رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و چهارم

نوشته:جلیل زارع|

چهار ماه از اقامت فرهاد در قشون محمد حسن خان قاجار می گذشت. انگار همین دیروز بود. فرهاد، با کلی اخبار جدید و دست اول که بسیار برای محمد حسن خان، مهم و سرنوشت ساز بود، به استرآباد آمد و سراغ رئیس طایفه ی اشاقه باش را گرفت. می گفت اطلاعات مهمی را در اختیار دارد که باید شخصا به ایشان بگوید. او را نزد محمد حسن خان بردند.

خان قاجار را در جریان جمع آوری عشایر کرمانشاهان توسط اصلان خان والی آذربایجان قرار داد و گفت : « قرار است به زودی ابراهیم خان برادر عادلشاه و حاکم عراق، سپاه عظیمی از عشایر کرمانشاهان اجیر کرده و به همراه قشون قزلباش و ازبک و افغان که در حال حاضر در اختیار دارد به کمک برادرش عادلشاه بیاید تا با شما بجنگند. »

تمام اطلاعاتی را هم که در مورد تعداد نفرات و ساز و برگ جنگی و نحوه ی مبارزه ی سربازان ابراهیم خان داشت در اختیار او قرار داد.

محمد حسن خان با وجود اطلاعات ارزشمندی که از طریق فرهاد در اختیارش قرار گرفت، اوایل خیلی او را جدی نگرفت. ولی وقتی چند باری او را برای کسب خبر به شهرهای دور و نزدیک فرستاد، به استعداد ذاتی و رشادت های او پی برد و نهایتا به توصیه ی همسرش جیران که زن با هوش و دانا و آگاهی بود، او را در راس گروهی در نقش تاجر برای جمع آوری اطلاعات از قشون عادلشاه که در تهران اطراق کرده بود به آن جا فرستاد.

فرهاد، در این سفر، موفق شد اخبار دقیقی از تعداد نفرات قشون، وضعیت و امکانات شهر تهران، مرمت حصار دور تا دور شهر و نقشه های عادلشاه برای چگونگی حمله به استرآباد را در اختیار محمد حسن خان قرار دهد.

این امر باعث شد که این بار به توصیه ی جیران به فرماندهی گروه شناسایی قشون اشاقه باش منصوب شود. حالا دیگر در همین مدت کوتاه چنان اعتماد و اطمینان خان قاجار را نسبت به خود جلب کرده بود که او را هم مانند جیران و سران طایفه ی اشاقه باش در جلسات محرمانه و تصمیم گیری های مهم می پذیرفت و از او نظر می خواست.

ghaledaryon

سرانجام، بعد از گذشت چهار ماه از اقامت فرهاد در استرآباد، محمد حسن خان برای تصمیم گیری در مورد حمله به تهران تشکیل جلسه داد و گفت : « ما امروز تمام مازندران را تا گیلان در اختیار داریم و اگر بخت با ما یار باشد و بتوانیم تهران را نیز به اشغال در آوریم، راه برای تصرف سراسر عراق یعنی ولایات مرکزی ایران بر ما هموار می شود. خودتان بهتر می دانید که بدون در اختیار داشتن تهران، تصرف عراق، رویایی بیش نیست. »

یکی از سران قبیله که پبرترین فرد جمع بود و صد بهار را پشت سر گذاشته بود، رو به محمد حسن خان کرد و گفت : « خان، خودتان می گویید که ما امروز تمام مازندران را در اختیار داریم، پس می توانیم با خیال راحت یک زندگی بدون دغدغه و دردسر را داشته باشیم. دیگر نیازی به بلند پروازی نیست. چرا باید به هوای دست گذاشتن روی ولایات مرکزی ایران که نگه داریش هم بدون دردسر نیست و هر روز یکی هوای باز پس گیری آن به سرش می زند و زندگی را بر ما تلخ می کند، بیهوده خود را به دردسر بیندازیم. من می گویم سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند. »

خان، رو به جیران کرد و نظر او را پرسید. جیران گفت : « هیچ زنی دوست ندارد شوهرش او و بچه هایش را تنها بگذارد و راهی میدان جنگ شود. سفری که شاید برگشتی هم نداشته باشد. اگر با ما زنان باشد، حتا تمام مازندران را هم نمی خواهیم. منطقه ی استرآباد هم از سر ما زیاد است.شما همه به یاد دارید که ما در گذشته در صحرای ترکمن کنار رودخانه، زندگی راحت و بی دردسری داشتیم و به ندرت چیزی زندگی ما را دست خوش تغییر می داد. ولی امروز با زمان نادر فرق می کند. خودتان می بینید که جانشینان نادر حتا از نزدیک ترین کسان خود هم نمی گذارند و به هوای سلطنت، از فرزند و برادر کشی هم ابایی ندارند. اگر هم ما نخواهیم بجنگیم، امروز عادلشاه، فرادا ابراهیم خان و روز دیگر شاهرخ میرزا و سایر کسانی که آرزوی تاج و تخت را در سر می پرورانند، ما را راحت نمی گذارند. امروز ما به عادلشاه حمله نکنیم، او به ما حمله می کند و مردانمان را می کشد، زنان و کودکان و سالخوردگانمان را به اسارت می برد و ما را از سرزمین اجدادیمان بیرون می کند. پس چاره ای جز حمله نداریم و اگر ما آغازگر حمله نباشیم، آن ها پیش دستی کرده و ما را در سرزمین خودمان زمین گیر می کنند. »

بحث بالا گرفت. موافق و مخالف، نظر خود را می گفتند. محمد حسن خان رو به فرهاد کرد و گفت : « تو از اول جلسه تا حالا سکوت کرده ای و لام تا کام سخن نگفته ای. می خواهم بدانم نظرت چیست ؟ »

فرهاد گفت : « با وجود بزرگان و سران طایفه، من قصد جسارت نداشتم. ولی حالا که می پرسید نظرم را می گویم.
من فکر نمی کنم عادلشاه، برادرش ابراهیم خان را فقط به خاطر این که دیداری تازه کنند با سپاهی عظیم به تهران دعوت کرده باشد. او قطعا قصد جنگ با شما را دارد و اگر فرصت پیدا کند حتما این کار را می کند.به جای آن که این جا برای حفظ جان زن و کودکان بی گناه و حراست از ملک و املاکتان درصدد دفاع برآیید، به او حمله کنید و در سرزمین خودش با او بجگید. »

محمد حسن خان گفت : « من هم با حمله به تهران موافقم. ولی همان طور که می دانید ابراهیم خان با سپاهی عظیم عازم تهران است. ما باید قبل از آن که سپاه او و برادرش به هم بپیوندند به تهران حمله کنیم و کار عادلشاه را یکسره نماییم. نظرت چیست ؟ »

فرهاد گفت : « اگر نبرد در صحرای آزاد صورت می گرفت، همین طور بود که شما می فرمایید. ولی امروز عادلشاه حصار تهران را که به دستور شاه طهماسب اول پادشاه صفوی دور تا دور شهر تهران ساخته شده را تعمیر کرده است که می تواند در پناه آن، آن قدر مقاومت بکند تا سپاه عظیم ابراهیم خان از گرد راه برسد و به کمکش بشتابد. آن وقت سپاه شما از داخل و بیرون شهر محاصره خواهند شد. »

محمد حسن خان گفت : « اگر هم صبر کنیم تا سپاه ابراهیم خان سر برسد، باز هم با هر دو سپاه رو به رو خواهیم بود. »

– « ولی من فکر نمی کنم سپاه ابراهیم خان برای کمک به عادلشاه بیاید. »

– « پس برای چه می آید ؟ »

– « طبق تحقیقات من، ابراهیم خان به تحریک اصلان خان حاکم آذربایجان و پسر عمه ی نادر شاه، به خون خواهی نادر و فرزندان و نوه هایش می آید. می آید تا بر برادر بتازد و او را از اریکه ی قدرت پایین بکشد. »

سران طایفه ی اشاقه باش که سراپا گوش بودند، دهانشان از تعجب باز ماند.

جیران گفت : « شما به این حرف هایی که می زنید اطمینان دارید ؟ »

– « بله. »

جیران ادامه داد : « با این حساب باید صبر کنیم و انتظار بکشیم ببینیم بعد از آن که دو برادر بر سر تاج و تخت به جان هم افتادند کدام یک پیروز میدان است. مسلما در این جنگ، خیلی از نفرات دو طرف به هلاکت رسیده و یا زخمی می شوند و تدارکات و ساز و کار آن ها نیز تحلیل می رود. آن گاه، نیروهای تازه نفس ما می توانند با خیال آسوده تر به نبرد با دشمن بروند. »

فرهاد گفت : « بر فرض هم که تحقیقات من اشتباه باشد و دو سپاه به هم بپیوندند و بر علیه ما بسیج شوند، نیاز نیست حصاری فتح شود و ما می توانیم در صحرای آزاد با سپاه عادلشاه و ابراهیم خان بجنگیم. »

بار دیگر سکوت بر جمع حکمفرما شد. و فرهاد ادامه داد : « طبق تحقیقات من، تهران سرباز خانه ی وسیعی ندارد تا این همه قشون را در خود جای دهد. همین الآن هم قشون عادلشاه بیرون تهران اردو زده است. شاید اگر الآن به جنگ عادلشاه برویم او بتواند سپاه خود را به گونه ای در تهران جای دهد و با ثروت هنگفتی که عادلشاه به چنگ آورده است و آذوقه ای که فراهم کرده است تا رسیدن سپاه ابراهیم خان، مقاومت کند. ولی تهران و آذوقه ی موجود در آن هرگز کفاف هر دو سپاه را نخواهد داد. و جنگجویان ترکمان که تجربه ی نبرد در فضای باز دارند، بی شک برنده ی میدان خواهند بود. »

محمد حسن خان به هوش و ذکاوت دلاور داریان آفرین گفت و نقشه ی او را پسندید.

جیران گفت : « جوان، آیا خبر دیگری هم هست که ما از آن بی اطلاعیم ؟ »

فرهاد گفت : « بله. به احتمال زیاد در این نبرد، برنده ی میدان ابراهیم خان است. طی مدتی که در سپاه ابراهیم خان بودم متوجه شدم که ابراهیم خان خیلی زیاد کینه ی قاتلین نادر شاه را دارد. آن ها بخش هنگفتی از گنج نادری موجود در کلات را تصاحب کرده و در زادگاه خود، خمسه زندگی می کنند و حالا دیگر جزو ثروتمندترین افراد خمسه و شاید هم ایران هستند. عادلشاه، خودش به واسطه ی همکاری آن ها در اجرای قتل نادرشاه، چنین گنجی را در اختیار آن ها قرار داده و آن ها پشتشان به حمایت پادشاه ایران گرم است. روزی که عادلشاه شکست بخورد ، با شناختی که من از ابراهیم خان دارم، او هرگز از گنج نادری نخواهد گذشت و پس از به دست آوردن قسمتی از ثروت نادری که نزد عادلشاه هست به فکر باز پس گیری بقیه ی آن خواهد افتاد. قاتلین نادر شاه هم با ثروت هنگفتی که دارند شروع به جمع آوری قشون کرده و رو در روی ابراهیم خان خواهند ایستاد. »

جیران، حرف او را کامل کرد و گفت : « خان، خودتان بهتر می دانید شاهرخ میرزا که تنها بازمانده ی مستقیم از نسل نادر است، از سر ناچاری سکوت کرده و خانه نشین شده است. او قدرت در افتادن با عادلشاه را ندارد. ولی وقتی ابراهیم خان بر عادلشاه پیروز شود به کمک اهالی خراسان که همان طور که به نادر وفادار بودند، به نوه ی او هم وفادار خواهند بود ، رو در روی ابراهیم خان صف خواهد کشید. »

محمد حسن خان، یک بار دیگر نظر بقیه را هم پرسید. حالا دیگر بیش تر سران طایفه با پیشنهاد فرهاد موافق بودند و منتظر بودند تا خان قاجار حرف آخر را بزند.

محمد حسن خان به عنوان حسن ختام جلسه گفت : « فعلا صبر می کنیم ببینیم چه پیش می آید. اگر پیش بینی های ما درست از آب در بیاید، داعیان سلطنت یکی یکی به دست هم هلاک می شوند و شاید به این زودی ها نیازی به لشکر کشی ما نباشد. اگر هم مجبور به جنگ شویم با سپاهی رو به رو خواهیم بود که از همه طرف مورد هجوم قرار می گیرد و این شانس ما را برای پیروزی افزایش می دهد. »

فرهاد، به یاد حرف های کهزاد افتاد و خواست بگوید شخص دیگری هم منتظر چنین فرصتی است و در آینده رو در روی همه خواهد ایستاد و شاید هم پادشاه مطلق سراسر ایران شود و آن کسی نیست جز کریم خان زند که در حال حاضر سکوت کرده است و آتش زیر خاکستر است ، ولی ترجیح داد سکوت کند و چیزی در این مورد به زبان نیاورد.

محمد حسن خان، ختم جلسه را اعلام نموده رو به فرهاد کرد و گفت : « برو و امشب را خوب استراحت کن. فرادا باید به اتفاق گروه شناسایی راهی حومه ی تهران شوی و اخبار تازه ای را از قشون دشمن و نقشه های او برایمان بیاوری. »

برچسب ها

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

  1. سلام.
    من در تاریخ بخصوص تاریخ افشاریه و زندیه مطالعه زیادی دارم و میدانم دوران حکومت جانشینان نادر یکی از سخترین دوران تاریخ ایران بوده است و مردم ایران در بدترین وضعیت موجود به سر میبرده اند. هر روز در گوشه ای از ایران یکی قد علم میکرده است و ادعای پادشاهی داشته است. زراعت و دامداری هم که شغل اصلی مردم ایران بوده است در این دوران از بین رفت و آبادیهای بسیاری ویران شد. مردم هم به خاطر فقر مالی و بی سر و سامانی راهی جز سرباز شدن و جنگیدن نداشتند. این طوری لااقل سر کار بودند و شکم زن و بچه هایشان را هم سیر میکردند.بعضیها هم بخاطر اعتقاداتشان و حس وطنپرستی و یا حفظ آب و خاک از دست دشمن وارد سپاه یکی از طرفین جنگ میشدند.

    در چنین وضعیتی مطمئنا مردم داریون هم مثل بقیق درگیر جنگ و نزاع بوده اند و دود این کشمکشها و درگیریها در چشم آنها هم میرفته است. فرهاد یک جوانمرد اصیل داریونی است که بخاطر حفظ آب و خاک و نجات مردم داریون از دسبرد دشمن راهی جز رفتن در سپاه این و آن و جنگیدن نداشته است.

    رمان قلعه داریون هم یک رمان تاریخی است و اتفاقاتی را که در داریون رخ داده است به تصویر میکشد و هم یک رمان عاطفی و عاشقانه است و زندگی عادی خوانین و مردم را نشان میدهد. عجین شدن شخصیتهای واقعی و تخیلی رمان در هم یکی از نقاط قوت داستان است. بطوریکه گاهی تشخیص شخصیتهای واقعی و تخیلی از هم بسیار دشوار است.

    با وجودیکه شخصیتهای اصلی همه تخیلی هستند ولی خوب توانسته اند در بین شخصیتهای واقعی از والی و حاکم های فارس و شیراز گرفته تا داعیان تاج و تخت قرار گیرند. من که بیصبرانه منتظرم ببینم در این اوضاع آشفته دوران جانشینان نادر بر سر داریون و مردم آن چه آمده است.

  2. اگر من جای …. بودم …………. .

    گاهی اوقات سر کلاس درس، دانش آموزان و دانشجویان، به هنگام حل مسئله و یا پاسخ به پرسشی، دست به ابتکار جالبی می زنند و ایده های زیبایی را مطرح می کنند که من معلم، تا حالا فکرش هم نکرده ام.

    من، در طول سی سال معلمی، بارها و بارها بر اساس ایده هایی که از دانش آموزان و دانشجویانم گرفته ام، در روش تدریس و تفهیم برخی از مطالب درسی، تغییراتی ایجاد کرده ام.

    داشتم به این موضوع فکر می کردم که شاید مسئولین هم بتوانند در حل مشکلات و معضلات و ارائه ی راه کارهای بهتر برای رشد و شکوفایی جامعه، از خود مردم آن جامعه، فکر و ایده ی نو و کارآمدتر بگیرند.

    از آن جا که من در این سایت، کاری به کار جامعه ای غیر از داریون ندارم و نظرات و پیشنهاد ها و انتقاداتم همه در مورد زادگاهم منطقه ی داریون است، چنین پیشنهادی را به مسئولین بومی و غیر بومی منطقه ی داریون در هر پست و جایگاهی که هستند، می کنم.

    من که خودم اگر جای یکی از مسئولین بودم، قطعا این کار را می کردم و از ایده های مردم برای پیشبرد سریع تر و کارآمدتر امور کمک می گرفتم؛ چون به بازخورد مثبت آن اطمینان کامل دارم.

    این پست را به همین منظور در داریون نما جای می دهم و از کاربران عزیز می خواهم که خودشان را جای فلان مسئول منطقه ی داریون بگذارند و در دیدگاهشان بنویسند که اگر جای مسئول فلان بودند چه کار ویژه ای می کردند و برای پیشنهاد و یا انتقادشان راه کارعملی و سازنده ارائه دهند.

    برای مثال، می توانید خودتان را جای رئیس و اعضای شورا، مسئول شورای حل اختلاف، شهردار، مسئولین آبفا و اداره ی برق و مخابرات، نماینده ی آموزش و پرورش، مسئول فرهنگسرا، مسئول ستاد برگزاری نماز جمعه، مدیر فلان مدرسه و آموزشگاه، مدیر و هیات تحریریه ی سایت داریون نما و …. بگذارید و بگویید که اگر در این پست بودید چه کار می کردید که مسئول وقت تا حالا نکرده است و برای پیشرفت سریع تر کار، چه راهی می رفتید که او نرفته است ؟

    چه بسا راه کاری به ذهن خلاق شما برسد که تا حالا به ذهن فلان مسئول خطور نکرده و همین ایده، جرقه ای بشود برای انجام کاری کارستان.

    پس این گوی و این هم میدان ! نقطه چین ها را کامل کنید :

    « اگر من جای ….. بودم ……… . »

  3. متن آهنگ سالار عقیلی رو تقدیم میکنم به کاربران

    حتما گوش کنید خیلی با حاله
    بهخصوص قسمت ماه نو….

    ای صبا رو ، سبک بار ، از برم سوی دلدار
    گو به اون بی وفا یار ، حال این عاشق زار

    ای صبا رو ، سبک بار ، از برم سوی دلدار
    گو به اون بی وفا یار ، حال این عاشق زار

    گو به هر کوی و برزن ، پیش هر مرد و هر زن
    بگذرم چون به زاری همچو ابر بهاری
    از دو چشم گهربار ، در فشانم صدف وار

    ماه نو چو بر چشم مردم نیاید ، هر کسش به انگشت خود می نماید
    ماه نو چو بر چشم مردم نیاید ، هر کسش به انگشت خود می نماید
    در غم تو از بس که زار و نزارم ، با هلال و یک مو تفاوت ندارم
    در غم تو از بس که زار و نزارم ، با هلال و یک مو تفاوت ندارم

    غم بود کوه ، دل بود کاه
    آتش عشق ، درد جانکاه
    بس نهاده عشقت به دوش دلم بار ، ترسم از غمت جون سپارم به یک بار
    بس نهاده عشقت به دوش دلم بار ، ترسم از غمت جون سپارم به یک بار

    ای گل نشستن با خسان ، پیوسته ات گر خوست
    ای گل نشستن با خسان ، پیوسته ات گر خوست
    روزی بیاید کز تو نه رنگی به جا نه بوست

  4. از : زنده یاد سیمین بهبهانی که همایون شجریان در مراسم تشیع پیکر او خوانده:

    رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

    شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده

    کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

    شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

    خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

    چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

    رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

    چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

    در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

    این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

    بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

    روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

    می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

    نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

    سودای همرهی را گیسو به باد دادی

    رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده

  5. الهه ناز :

    ” باز ای الهه ی ناز با دل من بساز
    کین غم جانگداز برود زبرم

    گر دل من نیاسود از گناه تو بود
    بیا تا ز سر گنهت گذرم

    باز می کنم دست یاری به سویت دراز
    بیا تا غم خود را با راز و نیاز
    ز خاطر ببرم

    گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
    به خدا همچو مرغ پر شور شعف
    به سویت بپرم

    آن که او
    به غمت دل بندد
    چون من کیست؟
    ناز تو
    بیش از این
    بهر کیست؟

    تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
    من تو را وفا دارم بیا که جز این
    نباشد هنرم

    این همه بی وفایی ندارد ثمر
    به خدا اگر ازمن نگیری خبر
    نیابی اثرم »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن