رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون؛قسمت چهارم

نوشته:جلیل زارع|

فرهاد به دستور خان تا قراولخانه در رکاب احمد پسر ارشد خان، اسب تاخت و وقتی کاملا مطمئن شد که کسی در تعقیب آن ها نیست و خطری احمد را تهدید نمی کند، با او خداحافظی کرده و راه برگشت را پیش گرفت. مزارع سه تلان و روستاهای کوشک مولا و دیندارلو را پشت سر گذاشته، بعد از گذشتن از کنار کارمسرا( کاروانسرا) و تل ریگی، کنار جوی آب از اسب پیاده شد. آب از قنات های غرب داریان سرچشمه می گرفت و بعد از گذشتن از مزارع و باغ های غربی، وارد قلعه می شد و پس از گذر از عرض قلعه از سوی دیگر آن خارج شده، دشت داریان را درنوردیده، از باغ ها و مزارع شرق قلعه، جریان می یافت.

اسب را سیراب کرده و خود نیز اندکی آب نوشیده و به برکت خنکای آب، خستگی و گرد و غبار جاده را از سر و روی خود زدود و مجددا بر اسب سوار شده، راهی شد.

وقت طلوع آفتاب، به داریان رسید و وارد قلعه شد. اسب را به نوکر خان سپرده تا تیمار نماید و خود یک راست به باغ ناری( باغ انار) رفت. دور تا دور باغ، حصاری از چینه های گل، کشیده شده بود. بعد از گذشتن از زیر انواع درختان میوه و درختان سایه دار سرو و صنوبر و چنار و بید و عر عر، به انتهای باغ رسید که نیمی از وسعت باغ را شامل می شد و پر بود از درختان انار ترش و شیرین.

فرهاد، انس و الفت زیادی به این قسمت از باغ داشت. او همراه با درختان باغ، قد کشیده، رشد کرده و به سن هجده سالگی رسیده بود. زیر یکی از درحتان انار متوقف شد. آهی کشیده، دست دراز کرد و اناری را از شاخه جدا نموده با حسرت تمام بویید. نارس بود ولی بوی خوشی داشت.

اولین خاطره ی او از این درخت، مربوط می شد به سن ده سالگی. آن زمان، ستاره دختر بچه ای بسیار زیبا و شیرین زبان و دوست داشتنی بود با موهای بلند و مواج که اغلب، سپیده مادر فرهاد، او را در دامن خود نشانده، ناز و نوازش کرده، می بوسید. بعد هم آرام آرام، موهای بلندش را شانه میزد و با صبر و حوصله ی فراوان، شروع می کرد به بافتن گیسوان بلند ستاره. مدام هم قربان صدقه اش می رفت. در این مواقع، فرهاد رو به روی مادر و ستاره چمباته می زد و دستان خود را مشت کرده، تکیه گاه چانه می ساخت و با شوق و ذوق، به تماشای مادر و ستاره می نشست. از دید او، خالق یکتا تا کنون صحنه ای زیباتر از آن را نیافریده بود.

در یکی از روزهای گرم تابستان، فرهاد ده ساله، صدای گریه ستاره چهار ساله را در کنار حصار باغ شنید. ستاره لباس قرمز چین دار و گلداری به تن داشت و با پشت دست های خود، چشمان اشکبارش را می مالید. فرهاد به سوی او رفت. او را نوازش کرده و گفت: چیه، ستاره جان ؟ چرا گریه می کنی؟ ستاره در میان هق هق گریه گفت: انار می خوام. هیچ کس برام انار نمی چینه. فرهاد، اشک های ستاره را پاک کرده،دست او را گرفته، درب چوبی سبز رنگ باغ را گشود.

وارد باغ شدند. از زیر انواع درختان عیور کرده به قسمت انتهایی باغ رفته، زیر یکی از درخت های انار متوقف شدند. همین درختی را که اکنون با حسرت تمام، یک انار شیرین نارس را از شاخه ی آن جدا نموده بود. دستش را بالا برده و خواست اناری را از درخت جدا نموده، به ستاره بدهد ولی ستاره گریه کنان گفت: نه ! نه ! می خوام خودم بچینم. فرهاد دلش نیامد امیدی را که در چشمان ستاره موج می زد، خاموش سازد. ستاره ای که حالا آرام شده بود و شوق و ذوقی کودکانه، تمام وجودش را فرا گرفته بود. خم شد، ستاره را بغل کرد و گفت: خب خودت بچین. ستاره دست کوچکش را بالا برد. کمی خودش را بالا کشید. دستش را که حالا به اناری کوچک در یکی از پایین ترین شاخه های درخت رسیده بود عقب کشیده و گفت: نه ! نه ! اونو میخوام. اونو. و اشاره کرد به اناری درشت در بالای درخت.

فرهاد، ستاره را بر زمین نهاد. اناری که او نشان می داد، آن قدر بالا بود که خودش هم دستش نمی رسید آن را بچیند. نگاهش در نگاه معصوم ستاره گره خورد. لرزشی خفبف را در اندام خود حس کرد. نمی توانست آن شادی کودکانه را در وجود ستاره بکشد. باید آن انار را برایش می چید و در دستان ظریف و کوچکش قرار می داد. ولی چگونه!؟

به اطراف نظری افکند. چهار پایه ی نسبتا بلند چوبی در گوشه ای از باغ، خودی نشان داد. به سویش رفته، آن را به زیر درخت انار کشاند. از آن بالا رفته و دستش را دراز کرد تا آن انار را در بالاترین شاخه ی درخت بچیند؛ ولی صدای معصومانه ی ستاره مانع شد: نه ! نه ! میخوام خودم بچینم. از چهار پایه پایین آمده، ستاره را بغل کرد و با زحمت فراوان از چهارپایه بالا رفته، بر روی آن نشست.بی فایده بود. باید بر می خاست و ستاره را آن قدر بالا می کشید تا دستش بالاترین شاخه ی درخت را لمس کند. به هر زحمتی بود بلند شد و تا آن جا که در توانش بود ستاره را بالا کشاند. چهارپایه زیر پایش می لرزید. ستاره گفت: آهان ! گرفتمش. انار، در دستانش جای نمی گرفت. فرهاد با یک دست، ستاره را بغل کرده بود و با دست دیگر کمک کرد تا انار از شاخه چیده شود. شاخه در دستان آن دو کشیده شد و بر اثر عکس العمل آن، چهارپایه از زیر پای فرهاد، واژگون شد و هر دو نقش زمین شدند.

فرهاد، بین زمین و آسمان سعی کرد ستاره را به سینه خود بچسباند تا آسیب نبیند. به پشت بر زمین باغ فرود آمد. آرنج دست راستش به سنگی تیز اصابت کرده و خون بر آن جاری شد، ولی ستاره صدمه ای ندید. گریه هم نمی کرد. خوشحال و شاد به اناری که به زحمت در دو دستش جای داده بود، نظری افکنده، سپس نگاهش را از انار به دست خونی فرهاد انداخت. فرهاد، رو به روی ستاره نشست و گفت: حالا راضی شدی؟ ستاره آرنج فرهاد را با گوشه ی لباس خود پاک کرد و گفت: اون…. اون…. و اشاره کرد به انار کوچکی که بر پایین ترین شاخه ی درخت جا خوش کرده بود. فرهاد، آن را هم چید و به ستاره داد. ستاره آن را گرفته به فرهاد تعارف کرد و گفت: بگیر ! مال تو ! فرهاد انار را گرفته، دست ستاره را گرفت و در گوشه ای نشانده، خطاب به او گفت: بده برایت نصف کنم بخور ! ولی ستاره حاضر نبود آن انار بزرگ را که محکم در دستان خود جای داده بود از دست بدهد.

فرهاد، لبخندی از سر رضایت زد و انار کوچک خودش را دو تکه کرد و یک تکه را به ستاره داد. ستاره گرفت و لبخند زد. گونه هایش چال افتاد و چهره ی معصوم و کودکانه ی او را زیباتر کرد. ستاره گفت: فردا هم برایم انار می چینی؟ فرهاد گفت: می چینم ولی به یک شرط. ستاره معصومانه گفت: چه شرطی؟ فرهاد جواب داد: به شرط آن که قول بدهی بزرگ که شدی زنم بشی ! ستاره گفت: اونوقت همیشه برایم انار می چینی؟ فرهاد گفت: همیشه برایت انار می چینم. همیشه. ستاره گفت: پس من هم قول می دهم، یزرگ که شدم زنت بشم. و بعد انگشت های کوچک(کجل) دست راست خود را در هم حلقه کرده، دست هایشان را تکان داده و سه بار با هم گفتند: قول…. قول….. قول…..

فرهاد آن چنان در رویاهای دور و دراز خود غرق شده بود که صدای سپیده مادرش را که چند بار صدایش کرده بود و داشت دنبالش می گشت، نشنید. تا این که مادر بالای سرش ظاهر شد و گفت: فرهاد ! تو کجایی!؟ چرا جواب نمی دهی !؟ بلند شو برویم؛ خان منتظر است. جلسه ی شور(مشورت)شروع شده است. همه آمده اند و منتظر ما هستند. فرهاد، عذر خواهی کرده و با مادر، از زیر درختان باغ عبور کرده، درب چوبی سبز رنگ باغ را گشوده، از باغ خارج شدند.

**************************

نکته:حقیقتش را بخواهید، قسمت چهارم رمان، حجمی دو برابر این مقدار را داشت ولی طی تماسی که با مدیر  سایت داشتم و مشورتی که صورت گرفت، نهایتا به این نتیجه رسیدیم که حجم هر قسمت را تا نصف کاهش دهیم و در عوض به جای هفته ای یک بار، هفته ای دو بار در روزهای دوشنبه و پنجشنبه به نمایش در آید.این بود که قسمت چهارم را به دو قسمت تقسیم کردم که قسمت دیگرش( قسمت پنجم) روز دوشنبه آینده در سایت درج خواهد شد.

دوست دارم نظرتان را در مورد این تصمیم بدانم.بلند باشد،هفته ای یک بار. یا کوتاه،هفته ای دو بار؟عیب بلند بودن قسمت ها این است که خواندنش خسته کننده می شود و در حوصله ها نمی گنجد و عیب کوتاه بودن هم این است که آن طور که باید، حق مطلب ادا نمی شود. نظر اکثریت شما اعمال خواهد شد.

نوشته های مشابه

41 دیدگاه

  1. بیا تا مو و تو باغبون باغ شیم
    در باغ وا کنیم داخل باغ شیم
    بچینیم نار شیرین سیب بسیار
    سلام گل بیدیم ا باغ به در شیم

  2. با عرض معذرت، ویرایش می گردد: سن فرهاد در خاطره، ده سال عنوان شده است که به هشت سال ویرایش می گردد.

  3. اول سلام.دوم چقد خوب که شما به هر کاری میرسین!
    سوم !بنظر من توصیفا کمه.شاید این فقط نظر من باشه.دوس دارم بقیه هم به این جنبه دقت کنند و نظر بدن.میدونین قبول دارم که رمان جنبه تاریخی داره و قراره مثله یه گنجینه نفیس از گذشته داریون باشه اما باید دلچسب هم باشه و خواننده رو تشویق کنه برا ادامه خوندن.مثلا الان قسمت چهارمه اما شخصیتا جون ندارن تو ذهن من!نمیدونم شاید بخاطر منقطع بودنه خوندنم هس اما خوب میشه از هر شخصیتی یه جوری بیشتر حرف زد یا بیشتر توصیف کرد.
    و اما در مورد مهره های اصلی داستان!من یه قسمت از داستان رو بازنویسی کردم و میذارم اینجا.من اینو همین الان و خیلی سریع نوشتم.راستش وقت هم ندارم که الان با دقت بیشتری بنویسم.بیشتر قصدم اینه که بدونم نظر بقیه چیه!

    (در یکی از روزهای گرم تابستان، فرهاد ده ساله، صدای گریه ستاره چهار ساله را در کنار حصار باغ شنید. ستاره لباس قرمز چین دار و گلداری به تن داشت و با پشت دست های خود، چشمان اشکبارش را می مالید. فرهاد به سوی او رفت. او را نوازش کرده و گفت: چیه، ستاره جان ؟ چرا گریه می کنی؟ ستاره در میان هق هق گریه گفت: انار می خوام. هیچ کس برام انار نمی چینه. فرهاد، اشک های ستاره را پاک کرده،دست او را گرفته، درب چوبی سبز رنگ باغ را گشود.وارد باغ شدند. از زیر انواع درختان عیور کرده به قسمت انتهایی باغ رفته، زیر یکی از درخت های انار متوقف شدند. همین درختی را که اکنون با حسرت تمام، یک انار شیرین نارس را از شاخه ی آن جدا نموده بود. دستش را بالا برده و خواست اناری را از درخت جدا نموده، به ستاره بدهد ولی ستاره گریه کنان گفت: نه ! نه ! می خوام خودم بچینم. فرهاد دلش نیامد امیدی را که در چشمان ستاره موج می زد، خاموش سازد. ستاره ای که حالا آرام شده بود و شوق و ذوقی کودکانه، تمام وجودش را فرا گرفته بود. خم شد، ستاره را بغل کرد و گفت: خب خودت بچین. ستاره دست کوچکش را بالا برد. کمی خودش را بالا کشید. دستش را که حالا به اناری کوچک در یکی از پایین ترین شاخه های درخت رسیده بود عقب کشیده و گفت: نه ! نه ! اونو میخوام. اونو. و اشاره کرد به اناری درشت در بالای درخت.)

    (درست 8 سال پیش بود که صدای گریه ستاره باغ را پر کرده بود.ستاره با تومون قرمز چین چینی وپیرهن گلدار قرمز همانطورکه پا میکوبید و گله گله اشک اشک میریخت .فرهاد نمیدونس چرا اما تحمل یه قطره اشک این ستاره قرمزپوش رو نداشت!به طرفش برگشت
    -چرا گریه میکنی؟
    ستاره با گریه گفت:انار!انارمیخوام!کسی برام نمیچینه و باز شروع به گریه کرد
    فرهاد آروم اشکاشو پاک کرد و گفت خوب من الان برات میچینم! گریه ستاره آنی بند اومد!انگار نه انگار که چند لحظه پیش هلاک بود!اما رد گریه رو از چشمای سرخ شده ستاره تومبون قرمزی میشد دید.فرهاد دست ستاره رو گرفت و به سمت انتهای باغ که انارهای رسیده تری داشت رفتند.
    چجوری میتونس اونروزو یادش بره؟!اون قول 8 سال پیش…دوباره به سمت درخت برگشت.رو شاخه های درخت ثابت شد…
    اونو…نه ..نه… اون!اآره!خودم خودم!خودم باید بچینم!فرهاد دلش نیومد نه بگه بغلش کرد تا اناری که میخواد رو خودش بچینه .ستاره تا دستشو بلند کرد تا انارو بچینه یهو چشمش به شاخه بالایی افتاد و انار رو رو شاخه ول کرد و گفت:نه!نه!من اونو میخوام!اون یکیو و دستشو به سمت آسمون گرفت.اون انار شاخه بالایی بالایی رو میخواس!….)

    1. سلام. خیلی خوشحالم که شما با این که هنوز شخصیت های داستان درست و حسابی توی ذهن شما جان نگرفته اند، با علاقه آن را دنبال کرده و به این زیبایی باز نویسی می کنید.مخصوصا که شما یک خانمید و ناز و اداهای دخترانه را بهتر از من آقا، توصیف می کنید. دست مریزاد. خیلی به دلم نشست.من یک پیشنهاد برایتان دارم.اگر وقت و حوصله اش را دارید؛ قسمت بعد را در ذهن خودتان بپرورانید و قبل از من بنویسیدو به Tehran.Daryon@gmail.comارسال نمایید.شاید من از نوشتار شما الگو گرفته و داستان را کم و بیش آن طوری که شما ترسیم کرده اید،پیش ببرم. اگر هم با ذهنیات من فاصله ی زیادی داشت، شاید از برخی توصیفات شما و یا پیش بینی هایتان استفاده کردم.
      ….و اما نکاتی که متذکر شده اید،هر چند رویشان فکر می کنم و تا آن جا که ممکن باشد مد نظر قرار می دهم ولی چون این یک رمان 100 قسمتی است و من هم مجبورم هر قسمت را خیلی کم بنویسم به این زودی شخصیت هایش شناخته نمی شوند. مثلا هنوز افراد داخل قلعه و حتی مناظر و آداب و رسوم و لباس و شغل و مناظر و…. درست و حسابی خودی نشان نداده اند. فرصت بیش تری را می طلبد. و من هم مجبورم برای شناساندن شخصیت ها گریزی هم بزنم به گذشته اشان تا یک باره مثل یک قارچ بر پهنای رمان نرویند.این ها در آغاز کار دشوار و خسته کننده ای است ولی آهسته آهسته خود را نمایان می سازد. چون سخن طولانی می شود نمی توانم منظورم را خوب بیان کنم و به همین بسنده می کنم. کاش این تالار گفتمان راه اندازی می شد، یکی دو سه گفتمان را به این موضوع اختصاص می دادیم. من اگر داریون بودم چند نشست با کاربران می گذاشتم و …… بگذریم، روی دیدگاه زیبای شما در خلوت اندیشه خواهم کرد و منتظر ادامه ی دیدگاه هایتان و مخصوصا پیش بینی هایتان خواهم ماند. باز هم متشکرم. پویا و پایا باشید.

    2. سلام… به توصیه شما توصیف ها را افزایش دادم . قسمت های بعد را بخوانید و مجددا نظرتان را در میزان توصیف ها بفرمایید. ممنون.

  4. سلام
    اونجاییکه شما داستانشو نوشتید داریون بوده یا سانفرانسیسکو ؟ تا اونجا که ما میدونیم وشنیدیم همش میگن قدیما بچه ها چشم وگوش بسته بودن و …….
    دختر ها و حتی پسر ها موقع ازدواج اکثرا اجباری گریه میکردن و…
    یه پسر 8 ساله حالا خودش هم خوب نمیتونه انار بچینه و توی دوران کودکیه !!!!
    تازه قول ازدواج هم میگیره !!اون هم از یک دختر چهار ساله دویست سال پیش !!!
    پش خانواده ما عقب افتاده هست ! که مامان ما وقتی چهارده سالمون بود هم میگفت یک بچه ! دهنت بوی شیر میده !خجلت نمیکشی که میگی…
    خجلت هم خوب چیزیه!
    همین حالا هم میگه دختر فلانی این حرفی که زد حیا توش نبود

    1. ممنون”س-ش” عزیز…. اولا ما قدر داریون رو نمی دونیم و نشستیم تا دیگرون سانفرانسیسکویش کنند،”قدر زر زرگر شناسد، قدر قیمت مشتری !” برای امثال من، داریون از هزار تا سانفرانسیسکو هم سانفرانسیسکو تره عزیز دل برادر. منتها باید به این باور برسیم و استعدادهایش را شکوفا کنیم… “هر چه است از قامت ناساز ماست که باید “دست در دست هم دهیم به مهر “و سازش کنیم. شاید خود ساکنین داریون قدر این استعدادهای شکفته و ناشکفته که چون در در صدف زمان می غلتند را ندانند که “چه دانند جیحونیان قدر آب/ ز واماندگان پرس در آفتاب” و اما دومندش: از مامانت دقیق تر بپرس ببین دویست سال پیش که شما میگید ،دخترها و پسرها در چه سنی ازدواج می کردن …. مادر من که در سن نه سالگی و پدرم هم در سن چهارده سالگی…. اصلا چرا راه دور بریم برادر کوچکتر من که “کوش سرد و گرم بود”،وقتی ازدواج کرد هنوز ریش و سبیل بر رخسارش نروییده بو د و همسر خدا بیامرزش توی صندلی که در جشن عروسیشون نشسته بود ،گم شده بود. برادرم هم دست کمی از او نداشت و هیچ کدام هم به سن قانونی نرسیده بودند و عقدشون سه چها سال بعد قانونی و دائم شد. اما این که میگی چشم و گوش بسته بودن رو خوب اومدی ، بله چشم و گوششون رو گناه های جور واجوری که ما امروزی ها با افتخار تمام انجام میدیم بسته بود ولی به همان اندازه هم عاشق بودن و معنا و مفهوم عشق را میدونستند و طعم عشق های آتشین رو چشیده بودن. همون عشق هایی که ما عجولان امروز به بهای اندکی رنگ گناه بهش زدیم. از بازیهامون هم سادگی و صفا رخت بر بسته و خشونت و سر در گمی جایگزینش شده. ما دیگه چیزی رو برای از دست دادن نگذاشتیم و داریم به قهقرا می ریم…. باید نسل امروز رو با عشق های آتشینی که سن و سال نمیشناسه آشنا کنیم و از شهوات و خودخواهی که به اسم عشق به خوردمون دادن دور ! باید عشق به خود رو به عشق به خدا تبدیل کنیم تا عاشق خونواده و پدر و مادر و خواهر و برادر و قوم و خویش و زن و فرزند باشیم عزیز دل برادر….واما این اجباری رو که متاسفانه وجود داشته رو هم در کنار صفا و صمیمیت ها وجود داشته… شما اجباری رو که بر ستاره حاکم شده رو هنوز احساس نکردی!؟ ولی این اجبار هم هر چند پسندیده نیست ولی با نوعی ایثار همراه ست. اون نسل که از نظر ما عقب مونده بودن، مصلحت خانواده رو به دل خودشون ترجیح می دادن و عشق رو همراه با گذشت و ایثار، تفسیر و تعبیر میکردن…. معشوق رو برای معشوق میخواستن نه برای عاشق. مجنون های اون زمان، تماما لیلی بودن ولی حالا اگر هم مجنونی پیدا بشه تماما مجنونه و لیلی در آن سهمی نداره. اون موقع به خاطر خوشبختی لیلی خود را فدا می کردند و حالا به خاطر خود لیلی را لگد مال می کنن…. البته این موضوع کلیت نداره و کم نیستند مجنون های لیلی. من میخوام مرز بین عشق و هوس رو معنا کنم و عاشق صادق رو معرفی کنم تا الگویی باشد برای ما عجول های خودخواه….و اما از حیا گفتی … قرار های دل های بی قرار عاشق های اون زمان، پر از حیا و نجابت و عفت و پاکیزگی بود و قرار های حالا پر از نکبت و هوس و هرزگی و بی بند و باری که تنها چیزی که در آن جایی ندارد عشق هست و ایثار…. و این هم کلیت نداره و هستند قرار های پاک دل های بی قرار…. من میخوام عشق حذف شده از برخی زندگی ها رو برگردونم و به زیبایی سیرت رنگ دوباره ای بزنم تا فرصت کند و خودی نشان دهد و با زیبایی دروغین صورت اشتباه نشه….عزیز دل برادر ! من چیزی رو که شخصا تجربه اش نکرده باشم نه می گویم و نه می نویسم…. پس آن چه را می نویسم باور دارم … به آن چه ترسیم می کنم اعتقاد دارم و به عشق هایی که نقش می زنم ایمان دارم…. عزیز دل برادر من عشقی را تفسیر و تعبیر می کنم که در سینه ی خودم جاری است و قلمم را به دروغ و رنگ و ریا و خود کامگی نمی کشاند…. میدانم که احساسم به من دروغ نمی گوید و دلم در سینه به عشق زادگاهم می تپد و مردم خوب زادگاهم را دوست دارم و بر آنم که پیشینه ذی قیمتش را احیا سازم…. ببخشید باز هم حرافی کردم…. روان و جاری باشید تا بتوانید در لحظه هایتان شب بو بکارید…

      1. سلام اقای زارع عشق یه مفهومی هست که شرح وبسط روان شناسی و جامعه شناسی داره . ما یک نوع عشق نداریم . نمود انواع مختلف اون هم یک جور نیست . من با کسی که در این زمینه مطالعه داره صحبت کردم گفت این نوعی که در ذهن مردم رایج هست عشق کلاسیک هست و این مفهوم هم یعنی عشق در گذر زمان دچار تحولاتی شده و روی نسل جدید اثر گذاشته وطبیعی است که تعبیرشون با شما فرق کند .

        1. سلام…. هرگز بر آن نیستم تا برداشت شما (و آن بزرگواری را که فرمودید) از مفهوم عشق را تعبیر و تفسیر و تجزیه و تحلیل کنم که عشق، نه در مفاهیم می گنجد و نه محدود به تعابیر است، فقط می خواهم از شما و آن بزرگوار، تشکر کرده و خود نیز در تکمیل آن، خسی به میقات برم:
          … عشق، هم آن حقیقت والایی است كه از سودایش هیچ سری خالی نیست. یك حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست كه عشق را با غیر عشق بشناسیم كه حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیك تر است. به همین دلیل انتظار نداریم كه با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشكلی را آسان كنیم یا مجهولی را معلوم سازیم كه این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است:
          هر كه شد محرم دل در حرم یار بماند…….و آنكه این كار ندانست در انكار بماند!

          عشق، دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود.
          چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید:
          هر چه گویم عشق را شرح و بیان….. چون به عشق آیم خجل باشم از آن

          به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند.از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است.

          اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه:

          اولاً، عشق، یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد كاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمی‌آید و آن دو مورد عبارتند از:”عدم ” و “وجود”

          در نظام اصالت ماهیت، ذهن می‌تواند با ماهیت ها ارتباط برقرار كند. اما در نظام اصالت وجود، وجود، یك امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و كار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت كه همان سیر و سلوك است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بكوشیم كه خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهنی نتیجه‌ای نخواهیم گرفت.

          در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نكته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است:
          “كل ما میز تموه باوهامكم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم.”ثانیاً، همیشه میان “تجربه” و “تعبیر” فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را كه تجربه كرده‌اید، هرگز نتوانسته‌اید چنان‌كه باید و شاید به دیگران منتقل كنید. یعنی در واقع نتوانسته‌اید از آن تجربه، تعبیر رسا و كاملی داشته باشید.
          حافظ می‌گوید:
          من به گوش خود از دهانش دوش……………سخنانی شنیده‌ام كه مپرس!

          آن شنیدن برای حافظ، یك تجربه است كه به تعبیر در نمی‌گنجد. عین‌القضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح می‌كند كه حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیر پذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه، به بیان درنمی‌آیند. و از اینجاست كه مولوی می‌گوید:
          گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیك عشق بی‌زبان روشن‌تر است

          اما پیش از سیر در مدارج كمال، نباید انتظار درك حقایق والا را داشته باشیم. بنابراین، تعریف عشق مشكل و دشوار است ولیكن خوشبختانه حقیقت های بزرگ كه در تعریف و تحدید نمی‌گنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلكه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشن‌تر و آشكارترند و هر كسی كه بخواهد، مستقیماً می‌تواند با آن حقایق ارتباط برقرار كند اما بی‌واسطه، نه با واسطه كه:
          آفتاب آمد دلیل آفتاب………………………..گر دلیلت باید از وی رخ متاب

          زیاده گوییم را بر من ببخشید و بر این حقیر خورده مگیرید که تنها خسی را به میقات بردم. همین.

  5. عزیزان کاربر می توانند پیش بینی های خود و یا هر مطلب دیگری را در ارتباط با رمان “قلعه داریون” افزون بر tehran.daryon@gmail.com به ghaleh.daryon@gmail.com نیز ارسال دارند. اگر بارگیری gmail در داریون مشکل است، بفرمایید تاآدرس yahoomailیا ymail را نیز برای این منظور در نظر بگیرم.

  6. سلام
    این قسمت متفاوت است و باید قسمت دوم ان دید تا قضاوت کرد
    هفته ای دو بار در روزهای دوشنبه و پنجشنبه به نمایش در آید بهتر است

  7. با سلام استاد محترم
    این قسمت هم مثل سه قسمت گذشته جذاب و زیبا بود .رفته رفته شخصیتها و روند داستان در حال شناخته شدن است.صحنه ها ی گذشته و خاطرات به خوبی بیان و توضیح داده شده ،بطوری که،انسان خود را در زمان مورد نظر نویسنده حس میکند.اسامی افراد ایرانی انتخاب شده مثلا فرهاد که از قهرمانان ملی و اسطوره ای ما است.به طور کلی حق مطلب به خوبی ادا شده است.در داستان به قناتهای غرب داریان اشاره شده که شاید کمتر کسی به وجود انها فکر کرده باشد در صورتی که قناتهای غرب داریون وجود داشته و امروزه هم که خانه های مسکونی و چاههایی حفر میشود به قنات باز می شود.
    داستان در حال جا افتادن است ومن از خیلیها در داریون شنیده ام که داستان جذابی است و ما را با گذشته ی داریون آشنا می کند و همه منتظر ادامه ی ان هستند.درختان انار داریون هم به خوبی توضیح داده شده که در زمانهای قدیم در تمام حیاطها حدااقل تعدادی از انها وجود داشته است.احساسات و عواطف پاک کودکی که همه ی ما از انها خاطره داریم به خوبی بیان شده است.اصطلاحات داریونی هم در قسمتهای بعدی امیدواریم نمود بیشتری پیداکند.
    در رابطه با انتشار یک قسمت، در دو نوبت در هفته هم فکر بسیار خوبی است ولی به شرطی که کوتاهی آن باعث کسل شدن مخاطبان نشود.بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان هستیم.حتی بنده از داستان پرینت می گیرم و در اختیار دیگران هم قرار میدهم و انها هم مشتاق شنیدن ادامه ی ان هستند.
    با ارزوی سلامتی و توفیق روزافزون برای اقای زارع عزیز

  8. سلام بر مدیر محترم داریون نما و کاربران عزیز…. می دانم داستان هنوز درست و حسابی جا نیفتاده و در ذهنتان حک نشده و به دلتان ننشسته است؛ زیرا شخصیت های داستان که در حال معرفی هستند، هنوز به طور کامل به تصویر کشیده نشده اند.و پیوستگی قسمت های مختلف مشخص نیست.شاید اگر مثل یک کتاب داستان،می توانستید یک فصل را که حجمی برابر با ده قسمت اول داستان است، یک جا بخوانید، این اتفاق رخ می داد. قسمت های 4 و 5 و 6 و 7 و 8،به قدری به هم پیوسته و وابسته هستند که تا کامل خوانده نشوند به دل نمی نشینند. یک داستان بلند تا یک فصل کاملش خوانده نشود،قابل فهم و جذاب نیست و به دل نمی نشیند. ده قسمت اول این رمان، فصل اول داستان “قلعه داریون” است و از اول تا آخرش روی هم مقدمه ای است برای ورود به فضای اصلی قصه و باید یک جا خوانده شوند تا خودی بنمایانند. من قسمت های 5 و 6 را ارسال کرده ام و در حال نوشتن قسمت های 7 تا 10 هستم که ظرف چند روز آینده کامل می شود. پیشنهاد می کنم در حال حاضر، منتظر رسیدن دوشنبه و پنجشنبه نباشیم و یک روز در میان شاهد یک قسمت جدید باشیم و این روند تا قسمت دهم ادامه یابد تا خواننده با فضای اصلی داستان آشنا شده و آهسته آهسته با آن مانوس شود. ممنون که فعلا مرا و قصه ام را تحمل می کنید…..

  9. دلم می خواهد زودتر مرا بشناسید تا بتوانید ارتباط بهتری با من برقرار کرده و مرا در جمع خودتان بپذیرید. دلم برایتان تنگ شده است. احساس می کنم به علت ماه رمضان و سریال های بعد از افطار که یکی پس از دیگری تا نیمه شب ادامه دارند و هم چنین گرفتاری اخیر آقای داریون نما که کم تر از قبل فرصت تر و خشک کردن سایت را دارد و سایر علت ها، حضور شما کاربران عزیز، در مقایسه با قبل از رمضان و حتی روزهای اول ماه،خیلی کم رنگ شده است….

  10. استاد جایی هیچ نقدی نگذاشتید واقعا زیبا بود اما من شخصا بیشتر میپسنیدم اگر در توصیفات زمان کودکی ستاره فرهاد گاهی نیز از طرف فرهاد گریزی به زمان حاضر رمان میزدید و حس فرهاد در جوانی را در کنار حس کودکیش گره میزدید مثلا وقتی اززیبایی چشمان ستاره گفته شد احساس فرهاد جوان را درمورد چشمان ستاره درزمان حاضر رمان به تصویر میکشیدید که الان گیرا تر و زیباتراما با باحیا نگران به ذهن خواننده القا میکردید

    1. باید صبر کنید تا سپیده هم در قسمتی دیگر به حرف بیاید و در گوش ستاره نجوا کند و ستاره را هم به عالم خیال بکشاند. آنگاه زمان خود به خود کنار می رود و از پس ابرهای خیال، آفتاب حقیقت بر دل های عاشقان می تابد و همه ی آن چه را که شما دوست دارید و می پسندید، نمایان می سازد.باور می کنید اگر بگویم در ذهن من، هیچ کدام از این توصیفات و وقایع ،تخیل و رویا و داستان نیستند بلکه عین واقعیت هستند. همه ی این اتفاقات واقعا رخ داده اند.من عادت ندارم چیزی را بنگارم که در عالم واقع رخ نداده باشد. من فقط با قلم خیال بر آن رنگ تازگی می زنم.همین.

    2. به توصیه شما در قسمت های بعد به زمان حاضر هم در کنار زمان کودکی گریزی زدم . اگر زحمتی نیست قسمت های بعد را بخوانید و مجددا نظرتان را در این مورد بفرمایید. ممنون.

  11. نکته دیگر اینست که همیشه درتاریخ کشورما دربیشتر داستان رمان نوشته شده مردمان این دیار خیانت نقش برجسته ی دارد متاسفانه تمام ضربه های وارد شده چه درعالم واقعیت ایران وچه رمان داستان ازیک خیانت کار خودی پرده برمیدارد کسی که لحظه لحظه درکنار شخصیت اصلی زندگی میکند اما همیشه نیش زهر آلودش را به تن طرف مقابل فرومینشاند تا درآخر ماجرا داستان دستش رو میشود رمان شما هر نباید از این اصل مبرا باشد بهتر است این خیانت کار اززمان کودکی ستاره فرهاد در کنار آنها باشد زیبا تر میشود اگر او هم از همان کودکی به ستاره علاقه داشته باشد وحسادت به فرهاد رمان ویه عشق ناکام ازاو انسانی جاسوس وخیانت کار بسازد خیلی دوست دارم قسمت ها بازنویسی کنم اما متاسفانه به علت کمبود وقت ازاین کار معذورم اما ازهیچ کمکی در بهتر شدن این اثر زیبا ماندگار دریغ نمیکنم با تشکر ازشما استاد گرامی

    1. مسلما همین دیدگاه های شما کارساز خواهد بود. هر چند وقت باز نویسی نداشته باشید. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. ممنون. دیدگاه ها به اندازه کافی و وافی یاریگر من هستند. روان و جاری باشید.

    2. نظرتان در مورد جاسوسانی که در قسمت های بعد وارد داستان شده اند، چیست؟ نظرتان در مورد جاسوسی چوپان چیست؟

  12. سلام با عرض معذرت وخسته نباشید ، به نظرم میاد که سایت کمی کسل کننده شده ومطالب تکراری که دایره وسیعی از افکار واحساسات کاربران رو پوشش نمیده.
    پیشنهاد من این است که برای کمی متحول شدن یک پست قرار دهید به عنوان هرچه میخواهد دل تنگت بگو واز کاربران بخواهید که ، از زندگی، شادی و غم ها ،تجربه ها ،دوستی ها ود شمنی هاو آمال وآرزو ها و خلاصه حرف دلشان رابگویند.
    مثلا مفهوم زندگی چیه؟ شادی چه ارزشی داره؟ چرا غمناک میشویم ؟
    دوست رو معنی کنیم ؟
    دشمن کیه ؟
    سلامت عقل چه محدوده ای دارد ؟
    اعتماد چیه؟ بی اعتمادی چیه؟
    در زندگی چطور تصمیم گرفته ایم ؟
    پشیمانی چطور پیش میاد ؟
    سرنوشت چیه ؟خودمان رقم میزنیم یا خدا ؟
    معنی توکل چیه ؟
    من به یک نفر پیشنهاد دادم که در مورد این مفاهیم دیدگاه بنویسد . گفتند نمی شود توی داریون نما از این چیزها نوشت .
    خودتان میتونید یک تیتر بزنید و از کاربران بخواهید تا با مشارکت خودشان آن را کامل کنند
    مثلا
    من دلم میخواهد که …
    اگر بیست ساله بودم ….
    ……را دشمن خودم میدونم زیرا …..
    …را دوست خودم میدونم …..
    بهترین دوستم در زندگی …..به خاطر ….
    بهترین احساس را در زندگی به …..دارم ، زیرا

    ما دو نفریم که این کامنت رو نوشتیم.

    1. در زمان پیامبر اعظم صلوات الله علیه و آله، شخصی از کفار به دوستان خود گفت: امروز می‌خواهم پیامبر را (به اصطلاح خودمان و العیاذ بالله) خیط یا استهزاء کنم! از او سؤال کردند: تا کنون کسی نتوانسته است، تو چگونه می‌خواهی این کار را بکنی؟! گفت: یک دانه خرما به دست می‌گیرم و از او سؤال می‌کنم که آیا این دانه‌ی خرما روزی من هست یا خیر؟ اگر گفت: بله. آن را زیر پا می‌اندازم و له می‌کنم و اگر گفت: نه. آن را می‌خورم.

      این فرمول به نظر دیگران نیز صحیح و جالب آمد. نزد ایشان رسیدند و او عین سؤال را مطرح کرد. پیامبر اکرم (ص) در پاسخ فرمودند: اگر بخوری روزی توست و اگر نخوری نه.

  13. حتی اگر این کامنت رو حذف کنید اشکالی نداره و بهتر هم هست چون هدف ما این نیست که نظر مارو کسی بداند .
    ولی در عمل روش فکر کنید .

    1. اگر مدیر محترم سایت صلاح می دانند، بدم نمی آید، دست به کار شده و رنگی به پیشنهاد “س+ش” زده، مطلبی با همین عنوان را بر فضای مجازی داریون نما بتابانم…. هر طور صلاح می دانید.

  14. چرا بقیه کاربران نظر منو نخوندن؟ستاره و سروش نظرشون چیه؟توصیفا نباید بیشتر باشه؟
    من هنوز امتحانام تموم نشده!اگه تونستم چشم بازنویسی میکنم

    1. سلام زهرا خانم
      والا دیگه خیلی حوصله و جرات ندارم چون داریون نمای عزیز که حرفهای منو حسابی سانسور میکنه بعد چند تا از نظرات بی خاصیت و اب دوغ خیاری رو میذاره مثل بله موافق ،حق با شماست ، و به قول ملا نصرالدین همه درست میگن و معلوم نیست کی اشتباه میکنه ؟
      انوقت تازه باید به یه کس دیگه جواب بدم که چرا اینو نوشتم و منتشر شد . واگر نتونم بیگناهی رو ثابت کنم و خلافش ثابت بشه اونوقت دیگه خر بیار و باقالی بار کن!
      ولی حالا شما رو ناراحت نمیکنم و میگم که نظر شما رو قبول دارم به عنوان یه سبک دیگه توی نوشتار .

    2. سلام زهرا خانم…. حالا نظرتان چیست؟ فکر می کنید در قسمتهای 5 و 6 و 7 و 8 من و سایر شخصیت ها به اندازه ی کافی توصیف شده ایم. برایم مهم است. دوست دارم نظرتان را بگویید. ممنون می شوم اگر این کار را بکنید.

  15. سلام استاد بزرگوار
    دور از هیاهوی دنیای خویش با تکیه بر ابرهای آزاد خیالتان در ایستگاه باغ انار/شاخه های پر پیچ وخم احوال فرهاد را به تحریر درآورده ایدتا نمایانگر عمق عشق ریشه دار او از کودکی باشیدوتا اوج یک خواهش از ستاره داستان را پیش میبرید(ستاره بزرگ شدی با من ازدواج میکنی؟)وبا جوششی عمیق زنجیرهای محبت فرهاد را نسبت به ستاره بیان میکنید ونشان میدهید جنس عشق را خوب میشناسید
    بسیار دلچسب بود
    با آرزوی موفقیت روز افزون برای شما (رویای سبز)

  16. سلام خدمت زهرا خانم
    خیلی زیبا نوشتین و اصطلاحات خوبی هم بکار برده اید که اکثرا محلی و داریونی میباشد.ولی هر نویسنده ای سلیقه ای دارد .مثلا اگر در فیلمهای دوبله ی فارسی دقت کنید فیلمهای تاریخی را با کلماتی کتابی و به یکصورت خاص دوبله میکنند ولی فیلمهای امروزی را به یک صورت دیگر و بیشتر محاوره ای میباشد.روشی که شما در بازنویسی بکار برده اید یک روش خاص در نوشتن است که من هم کتابهایی را در این زمینه نوشتن خوانده ام.به نظر من این روش شرایط خاص خودش را می طلبد .در رابطه با جان نداشتن شخصیتها هم فکر کنم اگر داستان کمی جلوتر برود و به قول معروف جا بیافتد بهتر شود.قصه در حال پیوستگی میباشد و این روند هر چه که جلوتر برویم بیشتر خواهد شد .کتابهای تاریخی همینطور است تا یکی دوفصل نگذرد خوب شخصیتها شناخته نمیشوند و پیوستگی لازم و جذابیت را بدست نمی اورد.در رابطه با بیشتر صحبت کردن حول و حوش شخصیتها هم فکر کنم وقت زیادی نباشد از یک طرف باید قصه را ادامه داد و ان را در یک صفحه به جایی رساند تا خواننده راضی باشد و مشتاق به شنیدن ادامه ی ان و از طرف دیگر با شخصیتها اشنا شوند و پیوستگی لازم هم حفظ شود تا خواننده خسته و دلزده نشود.بنابراین در یک قسمت یک صفحه ای فکر نکنم بتوان بیشتر از این مانور داد . باید کاری کرد تا خوانندگان کسل نشوند و به صورت الان بهترین حالت ممکن میباشد.
    با تشکر از نظرتان
    علی زارع

  17. سلام زهرا جان…. من هم بی صبرانه منتظرم آقای زارع من و سایر شخصیت های داستان را طوری توصیف کنند که شما و سایر کاربران باشناخت کامل ،بهتر و راحت تر با ما ارتباط بر قرار کنید ولی قبول کنید که چهار قسمت کوتاه، برای توصیف ما خیلی کمه. من مطمئنم که در قسمت های بعد این اتفاق خواهد افتاد. مطمئن باشید که بعد از قسمت دهم همه ی شما کاملا با روحیات و زندگی ما آشنا خواهید شد و قلعه داریون برایتان جذاب خواهد شد. از این که با وجود فصل امتحاناتتان باز هم وقت می گذارید و علاوه بر خواندن داستان،آن را به این زیبایی باز نویسی می کنید، بینهایت از شما ممنون و سپاسگذارم.منتظر دیدگاه های دلچسبتان هستم. آقای زارع را تنها نگذارید و کمک کنید “قلعه داریون” و شخصیت های آن هر چه زودتر از دالان های تنگ و تاریک تاریخ رهایی یابند. راستی من عاشق انارهای داریان هستم. شما چطور؟ آیا هنوز هم در باغچه حیاط های داریون انار یافت می شود؟

  18. سلام!منظورآقای علی زارع رو متوجه شدم.قبول دارم نوع نوشتن من به رمان تاریخی نمیخوره اما یه درصد به این فکرکنیم که کتاب چاپ بشه،باید یه غیر داریونی بتونه مجسم کنه که قلعه چه شکلی هست.یا غار سنگی یا مسیرآمدن طاهر یا باغ انار داریون که درختاش چقد ارتفاع دارن که از رو اون بتونیم قد وقامت فرهاد و طاهر وستاره رو توصیف کنیم و کامل درک شه.مثلا قیافه خان ها باید با ذاتشون به هم بخوره اما من الان هیچ تصویری حتی اولیه از خان ها ندارم.از طاهر یا ستاره که شبیه کی هستن!البته قلم آقای زارع بسیار بسیار توانمند هست و در این شکی نیست که کارشون خیلی خوبه اما بهتر هم میشه.

    در جواب اون دوستمون که گفتن قبلا اینطوری نبوده و ازدواجا به اجبار بوده،آره بوده اما عشق و عاشقی هم بوده و حالا فک کنین که یه ازدواج از قبل پیش تعیین شده ایی از طرف والدین هست و چون از اول بوده از اول عشق بوجود اومده که همچین چیزایی الانم هست!
    یه چیز دیگه!اینجا سایت یه روستای در حال بخش شدنه!وبلاگ سرگرمی نیس که هر چه میخواهد دل تنگت بگو بذاریم!البته نظر من اینه و تصمیم با مدیر سایت آقای داریون نما هس!

  19. یک خاطره و بعدش هم یک حرف:
    معلمی داشتیم به نام آقای صفی یاری. معلم ریاضی ما در داریون بود ولی ادبیات فارسی هم درس می داد. یادم هست یک بار از ما خواست که یک داستان به عنوان انشاء بنویسیم. من داستانی را در مورد داریون نوشتم. اتفاقا اولین نفری را که صدا کرد برای خواندن انشاء من بودم. داستان را با احساس تمام خواندم. فکر کردم نمره ی بیست را از آن خود کرده ام. ولی وقتی دفترم را گرفت و بعد از کمی تفکر نمره ی ده را به من دادم، متعجب و البته کمی هم دلگیر شدم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم نشستم. زنگ تفریح مرا صدا کرد و گفت: می دانی چرا نمره ی ده گرفتی؟ گفتم: حتما به اندازه ی ده نوشته ام. گفت: نه ! اتفاقا به اندازه ی بیست نوشته ای. ولی نوع نوشتار تو باعث شد که ده نمره را از تو کم کنم. معنای حرفش را نفهمیدم. گفت: داستان تو در مورد چه مکانی بود؟ گفتم: داریون. گفت: کدام داریونی این طور که تو نوشته ای صحبت می کند!؟ تو با لهجه ی تهرانی نوشته ای نه داریونی ! گفتم یعنی باید با لهجه ی داریونی می نوشتم؟ گفت: نه، در آن صورت باید یکی هم نوشته ی تو را ترجمه می کرد، چون نوشته هایت را فقط داریونی ها می فهمیدند. نباید به روش محاوره ای و با لهجه می نوشتی. باید کتابی می نوشتی. چون گویش مردم داریون این طوری نیست.تو کتابی بنویس، خوانندگان خودشان هر طور دلشان خواست می خوانند.
    و اما یک حرف: من اگر می خواستم، به جای کتابی، محاوره ای بنویسم، باید به لهجه ی داریونی می نوشتم که…… دیدگاه بعد را ببینید…

  20. روزی بید و روزگاری بید. بعد ا خدا هیشکه نبید. هر که بندی خدان بگه یا خدا. تاجری بید که یه پسری داشت و خیلی خاطرش می خواس. ا زنش سپرد که ایه مو مردوم دلش نشکن هر چی خواس بدش. بعد مدتی تاجرو افتید و مرد. یه رو پسرو ا ننش گ: ننه صد تومن بده. ننشم داد. پسرو رفت سر چارکیچه؛ دید که یه نفر یه گربه ی داره و می ده صد تومن. میگه : بخری صد تومن، نخری صد تومن. بخری پشیمون، نخری کور و پشیمون. او صد تومن داد؛ گربو خرید آورد خونه. شد صبا. دوباره ا ننش گ: صد تومن بده. ننشم داد. پسرو رفت جی دیروزی و دید که یک نفر کموتری داره و میگه: بخری صد تومن، نخری صد تومن. بخری پشیمون؛ نخری کور و پشیمون. صد تومن داد و کموترو خرید. وختی اومد خونه، ننه ش گ: حالا مو یچی ا ……………………”برگرفته از فرهنگ مردم داریون”

    و اما یک حرف: به نظر شما حق با آقای صفی یاری بود یا نه؟ محاوره ای بنویسم یا کتابی؟ محاوره ای داریونی ! یا محاوره ی تهرانی !؟ یا من کتابی بنویسم هر کسی محاوره ای دوست داشت، با لهجه ی خودش بخونه… اگر هم دوست نداشت کتابی بخونه!؟ به نظر شما چه طور بنویسم ؟

  21. و اما یک تشکر : زهرا خانم خیلی خیلی ممنونم که قسمتی از داستان را به روش محاوره ای باز نویسی کردید و خیلی هم جالب و دلچسب بود و باعث شد که من هم توضیحاتی بدهم. حالا با این توضیحات ،دوست دارم باز هم نظرتان را در مورد نوع نوشتار “قلعه داریون” بدانم. نظر شما و سایر کاربران واقعا برایم مهم است. باز هم سپاسگزارم.

  22. سلام
    بنظر من شما هر جوری دوس دارین بنویسین!این از همش بهتره!چون شما نویسنده این و هر نویسنده سبک خودشو داره.
    قبول دارم شاید زبان محاوره ایی برا نوشتن یه کتاب تاریخی زیاد مناسب نباشه اما هنوز سر حرفم هستم که توصیفا باید بیشتر باشه حالا با هر زبانی!

  23. انارهای باغچه رسیده اند

    ترک خورده و رها،

    میان دستان سرد باد !

    با سبد مهر بیا و

    از سر شاخه های عریان،

    تمام دانه های سرما زده و تب دار را،

    بچین !

    برایم کمی انار بیاور

  24. دلتنگم… به اندازه ی تمام انارهای باغچه.

    بی تابم… به اندازه ی تمام دانه های تب دار انار.

    حیرانم و اشک گرم انار را در بیراهه سرنوشت به نظاره نشسته ام. سرنوشتی که به کاش ها گره خورده است، که اگر در آن نقشی نداشتم تسلیم دستان وحشی باد های مسموم شدن را تاب می آوردم، که رج به رج نقش زده ام تار و پود ناباور زمان را در اشتباهی که دلم را به بن بست بی کسی ها کشاند.

    و چقدر زود زمستان، سرشاخه های عریان درختان انار را شست تا دیگر رد پایی نماند از انارهای ترک خورده ای که روزی دستان کودکی لمسشان کرد و امروز نگاه هم چنان معصوم کودک دیروز به باغ خیال پیوندشان می زند و طعم گس میوه ی کال آن را به یاد می آورد.

    زمانی گلریزان انار را جشن می گرفتیم و امروز چشمانمان را به باغچه ای دوخته ایم که دیگر نیست و در انتظار باز شدن در باغ سبزی هستیم که گل چینه ها محصورش کرده اند در گذر زمان.

    رویش سبزی را به انتظار نشسته ایم که نابهنگام سوزش دی ماهی را تجربه کرد که نگذاشت حتی چند قدمی به بهار نزدیکش کند.

    برایم انار بیاور که سخت دلتنگم.

    و مرا به بهار پیوند بزن که سخت ویرانم.

    اشک انار را از چشمانم بردار و با خط نستعلیق بر پرده ی خیال سرنوشتی محال را ترسیم کن تا در لابلای برگ های بی تاب نانوشته هایش شب را به صبح برسانم.

    برایم انار بیاور که سخت دلتنگم.

    برایم کمی انار بیاور که باز گریانم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن