منهاي داريون

“جملکس”(عکس نوشته)های جدید

مدتی است که خوش ذوقان عرصه فضای مجازی این جمله های زیبا را با عکس هایی که به موضوع جمله ارتباط داشته باشد می آرایند.

این “عکس نوشته ها” را “توریسم آنلاین” منتشر کرده است.

برچسب ها

نوشته های مشابه

20 دیدگاه

  1. سلام …

    من اغلب مطالب ” توریسم آنلاین ” را دنبال می کنم. سایت هدفمند و با ارزشی است. خوب است گه گاه مطالبی از آن را که مناسبت دارد و یا باعث تنوع می شود در این جا آورد. عکس نوشته های زیبایی بود و فکر می کنم مثل ” جملاتی زیبا، کوتاه، خواندنی و آموزنده ” مورد استقبال کاربران قرار بگیرد و طرفداران زیادی داشته باشد. به دلم من که نشست.

  2. من به همان چيزي كه بيشتر در فكرش هستم ، تبديل مي شوم و دقيقا” همان را جذب مي كنم اين قانون جذب است .
    من با استفاده از قانون جذب ، آنچه را مي خواهم خلق مي كنم . ماهيت اين قضيه در واقع حقيقت محض زندگي است .
    من از قدرت راز و قانون جذب آگاه هستم . درك من از قانون جذب عميق است . كائنات در تمام عمرم به من جواب داده است .
    من هم اكنون افكار محدودم را رها مي كنم ، طرز فكرم را تغيير مي دهم ، افكاري عالي در سر مي پرورانم و با استفاده از روند خلق و باور به خواسته هايم مي رسم .
    برای تمام کاربران بهترین ها را آرزو میکنم
    شما هم برای من دعا کنید لطفا

  3. تو ای زیباتر از خورشید زیبایم،
    تو ای والاترین مهمان دنیایم،
    بدان آغوش من باز است،
    شروع کن، یک قدم با تو،
    تمام گامهای مانده اش با من…»

  4. زنـدگی خـروسی

    کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
    یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
    بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
    مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
    یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
    جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
    او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
    تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
    عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
    مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
    اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
    اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
    بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
    تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
    نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

  5. باعرض سلام وخسته نباشی خدمت مدیر سایت
    چند وقت بود به داریون نما سر نزده بودم الان که مطلبها رو خوندم خیلی به دلم نشست …………خدا قوت

  6. دو تا گنجشک بودن…..
    یکی داخل اتاق یکی بیرون پشت شیشه….
    گنجشک کوچولواز پشت شیشه گفت:
    من همیشه باهات می مونم…..
    قول میدم!!
    و گنجشک توی اتاق فقط نگاهش کرد……!
    گنجشک کوچولو گفت:
    من واقعا عاشقتم!!!!
    اما گنجشک توی اتاق فقط نگاهش کرد!!!
    امروز دیدم گنجشک کوچولو پشت شیشه اتاق”یخ زده”
    اون هیچ وقت نفهمید……
    گنجشک توی اتاقم” چوبی” بود
    خودمون و نابود میکنیم…
    واسه آدمهای چوبی..
    کسانی که نه ما رو میبینند نه صدامونو میشنوند…
    از زندگی آموختم.. هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست
    آموختم:از آدمها بت نسازم..
    اگر به من حسادت میکنند حتما از انها برترم…
    تلافی کردن از انرژی خودم میکاهد…..
    کم آوردن قسمتی از زندگیست….
    گه گاهی هیچ واژه ای آرامت نمیکند…
    گاهی اگر زیاد نزدیک شوی فراموش میشوی….
    تا باکفش کسی راه نرفتم راه رفتن کسی راقضاوت نکنم….ووو

  7. افکار هر انسان میانگین افکار پنج نفری است که بیشتر وقت خود را با آنها می گذراند؛ دوستان خوب انتخاب کنیم وخود را در محاصره افراد موفق قرار دهیم!

  8. ما انسانها مثل مداد رنگی هستیم شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم اما….روزی برای کامل کردن نقاشیمان دنبال هم خواهیم گشت…!!!

  9. وﻗﺘﯽ تو جبهه ﻫﺪﺍﯾﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﯾﮏ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯿﻪ ﮐﻤﭙﻮﺗﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺳﺖ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
    ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺳﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻢ. ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺯﻣﻨﺪﮔﺎﻥ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻖ ﻋﻠﯿﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﻧﻔﺮﯼ ﯾﮏ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ. ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺑﺨﺮﻡ. ﻗﯿﻤﺖ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﻫﺎ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ، ﺣﺘﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﮔﻼﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺘﺶ 25 ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﺮﻡ.
    ﺁﺧﺮ ﭘﻮﻝ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﯿﺮﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻨﺎﺭﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻤﭙﻮﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺗﻤﯿﺰﺗﻤﯿﺰﺷﺪ. ﺣﺎﻻﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺭﺯﻣﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻡ، ﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭﯾﺪ ﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﻫﺎ ﮐﻤﮑﯽ ﮐﻨﻢ.
    ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻃﯽ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻨﺪ، ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ ﺑﻮﺩ…

    “شهيد حسين خرازي”
    مرگ باد. کسانی، که با دزدی و خیانت به راه شهیدان پشت کردند.

    1. الّهُمَّ اجعل مَحیایَ، مَحیا محمدّ و آلِ محمد و مَماتی، مَماتَ محمّد وَ آلِ محمد

      سلام فانوس جان …

      ممنون که از شهید خرازی یاد کردید. یاد از شهدا، دل صاف و بی غل و غش می خواهد که شما دارید.

      … و این سخن شهید خرازی است که :

      « همواره سعی‌مان این باشد که خاطره شهدا را در ذهن‌مان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته باشیم، که شهدا راه‌شان، راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه شهید شدند… ما لشکر امام حسینیم، حسین‌وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین را در آغوش بگیریم، جز این نباید کلامی و دعایی داشته باشیم که «الّهُمَّ اجعل مَحیایَ، مَحیا محمدّ و آلِ محمد و مَماتی، مَماتَ محمّد وَ آلِ محمد» »

  10. چقدر سخته مثل شمع بودن …
    تا وقتی برق نرفت هیچ کس یادش نکرد …
    و با آمدن برق بایه فوت خاموش ……

  11. سلام یلدا جان ..

    کوتاه گفتی ولی عمیق و تاثیر گذار ! معلومه سخت دلتنگی و بی قرار. ولی من زیاد بلد نیستم کوتاه بگم. کمی تا قسمتی طولانی ست. ببخشید…

    تو تهران همه چی هست. هر چی که فکرش رو بکنی. ولی تو شهرهای شمالی از این خبرها نیست. برای خیلی از نیازهای ضروری ، شمالی ها مجبورن بیان تهران.

    ولی همه شمال رو بیش تر دوست دارن. صفایی که شمال داره هیچ جا نداره. آدما وقتی دلشون میگیره این شماله که آرومشون می کنه نه تهران.

    برق مثل تهران میمونه و شمع مثل شمال. برق تا هست همه جا رو روشن میکنه ولی وقتی نیست این شمعه که بدون هیچ ادعا و توقعی همون روشنی کمش هم از ما دریغ نمی کنه و با یه کبریت هم روشن میشه.

    دیدی تا حالا کسی برای نذر و نیاز برق روشن کنه ؟ ولی من دیدم کسانی که با چه ذوق و شوقی شمع روشن میکنن تا حاجتشونو بگیرن.

    تهران همه چی داره. ولی دود و دم فراوون هم داره. کسی که مشکل تنفسی داره، نفس کشیدن تو دود و دم تهران براش سمه و کشنده ست. اما هوای شمال پاکه و تنفس کردنش برای هیچ کس مضر نیست. حتا برای کسی که مشکل تنفسی داره.

    برق هم میتونه برای کسی که دائم باهاش سر و کار داره مثل تهران کشنده بشه. یه بی احتیاطی کافیه که جونشو بگیره. خدا نکنه کسی رو برق بگیره که اگه بگیره تا خشکش نکنه دست بردار نیست. ولی شمع بی ضرره. هر چی هم ازش استفاده کنی خشکت نمی کنه و جونتو نمی گیره.

    امروزه دیگه تو ایران همه به نوعی به تهران نیاز دارن و گذرشون به تهران میفته. که اگه نتونن بیان تهران هم به نوعی غیر مستقیم نیازشون تو تهران تامین میشه ولی خب همین تهران سالانه جون خیلی ها رو هم میگیره. اما تهران با همه ی داشتنی هاش جای شمال رو نمی گیره و تهرانی ها با اولین تعطیلی و تو اولین فرصت، راهی شمال میشن تا نفس راحتی بکشن.

    نیازهای امروزی ما رو سخت به تهران و برق وابسته کرده جوری که دیگه بدون تهران و برق نمیشه زندگی کرد ولی تهران و برق هرگز قادر نیست جای شمال و شمع رو بگیره. تهران و برق با همه ی بزرگی و ادعاش کار خودشو میکنه و شمال و شمع با همه کوچیکی و بی ادعاییش کار خودشو.

    … دلت گرفته یلدا جان ! بد جوری هم گرفته ! از دست برق هم دیگه کاری ساخته نیست. یه کبریت بردار کلید خاموشی برق رو همراه با کبریت بزن و شمع دلتو روشن کن. حالا وقت رفع دلتنگی و نذر و نیاز و گرفتن حاجته.

    این طور موقع ها با برق بازی کنی خشک و داغونت میکنه. الآن درمون دردت فقط تو سوسوی شمعه. پاشو برقو فوت کن، شمع رو روشن کن. اگه آروم نشدی با من .

    من که حس و حال شاعرانه و عاشقانه ی شمع رو دوست دارم. آرومم میکنه و دلمردگی روزمرگی رو از وجودم پاک میکنه. پاشو ! پاشو امتحانش کن ! بی ضرره و آرامبخش. باور کن یلدا جان ! باور کن …

  12. بیچاره شمع فکر میکرد برق رفیق شفیق…..بزار تا من هم شرح حال شمع و بهت بگم …
    شمع داشت میسوخت و میساخت این سوختن وخدمت به خلق میدونست ولذت میبرد آرام وبی صدا به پای گل و پروانه….تا اینکه دست غاصب وبی دل دوستهای گل و پروانه دست به دست هم دادند ودلشو شکستند شمع در خود شکست و خاموش شد حتی احتیاج به فوت هم نبود …ششششکست میدونی چرا ؟
    شکست تا عشق پایدار باشه تا غرور عشق نشکنه جاشو به برق داد تا برق همه جا روشنایشو به رخ دنیا بکشه ….تا شهر و روشن بکنه و با افتخار داد بزنه من پیروز میدونم …من کلید برق وزدم خیلی وقته …..اما غافل از اینکه کلید خرابه دیگه عمل نمیکنه …ایندفعه پر پروانه نسوخت .شمع حاجت گرفت سر تا پا سوخت …

  13. یه جایی شنیدم که هر سال یه جایی از این دنیا به احترام کاشف برق در سال یک دقیقه سکوت میکنند ….و من به احترام برق از امشب تا همیشه سکوت خواهم کرد….

    1. سلام…

      سکوت یعنی لب فروبستن و برای مدتی محدود چیزی نگفتن تا وقتش. سکوت یعنی این که بدانی الآن وقت گفتن نیست، باید لب فرو بندی تا وقتش برسد.

      سکوت، همیشگی نیست که اگر باشد دیگر اسمش سکوت نیست؛ خاموشی هست. و خاموشی خصلت و برازنده ی شمع نیست. خاموشی برای شمع یعنی تاریکی. شمع تداعی کننده ی روشنایی است نه تاریکی.

      اما قرار هم نیست شمع همیشه روشن باشد. یعنی قرار نیست بی مورد روشن باشد. روشنی به وقتش زیباست. شمع باید آن قدر صبوری کند تا شب فرا رسد آن گاه با نور خود تاریکی را بشکند نه خود عامل تاریکی باشد.

      آرزو می کنم شمع دلت به موقع روشن باشد و وجودت را گرم و روشن نگه دارد. که تا خودت طعم نور و روشنایی را نچشی نمی توانی آن را به دیگران هم هدیه کنی.

      روشنی ضمیر را برایت آرزو می کنم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن