دفترچه خاطراتهمه

دوران کودکی ما و بچه هایمان/ کاش دوباره برگردی….

علی خورشیدی|
شب بود خسته وکوفته از سرکار برگشتیم ، در حال استراحت و لم داده بودیم که یکباره دخترخانمم که ده سالشه گفت بابا من یه تبلت می خوام ،

بابا تبلت چیه، شروع به توضیح دادن کرد که…. دوستم داره منم می خوام ( واقعیتش هنوز هم درست وراست نمی دونم تبلت چیه وچه کارایی داره ) گفتم توکه بابا یه لب تاب ویه کامپیوتر داری تبلت می خوای چیکار … خلاصه با هر بدبختی بود راضیش کردیم.
به یاد نداریها و بدبختی های دوران کودکی و نوجوانی خودمان افتادم دهه شصت بود آن روزها تنها کفش موجود کفش های لاستیکی ته میخی ( کفش هایی که به محض دویدن وعرق کردن از پامون در میومد به اون آدیداس سعدی می گفتیم)برای بچه ها بود که اگر ته میخی پارچه ای گیرمون میومد تا صبح خوابمون نمی برد ، پوشیدن وبدست آوردن کفش آدیداس یه رویا بود ، موز و کیوی یه کالای تجملی و لوکس بود وتنها چیزی که گیرمون میومد ویفرو نقل سرچوبی بود .


بشکه هل دادن و تو صف نفت ایستادن در نیمه شب سرد زمستان در شعبه نفتی فتح اله حقیقت جو برای 20 لیتر نفت ، جنگ ودعوا سر کپسول گاز در خونه حاج غلامحسین و گم شدن کپسول ها ، تو صف قند وشکر و روغن و… در تعاونی منوچهر شکوهی ، هل دادن تراکتوری که شب ها یخ زده بود وروشن نمی شد بعد از کلی آتیش زیرش روشن کردن ، دوشیدن شیر از کله سحر از گوسفندا ، آب پاریو و درختای وسط خیایون کنار جوق پاریو،کشه کشیدن ، پر کردن (وجین)، خیار سبز چیدن وسم زدن ، آلو کندن و کتک خوردن از دست برادر بزرگتر و دم نزدن (زورم نمی رسید)
یادمه تنها وسیله نقلیه عمومی برای رفتن به شیراز فیات مش حکمت شکری اونم با سرعت مافوق صوت( 15 کیلومتر در ساعت) البته مینی بوس استاد ضیاء ثابت مثل جت بود . پیکان سواری حاج عبداله زالی و دو تای دیگه بود که وسیله نقلیه خصوصی بودند.

دکه ساندویچی وفلافلی رسول آبادنی ، پالوده (فالوده) وبستنی سید مصطفی ، بستنی یخی منصور کوچکی ، حموم مرحوم مش عوض ، مغازه مرحوم نمکی و مرحوم حاج علی بذرافکن ومرحوم عبدل شکری و لاندیور حاج علیرضا و میوه فروشی مش آخان ، گود مرحوم وجیه ، چهارراه فتنه ، گود بهمن و جا خرمنی (زمین فوتبال داریون )
تنها سرگرمی و بازی های ما یه توپ پلاستیکی و چهار تا سنگ برای دروازه ، هفت سنگ و زده رو و گلوله بازی بود .
همه اینها بود ، جنگ بود ، شهید می آوردن، موشک میزدند، شیرازی های که از ترس موشک وبمباران توی ده ساکن شده بودند.
تلفن که نبود یه خط تلفن تو پست بود هرکی می خواست تلفن بزنه بعد از صد بار شماره گیری والو الو کردن می گرفت و هنوز سلام نکرده قطع می شد
اون موقع تبلت وموبایل و اینترنت و ماهواره وماشین پورشه و … کجا بود .
امّا…
صفا بود وصمیمیت ، صحبت از قحطی و نداری نبود، دوستی ها منافق گونه نبود ،تمام قوم وخویش ها با هم بودند هرشب بخصوص شب های زمستان دورهم جمع می شدند و تا پاسی از شب می گفتند ومی خندیدند.

علیرغم همه کمبودها ونداشتن ها دلمان خوش بود ، تمام فرزندانی که ازدواج می کردند توی همون خونه پدری ساکن می شدند بدون اینکه مشکلی داشته باشند ، خدای نکرده اگه مشکلی پیش میومد همه کمک می کردند.
حالا فروشگاههای رنگارنگ پر از اجناس لوکس ، ماشین های آخرین سیستم ، و تلویزیون های ال ای دی و تبلت ها و گوشی های مدرن و …
حرص وطمع ، بیماری و ناراحتی های جور واجور و…
کاش برمی گشتیم به همون زمان…

کاش…

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

  1. یادش بخیر شبا ننمون قرمه شکاری که بابام از دشت شکار کرده بود درست می کرد می خوردیم.

    بو ساس گرجه که ننمون درست میکرد تا هفت تا کوچه میرفت.

    ولی به دور از شوخی صفا و صمیمیت فقط برا همون موقع ها بود و بس

    بچه های این دوره رو زبونشون لامبورگینی و …است نه مثل ما ..

    به قول یکی از قدیمیای داریون بچه های این دوره و زمونه وقتی از شکم مادرشون بدنیا میان دیپلم دارن….

  2. سلام یادش بخیر همیشه سربات رفتن توی صف شوبه ای نفت وتعاونی کپسول با کاکای بزرگتری میخواست دعوا کنی یک اورسی جیری میکردیم پامون میرفتیم فوتبال 5دقیقه بازی میکردی با اولین شوت کفشمون زودتر میرفت توی گل یادش بخیر بگم از خیارسبز چیدنا الو کندانا تاله بریدنا کولور جمع کردنا دانپرزدانا درس نخودانا تو کلاس عزیت کردنا هفته 7شو برق میرفت اب که باید میرفتیم چاه حاجی برفی درضمن چراغ دریای وازک هم فراموش نشود نفتش کنید که برقو شومی رود ننم وقتی که کندمارا میبزید یادش بخیر داریونیا خوش باشید هرکجاهستید

  3. حس نوستالوژکی بود ،ماندن هم ممکنم نبود ،گاهی خودمان را دل خوش آن خاطرات میکنیم ،اما راهی نیست .شاید نه دلخوش آن روزهاییم نه دل خوش این روزها. ماکه مابین سنت ومدرنیته دست وپا میزنیم. نه بریده ونه دلبسته تمام عیار به هیچکدام . همین خیالمان راسرگردان کرده .این روزها هنگامی که مینویسیم حیرانیم .
    علی ایحال گاهی به سایت داریون نما سری میزنم . گرچه همه حس موجود در آن تاجیکی است وهیچش یادی از عشایر وعشایرزادگانی که بودند ورفتنددر آن نیست اما بایدش گفت که آنان نیز اقتخاراتی بودند وهستند که سرافرازی آفریدند وهمانند بقیه هم بشکه هل دادند وچوب جنگل نسوزاندند.روغن از تعاونی گرفتند و خیار هم چیدند وبز هم چراندند. مخلص کلام یا ویادگارانش بخیر…

    1. سلام جناب خدمت دوست عزیز جناب عیسایی . من که شخصاً خیلی ارادت خدمت شما واخوی گرامی دارم ،امیدوارم هرجا هستی موفق وموید باشی ، به یاد کتاب هابی زواردررفته ات افتادم که از بس خونده بودیشون ، دیگه کلماتش پیدا نبود ،یادش بخیر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن