رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و دوم

نوشته:جلیل زارع|

فرهاد، به سرعت، اسب می تاخت و لحظه به لحظه به قلعه ی داریان نزدیک تر می شد. ناگهان سواران زیادی را دید که دسته جمعی از قلعه بیرون می آمدند.

با خود گفت : « باید عجله کنم. وقت زیادی ندارم. دارند طاهر را برای زیارت و نصب پرچم، به سرچشمه می برند. بهتر است گوشه ای پنهان شوم تا آن ها راهشان را بگیرند و بروند. آن گاه خود را به قلعه برسانم. این آخرین فرصت من است. هر طور شده نباید اجازه دهم ستاره را به عقد طاهر در آورند. »

افسار اسب را کشید. از جاده بیرون رفت و خود را بین درختان باغی پنهان کرد. اما از دور آنان را زیر نظر داشت. چیز عجیبی می دید. تعدادشان از حد معمول خیلی بیش تر بود. همگی هم مسلح بودند. مسلح به انواع ادوات جنگی. تفنگ، تپانچه، شمشیر. از تعجب داشت شاخ در می آورد. هیچ گاه سابقه نداشت همراهان داماد، مسلح باشند.

با خود گفت : « خان، مرد دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده ای است. حتما اخبار حمله ی قریب الوقوع قشون رضاقلی بیگ را شنیده است. من هم جای او بودم همین کار را می کردم. احتمال می دادم ممکن است سربازان رضاقلی بیگ در راه کمین کرده باشند و بخواهند به طاهر و همراهانش آسیب برسانند. احتیاط شرط عقل است. اگر همراهان طاهر، مسلح نباشند، چه طور می توانند در صورت حمله ی دشمن از طاهر و خودشان دفاع کنند ؟ »

ولی در کمال ناباوری متوجه شد که سواران داریانی راهشان را کج کردند و به سمت شمال، اسب تاختند. در صورتی که سرچشمه، شرق قلعه بود.

با خود گفت : « نکند قشون رضاقلی بیگ سر رسیده و در دامنه ی کوه گداوان اردو زده باشند ! خان هم که نمی خواهد دشمن به قلعه حمله کرده و عروسی را به عزا تبدیل کند، جنگ را به بیرون از قلعه کشانده است تا بتواند هم ستاره را همراه با طاهر راهی سه چشمه کند و هم از آبادی های اطراف کمک بخواهد. »

ولی هر چه دقت کرد اثری از نیروهای دشمن ندید. با احتیاط طوری که دیده نشود، تعقیبشان کرد. جنگجویان داریانی وارد میدانگاه شدند. کمی خیالش آسوده شد. میدانگاه، محل تمرین و مشق جنگی بود. تا آن جا که می توانست به میدانگاه نزدیک شد و پشت دیواری پناه گرفت. پهلوان خدر، فرماندهی جنگجویان را بر عهده داشت. در میدانگاه آن ها را به خط کرد و با صدای بلند و رسا خطاب به نیروهای تحت امرش گفت : « همان طور که می دانید دشمن هر لحظه ممکن است سر برسد؛ نباید بنشینیم و دست روی دست بگذاریم تا به قلعه حمله کنند و همه را از دم تیغ بگذرانند. باید خودمان را آماده کنیم تا در صورت حمله ی دشمن بتوانیم از قلعه و شرف و ناموسمان دفاع کنیم. خان، از خوانین آبادی های اطراف هم کمک خواسته است. آن ها هم اعلام آمادگی کرده اند و دارند جنگجویانشان را برای نبرد احتمالی دشمن آماده می کنند. »

ghaledaryon

کمی مکث کرد. ابتدا تا انتهای صف جنگجویان داریان را از نظر گذراند و مجددا با صدای بلندتر و رساتر ادامه داد : « هر بار که دشمن به قلعه ی داریان حمله کرده است، مفتضحانه شکست خورده و فرار را بر قرار ترجیح داده است. همه ی شما قصه ی رشادت و بی باکی پهلوان حیدر را شنیده اید. در میدان نبرد، فریاد که می کشید، دشمنان از ترس بر خود می لرزیدند و حساب کار دستشان می آمد. سلاح را بر زمین می انداختند و تسلیم می شدند و یا پا به فرار می گذاشتند.

کم نبودند امثال پهلوان حیدرها. آن ها جانشان را فدای شرف و حیثیت و ناموس ما کردند. اگر پایمردی و رشادت آن ها نبود، امروز داریانی نبود تا ما در کنار خانواده امان در پناه آن زندگی کنیم. یادتان نرفته است که ؟ همین رضاقلی بیگ نامرد که امروز جرات پیدا کرده و می خواهد بار دیگر به ما حمله کند، یک سال پیش با آن که تعداد قشونش چند برابر ما بود، از شما جوانان غیور داریانی به سختی شکست خورد. اگر شما اراده کنید باز هم چاره ای جز قبول شکست ندارد.

خون های زیادی برای دفاع از قلعه و ناموس داریان به زمین ریخته است. نباید اجازه دهیم خون شهیدانمان به هدر برود. باید با چنگ و دندان از شرف و ناموسمان دفاع کنیم. حالا چه می گویید ؟ »

افراسیاب، چند قدم جلو آمد. رو به جنگجویان کرد و گفت : « کسی نیست که نداند رضاقلی بیگ مکار برای چه دست از سر ما بر نمی دارد. او چشم طمع به ناموس خان دوخته است. ناموس خان، ناموس همه ی اهالی داریان است. خان دارد دخترش را به عقد طاهر در می آورد تا او را از داریان دور کند و بهانه را از رضاقلی بیگ بگیرد. نمی خواهد خون رعیت بی گناه ریخته شود. ولی رضاقلی بیگ که بویی از انسانیت و مردانگی نبرده است، کسی نیست که به این سادگی ها دست از سر ما بردارد. او، خواه ناخواه، به داریان حمله می کند. اگر خاک و شرف و ناموسمان را دوست داریم، باید تا آخرین قطره ی خونمان در برابر دشمن ایستادگی کنیم. »

سپس باز هم چند قدم دیگر جلوتر رفت. رو به پهلوان خدر کرد و گفت : « دشمن چه خیال کرده است !؟ داریانی جماعت،هرگز پشت به دشمن نمی کند. ما تا آخرین قطره ی خونمان در برابر متجاوزین ایستادگی می کنیم. »

آن گاه شمشیرش را از غلاف بیرون کشیده، دور سر خود چرخاند و فریاد کشید : « ما برای نبرد آماده ایم پهلوان ! »

همه به تاسی از افراسیاب، شمشیرها را از غلاف بیرون کشیده، بالای سر خود چرخاندند و فریاد کشیدند : « ما برای نبرد آماده ایم پهلوان ! »

آن گاه، به دستور پهلوان خدر، تمرین و مشق جنگی شروع شد.

برای فرهاد، لحظات سرنوشت سازی بود. زمان، مثل برق می گذشت. فرصت زیادی نداشت. باید تصمیم می گرفت. سخنان پهلوان خدر و افراسیاب و صلابت و استواری جنگجویان داریانی منقلبش کرده بود. مستاصل بود. مانده بود بر سر دو راهی. نمی دانست چه کند. به ندای قلبش گوش داده و اجازه ندهد به همین راحتی ستاره را از او بگیرند یا مثل پهلوان خدر و افراسیاب و جوانان غیور داریانی، خود را برای رویارویی با دشمن، آماده کرده، جان خود را فدای داریان و شرف و ناموسشان کند ؟

دقایقی بعد، سوار بر اسبش شد و به طرف قلعه ی داریان به راه افتاد.

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

8 دیدگاه

    1. تو زندگی هیچ چیز بدتر از بیخبری وانتظار نیست….بیچاره ستاره کاش فرهاد زودتر می رسید………..

    1. سلام سلا. فرهاد در داریان مرده است و هیچ کس منتظر آمدن یک مرده نیست. من هم مطمئنم که ستاره مرگ فرهاد را باور نکرده است و در انتظار یک معجزه است تا بار دیگر فرهادش را به او برگرداند ولی باور یک قلعه و دسیسه های یک سه چشمه ای و نارفیقی کسی که زرق و برق دنیا او را از یاد دوستش غافل کرده است او را به مسیری کشانده اند که گریزی از آن نیست.

      اما کسی در کوه گرمه منتظر صدای پای یک سوار است. سواری که مرده بود و کسی او را به زندگی برگرداند که چشم و گوشش را به روی دنیا بسته بود و نمیخواست با هیچ کس سخن بگوید. مرده ای در کوه گرمه زنده شد و آواز زندگی را در گوش او نجوا کرد. لب باز کرد و گفت و شنید که گفت و گو آغاز جریان زندگی در رگ های حیات است.

      حالا فرهاد در برزخی از حیات و ممات گرفتار است. باید دید آیا در داریان زنده میشود و بار دیگر چشم و گوش قلعه را باز می کند و ماسک از چهره نارفیقان بر داشته و نیرنگهایشان را به خودشان برمیگرداند و به چشم انتظاری کسی که هنوز مرگش را باور نکرده است پایان میدهد یا ستاره داریان را خاموش میکند و در کوه گرمه طلوع میکند تا باز هم قلب یخ زده ای را به تپش وادارد و لب باز کرده ای را خاموش نکند.

      باید منتظر ماند و دید. حیات و ممات با هم در یک جا جمع نمیشوند. باید یکی در جایی بمیرد تا در جای دیگر زندگی را از سر گیرد و این قانون زندگی است و از آن گریزی نیست. ایلدا هم مثل ستاره چشم به راه است تا ناجی قلبش بازگردد و این گناه نیست.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن