی رو در روی خان بایستی ؟ رو در روی کسی که تو و خواهر و مادرت را زیر بال و پر گرفته است ؟ دست حمایتش را بر سرت گذاشته است تا در برابرش قد علم کرده، با پر رویی تمام، دخترش را طلب کنی؟
چشمانت را باز کن فرهاد ! دور و برت را نگاه کن مرد ! نمی بینی !؟ ناف ستاره را به نام طاهر بریده اند؛ حرفش را زده اند؛ شیرینی اش را خورده اند. می خواهی به خان که حق پدری بر گردنت دارد، چه بگویی ؟ بگویی حق ندارد، برای سرنوشت دخترش تصمیم بگیرد ؟ حق ندارد برای نجات دخترش اقدام کند ؟ چه طور به خودت جرات می دهی، سرت را در برابر خان بلند کنی ؟ چشم در چشمش بدوزی و در کمال وقاحت و پر رویی، از دختر عزیز در دانه اش خواستگاری کنی و بگویی خواهر زاده اش را فراموش کند و ستاره را به تو بسپارد ؟ »

صدای زنگوله ی گوسفندان، فرهاد را به خود آورد. کمی بعد، صدای صحبت چند نفر را شنید. کنجکاو شد. از جا برخاست و به بیرون غار نگاه کرد. چوپانِ خان به همراه دو غریبه بر تخته سنگی پشت به غار نشسته و گرم صحبت بودند. پشت ستون غار پنهان شد و آن ها را زیر نظر گرفت. سعی کرد گوش هایش را تیز کند تا صدایشان را بهتر بشنود.

شنید که چوپان می گوید: « احمد پسر ارشدِ خان، رفته است سه چشمه دنبال طاهر، خواهر زاده ی خان. خان تصمیم دارد، ستاره را به عقد طاهر در آورد و آن ها را به سه چشمه منتقل کند تا از دسترس رضا قلی بیگ دور شوند. »

یکی از آن دو غریبه گفت: « به بچه ها بگو، سراپا گوش باشند. هیچ خبری نباید از رضا قلی بیگ پنهان بماند. نباید خان و اهالی داریان از قتل نادرشاه و سلطنت عادلشاه مطلع شوند. اگر بو ببرند پادشاه جدید مالیات دو سال را بر رعیت بخشیده است، همه ی نقشه های رضا قلی بیگ نقش بر آب می شود. »

غریبه ی دیگر گفت: « ما دیگر باید برویم. به بچه ها بگو سخت مواظب رفت و آمد افراد خان باشند و همه چیز را زیر نظر داشته باشند. خان آب بخورد، رضا قلی بیگ باید مطلع شود. »

و بعد، از کوه پایین رفتند و سوار بر اسب از آن جا دور شدند. چوپان هم گوسفندان را به پایین هدایت کرد.