رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت شصتم

جلیل زارع|

از دور، برج و بارو و دیوارهای قلعه ی داریان نمایان شد. فرهاد، از شادی در پوست خود نمی گنجید. شش ماهی می شد از دیدن روی زیبای ستاره و سایر عزیزانش محروم بود.

خیلی دلتنگ بود؛ ولی به دلش وعده می داد و با خود می گفت : « هر چه بود، تمام شد. دوران هجران به پایان رسید. تا ساعتی دیگر کنار عزیزانم هستم. »

اما این شادی، زیاد دوام نداشت. صداهایی از دور به گوششان رسید. نزدیک تر شدند. حالا دیگر می توانستند خیلی راحت صدای ساز و نقاره را بشنوند. صدا از قلعه ی داریان بود. نگرانی و تشویش به جانش چنگ انداخت. تصور این موضوع هم برایش وحشتناک بود. فکر این که نکند ستاره به وصلت با طاهر رضایت داده باشد، دیوانه اش می کرد.

با شلاقی که در دست داشت، به گرده ی اسبش کوبید و او را وادار کرد سریع تر بدود. همراهانش هم به تبعیت از او بر سرعت خود افزودند. باز هم نزدیک تر شدند. حالا دیگر آمد و شد جمعیت به قلعه ی داریان را هم می شد دید.

حرکت یورتمه ی اسب ها به قدم آهسته تبدیل شد. فرهاد، راهش را به طرف خالد آباد کج کرد و خطاب به همراهانش گفت : « این نزدیکی ها یک آبشار زیبا و با صفاست. می رویم آن جا چیزی می خوریم و کمی هم استراحت می کنیم. »

همراهانش، بدون چون و چرا پذیرفتند و به طرف آبشار اسب تاختند. خیلی زود کنار آبشار از اسب ها پیاده شدند تا خستگی راه را از تن به در کنند. اسب های تشنه، مشغول نوشیدن آب شدند. همراهانش، سفره های خود را باز کرده و زیر درختی کنار آبشار پهن کردند. فرهاد، از خوردن امتناع کرد. میل به غذا نداشت.

پس از صرف غذا، یکی از همراهانش را صدا کرد و گفت : « ماموریتی برایت دارم. » و بدون آن که منتظر جوابی از سوی او باشد، به قلعه ی داریان اشاره کرد و گفت : « می خواهم به بهانه ای وارد قلعه شوی و تحقیق کنی ببینی این سر و صداها برای چیست. به گمانم مراسم جشن عروسی است. خوب پرس و جو کن ببین عروس و داماد چه کسانی هستند؛ نسبتی با خان داریان دارند یا نه؛ چندمین روز عروسی است. خیلی احتیاط کن لو نروی. نمی خواهم فعلا به وجود ما در این جا پی ببرند. برو ببینم چه کار می کنی. »

او هم بدون آن که علت این کار را جویا شود، تعظیمی کرده، سوار بر اسب شد و به سمت قلعه تاخت.

فرهاد، رو به نیروهای تحت امرش کرد و گفت : « چند ساعتی این جا استراحت می کنیم. »

همه خسته بودند. هر کسی گوشه ای دراز کشید. فرهاد هم برخاست و آهسته آهسته از دامنه ی کوه بالا رفت و خودش را به غار سنگ سوراخی رساند. کف غار تنهایی هایش دراز کشید. از کودکی هر وقت دلش می گرفت، به این جا می آمد و با خودش خلوت می کرد. خیلی نگران بود. دل توی دلش نبود. ترس و وحشت بر جانش چنگ انداخته بود. ترس از این که نکند دیر رسیده باشد و ستاره را به عقد طاهر در آورده باشند.

سعی کرد به خودش امیدواری بدهد. با خود گفت : « نه … نه … امکان ندارد. محال است ستاره به این وصلت تن در دهد. اگر می خواست با طاهر ازدواج کند، این همه پافشاری و ایستادگی نمی کرد. لازم نبود رو در روی پدرش بایستد و با خواست او مخالفت کند. اگر خواهان طاهر بود، دست رد به سینه اش نمی زد. در داریان، پسر و دختر دم بخت زیاد هست. سالی چند تا جشن عروسی بر پا می شود. حتما این هم یکی از آن هاست. »

ghaledaryon

به یادش آمد که جمشید هم خیال ازدواج داشت. با خود گفت : « شاید عروسی جمشید است. خودش گفته بود دلش در گرو عشق دختر یکی از آشنایانش است. »

ولی خودش هم می دانست که برای عروسی یک رعیت، این همه جمعیت از آبادی های اطراف، آمد و شد نمی کنند. با این همه نمی توانست باور کند طاهر بار دیگر به خواستگاری ستاره آمده باشد.

با خود گفت : « پس قول و قرارمان چه می شود ؟ طاهر به من قول داد ستاره را مجبور به این وصلت نکند. قول داد به او اجازه دهد خودش تصمیم بگیرد. همین طور هم شد. مگر این طاهر نبود که وقتی از ستاره جواب رد شنید، درست چند روز قبل از عروسی، وقتی همه چیز برای مراسم آماده بود، رو در روی پدر و مادرش ایستاد و مراسم را به هم زد ؟ او درست روزی که همه چیز فراهم بود، فقط به خاطر قولی که به من داده بود، از وصلت با ستاره گذشت. حالا چه طور امکان دارد بعد از گذشت یک سال از این قضیه، تا چشم مرا دور دید، دوباره فیلش یاد هندوستان کند ؟ نه … نه … اصلا چنین چیزی امکان ندارد. »

از جای خود بلند شد. از غار بیرون آمد. رفت روی سقف غار که سوراخ بزرگی در وسط آن بود ایستاد و به تماشای دشت سرسبز خالد آباد مشغول شد. بعد نگاهش را به رودخانه ی “له فراخ” کشاند. کم کم، آبشار خستگی ناپذیر دامنه ی کوه را از نظر گذراند. هر چه یادش می آمد، این آبشار با صدای دلنوازش در تکاپو بوده است و یک دم از جاری شدن سر باز نزده است.

همراهانش، زیر درختان کنار آبشار، راحت و آسوده خوابیده بودند و خستگی راه را از تن به در می کردند. آرزو کرد کاش می توانست مثل آن ها، این افکار ویرانگر و دغدغه هایی را که پایان نداشت، از خود دور کند؛ از کوه پایین برود و بدون فکر و خیال، آرام کنارشان دراز بکشد.

نگاه خود را از آبشار دامنه ی کوه به سمت شمال کشاند. کوه گداوان، محکم و استوار در برابر دیدگانش بود. خیلی مرتفع تر از دو کوه داریان بود که در دو طرف رودخانه ی له فراخ رو در رو سالیان سال چشم در چشم هم دوخته بودند و تاکستان های زیر پایشان را در پناه خود گرفته بودند. تاکستان هایی که در دو سوی رودخانه، در دامنه ی هر دو کوه، هر سال به بار می نشستند. و مردمان ساده دل و بی ریای روستایی، چه قدر برای به بار نشستن میوه های آن زحمت می کشیدند و عرق می ریختند.

می ترسید نگاه خود را به قلعه ی داریان بیندازد. قلعه ای که داشت همبازی کودکی هایش را از او می گرفت. ستاره ای که در آسمان قلبش می درخشید و اگر افول می کرد، قلبش از تپش می ایستاد.

ولی چاره ای نداشت. انتظار عذابش می داد. نگاهش بر قلعه ی داریان، سایه افکند. خیلی دوست داشت بفهمد الآن داخل قلعه چه می گذرد؛ برای چه کسانی آذین بسته شده است؛ ستاره اش در آسمان قلب چه کسی نورافشانی می کند.

علامت های سوال، در ذهنش جان می گرفتند؛ بزرگ می شدند و بزرگ تر. ولی پاسخ واضح و روشنی برایشان نمی یافت. در پستوی ذهنش دنبال جواب می گشت. جواب یک سوال بزرگ ! در فراز و نشیب راه های رفته و نرفته، کجا پایش لغزیده بود ؟ کجا خطا رفته بود ؟

آرام آرام، ذهنش را به گذشته کشاند. گذشته ای نه چندان دور که به حال گره خورده بود و شده بود یک کلاف سر در گم ! کلافی که باز کردنش دلی بزرگ می خواست. دلی که از به دریا زدن نهراسد.

فکری مثل خوره به جانش افتاد : « نکند برای همه چیز دیر شده باشد !؟ »

پرنده ی خیالش را به باغ کشاند. به این جا و آن جا سرک کشید تا رسید به آلاچیق. نشست لبه ی تخت، کنار طاهر. همین جا بود که طاهر سفره ی دلش را پیش او باز کرد و گفت که مادرش دارد ستاره را برایش خواستگاری می کند. می گفت تا حالا هم به خاطر تو پا پیش نگذاشته ام.

فرهاد، پیش از این هم ماجرا را از زبان خواهرش نازگل شنیده بود؛ ولی باور نکرد بود. اما حالا طاهر شانه به شانه اش نشسته بود و با او از ستاره می گفت. هنوز هم نمی توانست باور کند چه طور طاهر با آن که همه چیز را در مورد دلبستگی دیرینه ی او به ستاره می داند، این طور راحت در چشمانش زل زده است و از ستاره می گوید.

شاید پایش از همین جا لغزید. نباید به این راحتی موافقت می کرد طاهر از ستاره خواستگاری کند. باید پیش قدم می شد و قبل از آن که کار از کار بگذرد، خودش از ستاره خواستگاری می کرد. ولی این کار را نکرد. از مردانگی به دور می دانست. رسم رفاقت و دوستی نمی دانست.

کاش ماجرا به همین جا ختم شده بود. فرهاد به خوبی می دانست که مادرش اجازه نمی دهد خان به این وصلت رضایت دهد. از قدرت نفوذ مادرش بر خان، آگاه بود. این بود که نزد خواهرش نازگل رفت و از او کمک خواست. اولش، نازگل زیر بار نمی رفت؛ ولی وقتی با اصرار فراوان برادر رو به رو شد، با او همکاری کرد که ای کاش نمی کرد.

فرهاد، باز هم بالاتر رفت. بالاتر و بالاتر. حالا دیگر به قله رسیده بود. به قله ی کوهی که غار سنگ سوراخی در دل آن جا خوش کرده بود. از این جا می شد نوک درختان سر به فلک کشیده ی باغ خان را هم دید.

باز هم در ذهن خود دنبال رد پای خطاهایش گشت. زمانی را به یاد آورد که باز هم طاهر در همین باغ به سراغش آمد و یک بار دیگر از او کمک خواست. طاهر، می دانست ستاره دیگر مثل سابق تسلیم او نیست و علتش هم دلبستگی شدید به فرهاد بود. از فرهاد می خواست که خود را کنار بکشد و اجازه بدهد این وصلت سر بگیرد. و فرهاد این کار را کرده بود.

فرهاد هنوز هم نمی خواست باور کند که خشت اول را کج نهاده است ! با خود گفت : « نه … امکان ندارد طاهر بار دیگر از ستاره خواستگاری کرده باشد. خودش به من قول داد اگر ستاره راضی به ازدواج با او نشد کنار برود و اجازه دهد من بخت خود را بیازمایم. »

یک بار دیگر، سر تا سر جاده ی خاکی را برانداز کرد. از همراهش خبری نبود. روی تخته سنگی نشست. نگاهش را به قلعه باز گرداند. باز هم همان باغ، همان آلاچیق و همان تخت. ولی این بار، ستاره در کنارش بود. زیر چشمی نگاهی به ستاره انداخت. چند قطره اشک گوشه ی چشمانش جا خوش کرده بود. نگران بیماری مادر بود. می ترسید مادر را از دست بدهد. و این یک حس مشترک بود. ترس، سراسر وجود فرهاد را هم فرا گرفته بود. نبودن مادر، یعنی بر باد رفتن تمام آرزوهایشان.

بعد بلند شدند و شانه به شانه ی هم راه افتادند. به انارستان رسیدند. همان جا بود که فرهاد، از ستاره خواست اجازه دهد مادر را به خواستگاریش بفرستد. ولی ستاره نپذیرفت. دست رد به سینه ی او زد و گفت : « من نمی توانم با تو ازدواج کنم. من و تو برای هم ساخته نشده ایم. »

بعد هم بی آن که اجازه دهد فرهاد از عشقش دفاع کند، او را ترک کرد و رفت.

از روی تخته سنگ بلند شد. نگاهش متمایل به شرق شد و باز هم پرنده ی خیالش به پرواز در آمد. رفت و رفت، نشست کنار قبر مادر : « وقت رفتن بود. آمده بود با ستاره خداحافظی کند. کمی او را دلداری داد و بعد به اتفاق، راهی امامزاده ابراهیم شدند. بعد از زیارت هم رفتند کنار چشمه. »

با خود گفت : « کاش بیش تر با او صحبت کرده بودم. کاش به او قوت قلب داده بودم تا این همه مدت را تاب آورد و به پایم بنشیند ! شاید این آخرین اشتباه من بود ! اشتباهی که … »

می ترسید کلامش را تمام کند. در عوض، از سر یاس و نومیدی به قلعه نگاه کرد و به صدای تکرار شونده ی ساز و نقاره گوش داد.

اما یک چیزی ته دلش به او امیدواری می داد و آن آخرین کلامی بود که از زبان ستاره شنیده بود : « زود برگر فرهاد ! مواطب خودت باش ! خدا به همراهت»

و اوهم در جوابش لبخندی از سر رضایت زده و گفته بود : « چشم ستاره جان ! تو هم مواظب خودت باش ! خدا نگهدار ! »

و حالا برگشته بود. برگشته بود تا به دلتنگی هایش پایان دهد.

باز هم نگاهش به جاده برگشت. از دور یورتمه ی اسبی، گرد و خاک زمین را به هوا پرتاب می کرد.

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

27 دیدگاه

  1. با سلام. راستش خیلی اسم این رمان قلعه ی داریون رو شنیده بودم ولی هیچ وقت فرصت نشده بود بخونمش. شیوه ی داستان پردازی نویسنده ساده و زیباست. تبریک میگم همشهری …

    1. سلام الی عزیز …

      چشم شما زیبا می بیند؛ گرنه این رمان، هزار و یک ضعف دارد. ولی هر چه هست به عشق زادگاهمان قلم خورده است و خوشحالم که همشهریانی چون الی دارم که سادگی و زیبایی را در لابلای سطرهای رمانی می بینند که به عشق زادگاه مشترکمان تاب آورده است.

      باز هم ممنونم و منتظر دیدگاهایتان می مانم.

      پویای و پایا باشید همشهری …

    2. سلام الی جان. اگه می خواید رمان بازم زیباتر بشه باورش کنید. همین طور که من باورش کردم. من وقتی دارم رمان رو میخونم باغ خان و انارستانش رو عینا میبینم. وای که این باغ چقدر زیبا و رویاییه ! بفرمایید انار باغ قلعه داریان. ! خوشمزه هست ها. ! امتحان کنید !!!

  2. طنز | مدرسه ی غیر انتفاعی

    “هر دم از این باغ بری می رسد”
    مدرسه ی تازه تری می رسد

    سر چو زیاد است برای بدن
    سر برود تاج سری می رسد

    دولتیش هیچ ندارد ثمر
    ملتیش را خبری می رسد

    وقتی زبان مادری اخ شود
    به جاش زبان زرگری می رسد

    یه توپ قل قلی نداریم ما
    اتل متل توتوله تری می رسد

    نه چیز داریم نه میز نه کت نه نیمکت
    اکبری میره اصغری می رسد

    میگن معلم داره از چین میاد
    یواش یواش یلختری می رسد

    مهر که رفت آبان و آذر اومد
    تازه یکی سکندری می رسد

    آچمز آموزشیم و پرورش
    بزک نمیر چیز دگری می رسد

    منتفع چون می نشود داریون
    از انتفاعی بتری می رسد

    از وقتی غیر انتفاعی شدیم
    هی قر و فر تو کمری می رسد

    برو خدا را شکر بکن که امسال
    اسکنای نو چپری می رسد

    شهریه های غیر انتفاعی
    از این وری از اون وری می رسد

    اگر بخوان سال دگر شهریه
    باز نوبت دربدری می رسد

    نه راه پیش نه راه پس میمونه
    نوبت اخراج زری می رسد

  3. بغض سنگین مرا دیوار می فهمد فقط
    جنگجویی خسته از پیکار می فهمد فقط

    زندگی بعد از تو را آن بی گناهی که تنش
    نیمه جان ماندست روی دار می فهمد فقط

    سعی کردم بهترین باشم… نشد، درد مرا
    غنچه ای پژمرده در گلزار می فهمد فقط

    غیر لیلا رنج مجنون را نمی فهمد کسی
    آنچه آمد بر سرم را یار می فهمد فقط

    ای گلم هرکس که محوت شد مرا تحقیر کرد
    حس عاشق بودنم را خار می فهمد فقط

    حرف بسیار است اما هیچکس همدرد نیست
    جای خالی تورا دیوار می فهمد فقط

    حرف دکترها قبول آرام می گیرم ولی
    حرف یک بیمار را بیمار می فهمد فقط

    تنشه ی یک لحظه دیدار توام…حال مرا
    روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط

    (مهدی نور قربانی)

  4. سلام آقای زارع. چرا این قدر دل ریش ریش فرهاد بیچاره را خون می کنی؟ اگر میخواهی ستاره را به او بدهی زودتر این دو پرنده عاشق را به هم برسان. اگر هم نمیخواهی به او دختر بدهی آب پاکی را روی دستش بریز و قال قضیه را بکن.

    تکلیف ستاره را هم روشن کن. دق مرگش کردی. دلش را انداخته ای توی هول و ولا. فرهادش را کشتی و رخت سیاه به تنش کردی بس نیست. فرهاد را ببر تو قلعه تا ستاره نفس راحتی بکشد این طوری باز هم عروسی خود به خود به هم میخورد. کشتی بنده های خدا را. گناه دارند.

    ما را هم از این انتظار بیرون بیاور. جگرمان را خون کردی. ما را تا لب چشمه میبری ولی تشنه برمیگردانی. من که میدانم این بار هم سرکاری است. یا فرهاد دارد خواب میبیند یا باز برایش خوابی دیگر دیده ای. یواش تو گوش من بگو چکار میخواهی بکنی که دیگر طاقت ندارم. قول میدهم در این مورد با کسی هم صحبت نکنم. به قول خودتان قول… قول…قول.

    1. سلام کاربر عزیز داریون نما …

      راستشو بخوای منم دست کمی از تو ندارم ! منم دلم برای فرهاد و ستاره کبابه ! ولی چه کار کنم، اونا با احساس و منطق خودشون سرنوشتشون رو رقم میزنن و اصلا هم گوششون بدکار حرف های صد من یه غاز نویسنده ی بیچاره نیست که نیست و تا کار دست خودشون ندن هم دست بردار نیستن که نیستن !

      البته روزگار هم بد جوری باهاشون در افتاده و سر ناسازگاری داره. از شما می پرسم اگه خودت نویسنده ی داستان بودی و شخصیت های داستان هم گوش به حرفت بودن – گوش به حرف من که نیستن! – چه کار می کردی ؟ به سرنوشت داریان فکر می کردی یا کس و کار خان داریان ؟ یا هر دو ؟ یا هیچ کدام ؟ خب بعد از کلی دو دو تا چهار تو بگو ببینم چه کار می کردی ؟ واقعا میخوام بدونم .

      و اما : منم مثل شما دو چشم انتظارم سخت بر در است تا ببینم عاقبت این فلک زده ها چی میشه ! باور کن نمیدونم چی میخواد بشه که اگه میدونستم خودت بهتر میدونی که طاقت نمی آوردم بهت نگم !

      به ” قول … قول … قول ” هم نیازی نیست. اگه تو هم به کسی چیزی نگی خودم بو ببرم چی میخواد بشه زودتر از شما، دار دار میکنم و میذارمش تو بوق و کرنا تا همه ی عالم و آدم با خبر بشن.

      همیشه که اون طوری ها نیست ! گاهی وقتا هم این طوری هاست، عزیز …

      ممنون از همراهیتون. ممنون….

    2. حالا کو تا دل ها خون بشه ؟ تازه اولشه. حالا میبینی. این خط و این هم نشون.

    3. سلام کاربر داریون نما. تار و پود لحظات زندگی ستاره رو با غم و درد و رنج و انتظار بافتن. گاهی وقتا میرم تو جلد ستاره و به خودم میگم دختر چرا این قدر با دلت لجبازی میکنی؟ زمان مثل برق و باد میگذره. نمیترسی برای همه چی دیر بشه؟ اونوقت خودم تو جلد ستاره شروع میکنم به لجبازی با دلم و میشم اینهو خودش. خود خودش. لجباز و یکدنده و … با این که میدونم دودش بیشتر از همه تو چشم خودم میره و وقتی به خودم میام که خیلی دیر شده. خیلی خیلی خیلی.

  5. از خوشی های روزگار
    همین بس که آدمیزاد به همه چیز عادت می کند..
    به رفتن…
    به ماندن…
    به داشتن ِ کسی و بعد به نداشتن ش…
    به بودن…
    به نبودن…
    به عشق،
    به بی عشقی…
    به حرف زدن…
    به سکوت…
    به دل بستن…
    به دل کندن…
    به دلی که دیگر تنگ نمی شود…
    به قلبی که دیگر برای کسی نمی تپد…
    به زندگی ای که میگذرد…
    خوب یا بد…
    قبل از اینکه قدم از قدم برداری،
    یادت باشد که به همه چیز این زندگی عادت می کنی…
    باور کن..

    1. پس چرا دل من، این همه سال، به نبودنش عادت نمی کند و لحظه به لحظه بودنش را حس می کند !؟

      1. سلام ستاره جان
        ساده ترین راه برای جواب اینه که یه قانون زیبای استثتا متوسل شوم!
        ستاره اینجا ممکنه استثنا باشه یا حتی فرهاد…

      1. سلام تفاوت نظرات طبیعی هست، اتفاقا منم موافق این نیستم که به “همه چیز” میشه عادت کرد، ولی به “بعضی چیزها” قطعا میشه عادت کرد، باور کن…

  6. چقدر حال فرهاد وحشتناکه تو این لحظات اگه من جایی فرهاد بودم دلم میخواست برم وسط قلعه اگه عروسی ستاره هست اول اونو بکشم بعدم خودمو ………..
    اگه هم فیلم هندی بشه خیلی باحال فرهاد بره وسط عروسی نزاره عروسی ستاره بشه با ستاره فرار کنه خیلی خوبه …………….

    1. سلام آسمان عزیز …

      هر چند به شوخی، ولی قشنگ حس و حال فرهاد بودنت رو توصیف کردی. ولی اگه اجازه بدی فرض کنیم هیچ هم شوخی در کار نیست و واقعا جدی گفتی تا من هم بتونم جوابت رو بدم. قبول ؟

      … آسمان جان بی رودربایستی بگم این طور مواقع خیلی ها همین رفتاری رو از خودشون بروز میدن که شما توصیف کردید. نمونه هاش هم تو عالم واقع اگه نگم زیاد، ولی دیدیم !

      از نظر من کسی که تو این طور مواقع به خودش فکر میکنه اصلا عاشق نیست. دوستدارشه. و فرق است میان عاشق و دوستدار. عاشق، معشوق رو به خاطر معشوق میخواد ولی دوستدار، معشوق را فقط برای خودش. خب طبیعیه که هر تلاشی برای به دست آوردنش می کنه و اگه زیاد دوستش داشته باشه بعید هم نیست جنون آنی سراغش بیاد و بدون اون که بفهمه داره چکار میکنه دست به چنین عکس العمل وحشتناکی بزنه.

      و اما عاشق : عاشق واقعی این طور مواقع با خودش خلوت می کنه ببینه معشوقش چه طوری و با کی خوشبخت تره و اگه به این نتیجه برسه که خوشبختی و رفاه و آسایش اون در ازدواج با کس دیکه هست خودش رو قربانی میکنه تا معشوقش قربانی خودخواهی اون نشه. اگه هم معشوقش به ازدواج با اون راضی نشه که دیگه محاله برای به دست آوردنش به آب و آتیش بزنه. آب و آتیش عاشق رضایت و خوشبختی معشوقه نه خودش !

      البته اینا نظر شخصی منه و طبیعیه که نظر شما و یا سایر کاربران چنین نباشه.

      و اما عکس العمل فرهاد :
      خودم هم فعلا نمیدونم فرهاد چه عکس العملی از خودش بروز میده چون هنوز ننوشتمش. قراره امروز بنویسمش. مثل همیشه میذارم شخصیت های داستانم خودشون تصمیم بگیرن و عمل کنن. من فقط تصمیم ها و اعمال اونا رو براتون تعریف میکنم. هر چند باورش براتون مشکله ولی جلیل زارع این مدلیه دیگه. یعنی بازم این طوری هاست نه اون طوری ها !

      … نمیدونم خدا رو چه دیدی شاید هم فرهاد خان یه دفعه به سرش زد و داستان رو فیلم هندیش هم کرد ! هر چند من با فیلم هندی موافق نباشم. وقتی شخصیت های داستان پیش افتادن و دست نویسنده ی بیچاره رو از پشت بستن هر اتفاقی تو داستان ممکنه رخ بده ! باور کن !

      ممنونم که هم چنان همراهی. ممنون….

      1. سلام استاد گفته بودی امروز میخوای ادامه داستان رو بنویسی پس بیا یه چیزهای یادمون باشه
        یادمون باشه هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خورد میشه میشکنه و اما…آهسته میمیره.یادمون باشه قلبمون همیشه لطیف نگه داریم تاکسی که به ما تکیه کرد سرش درد نگیره.یادمون باشه به قولهامون عمل کنیم ییادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره طاغت نیاره یااگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوایم ببینیمت شاید همه زندگیش تو باشی یادمون باشه خودمون رو به خاطر دیگران تغییر ندیم چون اونها هر روز ما رو جور دیگری میخوان ….و…و…و

  7. سلام یلدا …

    یادم میمونه. ولی شما هم یادتون باشه که در، همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه. همیشه زندگی بر وفق مراد نیست. گاهی وقت ها یه چیزایی دست ما نیست و هر کاری می کنیم جور دیگری پیش میره. همه چی دست به دست هم میدن تا اونی که باید اتفاق نیفته و اونی که نباید واقع بشه.

    قبول دارم تا حد زیادی تو رقم خوردن سرنوشتمون، خودمون موثریم. و تا حدودی هم نیستیم. گاهی اتفاق هایی خارج از اراده ی ما اتفاق میفته ولی همون قدری هم که اراده ی خودمون درش موثره، هم گاهی نمیشه رقمش زد. قیمتش مهمه ! به چه قیمتی میخوایم همه چی همون طور مقدر بشه که باب میل ماست !؟

    برای بعضی از شدن ها باید خیلی از اعتقادات و باورها را نادیده گرفت.

    و اما در مورد مقدرات شخصیت های این رمان :
    گفتم که از اراده ی نویسنده خارج شده ! کمی جدی باشیم. همه میدونیم که این نویسنده هست که داره خط و ربط و جهت میده نه شخصیت هایی که در ذهن و خیال و تصور نویسنده ست. ولی اینا به شرطی صادقه که شخصیت ها واقعا خیالی باشن و زاییده ی ذهن نویسنده.

    باور کن یلدا ! شخصیت های قلعه ی داریون وجود خارجی داشتن و سرنوشتشون در گذشته ای دور و نزدیک رقم خورده. پس اگه من به عنوان نویسنده میگم شخصیت های داستان خودشون دارن داستان رو پیش میبرن و گوش به حرف من نویسنده نمیدن، به این خاطره که داستان قلعه ی داریون واقعا اتفاق افتاده. منتها ممکنه دقیقا مو به مو و پیوسته و خطی این طور نباشه.

    هر کدوم از وقایع تو یه زمان و یه مکانی رخ دادن. من به عنوان نویسنده فقط دارم تکه های گسسته ی داستان رو جمع آوری می کنم و مثل یه پازل کنار هم می چینم و بهش نظم میدم. همین.

    از من نخواید خوانندگان قلعه ی داریون را فریب بدم و امیال و آرزوهای خودم رو به جای وقایعی که در گذشته رخ داده جا بزنم که این کار نه از من ساخته است و نه در شان خوانندگان عزیزی است که به من نویسنده اعتماد کردن.

    خیلی خوشحالم که رمان، خوانندگان پی گیر و جدی مثل شما داره که شخصیت های داستان رو باور کردن و برای سرنوشتشون ارزش قائلن.

    باز هم دست به قلم باشید و ممنون …

    1. سلام استاد…..
      من کی گفتم خواننده ها رو فریب بده….من فقط نظر شخصی خودم گفتم اگه نتونستم مفهوم برسونم عیب از من بوده شما ببخشید…من هم دارم با شخصیتهای داستان مثل خیلیهای دیگه زندگی میکنم وحق منه که نظرم وبگم اگه نیست تا ادامه ندم….

      1. سلام…

        اولا ممنون از پاسخ سریعتون. ثانیا بحث من یه بحث کلی برای توضیح در مورد تفکراتم در ارتباط با رمان بود نه خدای ناکرده اعتراض به شما. معلومه که شما هرگز به فریب و این چیزها فکز نمی کنید. نیازی هم به عذرخواهی نیست چون موردی برای عذرخواهی نیست. خوشحالم که دارید با شخصیت های داستان زندگی می کنید و صد البته حق مسلم شماست که نظر بدید و اگه نظر ندید ازتون می رنجم. اینم اصرار من : یلدا ! به نوشتن دیدگاه هاتون ادامه بدید. ادامه بدید . ادامه بدید…

        ساری و جاری باشید…

  8. روز بخیر.
    برام خیلی عجیب بود که قسمت 61 رمان نیامده رو سایت .دوباره REFRESH کردم اما ندیدمش!!چرا؟؟

    1. قسمت 61 رمان به وسیله نویسند ه محترم ارسال شده جهت انتشارمنظم آن طبق قرار و قول نویسنده محترم رمان منتظر قسمت 62 رمان هستیم تا پس از ذریافت قسمت 62 قسمت 61 را منتشر کنیم.

      1. سلام بر داریون نما و داریون نمایی ها ی عزیزتر از عزیز …

        کاملا حق با داریون نماست.
        طبق توافق با مدیر محترم سایت، قرار همین است.
        من بارها به دلایل مختلف نتوانسته ام به این توافق پایبند باشم و ایشان هم با بزرگواری قسمت جدید را منتشر کرده اند.

        متاسفانه قسمت شصت و یکم را هم در دقیقه ی نود ساعت 7:10 ب.ظ روز چهارشنبه 16 مهر فرستادم که حتا اگر می خواستند عدم ارسال قسمت شصت و دوم را هم نادیده بگیرند، فرصت برای مطالعه ی آن و انتشارش کم بود.

        دردسرتان ندهم، رای صادره را می پذیرم و اگر عمری باقی ماند در اولین فرصت قسمت شصت و دوم را می فرستم.

        خوانندگان رمان هم مثل همیشه این حقیر سراپا تقصیر را با بزرگواری عفو بفرمایید.

        پویا و پایا باشید…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن