دفترچه خاطرات

دفترچه خاطرت؛اولین روز دبستان

جلیل زارع|

این سومین قسمت از خاطرات دوران شش سالگی من است که در داریون نما به نمایش در می آید. قسمت اول و دوم، با نام های ” بهشت دختران” و “در آرزوی بهشت” تقدیم حضورتان شد. اگر آن ها را نخوانده اید، پیشنهاد می کنم برای این که بیش تر در جریان ماجرا قرار بگیرید، ابتدا آن ها را در داریون نما جست و جو کرده و بخوانید. سپس وارد “اولین روز دبستان” شوید. و اما ماجرای اولین روز دبستان….
به علت بیماری، یک هفته دیرتر به مدرسه آمده بودم. خواستم در اولین و جلوترین صف، جای گیرم ولی در همین لحظه چشمانم بار دیگر ناظم مدرسه را نظاره گر شد؛ با ترکه ای در دست راست که ضمن تذکر و شاخ و شونه کشیدن برای بچه های زبان بسته، همراه با آهنگ صدایش به کف دست چپ خود می زد. تازه ترسم ریخته بود که مجددا قیافه ی عزرائیل جلو چشمانم نمایان شد. این بار در نقش ناظم مدرسه با آن ترکه و شاخ و شونه کشیدن هایش ! بار دیگر، قدم هایم سست شد و دلهره و ترس همیشگی به جانم چنگ زد. قدم های مصمم من ، لرزان شد. عقب عقب رفتم تا به آخرین ردیف صف رسیده و آهسته قد و قواره ی کوچولوی خود را در بین بچه های کلاس ششم که یک سر و گردن از من بلند تر بودند، پنهان کردم.
سید اسماعیل رضایی، مبصر صف بود. با نگاهش به من اشاره کرد که در صف جلو قرار بگیرم. چاره ای جز اطاعت نداشتم. قدم های لرزان خود را به ردیف پنجم رساندم. ولی او باز هم دست بردار نبود. این بار آهسته زیر لب زمزمه کرد: برو جلوتر…. برو جلوتر…. . رفتم ردیف چهارم…. بعد هم ردیف سوم و نهایتا ردیف دوم….دیگر جرات جلوتر رفتن نداشتم و خودم را طوری در صف جا دادم که از نگاه تیز بین اسماعیل پنهان بمانم و او مرا به ردیف اول نکشاند.سخنرانی پر طمطراق ناظم هم تمام شد و من نفس راحتی کشیدم. به دستور اسماعیل، صف اول به سمت کلاس اول حرکت کرد. بعد هم نوبت صف دوم شد و من هم با آن ها راهی کلاس دوم شدم.بچه ها هر کدام در نیمکت های مخصوص خود جای گرفتند ولی من نمی دانستم جایم کجاست. یکی از بچه های فامیل که شاگرد همان کلاس بود و با من هم دوست بود، وقتی مرا در این حال و روز دید، جلو آمد، دستم را گرفت و در نیمکت خودشان بین خود و همکلاسیش نشاند.
هنوز درست در نیمکت قرار نگرفته بودم که مبصر کلاس گفت: برپا ! همه از جا بر خاستند ولی من با صدای آمرانه ی او انگار بند دلم پاره شد و بر جای خود خشکم زد. دوستم دستم را گرفت و گفت: بلند شو بایست. و من هم اطاعت کردم.
معلم وارد کلاس شد و پشت میز خود نشست. با صدای “برجا” همه نشستند و باز هم دوستم مرا سر جایم نشاند.با دستور معلم، بچه ها کتاب فارسی را روی کت جلو خود گذاشته و باز کردند. من هم “قولوق” خود را وارسی کردم. دفتر، مداد، پاکن و تراش…. ولی از کتاب خبری نبود. ملتمسانه دوستم را نگاه کردم. کتابش را جا به جا کرد تا من هم بتوانم نظاره گر باشم. اول نوبت معلم بود. شروع کرد به خواندن درس جدید و بچه ها هم انگشتان را زیر کلمات حرکت داده و با معلم تکرار می کردند. هر چند من چیزی سر در نمی آوردم ولی با بقیه تکرار می کردم…
روزها یکی پس از دیگری سپری می شد و من هم چنان در کلاس دوم ماندم که ماندم. معلم به مبصر دستور داد از دفتر مدرسه برایم کتاب گرفته و در اختیارم قرار داد. ولی من هاج و واج بودم و از هیچ کدام از درس ها سر در نمی آوردم.
برادرم خلیل وقتی کتاب های دوم را دید، اول تعجب کرد. ولی چون خودش هم با برادر دیگرم عسکر، چند سال را در مکتب خانه درس خوانده بودند و بعد وارد مدرسه شده و از کلاس بالاتر شروع کرده بودند، وقتی گفتم خودشان مرا به کلاس دوم فرستاده اند، زیاد سخت نگرفت و راضی شد در کلاس دوم بمانم. بعد هم شروع کرد حروف الفبا و شمارش اعداد و …. را به من آموختن.
دو ماه به همین منوال گذشت. روزها به مدرسه می رفتم و به جای کلاس اول در کلاس دوم جای می گرفتم و شب ها هم برادرم مرا با درس و مشق آشنا می کرد. بعد از دو ماه کاملا راه افتادم. دیگر از درس و مشق نمی ترسیدم. به اندازه ی بچه های کلاس دوم فارسی و ریاضی و … بلد بودم. مثل بلبل می خواندم و می شمردم و می نوشتم. هنوز هیچ کس متوجه حضور اشتباهی من در کلاس دوم نشده بود. تا این که یک روز رازم را با یکی از همکلاسی هایم در میان گذاشتم و او هم رسم راز داری را خوب ادا کرد و فردای همان روز به معلم اطلاع داد و او هم با اردنگی مرا از کلاس دوم اخراج کرده به دست مبصر سپرد تا به کلاس اول هدایتم کند.
معلم کلاس اول با فریاد پرسید: تا حالا کجا بودی ؟ چرا این قدر دیر آمده ای؟تا خودم را جمع و جور کردم و خواستم توضیح بدهم که جریان از چه قرار است، فریاد زد: ساکت…. و بعد هم به مبصر اشاره ای کرد. مبصر هم مثل تیری که از کمان رها شده باشد، از کلاس خارج شده و فورا با فراش مدرسه وارد کلاس شدند. بعد هم کفش های من بیچاره را از پاهایم کندند. پاهایم را با طناب بستند و معلم هم ترکه ی انار را با پاهای من آشنا کرد. ومن درس اول را از این معلم فداکار آموختم: باید ساکت باشم بی آن که بدانم چرا و برای چه !؟ او ترکه را بالا می برد و بی رحمانه به کف پاهای یک پسر بچه ی شش ساله می کوفت و من در حالی که درد از پاهایم به تمام بدنم نفوذ می کرد، بی آن که گریه کنم و داد و فریاد راه بیندازم، فقط تحمل می کردم. معلم هم که از این رفتار من کلافه شده بود، ترکه را با شدت و حرص و ولع بیش تری بر کف پاهایم می کوفت. وقتی از فلک کردن من خسته شد، ترکه را به گوشه ای پرتاب کرد و گفت: حالا برو بشین بچه پر رو…
از درد به خودم می پیچیدم ولی صدایم در نیامد. حسرت یک آخ را بر دل معلم گذاشتم و هر چند زیاد درد داشتم، خوشحال بودم که در این مبارزه پیروز شده ام و او نتوانسته است مرا تسلیم سازد. نتیجه ی درس اول این معلم فداکار که فکر می کرد مرا ادب نموده است و به من درس زندگی یاد داده است، این شد که مرا تا آخر سال تحصیلی گاه و بی گاه در فرصت های مناسب و به بهانه های مختلف از مدرسه فراری می داد.
روز بعد نقشه ای کشیدم . نقشه ای که معلم با ترکه ی انار به من آموخته بود. خودم را در یکی از اتاق های خانه که پر از خرت و پرت بود و به جای انباری از آن استفاده می شد، در گوشه ای دنج پنهان کرده و از پسر همسایه امان که کوچک تر از من بود و هنوز به مدرسه نمی رفت، خواستم که گه گاه برایم لقمه ای نان و لیوانی آب بیاورد. جایی که برای پنهان شدن انتخاب کرده بودم، تعدادی تخم مرغ هم بود. مرغ های زبان بسته که جای خلوتی را برای تخم گذاشتن پیدا کرده بودند و تخم هایشان را آن جا می گذاشتند با حضور من سرگردان شده و روز اول قد قد کنان منتظر بودند که من لانه اشان را به آن ها باز گردانم. عاقبت هم وقتی سماجت مرا دیدند، جای دیگری را برای تخم گذاشتن انتخاب کردند.گه گاه هم بعد از رفتن من سر جای همیشگیشان تخم می گذاشتند.
یک هفته به همین منوال گذشت. و من هر بار که پسر همسایه برایم آب و نان می آورد، یک تخم مرغ به او جایزه می دادم.
وقتی هم بچه ها از مدرسه باز می گشتند،توسط پسر همسایه مطلع می شدم. سپس او کشیک می داد تا حیاط خلوت شود و بعد به من اشاره می کرد که از پناهگاهم بیرون بیایم. من هم وانمود می کردم که از مدرسه باز گشته ام.
یک روز ، مادرم به اتفاق زن همسایه به اتاق آمدند و دنبال تخم مرغ ها می گشتند. مادرم چند تایی پیدا کرد. زن همسایه گفت: نگاه کن این جا هم هست. و من هم یک لحظه فراموش کردم که از دید همه پنهان شده ام و یک باره گفتم: این جا هم کلی خاگ( تخم مرغ) است ! لعنت به دهانی که بی موقع باز شود ! نقشه ام لو رفت و مادرم مرا کشان کشان از پناهگاهم بیرون آورد و فرستاد دنبال فراش مدرسه. فراش هم مثل عزرائیل سر و کله اش پیدا شد و مرا بر دوش گرفته به مدرسه برد و به التماس های من هم اعتنایی نکرد. دوباره همان آش و همان کاسه. معلم تا مرا دید، باز هم ترکه را با پاهایم آشنا کرد.
دردسرتان ندهم. من و فراش مدرسه شده بودیم موش و گربه ! یک روز مدرسه بودم و فلک می شدم و یک هفته فرار از مدرسه و آوارگی…. ولی از درس هایم غافل نمی شدم. برادرم دائم به من درس می داد و از من تکلیف می خواست. به همان اندازه که از مدرسه بیزار شده بودم از درس و مشق خوشم می آمد.هر چند بجز دو ماه اول که در کلاس دوم درس می خواندم، بقیه را جمعا چیزی بیش از یک ماه سر کلاس حضور نداشتم ولی به همت برادرم آن قدر سواد آموختم که به راحتی از پس امتحانات برآیم. کارنامه ی قبولی کلاس اول را گرفتم و سال بعد، دوباره به همان کلاسی هدایت شدم که دو ماه اول ورود به مدرسه را در آن جا درس خوانده بودم. البته این بار با مجوز !

نوشته های مشابه

12 دیدگاه

  1. با سلام اقای زارع
    اق بنده هم ناظم مدرسه هستمو…!!!
    دانش آموزی داشتم که در پایه ی اول راهنمایی درس میخواند و آخر سال با کلی تجدیدی به سراغ امتحانات شهریور رفت و باز هم دو تا تجدیدی آورد(یعنی مردود شد) مادرش آمد و گفت اگر میشود برایش جفت ماده بگذارید تا قبول شود .گفتیم دست ما نیست و نمیشود و باید دوباره به همان کلاس اول برود.خلاصه خیلی التماس کرد و ما هم از لحاظ قانونی دستمان بسته بود.کارنامه را گرفت و رفت .سیستم رایانه ای مدارس هم هر از چند مدتی به روز میشود و به هنگام عوض شدن نگارش جدید سیستم ، نمرات این دانش آموز گرد شده بود و قبول شده بود و ما هم خبر نداشتیم یکماه از سال گذشته بود وموقع آماده کردن دفتر امتحانات رسید وقتی دفتر را آماده میکردم با نهایت تعجب دیدم این دانش آموز با جفت ماده قبول شده است .دنبال مادرش فرستادیم و او که از سیستم مدارس چیزی سر در نمی آورد .گفتیم بچه ات قبول شده و برو کتاب دوم راهنمایی بگیر که باید به کلاس دوم برود .مادرش میگفت نه بگذارید همین کلاس بماند تا پایه اش قوی بشود هر چه میگفتیم قبول نمیکرد و میگفت شما درست میگفتید همینجا بماند بهتر است و همان حرف خودش را تکرار میکرد.خلاصه با هزار بدبختی راضیش کردیم که به کلاس بالاتر برود. او را به کلاس دوم فرستادیم .دوباره آخر سال چند تا تجدیدی آورد و پایش به شهریور ماه کشیده شد.دوباره مادرش به مدرسه آمد و میگفت دیدید گفتم بگذارید همان اول بماند و تا پایه اش قوی شود.خلاصه نمره نیاورد و باز مردود شد .دوباره نگارش جدید آمد و این بار در همان شهریور ماه متوجه شدم دوباره قبول شده است .دوباره دنبال مادرش فرستادیم و گفتیم بچه ات قبول شده است و باز هم میگفت اینبار دیگه من قبول نمیکنم بگذارید همان پایه ی دوم بماند . باز هم با همان مکافات او را به کلاس سوم فرستادیم .
    خلاصه قصه ی این دانش آموز سر دراز دارد .

  2. سلام ده نشین عزیزتر از عزیز…معلمین خیلی گردن ما حق دارند. او باید مرا حلال کند که از دست من عاصی بود نه من فراری ! خب فرهنگ اداره ی مدارس در آن زمان این طوری بود دیگر ! خانواده ها هم اعتراضی نداشتند و طرز فکر جامعه ی آن زمان این گونه بود. البته این یک قانون کلی نبود و جا تا جا هم فرق می کرد. من چون زیاد سر کلاس نبودم و هر بار هم بودم چوب بود و فلک، فرصت نکردم مهربانی ها و دلسوزی های او را ببینم. مسلما این صفات هم در کنار آن صفات بوده است که من نتوانستم ببینم. اگر بار دیگر او را ببینم دستش را به پاس تشکر از زحماتش می بوسم ولی به رویش نمی آورم که….. بگذریم آن موقع خوب یا بد، کم یا زیاد، هر چه بود مدارس تقریبا یک دستی داشتیم و همه هم دولتی و اگر هم دانش آموز از زیر درس در می رفت حسابش با کرام الکاتبین بود…. هر چه بود مدارس و دانشگاه های چند دست که چه عرض کنم هزار دستان نبود. مدارسی از قبیل دولتی، غیر انتفاعی، دولتی مردمی، دولتی نمونه، استعدادهای درخشان، تیزهوشان، دانشگاه سراسری، نوبت دوم(شبانه سابق)، پیام نور، آزاد، غیر انتفاعی، مجازی، پردیسان، پولکی، گولکی… بازم بگم. نمیخوام بگم اون موقع خوب بود یا بد….. هر چی بود افرادی رو به جامعه تحویل داد و افرادی رو هم نتونست تحویل بده…. حرف من اینه الان که ماشاءالله سطح فکر جامعه ،نمایی بالا میره با این همه تنوع و تبعیض و دارا و ندار و… به کجا میخواهیم برسیم!؟ به کجا میخوان برسوننمون!؟ به ترکستان!!؟؟ نمیدونم … بهتره دیگه چیزی نگم !

  3. با سلام خدمت استاد بزرگوار ومعلم مهربان بی چوبو ترکه
    حسابی باخوندن این داستان در کنار همسرم خندیدیم واز داستان اولین روز مدرستون لذت بردیم
    این داستان مارو برد به اولین روز دبستان خودمون نشستیم وبا همسرم ساعتها از خاطراتمون تعریف کردیم
    ممنون
    لطفا خاطره کلاس دوم هم برامون بنویسید

    1. سلام بر رویای سبز…. اولا چه اسم زیبا و قشنگ و دلنشینی انتخاب کرده اید ! به آدم حس خوبی میده ! اگر هم مستعار است، پیام آور است و امید بخش…. در ثانی قابل شما رو نداشت. ببخشید طولانی بود. چشم. اگه با استقبال رو به رو بشه، کلاس دوم که سهله تا دانشگاهش هم می نویسم…. نمی دونید اولین روز دانشگاهم رو چه مصیبتی کشیدم تا فقط مکانش رو پیدا کردم. هنوز “صنعتی شریف” جا نیفتاده بود و به اسم “صنعتی آریامهر” می شناختنش. بعد هم که تعویق ترم و جنگ و…. داستانش طولانی است و اگه از این خاطره لذت بردید اون هم خالی از لطف نیست. من تقریبا تمام زندگیم برام خاطره است و هیچ کدوم رو هم نه فراموش کرده ام نه اگه خدا بخواد فراموش می کنم . نمیدونم خاطرات “من مال حرام نمی خواهم” و “نقل مجانی” و ” کو سرده” را هم خوانده اید یا نه… اگر نخوانده اید و دوست دارید، ناقابله ….. برگ سبزی است تحفه ی درویش… تقدیم به شما….

  4. سلام آقا درست میگه آقای زارع درس خوندن که قصه نداره ، یه بنده خدایی سراغ دارم که سالی 15 تا نجدید میاورده و در شهریور بخاطری که تیز هوش بوده قبول میشده .
    آخرش هم با سواد شده و حالا هم که خوشبخته
    دیگه چی میخواهین ؟
    به بچه ها فشار نیاورین.

  5. یاد بچگی ها – از قیصر امین پور

    باز آن احساس گنگ و آشنا
    در دلم سیر و سفر آغاز کرد
    باز هم با دست‏های کودکی
    سفره‏ی تنگ دلم را باز کرد

    باز برگشتم به آن دوران دور
    روزهای خوب و بازی‏های خوب
    قصه‏های ساده‏ی مادر بزرگ
    در هوای گرم شب‏های جنوب

    رختخوابی پهن، روی پشت‏بام
    کوزه‏های خیس، با آب خنک
    بوی گندم بوی خوب کاهگل
    آسمان باز و مهتاب خنک

    از فراز تپه می‏آمد به گوش
    زنگ دور و مبهم زنگوله‏ها
    کوچه‏های روستا تنگ غروب
    محو می‏شد در غبار گله‏ها

    های و هوی کوچه‏های شیطنت
    دست دادن با مترسک‏های باغ
    حرف‏های آسمان و ریسمان
    حرف‏های یک کلاغ و چل کلاغ

    روزهای دسته‏گل دادن به آب
    چیدن یک دسته گل از باغچه
    جست‏وجوی عینک مادر بزرگ
    توی گرد و خاک روی طاقچه

    فصل خیش و فصل کشت و فصل کار
    فصل خرمنجا و خرمن‏کوب بود
    خواندن خط‏های در هم توی ماه
    خواب‏های روی خرمن خوب بود

    روزهای خرمن افشانی که بود
    خوشه‏‏ها در باد می‏رقصید شاد
    دانه‏های گندم و جو را ز کاه
    پاک می‏کردیم با آهنگ باد

    در دل شب‏های مهتابی که نور
    مثل باران می‏چکید از آسمان
    می‏کشیدیم از سر شب تا سحر
    بارهای کاه را تا کاهدان

    آسمان‏ها در مسیر کهکشان
    ریزه‏های ماه را می‏ریختند
    اسب‏ها از بارشان، در طول راه
    ریزه‏های کاه را می‏ریختند

    1. ممنون سروش جان… لذت بردیم… بالاخره اسمت رو تو “قلعه داریون” میارم… گذاشتم برای جاهای خوب خوبش !مجوز کپی رایتش هم میگیرم !

  6. اولین روز دبستان بازگرد
    کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
    باز گرد ای خاطرات کودکی
    بر سوار اسب های چوبکی
    خاطرات کودکی زیباترند
    یادگاران کهن مانا ترند
    درسهای سال اول ساده بود
    آب را بابا به سارا داده بود
    درس پند آموز روباه و خروس
    روبه مکار و دزد و چاپلوس
    روز مهمانی کوکب خانم است
    سفره پر از بوی نان گندم است
    کاکلی گنجشککی باهوش بود
    فیل نادانی برایش موش بود
    با وجود سوز و سرمای شدید
    ریز علی پیراهن از تن می درید
    تا درون نیمکت جا می شدیم
    ما پر از تصمیم کبری می شدیم
    پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
    یک تراش سرخ لاکی داشتیم
    کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
    دوشمان از حلقه هایش درد داشت
    گرمی دستانمان از آه بود
    برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
    مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
    خش خش جاروی بابا روی برگ
    همکلاسیهای من یادم کنید
    باز هم در کوچه فریادم کنید
    هم‌کلاسی‌های درد و رنج و کار
    بچه های جامه های وصله دار
    بچه های دکه سیگار سرد
    کودکان کوچک اما مرد مرد
    کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
    جمع بودن بود و تفریقی نبود
    کاش می شد باز کوچک می شدیم
    لا اقل یک روز کودک می شدیم
    یاد آن آموزگار ساده پوش
    یاد آن گچها که بودش روی دوش
    ای معلم نام و هم یادت به خیر
    یاد درس آب و بابایت به خیر
    ای دبستانی ترین احساس من
    بازگرد این مشقها را خط بزن

    شعر از محمد علی جهرمی

  7. باعرض سلام وخسته نباشی خدمت آقای زارع…
    امشب هم طبق معمول هر شب کلافه وسر درگم بودم و نمیدونستم چطور خودمو آروم کنم .هر وقت این مدلی میشم بی اختیار سراغ داریون نما میام بهش عادت کردم دنبال یه مطلب میگردم که شاید بتونه ارومم کنه. تا به خاطرات شما رسیدم مثل همیشه جذاب و دوست داشتنی بود وکلی تو دلم خندیدم و یه کم حالم وعوض کرد و…..من که درد فلک نچشیدم اما فکر کنم ……بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن