دل نوشته هاهمه

هر چه می خواهد دل تنگت بگو و بشنو !

جلیل زارع|

… تا حالا برایتان پیش آمده است ؟ گاهی وقت ها می خواهید چیزی بگویید که نمی دانید جایش کجای سایت است ! یه وقت، می گذاریدش در ” تماس با داریون نما”؛ یک وقت هم در “درباره ما”؛ گاهی هم در ” جملاتی زیبا، کوتاه، خواندنی و آموزنده” و …

اما، بعضی اوقات، حرفمان اصلا نه تنها با این پست ها، که با هیچ کدام از پست های دیگر هم جفت و جور نمی شود. این طور مواقع می مانیم که به کجا ببریمش که سنخیت داشته باشد ؟

کمی سبک و سنگینش می کنیم و یک جایی، جایش می دهیم. یا “هر چه بادا باد”ش می کنیم و گوشه ای هلش می دهیم دیگر !

del

حالا این به کنار، یه وقتی حرفی داریم با کاربران و بازدید کنندگان یا مردم و یا مسئولین و یا متولی سایت و هیات تحریریه و که و که . الله بختکی، می فرستیمش توی یکی از پست ها ! کاربری جوابمان می دهد. کاربری دیگر، جواب او و همین طور تا آخر.

یک وقت نگاه می کنیم، می بینیم گپ و گفت هایی دارد بین ما رد و بدل می شود که اصلا با متن آن پست جور در نمی آید و وصله ی ناجور است برایش !

درد سرتان ندهم و بگذریم…
من، این پست را با این هدف و برای این منظور، راه اندازی می کنم و با اجازه ی شما، اسمش را هم می گذارم « بی عنوان | هر چه می خواهد دل تنگت بگو و بشنو ! »

حالا ببینم چه کسی چراغ اول را روشن می کند و به قول گفتنی ” رونمایی” یش می کند:

برچسب ها

نوشته های مشابه

74 دیدگاه

  1. هـــــى رفیـــق …

    زیـــــاد خـــوبــــــى نكــــــــن !

    انســــان استـــــــــــــ ، فـــرامــوشكـار استــــــــــــــ !

    از تنهایــــــى اش كــه در بیــایــــــد ، تنهــــایـــى اتــــــ را دور مـــــی زنــــد !

    پشتــــــــ مــــى كنـــــد بــه تـــو ، بـــه گـــذشتـــه اش !

    حتّــــى روزى مـــــی رســـــد كـــه به تـــو مــــی گـــویـــــد :
    شمــــا…؟

    1. … پس با خدا دوست شو !

      اونوقت با خیال راحت تا میتونی به بنده هاش خوبی کن.

      خدا هست دیگر، مثل ما انسان ها فراموش کار که نیست !

      تنهای تنهاست ولی تنهایت را پر می کند.

      حتا اگه تمام دنیا هم بهت پشت کنه، هواتو داره.

      اگه توی فراموش کار، یه روز بهش سر نزنی خودش میاد در خونه تو میزنه میگه بنده ی من کجایی؟ پیدات نیست؟ دردت چیه؟ مشکلت چیه؟ بیا پیش خودم که حلال همه ی مشکلاتتم.

      آره قربونت برم، این طوری هاست و زمین تا آسمون با اون طوری ها فرق میکنه !

  2. سلام استاد

    چیزی که الان می خوام بگم تشکر ویژه از شما به خاطر حضور پر رنگتان در داریون نما و معرفی اسم جدیدم در داریون نماست

    پویا و پایا باشید

  3. سلام دل تنگم…

    ببخشید جسارت کردم. راستش دیدم واقعا جای این پست توی داریون نما خال خالیه ! با خودم گفتم کی به کیه ؟ تاریکیه ! تو که تا حالا هر کاری دل تنگت خواسته با داریون نمای بیچاره کردی و متولی داریون نما هم با بزرگواری روتو پس نزده، اینم روش !

    و این طوری ها بود که این بخش هم به داریون نما اضافه شد.

    جاری و ساری باشید…

  4. دل تنگی مثل گیاه خودروست. خودش میاد و خودش هم میره.
    کاش دو تا دل با هم و برای هم تنگ بشن و با هم و برای هم برن !

  5. آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا” به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:
    تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟

    آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:
    وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار!

  6. گاهی…
    روزگار سمبه‌اش پر زور می‌شود…
    تا زندگی…
    با من قهر و دعوا کند و روی خوش نشان ندهد…
    گاهی…
    آسمان…
    در را به روی‌ام می‌بندد…
    و هوایش را می‌دزدد..
    اما…
    من قصه‌ی قدیمی مادربزرگ را…
    هیچ‌گاه فراموش نکرده‌ام…
    “پریان! صدای آدم‌های معمولی را می‌شنوند…”
    من هم…
    در این شهر شلوغ…
    معمولی هستم…
    گاهی…
    روزگار…
    من را مانند توپی…
    به گودالی می‌اندازد!
    نه صدایم شنیده می‌شود و نه تنهایی‌ام دیده می‌شود…
    می‌شوم…
    یک هیچ‌کس…
    آری!
    من ایمان دارم…
    “پریان!
    صدای آدم‌های معمولی را هم می‌شنوند…”
    و قصه‌ی مادربزرگ دروغ نیست…
    حتی صدای آن‌هایی که در تنهایی…
    هیچ کسی‌شان را فریاد می‌زنند…
    و تمام تنشان از قهر روزگار…
    تازیانه خورده است!
    من هم…
    شبی…
    با تمام معمولی بودنم…
    برای یک آرزوی معمولی…
    به آسمان نگاه کردم…
    تا ستاره‌ای!
    پری من شود…
    دست‌های سردم را بگیرد…
    و من را از این گودال تاریک…
    به آغوش مهربان خود گیرد…
    بگذار بگویم…
    گاهی این آدم معمولی…
    همه‌ی حرف‌هایش را شعر می‌کند…
    پری مهربان من!
    بگذار بگویم…
    این آدم معمولی…
    در این پیله گی روزگار…
    هنوز عاشق مانده است!
    (رضا روستا)

  7. سالها منتظر سيصد و اندى مرد است
    آنقدر مرد نبوديم كه يارش باشيم
    الهم عجل لوليك الفرج بحق امام رضا (ع)

    1. سلام بر مهدی موعود ( عج )…

      او هست. این ماییم که نیستیم !
      سیصدش به کنار. کاش همان اندی بودیم و حضورمان را صادقانه و بی معامله و اگر و اما تیک می زدیم. کاش !
      و این شاید اولین گام فرج باشد…

  8. دل و ولولا، دو همراه رو به راه !

    برای دل تنگم می نویسم. دلی که این روزها مدام ولولا دارد. ولولایی به اندازه ی کودکی که در دلم رشد کرده است ولی هیچ گاه بزرگ نشده است. ولولاهایم هم کوچک است مثل دلم. که اگر کوچک نبود، تنگ نمی شد.

    یک بار خواستم دلم را دریایی کنم و به دریا بزنمش؛ ولی دیدم باید صبر کنم کودک دلم کمی بزرگ تر و دریایی تر شود. باید اول با دل خودم کنار بیایم. فانوسی روشن کنم. یک فانوس دریایی که راه را گم نکنم و از بی راه تشخیص دهم. باز هم دیدم نمی شود. شاید بشود دل را به دریا زد ولی اگر گم شود و دل پاره ای هم نباشد که آویزانش شود، زیر امواج تلاطم، خرد می شود. به گمانم شهامتش را ندارد. دلم را می گویم با آن ولولاهای کوچکش !

    خوب یا بدش را نمی دانم ولی من عادت کرده ام در نوشته هایم صادق باشم. مثل گفته هایم. و در شعرهایم، مثل دلنوشته هایم. می دانی چرا همه ی نوشته هایم بی سر و ته است و شلوغ پلوغ ؟ به گمانم برای این است که هر جایش را سرک بکشی واقعیتی بر سرش آوار شده است. وقایعی که شاید اگر هرسش کنی و شاخ و برگ های اضافی اش را بچینی، زمانی یک جایی در عالم واقع رخ داده اند.

    زمانی باغچه ی خانه ی پدری می شود باغ خان قلعه ی داریان. واقعیتی، فرهاد می شود و حقیقتی ستاره. جنگ درونی، خودی نشان می دهد و بیرونی می شود. زخم های کهنه و بغض های فروخورده ی درون، شمشیر می شوند در دستان فرهاد. که اگر هیچ کس نداند، واقعیت ها خودشان می دانند. و من داستان هایم را برای همان هایی می نویسم که تجربه اش کرده اند.

    گاه به اندازه ی رویا و آرزو از واقعیت ها فاصله می گیرم. ولی دستی نمی گذارد زیاد دور شوم. باز به خانه ی دلم باز می گردم و نزدیک می شوم به همان ناکجا آبادی که به رودخانه ای منتهی می شود که جریان آب سر بالا ندارد. شاید این طور مواقع نخواسته ام خلاف جریان آب شنا کنم. که اگر می کردم، دلم با من همراه نبود. ولولا هم این چنین است. جریان رو به جلو رودخانه، ما را می برد ولی دلمان را جا نمی گذارد که در مسیری دیگر جریان یابند.

    گاهی فکر می کنم دل و ولولا، دو همراه رو به راهند و من اسیر دل و ابیر ولولا ! و حالا دو وامانده از همه چیز – دل و ولولا را می گویم – دار و ندارشان را در این ناکجا آباد به جریان رودخانه ای سپرده اند که مسیر سر بالا ندارد.

    این همه مقدمه چینی کردم که بروم سر اصل مطلب. مثل مراسم خواستگاری. گفتم اصل مطلب. منظورم همان چیزی است که به استخوان شکسته در گلو می ماند. که گه گاه، راه نفسم را می بندد و آزارم می دهد. نفسم که به شماره می افتد، قلبم هم تالاپ تولوپ می زند و این وسط هری دلم می ریزد تو.

    می خواهم لب باز کنم و بگویم ولی دلش را ندارم. لااقل حالا ندارم. نه این که دیوار اعتماد دلم ترک خورده باشد و به گوش هایی که می شنوند اعتماد نداشته باشم ! نه ! به خودم اعتماد ندارم. می ترسم طاقت گفتنش را نداشته باشم.

    تا حالا برایت پیش آمده است که به عقب برگردی و سرنوشتت را نو بنویسی ؟ نه ! نه ! نه جور دیگری ! همان گونه که بوده است. اشک به چشمت نیامده است ؟ گر نگرفته ای از درون ؟ هری دلت نریخته است تو ؟ در یک کلام : طاقتش را داشته ای ؟

    من الآن این چنینم : گوهر اشک در چشم، گر گرفته از درون، دلی که هری ریخته است تو و در یک کلام، طاقتش را ندارم. پس باشد برای شاید وقتی دیگر که کودک دلم بزرگ تر و دریایی تر شود. شاید بتواند فانوسی روشن کند بلکه راه دریا را گم نکند. آن گاه به دریا بزند و دنبال همان دل پاره ای برود که آویزانش شود. که اگر هم امواج بی رحم تلاطم، خردشان می کند با هم باشند. تنگ هم باشند. دلتنگ هم باشند.

    پس باشد برای همان شاید یک وقت دیگر …

    1. سلام.
      زندگی در اصل یعنی پویایی ودر نهایت پایایی!یعنی جاری وساری بودن.کسی که پویا وجاری نیست در واقع زنده نیست.لازمه ساری وجاری بودن این است که رها باشیم .گاهی رهایی را بد معنا میکنیم!رهایی از دید من یعنی چنگ نیانداختن به هیچ کجا وهیچ زمان وهیچ چیز وهیچ کس!واین امری محال یا حداقل بسیار بسیار سخت است ،مگر!؟مگر اینکه دست در دست کسی داشته باشیم که خود بی زمان وبی مکان است ویقین داشته باشیم که آنچه نشده ونداریم لطف اوست وآنچه شده وداریم ،نیز.
      کسی که میداند زندگی یعنی “گذر”در قاموسش دیگر”کاش “و”حسرت”نیست.
      ما وقتی به گذشته چسبیده ایم یعنی که در امروزمان چیز قابل ملاحظه ای نمیبینیم.وقتی در امروز چیزی نمیبینیم چگونه میتوانیم شاکر باشیم؟!شایدبگوییم ما همیشه شکر گذاریم .اما شکرهای ما صرفا انجام وظیفه هست ودروغ گفتن به خودمان!وگرنه شکرگذاری حقیقی همراهش انبساط خاطر هست وگشادگی نه حسرت وترس وغم!
      برای جاری شدن اول لازم است از چیزهایی بگذریم!چیزهایی که ما را اسیر وابیر!خودش میکند.چه درگذشته وچه امروز.
      اگر در گذشتن از گذشته ها ترس داریم.این ترس از خلاءایست که به وجود میآید از دنیایی است که درآن نبوده ایم وبرایمان ناشناخته است. اما بدان که آنچه روزی ماست در امروز ماست!وغیبتمان از امروز ما را از آن بی نصیب ودردمند میکند.
      رهاشدن در خلاء درد دارد غم دارد ترس دارد وحشت دارد پریشانی دارد و انسان زرنگ به استقبال این درد میرود چون میداند که این لازمه دیدن آغوش خداوند است که برای او گشوده شده.
      ما به اشتباه اصرار داریم تا زندگیمان را پر کنیم!تا کمبودهایمان را احساس نکنیم.وهمین ما را هر روز از خودمان ونیازهای راستین مان دور میکند وگم میشویم.برای همراهی باخدا ولذت بردن از زندگی لازم هست که روح آزادی داشته باشیم.باور کن.
      به نظرم دردونوع زندگی،لذتی نیست!یکی زندگی بابرنامه ریزی دقیق وسخت.ودیگری بی برنامگی محض!وتنها برنامه داشتن همراه با انعطاف است که دست خدا را برای راست وریست کردنمان باز میگذارد. باور کن.

      1. من هم سلام …

        اول فکر کردم می شود یک راست رفت سر اصل مطلب؛ ولی دیدی که نشد. این همه مقدمه چینی هم بی فایده بود. البته گریزی به آن زدم ولی خیلی گذرا.

        مشکل، همین جاست. ما آدم ها این قدر به حواشی می پردازیم که از اصل مطلب غافل می شویم. وقتی هم که اصل را نگفتیم، فقط مقدمه ها دیده می شود و حاشیه ها به چشم می آیند.

        حالا هم قصد ندارم زیاد به آن بپردازم؛ مگر به اندازه ی برداشت شما از گفته ها و ناگفته ها.که شاید اگر کمی هم به اصل پرداخته بودم، به گونه ای دیگر بود. حتا بی مقدمه !

        من هم جریان آب رودخانه را دوست دارم چون پویاست. مثل زندگی. رها که شد راهش را باز می کند و می رود که این لازمه ی رهایی است. ولی پایایی چیز دیگری است. با رهایی مطلق سازگار نیست. قید و بند می خواهد. قید و بندهایی از جنس مصنویت نه محدودیت. و این همان مگرهای شماست.

        رهای مطلق، زمان و مکان را در نوردیده است و زمان و مکان، وابسته به اوست و او بی نیاز از این و آن. پایایی یعنی چنگ زدن به رها نه رهایی. یعنی رهایی مقید. فعلا اسمش را می گذاریم اعتماد و اطمینان. و یا همان توکل خودمان.

        تا این جا با شما موافقم. در این که ” آن چه نشده و نداریم لطف اوست و آن چه شده و داریم نیز ” تا آن جا که به اذن و اجازه ی رها بر می گردد، حرفی نیست. ولی فراموش نکنیم که هم او که خود رها از هر قید و بندی است، ما را به حال خودمان رها نکرده است. که بی قید و بند ” شدن ها و نشدن ها ” بتازیم و همه را گردن او اندازیم. مگر نه این که او خود اذن داد تا گوشه ای از بار سرنوشتمان را خود به دوش کشیم ؟ خود بخواهیم و بسازیم ؟

        باز در مورد ” کاش ها و حسرت ها ” هم با تو موافقم. دردی را دوا نمی کند. ولی ادامه ی راه را که می نمایاند. واحسرتی که در پایان راه گریبانگیرمان می شود، در میانه ی راه، راهنمایمان باشد و ادامه ی راه را به ما بنمایاند، بهتر نیست ؟

        در مورد ” شدن ها ” هم همین طور، عین ” نشدن ها ” دو چهره دارد. یک چهره، خواستن ها و در پی آن ساختن هاست که به اذن او به خود ما بر می گردد. و چهره ی دیگر، قدر است که برایمان رقم می خورد. که آن نیز البته آغازش بر می گردد به همان خواستن ها و ساختن ها که دست خودمان است. منتها چون بی حد و حساب است، از اوست که نامحدود است و دارد که بی حساب بدهد.

        پس آن چه نشده و نداریم و آن چه شده و داریم، اگر از مقوله ی اراده ی اوست، همه لطف و رحمت است. ولی اگر ریشه در تحرک و یا سستی ما دارد، شکر و یا کفران نعمت است و باید در وجود خودمان جست و جویش کنیم و بی خود گردن او نیندازیم.

        بله، زند گی یعنی ” گذر ” . ولی گذر از چه ؟ من فکر می کنم چگونه گذشتن، خیلی مهم تر و حیاتی تر از خود گذشتن است. ولی اگر کاش ها و حسرت ها را تجربه و ره توشه سازیم برای ادامه ی راه، امید را در ما زنده نگه می دارد.

        ما هم که به گذشته نچسبیم، گذشته جزوی از ما و راه است و از ما جدا شدنی نیست.ما نه تنها به گذشته ی خودمان که به گذشته ی گذشتگان هم وابسته ایم. گذشته، آینه ای است که می شود در آن نگریست و آینده را دید. آن گاه، حال را که برزخ بین این و آن است، ساخت. این همان ” چیز قابل ملاحظه ” ای است که می تواند در انبان امروزمان باشد.

        البته قبول دارم، چسبیدن به گذشته ی بی عبرت، همان حیف و میل امروز است که فردایی خوش را به دنبال ندارد. امروز می شود حسرت دیروز و فردا حسرت امروز.

        شاید برای جاری شدن لازم باشد از چیزهایی بگذریم، ولی ساری بودن هم مثل پایا بودن، با بی قیدی و رهایی مطلق سازگار نیست. همان رهایی که لازمه ی پویایی و جاری شدن است، اگر در ” گذر ” از راه اسیر و ابیر نباشد، به پایایی و ساری شدن نمی انجامد.

        رودخانه را نگاه کن ! جاری است پس پویاست. ولی اگر حصار را در نوردد و هر جا دلش خواست رها شود، دیگر رودخانه نیست. رها می شود در دشتی وسیع و به جایی هم نمی رسد که اگر هم برسد به ناکجاست. بله، پویا و جاری است؛ ولی پا بر جا نیست و راه به جایی نمی برد. هدفمند نیست؛ به سر منزل مقصود نمی رسد. و در نهایت هم به کشتزار سرایت نمی کند تا خوش بنشیند و به بار بنشاند.

        من، اسیر و ابیرم. اسیر دلی که نمی تواند رها باشد و ابیر ولولایی که می کوشد در رهایی مطلق دست و پا بزند. در گیری و تضاد بین اسیر و ابیر، رهایی مقید را که عین مصونیت است نشانم می دهد.

        در آخر، با شما هم عقیده ام در این که سختی بی مورد و سستی بی جا، هیچ کدامشان ما را به سرانجام مطلوب نمی رساند. و من اسم این ها را می گذارم افراط و تفریط. و انعطافی را که شما می گویید، تعادل.

        ولی دست خدا، هیچ گاه بسته نیست که برای راست و ریست کردنمان بازش بگذاریم. ما با افراط و تفریط هایمان، دست خودمان را می بندیم و خدا، روزی را در دستان باز می گذارد نه بسته.

        و من برای باز کردن دستان بسته ام، فانوسی می خواهم دریایی، که راه را گم نکنم و از بی راه تشخیص دهم. آن گاه، می توانم دریایی شوم و دل به دریا بزنم. دل پاره ای را جست و جو کنم و به آن بیاویزم تا دل زیر امواج تلاطم خرد نشود. و این صبر را می طلبد. صبر برای بزرگ کردن دلی دریایی که به برکه قناعت کرده و کوچک مانده است ! و ترس من از برکه ماندن است نه دریایی شدن !

        و دلم می خواهد به دل پاره ای چنگ بزند که امواج تلاطم را با او تجربه کند و تاب بیاورد. تنگ او باشد. دلتنگ او باشد و احساس امنیتی کند از جنس مصونیت.

        و تنگ و دلتنگ او که باشم احساس امنیت می کنم. امنیتی از جنس مصنویت نه محدودیت ! آن گاه دل آرام می گیرد.

        و من به این، باور و ایمان دارم…

    2. ولولا را میفهمم. عمری با دلم همراه است. و دلتنگی را که ورای ولولاست. نمیدانم چیست ! فقط میدانم که هست و چیزی ورای ولولاست !

      راست میگویی. ولولا کوچک، دل کوچک، و دل ولولا زده تنگ است. ولی با دلت که کنار بیایی دلتنگیهایت هم قشنگ میشود. دلپاره که باشد دلتنگی هم معنا پیدا میکند. دلپاره ای که آویزانش باشی و دلتنگی که آویزانت.

      صداقتت را میفهم که از لابلای دلنوشته هایت فریاد میزند. و بی هرس قبولش دارم که ” زعشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است/ به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟

      از باغچه خانه پدری گفتی هوس انار کردم. میخواهم دوباره تجربه اش کنم. ولی انارستان هم مثل رودخانه بی برگشت است. کاش به گاه ” شدن” بر خلاف جریان آب شنا کرده بودیم. که اگر میکردیم دلمان، ولولاهایمان و دلتنگیهایمان به گونه ای دیگر بود! اسیری و ابیری هایمان هم !

      تالاپ تولوپ قلب هم یعنی اینکه هستیم. و چون هستیم ولولا داریم و چون ولولا داریم دلتنگیم و این خوب است. بگذار دل ما هم گه گاه هری بریزد تو ! هر چند طاقت گفتنش را نداشته باشیم.

      دلمان که هری ریخت تو، گوهر اشک در چشم مینشیند و از درون گر میگیریم. کودک دلمان هم همان کودک بماند بهتر است. شاید بهتر باشد به همان برکه قناعت کنیم. میترسم اگر باز هم دل به دریا بزنیم فاصله ها بیشتر شود. و فانوس بینمان رها و هاج و واج.

      پاره های دل هم به برکه محدود شود بهتر است تا در دریا غرق و گم. بار دیگر طاقت تلاطم را ندارم. شاید وقت دیگری نباشد !

  9. یک نفر هست که از پنجره ها
    نرم و آهسته مرا می خواند

    گرمی لهجه ی بارانی او
    تا ابد توی دلم می ماند

    یک نفر هست که در پرده ی شب
    طرح لبخند سپیدش پیداست

    مثل لحظات خوش کودکی ام
    پر ز عطر نفس شب بوهاست

    یک نفر هست که از راه دراز
    باز این حس مرا می داند

    یک نفر هست که چون آینه ها
    روز وشب توی نگاهم پیداست

    توی چشمش مخملی از احساس
    توی دستش سبدی آواز است

    یک نفر هست که یادش هر روز
    چون گلی توی دلم می روید

    آسمان ،باد،کبوتر ، باران
    قصه اش را به دلم می گوید

    یک نفر هست که از راه دراز
    باز پیوسته مرا می‌خواند
    گاه‌گاهی ز خودم می‌پرسم
    از کجا اسم مرا می‌داند؟

  10. خداوندا!
    دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست، با لالایی مهربان خود، آرام کن تا وجود داشتن و بودن را، به زیبایی احساس کنم.

  11. گاهی آنقدر دلت پر است که از پر بودن سرشار می گردد
    و به قول شاعری که نمیدانم اسمش چیست اضافه اش از چشمانت می چکد
    از همه چیز؟؟
    از همه کس؟؟
    آری همه چیز و همه کس
    این خوب نیست
    اما بدتر آن است که نمیتوانی خالی اش کنی
    جایی نمی یابی
    همه جا تاریک
    با خفقان موافق نیستم اما همه جا سکوت
    اگر بگویی
    مصداق جمله ” زبان سرخ , سر سبز می دهد بر باد” می شوی
    بذار بگویم:
    خسته شدم در یک کلام
    خسته از” دیو و ددم و انسانم ارزوست”.
    اینجور وقت ها فقط یک چیز آرامت می کند
    یک هوای ابری, یک غروب دلگیر, تنهایی و به دور از هیاهو
    چمپاته زدن و رها کردن بغض های فرو خورده
    های های گریه..
    و نیز زانوهای پر مهر مادر
    دست نوازشش بر موهایت و
    قطره قطره اشک چشمان تو

  12. خدای من خداییست که اگر سرش فریادکشیدم

    به جای اینکه با مشت به دهانم بزند

    باانگشتان مهربانش نوازشم می کندومی گوید

    میدانم جز من کسی نداری . . .

  13. این روزها خوابم نمی آید

    ؛ فقط میخوابم که بیدار نباشم…

    تا نبینم؛ نشنوم؛ حس نکنم…

    بی مهری ها را ؛ دورویی هارا ؛

    سردی ها را ؛

    بی عاطفه گی ها را…

    1. سلام …متن زیبایست …هرچه میخواهد دل تنگت بگو
      کاش میشد گفت وشنید کاش میشد فریاد زد اما حیف که همش حرفه دلتنگیهام رو نمیتونم بگم ……چند وقته که اقای زارع زحمت کشیدند این پست و گذاشتند اما من فقط به قاب زیبا واون دو تا دل کوچیک نگاه میکنم وباز میبندمش اما توان نوشتن از دلتنگیهام وندارم ویا اصلا بلد نیستم بنویسم نوشتن هنر زیبایست وشنیدن زیباتر …ترجیح دادم دلتنگیها روبشنوم تا بگم …دلتنگی رو باید فریاد زد….سکوت رو باید شکست …….واما من در خود شکستم تا……..

          1. سلام یلدا …

            دلتنگی، دل تنگ می خواهد که به گمانم این روزها کم تر شاهدش هستیم !

            همش که این طوری ها نیست، گاهی هم آن طوری ها می شود !

  14. سالها بود كه فريادي را در گلويم نگه داشته بودم و مي خواستم از تنهايي در عين حال بودن در جمع شكايت كنم و از كوير قلبم و از عطش درونم بنالم تا اينكه نسيمي با طراوت ناگاه پس از انتظاري جانكاه پاييز را به بهاري دل انگيز تبديل كرد.

      1. سلام يلدا جان
        بله ،با اين قسمت از نظر شما كه به دنيا نبايد دل ببندي موافقم اما به آدمهاي خوب و خوش قلب كه مايه آرامش هستن بايد دل ببندي و حتي اگر جان را هم به قربان او كني هنوز كاري انجام نداده اي . اصلا دنيا و زندگي بدون دلبستگي و عشق به اون كسي كه مايه آرامش و تحول در زندگي هست معنايي ندارد.

  15. انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ میرود

    دست دلم می لرزد

    اما به خواجه میسپارم تا امید رو از دلم نگیره

    دلم میخواد همیشه بگوید

    یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم نخور ………….

  16. دلتنگی ……غریب نیست اما مرا به غربت درون میکشاند اینقدر غریب که انگار در این دیار نا اشنا هستم هیچکس آشنای این دل خسته نیست هیچ کس نمی تواند مرحمی برزخمهای دلم باشدکاش میشد دلتنگی رابخش کرد کاش میشد هر تکه اش را به کسی داد تااین همه خستگی وسر در گمی تو را از پا در نیاورد کاش…….

    1. شکفتن مخصوص زوانه زدن دانه در فصل بهار نیست .
      وقتی قلب انسانی از مهر برای عزیزش می تپد اوج بهار است

      1. همیشه فکر میکردم وقتی دلت گرفته باشه یا دلتنگی باید حرف بزنی یا در موردش بنویسی تا آروم بشی اما امروز به این درک رسیدم که دلتنگی یه واقعیت تلخ دلتنگی رو باید باسکوت به زمان سپرد تا خودش حلش کنه وگرنه داغونت میکنه

  17. پر ور دگارا چگونه میتوانم بابت تمام الطاف بی کرانی که در حقم روا داشتی از تو تشکر کنم؟بابت ایستادن در کنارم در طول جاده ی تنهایی ترس و وحشت .بابت بیرون آوردنم از دره خشک نا امیدی و یاس.بابت محکم نگه داشتنم در خلال طوفانهای خشمگین وبی امان شک و تردید. خداوندا از تو سپاسگزارم…
    بابت پیشاپیش گام برداشتن ات در جنگل تاریک دلهره و اضطراب.بابت حمل من بر روی رودخانه ی نگرانی وتشویش. بابت تزکیه ی من در فواره ی آرامش …خداوندا از تو سپاسگزارم…بابت احاطه کردنم از ردای بخشش وگذشت …….بابت احاطه کردنم از روبنده ی رحم ومروت بابت پاشیدن عطر امید بر روی من .خدا وندا به خاطر امروز وهدیه ی زیبایت و…و…و

  18. سلام بنیامین عزیز …

    در واقع، سپاسگزاری از خدای بی نیاز، شکرانه ی تمام داشته هایی است که جز او کسی نمی تواند ارزانیمان کند و نداشته هایی که شاید حکمتی در آن نهفته است که اگر داشتیمشان ما را به ورطه ی هولناک سقوط می کشاند.

    و چه کسی جز خدای رحیم و حکیم، می تواند آن طور که شایسته است درهای رحمتش را به رویمان بگشاید و به وقتش ما را از داشتن های بی سرانجام رهایی بخشد ؟

    قلبی آرام و نفسی مطمئن را برایتان آرزو می کنم.

    پویا و پایا باشید…

  19. یکی از دوستان دوران دانشجوئیم به نام “مسعود مهدوی” پیامکی برایم فرستاده است که بدون هیچ تغییری عینا آن را در این جا می آورم :

    روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر می گذشتم. چشمم به مردی با لباس و کفش های گران قیمت افتاد که به دیواری خیره شده بود و می گریست. نزدیکش رفتم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم. نوشته شده بود :
    “این نیز بگذرد. ”

    علت را پرسیدم. گفت : « این دست خط من است. چند سال پیش در این جا، هیزم می فروختم. حالا صاحب چندین کارخانه هستم. »

    پرسیدم : ” پس چرا دوباره به این جا برگشته ای ؟ »

    گفت : « آمده ام تا دوباره بنویسم :
    ” این نیز بگذرد. ” »

  20. همه میگویند:چون میگذردغمی نیست.

    اما….کاش به ما گفته بودند تا بگذرد هم درد کمی نیست

  21. غزلی از لسان الغیب، تقدیم به آنان که اهل دردند :

    « درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
    زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

    گشته‌ام در جهان و آخر کار
    دلبری برگزیده‌ام که مپرس

    آن چنان در هوای خاک درش
    می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

    من به گوش خود از دهانش دوش
    سخنانی شنیده‌ام که مپرس

    سوی من لب چه می‌گزی که مگوی ؟
    لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

    بی تو در کلبه گدایی خویش
    رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

    همچو حافظ غریب در ره عشق
    به مقامی رسیده‌ام که مپرس

  22. میان این همه مهمان ،

    چقــدر تنهایم !

    وقتی ،

    در بین این همه کفش …

    کفش های تو

    …. نیست !

  23. کاش سهم من از زندگی دلتنگی انتظار نبود کاش میشد …انتظار ‌‌‌درد دارد دلم طاغت ندارد دلم استقبال میخواهد….دلم را راضی میکنم واینگونه روزهای دلتنگی را سر میکنم
    دلم به سوی آسمان دلتنگی ‌ٰ‍‍‍‍‍‍‍‍پر میکشد درمیان می گیرد یاد تو را…درد دل میکند با خاطره هایت تکرار میکند حرفهایت… حرفهای که همیشه با دلم در میان میگذاشتی …نشسته ام بر روی ابرهای خیالت ودر رویاهای تو سیر میکنم آسمان دلتنگی ام را…این روزها من خدای سکوت شده ام خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود….راستی چرا؟؟؟؟؟؟

  24. سلام بنیامین عزیز …

    بار دیگر حضور سبزتان را خوشامد می گوییم.

    و اما بعد :
    انتطار، چیز خوبی است اگر توام با تلاش و کوشش باشد. گاهی ما صبر را بد معنا می کنیم. صبر را با نشستن و دست روی دست گذاشتن و کاسه ی چه کنم چه کنم به دست گرفتن اشتباه می گیریم. من اسم این را صبر نمی گذارم. بیش تر سستی و تنبلی و راحت طلبی است تا صبر ! و واژه ی انتظار هم برای آن بی معناست.

    شاید واژه ی خیال بافی بیش تر با آن سازگار باشد تا انتظار. انتظار بی تلاش و کوشش و در نهایت توکل در ذهن من نمی گنجد و واژه ای برای تعبیر آن نمی یابم.

    دل خوش کردن به خیال بافی های محض و اسم آن را انتظار گذاشتن نتیجه ای جز همان که خودت گفتی ندارد. مایوس و غمگین و کم طاقتت می کند و تو را به مرز دلتنگی های لاینحل می کشاند. آن هم نوعی از دلتنگی که در همان دلتنگی می ماند و به گشایشی نمی انجامد.

    راضی شدن به سر کردن روزهای ملالت بار جز اندوه و سر در گمی و پریشانی چیزی ندارد و در نهایت تو را به افسردگی می کشاند.

    مرور خاطرات مسرت بخش خوب است اگر برای احیای آن ها دست به کار شوی و صرفا در عالم رویا سوار بر بال های خیال به دور از واقعیت ها سیر نکنی.

    قبول کن که سکوت، به جا و به وقتش کیمیاست؛ همان طور که شکست سکوت به جا و به وقتش چاره ساز است. فراموش نکن که هر چیز به جای خویش نیکوست.

    سکوت بی مورد و دست روی دست گذاشتن های بی جنب و جوش و دل خوش کردن به خیال و رویا هرگز ساحل امنی ندارد. موج روی موج تو را در بر می گیرد و کوه هم که باشی خرد و خمیرت می کند. خفقان واژه ی خوبی است که برایش یافته ای. اگر به خفقان راضی هستی راه خوبی را در پیش گرفته ای ولی اگر … باید ….

    به بایدهای نتیجه بخش فکر کن و در راه رسیدن به آرزوهای دست یافتنیت تلاش کن تا انتظارت خوش به بار بنشیند و صبرت به ظفر بینجامد.

    این فکر که کاری نکنی آرامش کسانی که در تصمیم ها و کارهایت دخیلند به هم بریزد نشانه ی خوبی است و بیانگر آن است که واژه ی ایثار در تو پر رنگ تر از غرور و نخوت و خودخواهی است و بلوغ فکری تو را می رساند.

    ولی اگر راه و روش و خواسته هایت منطقی و درست باشد و به حق و حقوق خودت فکر کنی نه پایمال کردن حق دیگران به بهانه ی احقاق حق، در نهایت هم خودت و هم دیگران به آرامشی که دنبالش هستی می رسید.

    وقتی فقط به خودت فکر نکنی متقابلا دیگران هم سد راهت نمی شوند و دست خدا هم با جماعت است و به جواب “راستی چرا ؟؟؟؟؟؟ ” هایت هم می رسی.

    مطمئن باش و باور کن که اطمینان ها و باورهای درست است که تو را از سر در گمی به آرامش خیال می رساند.

    پویا و پایا باش تا بتوانی جاری و ساری شوی و با هم به آرامش برسید…

  25. سلام.استاد.
    ممنون از توصیفی که از دل تنگی من داشتید ..اما….اصلا باورم نیست که شما یک دل تنگ رو اینطور تعریف کنید….یادل تنگ نشدید!!!!!!یا منو هنوز نشناختید ….اما خوب شد از این به بعد دلتنگیهامو فقط به خودم میگم خودم میشم سنگ صبور… تا از م یه آدم خودخواه نسازند گفته بودم خودمو آروم میکنم …..ممنون …خدانگهدار

  26. سلام بنیامین عزیز …

    بهتر است یک بار دیگر دیدگاه مرا ولی این بار دقیق تر بخوانی و بعد قضاوت کنی.

    در لاک خود فرو رفتن و سکوت کردن چاره ی کار نیست. گفتم که سکوت به جایش و شکست سکوت هم به جایش زیباست و نتیجه بخش.

    من دلتنگی هایت را باور دارم و می دانم زیبا هستند و گاه به این همه زیبایی غبطه می خورم ولی حرف من چیز دیگری است. من می گویم کاری کن و راه و روشی را برگزین که از امواج خروشان و سهمگین دلتنگی ها گذر کرده و نهایتا به ساحل امن برسی.

    دلتنگی مثل پلی است که بر روی رودخانه ای بنا شده باشد. پل را برای چه می سازند؟ جز این است که برای عبور از آن و رسیدن به آن طرف رودخانه ؟ آیا این درست است که ما بر روی پل چادر بزنیم و بخواهیم تا ابد همان جا زندگی کنیم ؟

    تمام حرف من این است: می گویم از دلتنگی که حس زیبا و عاشقانه ای است و سلامت نفس و بی غل و غشی روحت را می رساند، برای رسیدن به آرامش روح و روانت استفاده کن تا فقط در دلتنگی نمانی و از آن به مرحله بالاتر و ارزشمندتری گذر کنی.

    این جمله ی مرا در همان دیدگاهم یک بار دیگر بخوان :
    « این فکر که کاری نکنی آرامش کسانی که در تصمیم ها و کارهایت دخیلند به هم بریزد نشانه ی خوبی است و بیانگر آن است که واژه ی ایثار در تو پر رنگ تر از غرور و نخوت و خودخواهی است و بلوغ فکری تو را می رساند.»

    از کجای این حرف چنین تعبیر می شود که من خدای ناکرده از تو یک آدم خودخواه ساخته ام ؟ بر عکس، من این حالات روحی زیبا و حس قشنگ نوعدوستی در شما را نشانه ی آن دانسته ام که چون به غرور و خودخواهی و نخوت پشت پا زده ای، به ساحل امن و آرام ایثار و بلوغ فکری ارزشمندتری رسیده ای. و حیف است به همین بسنده کنی و درجا بزنی.

    قهر کردن و میدان را خالی کردن هیچ دردی را دوا نمی کند. محکم باش و حالا که قایق دلتنگی هایت را در دریای پر تلاطم عشق و ایثار انداخته ای، مصمم و خستگی ناپذیر پارو بزن و خود را به ساحل امن برسان تا به طمانینه و آرامش واقعی برسی و فقط در عالم خیال و رویا سیر نکنی. عالم خیال و رویا خوب است اگر به آن ها رنگ واقعیت بزنی و به سرانجامی برسانیشان.

    بگذریم… سخن مثل همیشه طولانی و خسته کننده شد: اگر نتوانستم در قالب کلمات منظورم را درست تعبیر کنم شما به دل نگیرید و هم چنان دلتنگی هایتان را در این پست بنویسید و من هم سعی می کنم بیش تر از پیش صبوری کنم و سب رنجش خاطر دوست عزیزی مثل بنیامین نشوم. دوستتان دارم و اگر هم حرفی می زنم صرفا از روی عشق و علاقه ی وافری است که به شما داریون نمایی های عزیزتر از عزیز دارم.

    پویا و پایا باشید و بدانید که این پست همیشه مشتاق شنیدن دلتنگی های زیبای شما و سایر داریون نمایی هاست…

  27. سلام استاد…
    حق با شما بود .این مطلب دوباره خوندم به بزرگی خودتون این حقیر ببخشید .قضاوتم اشتباه بود….
    موفق باشید

  28. سلام دوست خوبم، بنیامین عزیز …

    دلتنگی، حس غریبی است که گه گاه سراغ آدم های معصوم و بی ریا می آید و آرامش بعد از دلتنگی، مثل یک طلوع زیبا پس از غروبی غم انگیز است.

    طلوعی زیبا و آرام بخش را برایت آرزو می کنم …

  29. دلم که بگیرد
    چون ابر در بهار نمی گریم
    می گذارم ماهی کوچک قلبم
    آسوده برود
    آبی دریاها را
    سر سر سر بنوشد

    برود در غروب برکه ای
    بر تار عنکبوتیِ بغضش
    زخمه ای بزند
    و شور هزار دریا را
    گریه ساز کند

    دلم که بگیرد
    چشم می بندم بر این عالم بند در خود بند
    مرغ آتش می شوم
    ققنوس پیر
    اوج می گیرم
    سر کوهی
    پر جان را بر می افروزم
    رقص در گیسوی آتش می کنم.

    آه
    دلم که بگیرد
    دل تنگ رویای کودکی ام می شوم

    ” رضا فیاضی “

  30. دلم تنگ است .دلم اندازه حجم قفس تنگ است.کاش انسانها در هنگام طلاطم دریای زندگی قایق نجات یکدیگر میشدند.کاش…وقتی شیشه زندگی غبار آلود میشد مانند آبی زلال.غبار همدیگر را پاک میکردندکاش…هنگامی که روزگار باعث فرسایش طاقتها میشد مانند نسیمی ملایم پشت یکدیگر را گرم میکردند.میدانم دلتنگ شده ام برای دیروز و امروز کاش …..

  31. دلتنگی آدم را کال می‌کند
    پخته می‌کند
    می‌ رقصاند
    دلتنگی آدم را خسته می‌کند، می‌میراند
    آدم می‌کند
    خسته می‌کند، می‌ کشد
    می ‌کشد با خودش به‌ هیچ ‌جا می ‌برد
    به هیچ‌ جا می ‌رسد
    پخته را کال و
    خواب را خام می ‌کند، می ‌کشد
    دلتنگی راه را دور می ‌کند
    راه را دور می‌کند و رسیدن را، بعید می ‌کند
    دشنام را دوست داشتن می ‌کند
    و قشنگ را، دشنام
    تاب را تاب می ‌دهد، بی ‌تاب می ‌کند
    سراغِ دل تنگش می ‌رود
    و کار را
    خراب می ‌کند
    ضایع می‌ کند
    کم می‌ کند
    دست آدم را رو می ‌کند
    دلتنگی
    آدم را عاشق می ‌کند…
    افشین صالحی

  32. الهی سینه ای ده آتش افروز
    در آن سینه، دلی وان دل همه سوز

    هر آن دل را كه سوزی نیست دل نیست
    دل افسرده غیر از آب و گل نیست

    دلم پر شعله گردان سینه پر دود
    زبانم كن به گفتن آتش آلود

    كرامت كن درونی درد پرورد
    دلی در وی درون درد و برون درد

    اگر لطف تو نبود پرتو انداز
    كجا فكر و كجا گنجینه راز

    به راه این امید پیچ در پیچ
    مرا لطف تو می باید دگر هیچ

    … دل پر سوز در سینه ی آتش افروز، تنگ می شود. که اگر نشود دیگر دل نیست. مهم این است که با دلی چنین تنگ و پر شعله چه کنیم. من ترجیح می دهم با خدای خودم معامله کنم و درون پر درد خود را به امید لطفی از جانب او که بود و نبود و هست و نیستم از اوست گرم و آتشین نگه دارم و آرامش و طمانینه را از او بخواهم که آرامبخش دل های شکسته است…،

  33. بعضی وقتها اینقدر دلت از یه حرف میشکنه که حتی نای اعتراض هم نداری….فقط نگاه میکنی وبی صدا میشکنی….

  34. دلتنگ شدن زیباست …اگر دلت وایمانت را قوی کند
    دلتنگ شدن یعنی هنوز یکی هست که ارزش دوست داشتن ودلتنگی رو داره …

  35. سحرهای بیداریم…
    حال عجیبی دارم…

    سحر هایی که همه خوابند…
    احساس می کنم…
    همین ساعت کسی بیدار است…
    کسی که تمام سحرها در سجاده ام جا دارد…

    سجاده ام…
    لبریز از توست…
    می دانم بیداری…

    وتو نیز…
    روز را با بندگی دلت آغاز می کنی…
    دلی که شاه من است ومن غلام دل زلالش…

    تمام سحر هایم را تو پر می کنی…
    فقط تو…

    “علیرضا حشمتی “

  36. … هر یک از ما در نوع خود بی نظیر هستیم !

    پس از آفرینش تو، پروردگار فقط تو را مانند تو آفرید.

  37. خدایا………….
    خواستم بگویم تنهایم اما….یادت مرا شرمگین کرد
    چه کسی بهتر از تو….
    ولی عجیب دلتنگم…………دلتنگ…

    1. … دلتنگی حس خوبی است. و چه کسی بهتر از او که از رگ گردن به تو نزدیک تر است. دل تنگ او که باشی یعنی قلبت سرشار از عشق اوست. و این موهبتی است که نصیب هر کسی نمی شود.

      حلاوت این حس و حال، گوارای وجودت…

  38. دلم کپک زده، آه
    که سطری بنویسم از تنگی دل،
    همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش، بر چَکادِ صخره‌یی
    زهِ جان کشیده تا بُنِ گوش
    به رهاکردنِ فریادِ آخرین،
    کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می‌داشت
    تا به جانش می‌خواندی
    نام کوچکی
    تا به مهر آوازش می‌دادی،
    همچون مرگ
    که نام کوچک زندگی‌ست

    “احمد شاملو”

  39. خدایا
    ای امید بی پناهان یاریم کن
    مثل کسی که در گرداب افتاده دست و پا میزنم
    به هر کس هر چیزی چنگ میزنم تا خودم را نجات دهم
    غافل از اینکه گر تو نخواهی نجاتی نیست .میدانم بنده لایقی نبودم …اما این را هم میدانم که مهربانتر از انی که شنیده ام
    دستگیرم باش که جز تو پناهی نیست
    راهم را گم کرده ام ..
    جز تو راهنمایی را نشناسم
    راه را بر من هموار ساز …
    سر گردانم جز نامت راهگشایی نخواهم ..
    ای آنکه کل کائنات را به نظم در آورده ای ..
    آشوبم را به آرامش رسان ای پناه بی پناهان ..

    موجهای وجودم را به ساحل آرامش رسان همچون تکه چوبی موجها مرا با خود میبرد
    تلاطمهای دریا را به امید آرامش ساحل تاب می آورم
    این تکه چوب را در دریای خروشان رها نکن جز تو کسی را نخواهم
    ای ناخدای وجودم مرا در یاب .چشم به امید به دریای بیکرانت دوخته ام …امید به ساحل آرامش

    کمکم کن سخت دلتنگم ای خالق مهربانی…

  40. دلی که تنگ شد، تنگ تر هم می شود
    دلت را آن قدر بزرگ کن
    که جایی برای دلتنگ تر شدن هم باشد …

  41. دلتنگی یادگاره،وقتی که هجوم خاطرات ،توان را ازت میگیره دلت تنگ میشه و راه نفست را هم میگیره …اونی دلتنگی را درک میکنه که کشیده باشه …دلت به هر اندازه هم بزرگ باشه وقتی تنگ شده دیگه چاره ای جز صبر و انتظار نیست …گاهی چاره ای جز مرگ نیست …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن