رمان(قلعه داریون)همه

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و پنجم ( آخرین قسمت از فصل اول )

نکته:اولین قسمت رمان قلعه داریون نوشته جلیل زارع 13 تیرماه سال1392 در داریون نما منتشر شد. از آن زمان تا کنون که نزدیک دو سال می گذرد این رمان به جز پاره ای موارد هر پنج شنبه در دسترس مخاطبان داریون نما قرار گرفت و امروز با انتشار قسمت هشتادوپنجم، فصل اول این رمان به پایان می رسد.

ضمن عرض تشکر و خسته نباشید به عضو تحریریه داریون نما و دوست عزیزمان آقاجلیل زارع آرزو می کنیم این بزرگوار فصل دوم رمان قلعه داریون را با استفاده از تجربه های فصل اول و نقطه نظرات کاربران تیزبین داریون نما بهتر و کامل تر از فصل اول آماده کند؛با شناختی که از جناب زارع داریم مطمئنیم چنین خواهد شد. ان شالله.

نوشته:جلیل زارع|

فرهاد گفت : « نه لازم نیست. بگذار بروند. » و به قلعه اشاره کرد و ادامه داد: « دود را نمی بینی؟ به گمانم این افعی، بالاخره زهر خودش را ریخت. قلعه را به آتش کشیده است، نامرد. بجنبید ! باید تا دیر نشده است برویم به خان کمک کنیم. »

شلاق ها به صدا در آمد و حرکت قدم آهسته ی اسب ها به یورتمه تبدیل شد. نزدیکی های قلعه، کنار تل، صدای شلیک گلوله آمد. صدا از بالای تل بود. سواری با سرعت داشت از تل پایین می آمد. سربازان فرهاد، او را به محاصره ی خود درآورده و دستگیر کردند. فرهاد و چند نفر از سربازانش خود را بالای تل رساندند. یک نفر، روی زمین افتاده بود و در خون خود غلت می زد.

فرهاد، از اسب پیاده شد و خود را بالای سر او رساند. او را شناخت. پهلوان بود؛ پهلوان خدر. او را در آغوش کشید. پهلوان، نفس های آخرش را می کشید. از دیدن فرهاد تعجب کرد. باور نمی کرد او زنده باشد. به هر زحمتی بود با دست به سمت قلعه اشاره کرد و گفت : « ستاره … »

ولی نتوانست حرف خود را تمام کند و در آغوش فرهاد، جان سپرد. قاتلِ پهلوان خدر را دست بسته نزد فرهاد آوردند. فرهاد، رو به او کرد و گفت : « تو به پهلوان شلیک کردی؟ »

قاتل، سرش را پایین انداخت. فرهاد، فریاد کشید: « تو کیستی؟ چرا پهلوان را کشتی؟ »

قاتل گفت: « به خدا، من تقصیری ندارم. من فقط یک سرباز هستم. یک سرباز بخت برگشته که به خاطر سیر کردن شکم زن و بچه هایم جیره خوار رضاقلی بیگ شده ایم. او، موقع رفتن به من گفت این جا بمانم و گوشه ای کمین کنم جنگجویان داریانی که از سفر برگشتند، فرمانده اشان را شناسایی کنم و در فرصتی مناسب از پا درآورم. »

فرهاد گفت : « زود باش بگو چه اتفاقی افتاده است و چه بر سر قلعه و اهالی آن آمده است؟ بگو تا سرت را از بدنت چدا نکرده ام. » و شمشیر را از غلاف بیرون کشید و به شاهرگ گردن او نزدیک کرد. قاتل، در حالی که از ترس بر خود می لرزید، همه ی اتفاق های چند روز اخیر را تعریف کرد.

خبر، بسیار دردناک بود. فرهاد، از درون فرو ریخت ولی سعی کرد بر خود مسلط شود و جلو سربازانش ضعف نشان ندهد. با وجود این، نتوانست بیش از این سرپا بایستد. شمشیرش را به یکی از سربازانش داد و با اشاره به او فهماند که به بازجویی قاتل ادامه دهد. کمی دور شد و گوشه ای روی زمین نشست.

ghaledaryon

سرباز هم دوباره شمشیر را به شاهرگ گردن قاتل نزدیک کرد و گفت: « بگو ببینم چه طور توانستی فرمانده را تنها به این جا بکشانی و بکشی؟ »

قاتل گفت : « من او را به این جا نیاوردم. خودش آمد. »

– « برای چه به تنهایی آمد این جا؟ »

– « تا وقتی فرمانده با قشونش بود جرات حمله به او را نداشتم. آمدم و گوشه ای پنهان شدم. با خود گفتم امشب را این جا سر می کنم تا ببینم فردا چه می شود؟ هنگام غروب آفتاب، فرمانده را دیدم که با یکی از سربازانش به طرف قلعه می آیند. آمدم بالای تل تا از این جا بهتر بتوانم آن ها را زیر نظر داشته باشم. رفتند پشت قلعه. جرات نکردم تعقیبشان کنم. ساعتی بعد، سرباز رفت و با یک زن برگشت. بعد هم فرمانده خودش تنها آمد لب حوضچه کنا تل نشست. می خواستم از تل پایین بروم و او را غافلگیر کنم که خودش آمد بالای تل. من هم گوشه ای کمین کردم و در فرصتی مناسب، از پشت به او نزدیک شدم و به طرفش شلیک کردم. »

یکی از سربازان، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و از فرهاد اجازه خواست برود گردن قاتل را بزند. فرهاد گفت : « نه، دست نگهدار ! هنوز با او کار داریم. »

کمی جلوتر، باز هم ستاره اسب خود را متوقف کرد و پیاده شد. هر چند جمشید به پهلوان خدر قول داده بود قبل از رسیدن به سه چشمه، ستاره را در جریان مرگ طاهر و سر به دار شدن پدر و برادرانش قرار ندهد، ولی وقتی سماجت ستاره را دید مجبور شد همه چیز را برای او تعریف کند.

ستاره، بعد از شنیدن حرف های جمشید، آهسته از جای خود بلند شد. رویش را به طرف کوه گداوان برگرداند و در حالی که وجودش از خشم آکنده بود، نفس عمیقی کشید و گفت : « به خدا قسم تا فرهاد را پیدا نکنم و به کمک او انتقام خون های به ناحق ریخته شده را از رضاقلی بیگِ نامرد نگیرم، به چشمانم اجازه ی اشک ریختن نخواهم داد. »

جمشید و مرضیه، هاج و واج به هم نگاه کردند. مرضیه به جمشید نزدیک تر شد و آهسته در گوشش گفت : « بیچاره، هنوز نتوانسته است مرگ فرهاد را باور کند. »

ستاره، رویش را به طرف آن ها برگرداند و خطاب به جمشید گفت : « دوستت زنده است. فرهاد زنده است. »

و بعد، هر چه را از طاهر شنیده بود تعریف کرد و ادامه داد: « تو بازی خورده ای جمشید ! تو به خاطر مال و منال دنیا، در حق دوستت ظلم کردی. »

جمشید سرش را پایین انداخت و گفت : « من از کجا می دانستم آن قبر متعلق به فرهاد نیست؟ »

ستاره گفت : « چه طور دلت آمد همه را بازی بدهی؟ چرا دروغ گفتی؟ تو فقط زخمی شدن فرهاد را دیده بودی نه کشته شدنش را ! پول و زمین و گالسکه، ارزش آن را داشت که … »

نتوانست حرفش را ادامه دهد و باز هم رویش را به طرف کوه گداوان برگرداند.

مرضیه، رو به جمشید کرد و گفت: « پس شراکت با طاهر و تجارت و سود و این جور چیزها همه دروغ بود؟ تو از دسترنج خودت مال و منال به هم نزدی؛ حق سکوت گرفتی جمشید ! حق سکوت ! این را می فهمی؟ مرا بگو که دلم خوش بود با مردی ازدواج می کنم که … »

ستاره، رویش را به طرف مرضیه برگرداند و گفت : « این را نگفتم که میانه ی زن و شوهر را به هم بزنم !هر چه بوده گذشته و حرف زدن در باره اش هم هیچ سودی به حال هیچ کس ندارد. داریان خراب شده؛ مردم قتل عام شده اند؛ نه پدری، نه مادری، نه خواهر و برادری؛ این همه مصیبت کم است که بخواهیم مشکل دیگری هم ایجاد کنیم ؟ »

مرضیه گفت : « ولی جمشید با این کارش با زندگی تو بازی کرد. شاید اگر می دانستی فرهاد زنده است … »

ستاره، نگذاشت مرضیه حرفش را تمام کند و گفت : « مرضیه جان، من توی این اوضاع و احوال اصلا دوست ندارم بیش تر از این در این مورد صحبت نشود. »

و بعد، رو به جمشید کرد و گفت : « می خواهی اشتباهت را جبران کنی یا نه؟ »

جمشید، سرش را به علامت تصدیق تکان داد و چیزی نگفت.

ستاره گفت : « جلو پهلوان خدر چیزی نگفتم چون نمی خواستم هیچ کسی جز شما بداند کجا می خواهم بروم و چه کاری می خواهم بکنم؟ اگر می خواهی گذشته ات را جبران کنی، فقط یک راه دارد. »

جمشید گفت : « فرهاد، دوست من بود. من هم مثل شما نگرانش بودم. می خواستم برگردم بروم ببینم چه بر سرش آمده است، ولی طاهر آن قدر در گوشم خواند که خودم هم باورم شد فرهاد مرده است. آمدم داریان و خبر مرگ او را به خان دادم. ولی عذاب وجدان راحتم نمی گذاشت. تصمیم خودم را گرفته بودم. باید می فهمیدم چه بر سر او آمده است؟ رفتم ملایر. »

کمی مکث کرد؛ نفس عمیقی کشید و ادامه داد: « من از کجا می دانستم صاحب کاروانسرا دستش با طاهر توی یک کاسه است ؟ از کجا می دانستم آن قبر، متعلق به فرهاد نیست؟ اگر می دانستم زنده است، شده تمام ایران را زیر پا بگذارم می رفتم دنبالش می گشتم و پیدایش می کردم. »

ستاره گفت : « خوب، حالا این کار را بکن ! »

جمشید و مرضیه، ساکت ماندند و به ستاره خیره شدند.

ستاره، ادامه داد: « من تصمیم خودم را گرفته ام. تا فرهاد را پیدا نکنم و به کمک او انتقام خون های به ناحق ریخته شده را از رضاقلی بیگ نگیرم، قرار و آرام ندارم. »

مرضیه گفت : « تو فکر می کنی الآن فرهاد کجاست؟ چرا این همه مدت به داریان نیامد و ما را از حال خود با خبر نکرد؟ »

ستاره گفت : « من فرهاد را خوب می شناسم. او عادت ندارد دست خالی برگردد. هر کجا هست در تدارک نابودی رضاقلی بیگ است. مطمئنم او از حمله ی رضاقلی بیگ به داریان بی اطلاع است. اگر اطلاع داشت، محال بود به داریان باز نگردد. اگر یک نفر بتواند از پس رضاقلی بیگ برآید، آن یک نفر فقط فرهاد است. من می روم و تا او را پیدا نکنم برنمی گردم. و خطاب به جمشید گفت : « اگر هنوز هم نگران دوستت هستی و می خواهی اشتباهت را جبران کنی، به اتفاق مرضیه با من همراه شوید، برویم فرهاد را پیدا کنیم. »

مرضیه گفت : « بهتر نیست برویم سه چشمه از حسن خان کمک بگیریم؟ او قدرت زیادی دارد. آدم های زیادی را می شناسد. می تواند در پیدا کردن فرهاد به ما کمک کند.

ستاره گفت : « این من بودم که فریب جاسوسان رضاقلی بیگ خوردم و طاهر را مجبور کردم با من به داریان بیاید. شاید اگر نمی آمدیم رضاقلی بیگ هم به داریان حمله نمی کرد. خان و رعیت، قتل عام نمی شدند و قلعه ی داریان ویران نمی شد. »

بعد، روی زمین نشست. سرش را بین دستانش پنهان کرد و ادامه داد: « گناه من هم کم تر از گناه جمشید و طاهر نیست. طاهر شوهر من بود و هر کاری هم کرده بود، راضی نبودم چنین سرنوشتی پیدا کند. ولی من با این کارم، طاهر را هم به کشتن دادم. »

سرش را از بین دستانش بیرون کشید. بلند شد ایستاد و ادامه داد: « حالا برگردم چشم در چشم پدر و مادر طاهر بدوزم چه بگویم؟ بگویم فریب مکر رضاقلی بیگ را خوردم و پسرشان را برداشتم آوردم داریان به کشتن دادم ؟ فکر می کنید حتا اگر حسن خان از سر تقصیر من بگذرد، مادر طاهر مرا می بخشد؟ فکر می کنید آن ها به من اجازه می دهند راه بیفتم بروم دنبال فرهاد بگردم؟ نه … نه … من هرگز به سه چشمه برنمی گردم. طاهر با فدا کردن جان خودش، اشتباهش را جبران کرد. حالا دیگر نوبت من است. »

جمشید، نگاهی به مرضیه انداخت و گفت : « اگر مرضیه بپذیرد، ما تا هر زمان و هر کجا که بگویی با شما می آییم. »

مرضیه گفت : « من حرفی ندارم؛ ولی الآن باید چه کار کنیم؟ کجا باید دنبال فرهاد بگردیم؟ »

ستاره گفت : « همان جایی که فرهاد را گم کرده ایم. »

جمشید گفت : « منظورت ملایر است؟ »

ستاره گفت : « ما فقط از آن جا می توانیم رد او را بگیریم. احساسم به من می گوید هر خبری هست در ملایر است. »

مرضیه گفت : « پس چرا معطلید؟ سوار شوید تا کسی ما را ندیده است برویم. »

” پایان فصل اول “

نوشته های مشابه

17 دیدگاه

  1. بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران/ کز سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران
    حالا که بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم می بینم چه قدر پوست کلفت بوده است این ستاره ! چه طور توانسته است تاب آورد این هجران صغری را، نمی دانم ! ستاره ای که من می شناسم در این سال های انتظار و انتظار، در این انتظار سخت و جانفرسا، در این سرگشتگی و حیرت، در این گم گشتگی، جان کنده است و اسمش را عمر گذاشته است.

    نمی دانم ! نمی دانم ! بی قرارم، حیرانم! سر در گمم، پریشانم، نمی دانم اگر روزی انتظار به پایان برسد و بیقراری قرار شود، چه باید بکنم با دلی که عادت کرده است به سوختن و ساختن و دم نزدن ؟ نمی دانم ! نمی دانم !

    نمی دانم آن لحظه ی ناب را تاب خواهم آورد ؟ نمی دانم چه خواهم کرد؟ هیچ چیز نمی دانم و نمی خواهم هم بدانم. ولی این را می دانم که آن لحظه لحظه ی هجرت است. هجرتی دیگر . هجرت کبری. و من در انتظار میمانم. در انتظار روزی که برای همیشه خواهم رفت. و دلتنگیهایم را و بی قراری هایم را و جان کندن هایم را به وصال، به قرار و به حیات پیوند خواهم زد. حیاتی ابدی که در آن ……. و من با این خیال همچنان در انتظار میمانم.

    1. باتشکر وخسته نباشید خدمت اقای زارع
      اصلا با نظر ستاره موافق نیستم بیقرای و دل تنگی عاشق جان کندن نیست . عشق زمینی که پاک باشه میتونه شما رو به عالم اعلی ببره و عاشق رو با ذکر و یاد معشوق به خدا میرسونه و عشقشون ابدی میشه…وهجرتش از بیرون او را به درون هدایت میکنه…درونی که مختص خداونده وآرامش دهنده تمام انسانهاست

      1. سلام دوست. من و شما و آقای زارع هر سه نفرمان یک چیز را گفته ایم. منتها به سه زبان مختلف. چیزی بیشتر از جوابی که آقای زارع داده است ندارم که بگویم. فقط دو غزل را به شما تقدیم میکنم.

        فرخی یزدی :

        شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردم
        ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

        دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
        گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

        منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
        آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

        شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
        آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

        غرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهاد
        خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

        دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر
        بر سر آتش جور تو کبابش کردم

        زندگی کردن من مردن تدریجی بود
        آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم

        مولانا :

        بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
        در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

        بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
        کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

        بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
        که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

        یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
        چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

        بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
        بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

        بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
        چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

        خموشید خموشید خموشی دم مرگست
        هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

    2. سلام دوست عزیز …

      چون روی سخنتان با من است، نظرم را می گویم؛ گرنه جسارت نمی کردم. مسلما ستاره خودشان پاسخ گو خواهند بود.

      من فکر می کنم ستاره، عشقی زمینی را تجربه کرده است. عشقی توام با انتظار و انتظار، انتظار ی سخت و جانفرسا، سرگشتگی و حیرت، گم گشتگی. و با این عشق پر شور،عمری را جان کنده است و از آن به هجرت صغری نام برده است.

      و حالا خداوند عالم و آدم، او را به خود می خواند تا پاداشی در خور عشق پاکش به او عطا کند. دل مالامال از عشق زمینیش را با عشقی پر شور، عشقی آسمانی، عشقی خدایی پیوند زده است. که عشق های پر شور و پاک زمینی از عشق آسمانی جدا نیستند و مقدمه ی ورود به عشقی خدایی هستند.

      من فکر نمی کنم بدون عشق زمینی بتوان عشق آسمانی را تجربه کرد که اگر چنین بود خدای زمین و آسمان، ما را برای همیشه در آسمان می گذاشت و زمین را برایمان نمی گستراند. بدون عشق و محبت و ایثار به بندگان خدا نمی شود به عشق آسمانی فکر کرد. راه رسیدن به خدا از طریق بندگان خدا میسر است.

      و این عشق پر شور آسمانی است که ستاره رسیدن به آن را هجرت کبری نام نهاده است. و با حلاوت و شیرینی این عشق، بی قراری ،حیرانی، سر در گمی و پریشانی را تاب خواهد آورد تا با هجرت کبری به قرار برسد.

      اما او نمی داند وقتی انتظار به پایان برسد با دلی که عادت کرده است به عشق زمینی که سراسر سوختن و ساختن و دم نزدن است چه کند !؟ و این ندانستن، خود آغاز دانستنی دیگر است.

      و من این بینش و عرفان و عشق آسمانی را به ستاره تبریک می گویم و بر او غبطه می خورم.

      از ستاره و دوست عذرخواهی می کنم که پیش دستی کردم و قبل از ستاره لب باز کردم به پاسخ. ببخشید.

      باقی بقایتان …

      1. باز هم سلام و تشکر از آقای زارع
        واما روی سخن من فقط با ستاره بود درک و برداشت شما از عشق بر کسی پوشیده نیست
        ممنون

  2. سلام بر داریون نما …

    تشکر می کنم از داریون نما که با صبر و حوصله ی فراوان این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا بتوانم فصل اول رمان قلعه داریون را به اتمام برسانم.

    تشکر می کنم از داریون نمایی های عزیز که پیوسته مشوق من در قلم زدن رمان بودند و با نقد سازنده ی خود مرا بر نقاط ضعف آن آگاه کردند.

    هر چند همواره نقدهای شما عزیزان را مد نظر قرار داده و از آن ها برای کاهش نقاط ضعف و افزایش نقاط قوت، بهره گرفته ام، ولی حالا با اتمام فصل اول رمان، این فرصت در اختیار من است تا برگردم و نقدهای شما عزیزان را یک بار دیگر به دقت مطالعه کرده و در بازنگری و ویرایش و بازنویسی فصل اول استفاده کنم و قطعا این کار را خواهم کرد.

    خوشحال می شوم هم چنان با نظرات سازنده ی خود مرا در قلم زدن فصل دوم رمان هم یاری رساندید.

    بار دیگر از مدیر، هیات تحریریه و کاربران و بازدید کنندگان داریون نما تشکر می کنم. و اگر عمری باقی باشد پس از باز نویسی فصل اول، فصل دوم را هم با شما و در داریون نما ادامه خواهم داد. هر چه خدا بخواهد.

    باقی بقایتان …

  3. از برم آن سرو بالا می رود
    صبرم از دل میرود، تا می رود

    تا گزیند جای در چشم رقیب
    همچو اشک از دیده ما می رود

    ماهم از من دور گردد، ز آن سبب
    دود آهم، تا ثریا می رود

    شمع وارم اشک و آه از چشم و دل
    یا برآید روز و شب، یا می رود

    میرود کز ما جدا گردد، ولی
    جان و دل با اوست، هرجا میرود

    ز آتش غیرت بسوز امشب، رهی
    کآن پری با غیر فردا میرود

  4. از برم آن سرو بالا می رود
    صبرم از دل میرود، تا می رود

    تا گزیند جای در چشم رقیب
    همچو اشک از دیده ما می رود

    ماهم از من دور گردد، ز آن سبب
    دود آهم، تا ثریا می رود

    شمع وارم اشک و آه از چشم و دل
    یا برآید روز و شب، یا می رود

    میرود کز ما جدا گردد، ولی
    جان و دل با اوست، هرجا میرود

    ز آتش غیرت بسوز امشب، رهی
    کآن پری با غیر فردا میرود

    ” رهی معیری “

  5. شنیدستم که مجنون دل افکار
    چو شد از مردن لیلی خبردار

    گریبان چاک کرد با آه وافغان
    به سوی تربت لیلی شتابان

    درآنجا کودکی دید ایستاده
    به لب مهرخموشی برنهاده

    سراغ مرقد لیلی ازاو جست
    پس آن کودک برآشفت و به او گفت

    که ای مجنون تو را گر عشق بودی
    کی از من این تمنا را نمودی

    برو در این بیابان جستجو کن
    ز هر خاکی کفی بر دار و بو کن

    ز هر خاکی که بوی عشق برخاست
    یقین کن تربت لیلی همانجاست

    “ملاپناه واقف”

  6. سلام …

    حالا کو تا فصل دوم ؟ ولی ای ی ی ی ی ی به چشم. راستی سروش جان ! خداییش از نقد و نظر های تو خیلی استفاده کردم. ممنون. قلعه داریون رو فراموش نکن به نظراتت نیاز داره.

    باقی هم بقایت …

    1. سلام دوست عزیز …

      مطمئن باشید همون طور که همه ی نظرات کاربران رو برای بازنویسی فصل اول یاد داشت کرده ام و روشون فکر و تامل می کنم، مسلما نظرات شما در مورد فصل دوم هم در پیشبرد بهتر رمان موثر و مفید خواهد بود.

      پس توقع دارم کاربران عزیز هر نظری در مورد فصل اول و یا فصول بعد دارند بفرمایند.

      ممنون و باقی هم بقایتان …

  7. غم و درد مو از عطار واپرس
    درازی شب از بیمار واپرس

    خلایق هر یکی صد بار پرسند
    تو که جان و دلی یکبار واپرس

  8. با سلام آیا رمان قلعه داریون به صورت کتاب چاپ می شود ؟ آیا آقای زارع قصد ندارد در مورد داریون کتابی چاپ کند ؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن