اخباررمان قلعه داریانهمه

رمان قلعه داریان: قسمت بیستم

نویسنده: جلیل زارع

افراسیاب، همراه با چند نفر از جنگجویان دلیر بردجی، جابر و جاسوس او را به داریان منتقل کردند. هم زمان، فرهاد نیز پس از انجام ماموریت، به داریان بازگشت. هر دو، شرح کامل ماموریت خود را به خان گزارش کردند.

خان، پس از شنیدن توضیحات آن ها و خواندن نامه ی یونس خان، رو به فرهاد کرد و گفت: « با اتفاقات اخیری که در شیراز رخ داده، باید دوباره در مورد چگونگی تعقیب و مجازات رضاقلی بیگ، نظر جناب صاحب اختیار را جویا شویم. افراسیاب میانه ی خوبی با ایشان دارد. بعد از روشن شدن تکلیف جابر و جاسوس او، راهی شیراز می شود برای کسب تکلیف. شما هم خسته اید، بهتر است بروید استراحت کنید. »

فرهاد، دست خان را بوسید و او را با افراسیاب تنها گذاشت.

خان، پس از رفتن فرهاد، رو کرد به افراسیاب و گفت: « قول و قرار شما و یونس خان، قول و قرار من هم هست. ولی درست نیست جابر بدون مجازات، راه خود را بگیرد و برود. »

افراسیاب لب باز کرد، چیزی بگوید، ولی خان، ادامه داد: « من نگفتم خلف وعده کنید. قول و قرارتان سر جایش. شما از مجازات جابر در ازای فاش کردن توطئه ی محمد شاطر باشی، صرف نظر کرده اید. او با این کارش، هم جان صاحب اختیار و کلانتر فارس را نجات داد و هم شر این مردک خبیث را از سر ما کم کرد. پس دینش را به ما ادا کرده و سزاوار بخشش است. ما هم او را می بخشیم و از سر تقصیرات خودش می گذریم. اما افرادش به دستور و فرماندهی او خون جوانان بی گناه ما را ریخته اند و عده ای را هم لت و پار کرده اند. پس در این قضیه هم، شریک جرم است و باید به سهم خودش تاوانش را بپردازد. »

افراسیاب گفت: « ولی جابر قول داده، به جای افرادش، دیه تمام کشته ها و زخمی های ما را بپردازد. »

– « از کجا؟ »

– « جابر، یک آدم معمولی نیست. مشاور محمد شاطر باشی بوده. آن قدر هم مال و منال دارد که بتواند خون بهای همه را تمام و کمال بپردازد. »

– « خودت، جواب خودت را دادی. مشاور محمد شاطر باشی بوده. مال و منالش هم از همین راه به دست آورده. نکند می خواهید پول حرام این مردک را بگذاریم سر سفره ی خانواده های کشته شدگان و زخمی هایمان؟! این مال و منال که می گویید، بوی خون می دهد. از حلقوم رعیت بیچاره گرفته شده است. جناب صاحب اختیار، غرامت جنگ را به ما پرداخت کرده. ما خودمان از پس این کار بر می آییم. ولی جابر هم باید سهم خودش را بپردازد تا دیگر از این غلط ها نکند. »

افراسیاب، به فکر فرو رفت. می خواست بگوید، اگر مال و منالش از راه حرام به دست آمده، از چه منبع دیگری می تواند بپردازد؟ ولی شان و جایگاه خان، بالاتر از این بود که به خودش جرات بدهد چنین حرفی را بر زبان جاری کند. این بود که سرش را پایین انداخت و گفت: « هر طور خان صلاح بدانند. »

خان، دستی بر شانه اش زد و گفت: « می دانم به چه چیزی فکر می کنی. این دیگر مشکل اوست. هر که خربزه خورد، پای لرزش هم می نشیند. فکرت را با این چیزها مشغول نکن. خودش راهش را پیدا می کند. حالا هم برو، ترتیب مجازات آن مردک جاسوس را بده تا مرهمی باشد بر دل داغدیده ی رعیت بی نوا. »
[
حسن خان، اجازه خواست تا به اتفاق طاهر و همراهانش به سه چشمه باز گردد. خان مانده بود چه بگوید. باید تکلیف طاهر و ستاره را مشخص می کرد. فکر کرد سر صحبت را باز کند و بعد از مقدمه چینی، وارد اصل موضوع شود.

این بود که لبخند کم رنگی بر لب آورد و رو به حسن خان گفت: « خان، به یاد دوران جوانی افتاده ام. یادت هست چه مشکلاتی بر سر راه ازدواج تو و جیران بود ؟ »

– « مگر می شود آن دوران را فراموش کرد !؟ من همیشه مدیون تو هستم. اگر تو از من جانبداری نمی کردی و پدرت را به این وصلت راضی نمی کردی، از دست هیچ کس دیگر، کاری ساخته نبود. »

– « خدا بیامرز پدرم، دو پایش را کرده بود توی یک کفش که جیران مال پسر عمویش است. موقع تولد، ناف او را به نام پسر عمویش بریده اند. می گفت: من به برادرم قول داده ام دست جیران را بگذارم توی دست پسرش. او هم خواهان جیران است و من سرم برود، نمی توانم قول و قرارم را زیر پا بگذارم. »

– « و تو هم قرص و محکم، ایستادی و از من دفاع کردی. یک تنه از جیران، جانبداری کردی و عاقبت هم رضایت عمویت را گرفتی. »

– « البته اگر سماجت و استقامت تو و جیران نبود، از دست من هم کاری برنمی آمد. »

– « ولی اگر تو از ما حمایت نمی کردی، امکان نداشت این وصلت سر نگیرد. من هرگز محبت هایت را فراموش نمی کنم و تا زنده ام هر چیز و هر کاری که از من بخواهی به دیده ی منت می پذیرم. »

محمد خان بعد از این مقدمه چینی، دل به دریا زد و با لحنی آرام و کلماتی بریده، بریده گفت: « خان، شرمنده ام ولی … ولی الآن …عین همین موضوع … برای ستاره هم پیش آمده. »

حسن خان که انتظار شنیدن چنین حرفی را از دهان محمد خان نداشت، با تعجب پرسید: « مگر خبری شده؟! موضوعی پیش آمده که من از آن بی اطلاعم ؟! »

محمد خان، نفس عمیقی کشید و گقت: « شرمنده ام خان، ستاره راضی به این وصلت نیست. »

– « ولی آن ها شیرینی خورده ی هم هستند. اگر دخترت به این وصلت راضی نبود، چرا اجازه دادی کار به این جا بکشد !؟ همان موقع مخالفت می کردی و همه چیز تمام می شد، می رفت پی کارش. طاهر هم این قدر دلبسته ی ستاره نمی شد. حالا من به طاهر چه جوابی بدهم !؟ اصلا طاهر به کنار، خودت که خواهرت را بهتر می شناسی ! چطور می خواهی او را راضی کنی؟! »

– « من نگفتم مخالف این وصلت هستم. فقط گفتم ستاره به این وصلت راضی نیست. همان طور که جیران به وصلت با پسر عمویمان راضی نبود. »

حسن خان گفت: « ولی جیران… » بعد، یکباره مثل این که چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، برای لحظاتی چشم در چشم محمد خان دوخت و پرسید: « ستاره هم به دیگری دل بسته؟! آیا پای کسی دیگر در میان است ؟! »

محمد خان سکوت کرد.

حسن خان ادامه داد: « ولی من باید بدانم. اگر جیران به وصلت با پسر عمویش رضایت نداد به خاطر این بود که… »

محمد خان حرف او را قطع کرد و گفت: « می دانم ! برای این که دل به تو بسته بود. ستاره هم با فرهاد بزرگ شده و طبیعی است که … »

حسن خان دهانش از تعجب باز ماند. مات و حیران بود و نمی دانست چه بگوید. این بود که محمد خان، مجددا ادامه داد: « نگران نباش خان ! من به تو قول داده ام و سرم برود، قولم نمی رود. نگفتم به وصلت ستاره با طاهر راضی نیستم. گفتم ستاره به این وصلت راضی نیست. »

– « چه فرق می کند ! معنای هر دو یکی است! وقتی این وصلت سر نگیرد، ستاره راضی نباشد یا تو، در اصل موضوع تفاوتی نمی کند! »

– « چرا! ستاره بچه است. صلاح خودش را نمی داند. باید به من فرصت بدهی. من بالاخره او را راضی می کنم. »

– « و اگر نتوانستی او را راضی کنی؟! »

محمد خان، دستی بر شانه ی حسن خان زد و گفت: « ستاره دختر است. اگر من نتوانم او را راضی کنم، جیران می تواند. تو باید جیران را به داریان بیاوری. باید با ستاره صحبت کند. او زبان ستاره را بهتر می فهمد و می داند چگونه او را سر عقل بیاورد. جیران زن مقاوم و سرسختی است و اگر بخواهد کاری بکند، کسی جلودارش نیست. »

حسن خان هم دست زد روی شانه ی محمد خان و گفت: « گیریم که جیران هم آمد و با ستاره صحبت کرد ولی نتوانست او را راضی کند. آن وقت تکلیف طاهر چه می شود !؟ »

محمد خان کمی در جایش جا به جا شد و گفت: « گفتم که سرم برود، قولم نمی رود. تو بهتر است هر چه زودتر جیران را به داریان بیاوری. خودش می داند با چه زبانی ستاره را رام کند. »

حسن خان، خنده ی تلخی کرد و گفت: « مگر خود جیران رام حرف های زن عمویت شد که ستاره بشود؟! »

محمد خان جواب داد: « شما می گویید چه کار کنیم؟! »

حسن خان، از جایش بلند شد، شروع کرد به قدم زدن و گفت: « من فقط می دانم وصلتی که با زور صورت بگیرد، پایدار نیست. نمی خواهم جسم عروسم در خانه پسرم باشد، دلش با دیگری! از اول هم به اصرار خواهرت، آن ها نامزد شدند. آن موقع، طاهر هم خیلی دلبسته ی ستاره نبود. ولی حالا تمام فکر و ذهنش ، شده است ستاره. گیرم که من بتوانم طاهر را یک جوری راضی کنم، با خواهرت چه کار کنم؟! خودت که می دانی او با هیچ صراطی مستقیم نیست. حالا دیگر خودت می دانی و خواهرت! جیران بفهمد ستاره به خاطر فرهاد، دست رد به سینه ی طاهر زده، غوغا می کند. بفهمد برادرش، پسر خوانده ی خود را به خواهر زاده اش ترجیح داده، کاری می کند آن سرش ناپیدا! »

محمد خان هم از جایش بلند شد. رو در روی حسن خان ایستاد و گفت: « خان، چرا حرف توی دهان من می گذاری !؟ من کی گفتم فرهاد را به خواهر زاده ام ترجیح می دهم !؟ من اصلا با وصلت ستاره با فرهاد، موافق نیستم. گفتم که من سر قولم هستم. فقط می گویم باید راهی پیدا کنیم برای راضی کردن ستاره. اگر جیران نتواند او را راضی کند، از دست هیچ کس دیگر کاری ساخته نیست. مگر آن که او را به زور پای سفره ی عقد بنشانیم. »

حسن خان، دست هایش را به هم کوبید و گفت: « انگار چاره ای نیست جز این که جیران به داریان بیاید و خودش با ستاره صحبت کند. »

محمد خان رفت کنار پنجره، آن را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: « خان ! اگر فرنگیس، مادر فرهاد نبود، به جیران زحمت نمی دادم. درست است که فرنگیس زن عاقل و سرد و گرم روزگار چشیده ای است ولی مادر فرهاد است؛ نمی شود توقع داشت پسرش را رها کند و طرف خواهر زاده ی همسرش را بگیرد ! از آن گذشته، ستاره ، خان زاده است و باید با خان زاده ازدواج کند ! از قدیم گفته اند: کبوتر با کبوتر، باز با باز. »

حسن خان هم آمد کنار پنجره؛ شانه به شانه ی محمد خان ایستاد و گفت: « هر طور خودتان صلاح می دانید ! من می روم جیران را با خودم می آورم. او هم دلتنگ شماست و دائم بهانه اتان را می گیرد. »

نوکر خان، در زد، وارد شد و گفت: « خان، ناهار حاضر است. همه منتظر شما هستند. »

محمد خان، پنجره را بست، دست گذاشت روی شانه ی حسن خان و گفت: « بفرمایید برویم ناهار. »

موقع بیرون رفتن از اتاق، حسن خان گفت: « از قرار معلوم، زیاد موافق نیستید فرهاد، فرمانده ای قشون را به عهده بگیرد! »

– « فکر می کنم افراسیاب برای این کار، مناسب تر باشد. »

حسن خان گفت: « ولی من فکر می کنم تا زمانی که پهلوان، بهبودی کامش را به دست نیاورده، صلاح نیست افراسیاب، داریان را ترک کند. » کمی مکث کرد و ادامه داد: « بهتر است وقتی جیران می آید، فرهاد این جا نباشد. »

امتیاز کاربران: 4.2 ( 1 رای)
برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن