بوي بهشتهمه

با شهدای منطقه داریون | جانباز شهید مهیار زارعی دودجی

جلیل زارع،علی زارع|

بسم رب الشهدا و الصدیقین…
همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند .

یکی از این عزیزان، شهید مهیار زارعی دودجی است. جانباز شهید مهیار زارعی دودجی

« نگاه ها همه بر روی پرده ی سینما بود. اکران فیلم شروع شد. شروع فیلم، تصویری از سقف یک اتاق بود. دو دقیقه بعد، هم چنان سقف اتاق… سه، چهار، پنج … ، هشت دقیقه ی اول فیلم، فقط سقف اتاق ! صدای همه در آمد. اغلب حاضران، سینما را ترک کردند ! ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.
زیر نویس : این تنها ۸ دقیقه از زندگی این جانباز بود و شما طاقت نداشتید … !!! »
” داریون نما : ارمان، ۹ مهر ۱۳۹۳، ۱:۲۴ ق.ظ ”

و این یک واقعیت عینی است که من و شما بارها و بارها در گوشه و کنار این مرز و بوم شاهد آن بوده ایم. چرا راه دور برویم ! همین دودج خودمان. جانباز شهید مهیار زارعی دودجی را می گویم. در ذهن خود، ۸ دقیقه ای که من و شما تحمل دیدنش را هم نداریم، ۵۰۰۰۰۰ بار بزرگ تر کنید. می شود ۴۰۰۰۰۰۰ دقیقه ! چیزی بیش تر از ۷ سال ! بله، مهیار، بیش از۷ سال روی تختی در گوشه ی اتاقش دراز کشیده بود و نگاهش خیره به سقف.

2

سخت است، نه !؟ وقتی برای من و تو این قدر سخت است، همسر و فرزندانش این همه سال چه کشیده اند !؟ خواهران و برادرانش چه طور تاب آورده اند ؟ پدر و مادرش چه طور ؟ سالیان سال، او را در این حال و روز دیده اند، روزی هزار بار مرده اند و زنده شده اند و این همه تاب آورده اند. حتا ۷ سال آخر را که مهیاردیگر کاملا فلج شده بود. و بعد هم داغ، فراق و دیدار به قیامت را. همه و همه را تاب آوردند؛ درد و رنج موج گرفتگی و مصرف داروهای اعصاب را که عاقبت منجر به فلج شدنش شد؛ تاب آوردند چون مهیار با خدای خود معامله کرده بود. و راضی شدند به رضای خدا که لذتی بالاتر از آن نیست.

برای پدر و مادر، هیچ کس در این دنیا فرزند دلبندشان نمی شود. مادری که لحظه ی تولد فرزندش انگار دنیا را به او داده بودند، برای اولین بار بعد از نه ماه انتظار، فرزندش را در آغوش گرفت. عطر تنش را بویید. و چنان مهرش به دلش نشست که گویی از ازل با او بوده است. چه طور می توانست او را از خود جدا بداند که پاره ی تنش بود. و پدر او را در آغوش گرم خود فشرد. در گوشش اذان گفت و نام مهیار را بر او نهاد.

مهیار، بزرگ و بزرگ تر شد. به سن شش سالگی رسید. در دبستان دودج ثبت نامش کردند. دوران ابتدایی را در آن جا گذراند. به علت فقر مالی خانوادگی، ترک تحصیل کرده و شد کمک خرج خانواده.

بیست و سه سالش بود که انقلاب شد. در جریان پیروزی انقلاب به سهم خودش نقش داشت. چند بار هم دستگیر و بازداشت شد ولی دست بردار نبود. پنج ماه پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، ازدواج کرد. با آغاز جنگ تحمیلی، در بسیج محل، ثبت نام کرد و چفیه بر گردن انداخت. بعد هم خیلی زود به ندای امام و مقتدایش لبیک گفت و داوطلبانه راهی جبهه شد.

یکی از روزهای سال ۱۳۶۳ در یکی از سنگرهای جبهه ی سر پل ذهاب، سخت مشغول نبرد بود. به اتفاق یاران با وفایش، دشمن تا دندان مسلح را به ستوه آورده بودند که ناگهان خمپاره ای سنگر را نشانه رفت. او و چهار تن از همسنگرانش زخمی شده و دچار موج گرفتگی شدند.

به بیمارستان منتقلش کردند. هم زخمی بود و هم دچار موج گرفتگی شدید شده بود. هشت سال تمام داروهای اعصاب مصرف می کرد و روز به روز هم وضعیت جسمی و روحیش بدتر می شد. عاقبت هم پس از تحمل هشت سال درد و رنج، تاثیر مخرب داروهای اعصاب آشکارشد. مهیار از کمر به پایین فلج شد و هفت سال آخر عمرش را بر روی تختی گوشه ی اتاقش با رنج و عذاب سپری کرد.

پدر و مادر، خواهران و برادران و همسر و فرزاندش ۱۵ سال تمام او را در این حال می دیدند و خون دل می خوردند ولی پیوسته شکرگزار خداوند بودند که هر چند مهیار زمینگیر بود ولی کنارشان نفس می کشید. هفت سال آخر هم که دیگر به طور کامل فلج شد و افتاد روی تختی گوشه ی اتاق و دیدگانش خیره بر سقفی که من و تو تماشای ۸ دقیقه اش را هم تاب نمی آوریم. عاقبت هم مادر مهیار نتوانست زجر کشیدن فرزندش را بیش از این تحمل کند و پیش از او راهی دیار باقی شد.

mahyar zaree dodeji

و اما روز بیست و چهارم تیر ماه سال ۱۳۷۸:
لحظه ی وصال فرا رسیده بود. مهیار، راضی بود به رضای خدا و رضای خدا در این بود که شهد شیرین شهادت را به او بچشاند و پاداش ایثار و فداکاریش در جبهه ها و صبر و تحملش در زمینگیر شدن را به او عطا فرماید.

از آسمان ندا آمد : « یَا أَیَّتُها النَّفسُ المُطمَئِنَّة إِرجعی إِلی ربِّکَ راضیةً مَرضیة فَادخلی فِی عِبادی وَادخلی جَنَّتی
ای جان آرام یافته به سوی پروردگارخویش بازگرد در حالی که تو از او خشنود و او از تو خشنود است. پس در میان بندگان من درآی ودر بهشت من داخل شو(سوره فجر، آیه ۳۰) »

آری، این چنین است دعوت پروردگار عالمیان از آنان که در راه او از جان شیرین گذشتند و پیوسته راضی بودند به رضای او. چه دعوت دل انگیز و روح پروری که لطف و صفا و آرامش از آن می بارد! دعوت مستقیم پروردگار از نفوسی که در پرتو ایمان به حالت اطمینان و آرامش رسیده اند.دعوت از آن ها برای بازگشت به سوی پروردگارشان، به سوی مالک و مربی و مصلحشان. دعوتی که آمیخته با رضایت طرفین است،رضایت عاشق دلداده از معشوق و رضایت محبوب ومعبود حقیقی و ..

و این چنین بود که مهیار، رخت سیاه بر تن عزیزانش پوشاند و خود به سوی پروردگارش بال و پر گشود. حاصل عمر پر بارش، ۷ فرزند صالح بود. شش دختر و یک پسر.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد …

6

و اما چند خاطره :

یکی از دخترانش می گوید :
« پدرم همواره ما را به حفظ حجاب و پوشش اسلامی توصیه می کرد. عاشق مولایش آقا امام زمان (عج) بود و پیوسته در همه ی امور از او مدد می خواست. سال های آخر عمرش بر روی تختی گوشه ی اتاق گدشت. گاهی او را بر ویلچر نشانده و برای هوا خوری به حیاط می بردم. به من می گفت : ” دخترم، قدر این لحظات را بدان. چون روزی فرا خواهد رسید که من زیر خاکم و تو به علت مشغله ی زندگی نمی توانی هر وقت دلت هوای بابا کرد بر سر مزارم بیایی. ” »

یکی دیگر از دخترانش می گوید :
« شبی به هیات عزاداری سالار شهیدان رفته بودیم. یکی از همسایگان از من خواست به خانه اشان بروم و در پخش نذری کمکش کنم. وقتی به خانه برگشتم، پدرم با مهربانی رو به من کرد و آرام گفت : ” اجرت با سالار شهیدان، ولی حتا برای پخش نذری هم شب ها تنها به کوچه و خیابان نرو. ” و این اولین و آخرین باری نبود که به من و خواهران و برادرم درس درست زیستن می داد. من خیلی چیزها از پدرم آموخته و آویزه ی گوشم کرده ام و خوشحالم که خداوند سالیان سال نعمت داشتن پدر – حتا افتاده بر روی تخت – را به ما ارزانی داشت و حالا در نبودش خیلی دلتنگم. خیلی. دیگر هنگام اذان صبح، صدای دلنشینش در گوشم زمزمه نمی کند: ” دخترم، بیدار شو؛ وقت نماز است. ” »

علی سلیمانی همرزم شهید می گوید :
« در لشکر ۱۹ فجر، همرزم و همسنگر بودیم. در یگان های توپخانه، ادوات و گردان پیاده. هر بار به اتفاق سایر همرزمان در کنارش بودیم، ما را پند و اندرز می داد. حرف هایش همیشه آویزه ی گوشم است و راهنمایم در ادامه ی راهش. یادم است می گفت : ” خداوند خیلی ما را مورد لطف و رحمت خود قرار داده است. فکر نکنید همین طوری تنها با اراده ی خودمان توفیق حضور در جبهه ها نصیبمان شده است. این از الطاف الهی است که ما امروز اینجاییم. من در خواب، وجود مبارک بی بی فاطمه ی زهرا(س) را دیده ام. یکی یکی نام ما را بر زبان جاری کرد و فرمود : ” شما فرزندان من هستید. ” با این حساب، ما هم از سادات و اولاد پیامبریم. ام ابیها، ما رزمندگان اسلام را فرزندان خود می داند. ” »

وصیت نامه ی شهید مهیار زارعی دودجی :
« اینجانب مهیار زارعی وصیت می کنم که به خانواده ام رسیدگی شود. پاسدار حرمت خون شهدا باشید و از حکومت جمهوری اسلامی پاسداری کنید. از دختران و همسرم انتظار دارم حجاب خود را حفظ کنند و با حفظ حجاب، از مرز و بوم و سرزمین خود نگهداری کنند. از اصغر انتظار دارم به خوبی از خواهر و مادرش مراقبت کند. به امید ظهور امام زمان(عج) و امید آن که حکومت جمهوری اسلامی به خوبی محافظت شود و به دست صاحب الزمان(عج) تحویل داده شود . من تمام دارایی ام، اعم از زمین منزل و حقوقم و فرزندانم را به همسرم می سپارم.
۱۶/۲/۷۷ مهیار زارعی دودجی »

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

19 دیدگاه

  1. شهدا شرمنده ایم!!!

    هیچ جمله ای نمی تواند عظمت و بزرگی شما را توصیف کند…

    ومن چگونه شرح دهم تو را با زبانی ناتوان و ذلیل….

  2. کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم ، بدانیم از گذرگاه کدام شهید با آرامش به خانه می رسیم!نکند عکس آنها را ببینیم و عکس آنها عمل کنیم.

  3. نپرس …. از هیچ مپرس …. از قدمهایی که بر خاک خونین تو گذاشتم مپرس … از دل تنگم اما ….کاش بپرسی …. کاش بدانی که آنقدر ته دلم به خاطر آن روز که از جلوی معراج رد شدیم اما بی نصیبی خفتمان کرد و دستم به تو نرسید چقدر ضجه زدم …. . . . کاش بپرسی از حالم . . .کاش گاهی بیایی به خوابم …. . . انتظار زیادی نیست ….فقط یک خواب …. . . . دلم به وسعت یک بغض تنگ است …. اگر نیایی و نپرسی و …..

  4. زمانه خواست تو را ماضی بعید کند

    ضمیر غایب مفرد کند، شهید کند

    شناسنامه‌ی درد تو را کند تمدید

    تو را اسیر زمین، مدتی مدید کند

    به دستمال نسیم آمده‌ست، این پاییز

    که زخم‌های اناری‌ت را سپید کند

    میان بقچه‌ی عطرش نشد که دختر باد

    سپیده‌دم، گل زخم تو را خرید کند

    زده‌ست خیمه بر این باغ، ابری از اندوه

    که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند

    زمانه بافت لباس عزا به قامت تو

    که خود تهیه‌ی اسباب روز عید کند

    زمانه خواست که در خانقاه تاول‌ها

    تو را مراد کند، درد را مرید کند

    کنون زمانه‌ی شاعر چه از تو بنویسد؟

    – خدا نصیبب غزل مصرعی جدید کند

    حدیث توست اگر قصه سازد از «منصور»

    مقام توست اگر وصف «بایزید» کند

    خدا نخواست سرت را فقط بگیرد، خواست

    که ذره‌ذره تمام تو را شهید کند

    شاعر : محمدسعید میرزایی

  5. ای جان آرام یافته به سوی پروردگارخویش بازگرد در حالی که تو از او خشنود و او از تو خشنود است. پس در میان بندگان من درآی ودر بهشت من داخل شو…

    روحش شاد و قرین رحمت الهی

  6. و رویِ صحبت من با شماست ،آقایِ …

    بله! شما که نشستید ناگهان جایِ
    یکی شبیه همان ها که آسمان رفتند
    یکی شبیه ستـاره ، درست بالایِ …
    نگاه! زل زده از قاب روی دیوار و
    تو بی خیال ، فقط فکر آرزوهایِ …
    خودت که از همه چیز اطلاع داری که
    به لطف نام همان ها رسیدی اینجایِ …
    چه خوب می شد اگر یادتان بیاید که
    چگونه رد شده ای بر همه الفبایِ
    کسی که دست خدا را گرفت و بالا رفت
    کسی که جان خودش را نهاد در پایِ ***
    و باز نام شهیدی کنارِ عکسی سرخ
    که رویِ صحبت او با شماست، آقای

  7. چقدر از منش این شهدا دور شدیم

    آنقدر خیره به دنیا شده و کور شدیم

    معذرت از همه خوبان و همه همرزمان

    ما برای شهدا وصله ی ناجور شدیم

    شهدا در همه جا فاتح اصلی بودن

    عجب اینجاست که ما این همه مغرور شدیم

    شکر ، با سابقه ی دوستیِ با شهدا

    ما عزیز دل مردم شده مشهور شدیم

    و از آن برکت خون شهدامان حالا

    ما مدیر کل و مسئول شده مسرور شدیم

    و اگر حرفی خلاف شهدامان گفتیم

    یحتمل مصلحتی بوده مجبور شدیم

    پرکشیدن چه مستانه و رفتند و ما

    در میان قفس نفس چه محصور شدیم

  8. سلام علی جان …

    شما که این سایت دربست متعلق به خودتان است و ای ی ی ی ی چند صباحی یادتان رفته بود، حضورتان را تیک بزنید که البته می دانم مشکلات و گرفتاری های خاص خودتان را داشتید و واقعا فرصت پرداختن به داریون نما را در این مدت نداشتید، ولی به هر حال ممنونم که به توصیه ی این حقیر سراپا تقصیر گوش دادید و هم در تهیه ی مطلب و هم در انتشار دیدگاه، باز هم دست به قلم شدید و شدید همان علی جان سابقی که ما داریون نمایی ها می شناختیم و از او انتظار داشتیم.

    بازگشت دوباره اتان به سایت خودتان را خوشآمد می گوییم و امیدواریم که دیگر شاهد “حاجی حاجی، مکه ” نباشیم که آن گاه دیگر هیچ عذری پذیرفته نیست .

    بیش تر پویا و پایا باشید تا سیلانی از جاری و ساری بودن را باز هم از شما نظاره گر باشیم …

  9. سلام
    تو مغازه مشغول کار بودم که بنده خدایی وارد شد و سلام کرد و کاغذی بهم داد و گفت: در قسمت شهید مهیار زارعی این را بنویسید گفتم حتما به روی چشم.
    تا یادم نرفته بگم که این خاطره از جناب آقای جمشید زارعی نوشته بودند:
    جانباز شهید و برادر بزرگوار مهیار زارعی فردی بود انقلابی و پیرو خط امام رحمت اله علیه در خانواده ای مومن پا به عرصه وجود گذاشت پیش از انقلاب نماز و عبادت هایش را در مسجد علی ابن ابیطالب علیه السلام دودج بجا می آورد و فردی بسیار مومن و با خدا بود. در تمام راهپیمایی ها و مراسمات حضوری فعال داشت. تا این که جنگ تحمیلی آغاز شد به فرمان امام راحل به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد بعد از مدتی حضور در جبهه ها بخاطر اصابت خمپاره و امواج آن دچار مجروحیت گردید و بعد از آن لقب جانبازی گرفت. ولی لیاقت او شهادت بود و بخاطر موج انفجار شدید و جراحات فراوان پس از تحمل سالها رنج و عذاب دعوت حق لبیگ گفت و پیکر مطهرش را در گلزار شهدا امامزاده ابراهیم علیه السلام به خاک سپردند و افتخار خانواده و روستای دودج گردید. روحش شاد و یادش گرامی باد.
    در پایان هم خاطره ای از آن شهید بزرگوار
    شهید مهیار زارعی با قشر روحانی میانه ی بسیار خوبی داشت یادم هست روحانی که به این روستا اعزام می شدند و در مسجد علی ابن ابیطالب علیه السلام استراحت می کردند حتما شهید بزرگوار به آنان سر می زد و گاها شب ها را به صبح در مسجد می ماندند. او زندگی پر خیر و برکتی داشت امام زمان عجل ا…تعالی فرجه الشریف را بسیار دوست می داشت و به ما می گفت: برای آقا امام زمان بسیار دعا کنید که فرج او فرج ما هم هست

  10. شهید مهیار دودجی در همسایگی زندگی می کردند مردی پر تلاش و خانواده دوست بودند
    ایشان حتی در حالتی که حال مساعدی نداشتند برای نان اوری سرکار می رفتند و همیشه منو نصیحت می کردند که درس بخوان تا در اینده فرد موثری باشی
    روحش شاد و یادش گرامی

  11. سلام علیکم : پیکر شهید عباس سلمان‌پور در شیراز تشییع شد
    خبرگزاری تسنیم: پیکر مطهر شهید جاویدالاثر عباس سلمان پور پس از برپایی آیین عبادی – سیاسی نماز جمعه با حضور نمازگزاران جمعه در شیراز تشییع شد.
    به گزارش خبرگزاری تسنیم از شیراز، پیکر مطهر شهید جاویدالاثر عباس سلمان پور پس از برپایی آیین عبادی – سیاسی نماز جمعه با حضور نمازگزاران جمعه در شیراز تشییع شد.
    شهروندان شیرازی به امامت آیت‌الله اسدالله ایمانی، نماینده ولی فقیه در استان فارس و امام جمعه شیراز بر پیکر شهید عباس سلمان‌پور نماز خواندند و از محل مصلای نماز جمعه تا میدان 9 دی این شهید را تشییع کردند.
    شهید عباس سلمان‌پور که اهل داریون از روستاهای اطراف شیراز است، در سن 17 سالگی در تک جزیره مجنون به شهادت رسید و پس از 26 سال و 4 ماه و 4 روز پیکر پاک‌ش به آغوش خانواده بازگشته است.
    این شهید والامقام که با تغییر در شناسنامه‌اش در سن 15 سالگی به جبهه‌های جنگ رفته بود، در جزیره مجنون اسیر و پیش از آنکه از مرز گذرانده شود، توسط نیروهای عراقی تیرباران و پیکرش در همان محل رها شده بود.
    پیکر پاک شهید هم‌زمان با تاسوعای حسینی به خاک سپرده می‌شود.

    1. سلام جناب آقای بذرافکن عزیز …

      گزارش لازم و به جایی بود. اجرتان با سید و سالار شهیدان. خداوند این شهید بزرگوار را با شهدای کربلا محشور بگرداند و به بازماندگان ایشان همچنان صبر و بردباری و شکیبایی عنایت فرماید.

      و اما دو درخواست :
      1) اگر برایتان مقدور است مراسم خاکسپاری شهید عباس سلمان‌پور را هم گزارش کنید.

      2 ) و باز اگر برایتان مقدور است با خانواده و همرزمان شهید، مصاحبه ای انجام دهید تا زندگینامه ی ایشان را هم در ” با شهدای منطقه ی داریون ” قلم بزنیم.

      همچنان پویا و پایا باشید …

  12. سلام بر شهدای گرانقدر منطقه ی داریون …

    کاش چند تا از کاربرهای فعال داریون نما، امسال در روز عاشورا نذر می کردند تا عاشورای بعد با تعدادی از خانواده های شهدا مصاحبه کنند تا در ” با شهدای منطقه ی داریون ” قلم زده شود…

  13. شهادت معرج عروج عاشقانی است که از قید جان گذشتند تابراق عشق آنان را به وادی عدم کشاند واین عدم یعنی دست یافتن به تمام اسرار عالم.
    روحش شاد و یادش گرامی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن