رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هفتم

نوشته:جلیل زارع|

رضاقلی بیگ، به محض رسیدن به خمسه، یک راست به منزل موسی بیگ، یکی از امرای افشار که مقداری از گنج نادری نصیب او شده بود رفت و پیغام ابراهیم خان که حالا دیگر نام ابراهیم شاه را بر خود گذاشته بود رساند و از او خواست که هر چه زودتر به اتفاق قوچه بیگ و ورثه ی صالح بیگ در تهران به حضور پادشاه ایران برسند.

قوچه بیگ، صالح بیگ و موسی بیگ، سه تن از امرای دربار نادرشاه بودند که به دستور علیقلی میرزا که پس از به سلطنت رسیدن، نام عادلشاه را بر خود نهاد، با وی همدست شدند و نادرشاه افشار را در اردوگاهش در فتح آباد قوچان به قتل رساندند و عادلشاه بعد از تصاحب گنج نادری در کلات، مقدار زیادی از آن را بین آن ها تقسیم کرد. صالح بیگ، در جریان قتل نادرشاه، زخم عمیقی برداشت و به واسطه ی همان زخم هم بعد از چند روز از پا در آمد و فوت کرد. بنابراین، سهم او از گنج نادری بین ورثه اش تقسیم شد.

موسی بیگ، از رضاقلی بیگ مهلت خواست تا با قوچه بیگ و ورثه ی صالح بیگ هم صحبت کند و نظر آن ها را هم بپرسد.

ghaledaryon

ابراهیم شاه، به رضاقلی بیگ اجازه داده بود بعد از انجام ماموریتش در خمسه، از همان جا راهی اصفهان شود و به قشون تقی خان بقایری و میرزا حسین خوئی که به دستور ابراهیم شاه قصد رفتن به شیراز را داشتند بپیوندد. ابراهیم شاه، پیش از این نیز پیکی را به شیراز فرستاده و صدور حکم تقی خان بقایری و میرزا حسین خوئی را برای تصدی حکومت فارس و ولایت شیراز به اطلاع میرزا محمد حسین شریفی، صاحب اختیار فعلی مملکت فارس رسانده بود.

هر چند، رضاقلی بیگ تصمیم داشت هر چه سریع تر ماموریتش را در خمسه به اتمام رسانده و راهی شیراز شود، ولی نمی توانست با درخواست موسی بیگ، آن هم در شهر خودش، مخالفت کند. این بود که به او سه روز مهلت داد تا با دوستانش صحبت کند و دستور پادشاه ایران را به اطلاعشان برساند.

موسی بیگ، به خانه ی قوچه بیگ رفت و ماجرا را برای او شرح داد. قوچه بیگ، پس از شنیدن سخنان موسی بیگ، رو به او کرد و گفت : « ابراهیم شاه به برادر خودش عادلشاه رحم نکرد و به بهانه ی حمایت از او بر او شورید و بعد از پیروزی، او را از دو چشم نابینا کرد. او حتا به اصلان خان که در اجرای نقشه هایش حامی پر و پا قرص او بود هم رحم نکرد و به ظاهر او را به تهران دعوت کرد؛ ولی دستور دستگیری او را صادر کرد و بالاخره هم در راه تهران او را به هلاکت رساند. اگر به دستور ابراهیم شاه عمل کنیم، به محض آن که پایمان به تهران برسد، ما را مورد شکنجه قرار داده و سراغ گنج نادری را از ما خواهد گرفت و بعد از تصاحب مال و اموال و داریمان ما را به دست جلاد خواهد سپرد. »

موسی بیگ گفت : « من هم می دانم وعده ی پست و مقام از جانب ابراهیم شاه، نقشه ای است برای کشاندن ما به تهران و صدور حکم قتلمان؛ پیش تو آمدم تا عقلمان را روی هم بریزیم و چاره ای بیندیشیم. خودت بهتر می دانی که اگر به دستور او عمل نکنیم، به زودی با سپاهی عظیم به خمسه حمله کرده و ما و خانواده امان را از دم تیغ می گذراند و اموالمان را به غارت می برد. »

قوچه بیگ گفت : « اگر تا دیروز خیلی راغب نبودم که پول بی زبانمان را خرج قشون و قشون کشی کرده و به کمک شاهرخ میرزا برویم، حالا دیگر مطمئنم که چاره ای جز حمایت شاهرخ میرزا نداریم. باید کمک کنیم تا شاهرخ میرزا بر ابراهیم شاه پیروز شود و شر او را از سر ما و اهل و عیالمان کوتاه کند. »

موسی بیگ گفت : « در هر حال، خطر هست. ما باید هوشیاری خود را حفظ کنیم و چهار چشمی مواظب اوضاع باشیم. روزی که به دستور علیقلی میرزا، کمر به قتل عمویش نادرشاه بستیم، می دانستیم که داریم چه ریسک بزرگی می کنیم. حالا هم وضعمان بهتر از آن زمان نیست؛ اگر به شاهرخ میرزا کمک نکنیم مجبوریم با ابراهیم شاه بجنگیم. تو فکر می کنی ما اگر همه ی مردم خمسه را هم به کمک بگیریم، می توانیم در برابر سپاه عظیم ابراهیم شاه مقاومت کنیم؟ ما چاره ای جز پیوستن به سپاه شاهرخ میرزا نداریم. شاهرخ میرزا به ما امان نامه داده و قول داده است پس از پیروزی بر ابراهیم شاه، هزینه ی بسیج قشون را تمام و کمال بپردازد و اجازه داده است تا بازگشت به خمسه، قشون خود را منحل نکنیم و بعد از رسیدن به خمسه هم دو هزار سرباز برای امنیت خود نگه داریم. ولی ابراهیم شاه، از ما می خواهد که بدون قشون به تهران برویم. حالا خودت بگو کدام راه را انتخاب کنیم ؟ کمک به شاهرخ میرزا برای نابودی ابراهیم شاه یا رفتن به تهران و تن دادن به سرنوشتی شوم و نامعلوم ؟ »

قوچه بیگ گفت : « در هر صورت ما به فرستاده ی شاهرخ میرزا قول همکاری داده ایم و عاقلانه نیست به وعده ی ابراهیم شاه دل خوش کنیم و با طناب پوسیده ی او توی چاهی برویم که در آمدن از آن کار حضرت فیل است؛ ولی بهتر است با ورثه ی صالح بیگ هم مشورت کرده و نظر آن ها را هم بپرسیم. هر چه باشد آن ها هم صاحب بخشی از گنج نادری هستند و از طرف ابراهیم شاه به تهران دعوت شده اند. »

موسی بیگ، نظر قوچه بیگ را پذیرفت و به اتفاق، نزد ورثه ی صالح بیگ رفتند و آن ها را متقاعد کردند که چاره ای جز حمایت شاهرخ میرزا و سرپیچی از دستور ابراهیم شاه ندارند.

بعد از سه روز، صاحبان گنج نادری در خمسه، نزد رضاقلی بیگ رفتند و آب پاکی را روی دست او ریختند و گفتند: « عرض سلام و جانثاری ما را به پادشاه ایران برسانید و بگویید ما پس از عمری خدمت در دربار عمویتان نادرشاه، آن قدر خسته هستیم که دیگر توان تصدی پست های درباری را نداریم. پادشاه بر ما منت بگذارند و اجازه فرمایند در ولایت خودمان چند روز باقی مانده ی عمر را به استراحت بپردازیم و دعا گوی پادشاه ایران باشیم. »

رضاقلی بیگ که اصرار را بی فایده می دید و نمی توانست آن ها را در شهر خودشان مجبور به عزیمت به تهران کند، از آن ها نا امید شد و پیکی به تهران فرستاد تا خبر نافرمانی امرای خمسه را به اطلاع ابراهیم شاه برساند و خود که ماموریتش را تمام شده می دید، طبق دستوری که از پیش صادر شده بود، راهی اصفهان شد تا به قشون تقی خان بقایری و میرزا حسین خوئی پیوسته و با آن ها عازم شیراز شود.

نوشته های مشابه

11 دیدگاه

  1. من امشب باز هم ستاره خواهم شد !
    و می بارم بر پهندشت آبی آسمان

    من امشب اشک خواهم شد !
    و می چکم بر گونه ی سرخ شفق

    من امشب سبز خواهم شد !
    و می رویم بر بستر جنگل بی کران

    من امشب انار خواهم شد !
    و بر سر شاخه ی مهربان تک درخت آرزهایت
    جا خوش می کنم

    من امشب بر بال رویاهایت می نشینم
    و تا مرز رهایی بالا می روم

    و آنی می شوم که تو می خواهی !

    پس بمان تا با هم اشک انار را در آوریم !

  2. وحشی شکار:

    تا کی در انتظار گذاری به زاریم
    باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم

    دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز
    جان سوز بود شرح سیه روزگاریم

    بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
    دیشب که ساز داشت سرسازگاریم

    شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
    چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

    طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
    ماند به شیر شیوه وحشی شکاریم

    شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
    تا زنده ام بس است همین شرمساریم

    ” شهریار ”

  3. سلام آقای زارع. ستاره رو که از فرهاد بیچاره دریغ کردی، لااقل بذار دستش به رضاقلی بیگ برسه و با کشتن اون کمی دلش خنک بشه ! این طور که پیش میره میترسم فرهاد خان داریانی به این آرزوش هم نرسه !

  4. سلام کاربر داریون نمای عزیزتر از عزیز…

    فرهاد باید می رفت تا عشق بماند و ایثار معنا شود. که اگر می ماند، عشق می رفت و ایثار معنای خود را از دست می داد.

    و اما زبان حال فرهاد :
    « مجنون نبودوم
    مجنونوم کردی
    از شهر خودوم بیرونوم کردی یار

    کودوم کوه و کمر بوی تو داره یار
    کودوم ماه جلوه روی تو داره
    همون ماهی که از قبله زند سر یار
    نشون از طاق ابروی تو داره

    مجنون نبودوم
    مجنونوم کردی
    از شهر خودوم بیرونوم کردی یار

    الا دختر که موهای تو بوره یار
    به حموم میروی راه تو دوره یار
    به حموم میروی زودی بیائی یار
    که آتیش بر دلوم مثل تنوره

    مجنون نبودوم
    مجنونوم کردی
    از شهر خودوم بیرونوم کردی یار

    “ستاره” در هوا نقش زمینه یار
    خودوم انگشتر و یاروم نگینه
    خداوندا نگهدار نگین باش یار
    که یارت اول و آخر همینه

    مجنون نبودوم
    مجنونوم کردی
    از شهر خودوم بیرونوم کردی یار

  5. گل اومد گلعذار اومد
    نگار سبزه روی من
    به روی سبزه زار اومد

    گل سرخ و سفیدوم کی میآئی
    بنفشه برگ بیدوم کی میآئی
    تو گفتی گل در آیه من میایوم
    گل عالم تموم شد کی میائی

    گلی از دست من بستون و بو کن
    میون هر دو دو زلفونت فرو کن
    به هرجا میروی که من نباشوم
    به جای من تو با گل گفتگو کن

  6. نمی دونوم که چشمونت چه رنگه
    ولی دونوم که رنگ اون قشنگه
    به سر تا پای خود عیبی نداری
    ولی افسوس که قلبت مثل سنگه

    سه پنج روزه که بوی گل نیومد
    صدای چهچه بلبل نیومد
    بریم از باغبون گل بپرسیم
    چرا بلبل به سیل گل نیومد

    سر راهت نشینوم خسته خسته
    گل ریحون بچینوم دسته دسته
    گل ریحون چنون بوئی نداره
    دل مو طاقت دوری نداره

  7. آيا راست است
    که آدمي ‌از عشق مي‌ميرد؟
    شايد
    پاسخ‌ها را بعدها فهميدم
    بعدها، وقتي که عاشقت شدم
    بدون تو
    بدون تو
    باد آواره است
    و شب
    صحنه‌ی خالي نمايشي
    بدون بازيگر…
    (آنتوان دوسنت اگزوپری)

    1. اي‌ كه‌ مي‌پرسي‌ نشان‌ عشق‌ چيست‌
      عشق‌ چيزي‌ جز ظهور مهر نيست‌

      عشق‌ يعني‌ مهر بي‌اما، اگر
      عشق‌ يعني‌ رفتن‌ با پاي‌ سر

      عشق‌ يعني‌ دل‌ تپيدن‌ بهر دوست‌
      عشق‌ يعني‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

      عشق‌ يعني‌ مستي‌ از چشمان‌ او
      بي‌لب‌ و بي‌جرعه، بي‌مي، بي‌سبو

      عشق‌ يعني‌ عاشق‌ بي‌زحمتي‌
      عشق‌ يعني‌ بوسه‌ بي‌شهوتي‌

      عشق‌ يار مهربان‌ زندگي‌
      بادبان‌ و نردبان‌ زندگي‌

      عشق‌ يعني‌ دشت‌ گلكاري‌ شده‌
      در كويري‌ چشمه‌اي‌ جاري‌ شده‌

      يك‌ شقايق‌ در ميان‌ دشت‌ خار
      باور امكان‌ با يك‌ گل‌ بهار

      در خزاني‌ برگ ريز و زرد و سخت‌
      عشق، تاب‌ آخرين‌ برگ‌ درخت‌

      عشق‌ يعني‌ روح‌ را آراستن‌
      بي‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌

      عشق‌ يعني‌ زشتي‌ زيبا شده‌
      عشق‌ يعني‌ گنگي‌ گويا شده‌

      عشق‌ يعني‌ ترش‌ را شيرين‌ كني‌
      عشق‌ يعني‌ نيش‌ را نوشين‌ كني‌

      عشق‌ يعني‌ اينكه‌ انگوري‌ كني‌
      عشق‌ يعني‌ اينكه‌ زنبوري‌ كني‌

      عشق‌ يعني‌ مهرباني‌ درعمل‌
      خلق‌ كيفيت‌ به‌ كندوي‌ عسل‌

      عشق، رنج‌ مهرباني‌ داشتن‌
      زخم‌ درك‌ آسماني‌ داشتن‌

      عشق‌ يعني‌ گل‌ بجاي‌ خارباش‌
      پل‌ بجاي‌ اين‌ همه‌ ديوار باش‌

      عشق‌ يعني‌ يك‌ نگاه‌ آشنا
      ديدن‌ افتادگان‌ زيرپا

      زيرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌
      برلب‌ غمگين‌ تبسم‌ كاشتن‌

      عشق، آزادي، رهايي، ايمني‌
      عشق، زيبايي، زلالي، روشني‌

      عشق‌ يعني‌ تنگ‌ بي‌ماهي‌ شده‌
      عشق‌ يعني‌ ماهي‌ راهي‌ شده‌

      عشق‌ يعني‌ مرغ هاي‌ خوش‌ نفس‌
      بردن‌ آن ها به‌ بيرون‌ از قفس‌

      عشق‌ يعني‌ برگ‌ روي‌ ساقه‌ها
      عشق‌ يعني‌ گل‌ به‌ روي‌ شاخه‌ها

      عشق‌ يعني‌ جنگل‌ دور از تبر
      دوري‌ سرسبزي‌ از خوف‌ و خطر

      آسمان‌ آبي‌ دور از غبار
      چشمك‌ يك‌ اختر دنباله‌دار

      عشق‌ يعني‌ از بدي ها اجتناب‌
      بردن‌ پروانه‌ از لاي‌ كتاب‌

      عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند
      عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند
      در ميان‌ اين‌ همه‌ غوغا و شر
      عشق‌ يعني‌ كاهش‌ رنج‌ بشر

      اي‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌
      پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌

      پورياي‌ عشق‌ باش‌ اي‌ پهلوان‌
      تكيه‌ كم تر كن‌ به‌ زور پهلوان‌

      عشق‌ يعني‌ تشنه‌اي‌ خود نيز اگر
      واگذاري‌ آب‌ را بر تشنه‌تر

      عشق‌ يعني‌ ساقي‌ كوثر شدن‌
      بي‌پر و بي‌پيكر و بي‌سر شدن‌

      نيمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌
      در به‌ در انبان‌ خرما روي‌ دوش‌

      عشق‌ يعني‌ خدمت‌ بي‌منتي‌
      عشق‌ يعني‌ طاعت‌ بي‌جنتي‌

      گاه‌ بر بي‌احترامي‌ احترام‌
      بخشش‌ و مردي‌ به‌ جاي‌ انتقام‌

      عشق‌ را ديدي‌ خودت‌ را خاك‌ كن‌
      سينه‌ات‌ را در حضورش‌ چاك‌ كن‌

      عشق‌ آمد خويش‌ را گم‌ كن‌ عزيز
      قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ كن‌ عزيز

      عشق‌ يعني‌ مشكلي‌ آسان‌ كني‌
      دردي‌ از درمانده‌اي‌ درمان‌ كني‌

      عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را گم‌ كني‌
      عشق‌ يعني‌ خويش‌ را گندم‌ كني‌

      عشق‌ يعني‌ خويشتن‌ را نان‌ كني‌
      مهرباني‌ را چنين‌ ارزان‌ كني‌

      عشق‌ يعني‌ نان‌ ده‌ و از دين‌ مپرس‌
      در مقام‌ بخشش‌ از آئين‌ مپرس‌

      هركسي‌ او را خدايش‌ جان‌ دهد
      آدمي‌ بايد كه‌ او را نان‌ دهد

      در تنور عاشقي‌ سردي‌ مكن‌
      در مقام‌ عشق‌ نامردي‌ مكن‌

      لاف‌ مردي‌ مي‌زني‌ مردانه‌ باش‌
      در مسير عاشقي‌ افسانه‌ باش‌

      دين‌ نداري‌ مردي‌ آزاده‌ شو
      هرچه‌ بالا مي‌روي‌ افتاده‌ شو

      در پناه‌ دين‌ دكانداري‌ مكن‌
      چون‌ به‌ خلوت‌ مي‌روي‌ كاري‌ مكن‌

      جام‌ انگوري‌ و سرمستي‌ بنوش‌
      جامه‌ تقوي‌ به‌ تردستي‌ مپوش‌

      عشق‌ يعني‌ ظاهر باطن‌نما
      باطني‌ آكنده‌ از نور خدا

      عشق‌ يعني‌ عارف‌ بي‌خرقه‌اي‌
      عشق‌ يعني‌ بنده‌ بي‌فرقه‌اي‌

      عشق‌ يعني‌ آن‌ چنان‌ در نيستي‌
      تا كه‌ معشوقت‌ نداند كيستي‌

      عشق‌ باباطاهر عريان‌ شده‌
      در دوبيتي‌هاي‌ خود پنهان‌ شده‌

      عاشقي‌ يعني‌ دوبيتي‌هاي‌ او
      مختصر، ساده، ولي‌ پر هاي‌ و هو

      عشق‌ يعني‌ جسم‌ روحاني‌ شده‌
      قلب‌ خورشيدي‌ نوراني‌ شده‌

      عشق‌ يعني‌ ذهن‌ زيباآفرين‌
      آسماني‌ كردن‌ روي‌ زمين‌

      هركه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد
      وارد يك‌ راه‌ بي‌ بن‌بست‌ شد

      هركجا عشق‌ آيد و ساكن‌ شود
      هرچه‌ ناممكن‌ بود ممكن‌ شود

      در جهان‌ هر كار خوب‌ و ماندني‌ است‌
      ردپاي‌ عشق‌ در او ديدني‌ست‌

      «سالك» آري‌ عشق‌ رمزي‌ در دل‌ست‌
      شرح‌ و وصف‌ عشق‌ كاري‌ مشكل‌ست‌

      عشق‌ يعني‌ شور هستي‌ دركلام‌
      عشق‌ يعني‌ شعر، مستي‌ والسلام‌

      ‌( ‌مجتبي‌ كاشاني «سالك»‌ )

  8. گاهی که دلم برای غربت و مظلومیت دل ستاره میسوزه چنان از دست فرهاد کفری میشم که دلم میخواد سرش فریاد بزنم و تمام دق دلیهامو سرش خالی کنم. اما وقتی خودمو جای فرهاد میذارم میبینم شاید اگه منم جای اون بودم چاره ای جز از خود گذشتن و به خوشبختی ستاره فکر کردن نداشتم. اونوقت دلم میخواد ابرهای آسمون پاره بشن و ببارن. اونقدر ببارن که سیل جهانگیر بشه و عالم و آدم رو با خودش ببره.

    آخه این چه منطق وارونه ایست که فرهاد باید برای خوشبختی ستاره دلش رو قربانی کنه در صورتی که ستاره هم بدون فرهاد هیچ وقت خوشبخت نمیشه. اصلا چرا ستاره باید با خودش لجبازی کنه و وانمود کنه فرهاد رو دوست نداره و تو دل فرهاد رو خالی کنه تا به خاطرش از دلش بگذره.

    از دست طاهر که دیگه اینقدر عصبانی هستم که دلم میخواد هفت تیر بردارم یه گلوله حرومش کنم. به اینم میگن دوستی؟ رسم رفاقت اینه؟ با هزار دوز و کلک ستاره رو مال خودش کنه. جوانمردی پیشکشش وجدان چی میشه؟

    من هنوز نفهمیدم ته قصه چی شد. آیا ستاره بالاخره بله را گفت و با طاهر ازدواج کرد یا لحظه آخر آبی پاکی روی دست طاهر ریخت و حقشو کف دستش گذاشت. کاش لااقل فرهاد خودشو تو داریان آفتابی می کرد تا همه بدونن که زنده هست. طاهر رسوا بشه و حق به حقدار برسه. این طوری خیلی ظلمه. من که طاقتشو ندارم و اگه جای آقای زارع بودم نمی گذاشتم داستان این جوری تموم بشه.

  9. از ماست که بر ماست !ما زن ها عادت داریم به همه چی فکر کنیم جز به خودمون و دل بی صاحبمون. این قصه تکراری از دیر باز بوده هست و تا دنیا دنیاست چنین خواهد بود !

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن