اخبارهمه

زنگ مهر در داریون+گزارش تصویری

خبرنگار:یوسف بذرافکن|عکسها:روح الله قربانی|

دیروز بوی مهر و مهر بانی با عطر شهادت و ایثاردر هم آمیخته و فضای مدرسه را عطر آهگین کرده بود. زنگ با سابقه ترین مدرسه منطقه داریون در حالی توسط امام جمعه منطقه داریون به صدا در آمد که این مدرسه میزبان یکی از جانبازان سرافراز دوران مقدس و چند نفر از خانواده معظم شهدا ء بود .

به گزارش داریون نما هرچند دانش آموزان مدرسه حقیقت جو مثل بقیه دانش آموزان در دوران دفاع مقدس هنوز به دنیا نیامده بودند اما خاطرات مهندس جلیل زارع (برادر شهید کورش زارع ) از دلاوری ها و مقاومت مردم در آن سالها آنها را به دوران هشت سال دفاع و حماسه برد .

امام جمعه منطقه داریون در سخنانی به بیان ایثار و فداکاری رزمندگان اسلام دردوران پر شکوه دفاع مقدس پرداخت و دانش آموزان را به کسب علم و ایمان دعوت نمود .حجت الاسلام محمد امین عزیزی با اشاره به مقام علم و معلم نوجوانان را به فراگیری احکام و تعالیم اسلامی و نماز فراخواند.

در این مراسم همچنین برنامه های متنوعی توسط دانش آموزان اجرا شد وبا اهداء گل از مقام مادر شهید سید حسن زارعی ، برادر شهید حسین زارعی ، برادر شهید کورش زارع به نیابت از خانواده معظم شهداء و همچنین جانباز دوران دفاع مقدس آقای رضا محمودی تجلیل به عمل آمد.

در این مراسم با شکوه که مسئول نمایندگی آموزش و پرورش داریون ، فرمانده پاسگاه انتظامی دودج ، فرمانده بسیج و دو نفر از اعضای شورای اسلامی شهر و تنی چند از مسئولین محلی حضور داشتند به خانواده دانش آموزان محمد کاظمی و آرش محمدیان که در آزمون ورودی مدارس نمونه و تیز هوشان قبول شده بودند و همچنین نفرات برگزیده مسابقه رساله حقوق امام سحاد (ع) جوایزی اهداء شد .

نوشته های مشابه

12 دیدگاه

  1. با سلام و تشکر از مدیر محترم سایت داریون نما ،از عکس های زیبا ی عکاس هنرمند جناب آقای قربانی بسیار متشکرم . مدرسه ما با قدوم مبارک خانواده معظم شهداء ، امام جمعه محترم و میهمانان عزیز مزین شده بود . ای کاش آقای قربانی از بند «ج» استفاده نکرده بودو همه مراسم را به تصویر کشیده بود هرچند عطر نام ویاد شهداء و فضای معنوی جلسه را هیچ عکاس ماهری نمی تواند به تصویر بکشد .

  2. صدای ناز می آید.
    صدای کودک پرواز می آید.
    صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
    معلم در کلاس درس حاضر شد.یکی از بچّه ها از قلب خود فریاد زد:
    بر پا!
    همه بر پا ، چه برپایی شده بر پا!
    معلّم نشأتی دارد.
    معلّم علم را در قلب می کارد.
    معلّم گفته ها دارد.
    یکی از بچّه های آن کلاس درس گفتا:
    بچّه ها بر جا.
    معلّم گفت :فرزندم بفرما ، جان من بنشین ،
    چه درسی ؟
    فارسی داریم.
    کتاب فارسی بردار آب وآب را دیگر نمی خوانیم!
    بزن یک صفحه از این زندگانی را.
    ورق ها یک به یک رو شد.
    معلم گفت : فرزندم ، ببین بابا .بخوان بابا . بدان بابا.
    عزیزم این یکی بابا .
    پسر جان آن یکی بابا.
    همه صفحه پر از بابا!
    ندارد فرق این بابا و آن بابا.
    بگو آب و بگو بابا.
    بگو نان و بگو بابا.
    اگر بخشش کنی،
    با می شود با….با
    اگر نصفش کنی،
    با می شود با…با
    تمام بچه ها ساکت.
    نفس ها حبس در سینه
    و قلبی همچون آیینه.
    یکی از بچه های کوچه ی بن بست
    که میزش جای آخر هست،
    و هم چون نی فقط نا داشت.
    به قلبش یک معما داشت.
    سوال از درس بابا داشت.
    نگاهش سوخته از درد
    لبانش زرد
    ندارد گویا همدرد
    فقط نا داشت
    به انگشت اشاره او
    سوال از درس بابا داشت.
    سوال از درس بابای زمان دارد.
    تو گویی درس هایی بر زبان دارد.
    صدای کودک اندیشه می آید.
    صدای بیستون،
    فرهاد یا شیرین
    صدای تیشه می آید
    صدای شیرها
    از بیشه می آید
    معلم گفت : فرزندم سوالت چیست ؟
    بگفتا آن پسر:
    آقا اجازه این یکی بابا و
    آن بابا یکی هستند ؟
    معلم گفت : آری جان من
    بابا همان بابا ست.
    پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.
    معلم گفت : فرزندم بیا اینجا
    چرا اشکت روان گشته ؟
    پسر با بغض گفت:
    این درس را دیگر نمی خوانم.
    معلم گفت: فرزندم چراجانم؟
    مگر این درس سنگین است ؟
    پسر با گریه گفت:
    این درس رنگین است.
    دو تا بابا، یکی بابا
    تو می گویی این بابا با آن بابا یکی هستند ؟
    چرابابای من نالان و غمگین است؟
    ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟
    تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟
    چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد ؟
    چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد ؟
    ولی بابای من هردم زغال از کار می گیرد
    چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد ؟
    چرا بابای آرش صورتش قرمز؟
    ولی بابای من صورتش تاراست؟
    چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد ؟
    ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر،
    به زور و ظلم می کارد.
    تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند .؟
    چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟
    چرا بابای من هر روز می پوسد ؟
    چرا در خانه ی آرش
    گل و زیتون فراوان است ؟
    ولی در خانه ی ما
    اشک و خون دل به جریان است؟
    تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟
    چرا بابای من با زندگی قهر است ؟
    معلم صورتش زرد و
    لبانش خشک گردیدند.
    به روی گونه اش اشکی زدل برخاست!
    چو گوهر روی دفتر ریخت.
    معلم روی دفتر عشق را می ریخت.
    و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش
    بگفتا: دانش آموزان
    بس است دیگر یکی بابا در این درس است و
    بابای دیگر نیست!
    پاکن را بگیرید ای عزیزانم
    یکی را پاک کردند.
    و معلم گفت:
    جای آن یکی بابا ، خدا را در ورق بنویس.
    و خواند آن روز خدا بابا
    تمام بچه ها گفتند : خدا بابا….خدا بابا

    شاعر : پور عباسی

  3. صبح زودتر از همیشه به اشتیاق دیدار هم کلاسی ها از خواب بیدار می شوی و با خواب تابستانی وداع می کنی. بیدار می شوی تا بار دیگر شاهد تولدی دیگر در خود باشی. بیدار می شوی تا دوباره علم را در رگ های حیات خود به کار اندازی تا الفبای زندگی ات را که هنوز ناتمام مانده است، بیاموزی. دلتنگ تر از همیشه راهی می شوی، البته این بار بدون اضطراب و تأخیر، بدون امتحان و پرسش می روی تا متولد شوی، سبز شوی، شکوفا شوی!

    می روی برای ساختن فردایی بهتر و محکم تر چرا که فردا از آن توست. می روی تا پلی بسازی برای عبور از آن برای رد شدن به سوی آینده.

    می روی زودتر از همیشه با گام های استوار و جویای حقیقت از کوچه پس کوچه های جهل و غفلت تا از الفبای زندگی را خود را با شکستن سدهای جهل و نادانی پیدا کنی. می روی تا آن را که زیباست بیاموزی! می روی تا «آ» را بیاموزی تا کلماتی همچون آرامش و آسایش و آب را یاد بگیری تا عطش وجودت را سیراب کنی.

    می روی تا «ب» را یاد بگیری تا کلماتی مثل بردباری، برادری، برابری را با تمام وجودت لمس نمایی و با یاد گرفتن نون، برکت زندگی را درمی یابی. در حیاط مدرسه وارد می شوی، بوی اسپند فضا را معطر کرده است. بوی یار مهربان می آید، بوی عطر معلم و هم کلاسی، بوی نیمکت و تخته تو را به سرزمین آرزوهایت می کشاند. دست های خود را دراز می کنی. تو منتظر دست های گرم و مهربان معلمی تا تو را از دالان های وحشت زای تاریکی و تنهایی جهل و غفلت با چراغ نور و معرفت به قله های وسیع سعات برساند و اندیشه اش تو را از حضیض ذلت برهاند.

  4. بوی روز اول مهر را هنوز هم روشن و جاندار حس می کنم. آن قدر که باز کردن هیچ پنجره ای در دنیا هیچ وقت نتوانسته آن را از ذهنم و جانم پاک کند. بوی اول مهر، برایم یادآور اینهاست: بوی مهر، بوی سماور نفتی کنار سفره صبحانه که از روی ایوان خانه، روز پیش آمده جا خوش کرده گوشه اتاق، بوی خنکای نسیم اول صبح که تمام وجودت را می لرزاند، بوی آب سرد حوض که دست و رو شستن با آن، تا آخر سال تحصیلی خواب را از چشمانت می رباید، بوی سنگک تازه صبح اول مهر، بوی دلشوره، بوی روپوش نویی که به تنت گریه می کند، بوی لبخند خسته مادر، بوی «بدو الان زنگ می خورد»، بوی کفش نوی لنگه به لنگه، نشانی از هول و حواس پرتی که تا آخر عمر باهات می آید و هی بزرگ می شود، بوی ازدحام، بوی تنهایی، بوی گیجی، بوی سکندری، بوی ترس، بوی «برو کنار هل نده»، بوی سنگین کلام، بوی اضطرابی که از صبح اول مهر تا ابد در جانت رخنه کرده است و رهایت می کند، بوی دنیای آدم بزرگ ها… .

  5. یادش بخیر …

    شعرِهم آوای مدرسه

    یاد سرود ملی و غوغای مدرسه

    یادش بخیرزنگ شروع کلاس درس

    صوت بلند بخش الفبای مدرسه

    یادش بخیر بچه زرنگی که می نوشت

    شاگردهای تنبل و بدهای مدرسه

    این روزها بدورم از آن جوامتحان

    از گریه های هرشب و املای مدرسه

    یادش بخیرزنگ ریاضی و ترس ولرز

    عشق هوای ورزش و بلوای مدرسه

    تاخیرهای عذرموجه و راه دور

    لبخند های خسته ی بابای مدرسه

    یادش بخیر فصل خزان و هوای سرد

    تهدیدهای ناظم و دعوای مدرسه

    دیگر گذشت شیطنت وقت امتحان

    آموزگارو نمره و انشای مدرسه

    یادش بخیر شور و هوایی که داشتیم

    دراضطراب بازی فردای مدرسه

    با این که روزها سپری می شود ولی

    جا مانده دل؛ درآن دل ِ دنیای مدرسه

    دیگر گذشت سن من از قیل و قالها

    شیرین گذشت قصه ی غمهای مدرسه

    1. یادش به خیر، هر چه سحر یاد می کند
      از گریه های هر شب و املای مدرسه

      چون رد پای گچ به تن تخته مانده است
      در طول عمر، حرف الفبای مدرسه

      گفتی گذشت سن تو از قیل و قال ها
      آری گذشت همه، منهای مدرسه

      جا مانده دل قبول، ولی عاشقانه می برد
      بر بال خاطرات، به بلندای مدرسه

      با یاد مدرسه، من نیز چون سحر
      سر می دهم شعر هم آوای مدرسه

  6. سلام ببخشید دوستان ممکن است برای شما تکرار باشد اما در فصل شروع مدارس ارزش خواندن دارد .

    ارزش دوست خوب!

    يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
    با خودم گفتم: ‘كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!’
    من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
    همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
    عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
    همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ‘ اين بچه ها يه مشت آشغالن!’
    او به من نگاهي كرد و گفت: ‘ هي ، متشكرم!’ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
    من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
    او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم… ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
    او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
    ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
    صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:’ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!’ مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
    در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
    من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
    او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
    مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
    من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
    حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
    امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ‘ هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!’
    او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ‘ مرسي’.
    گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ‘ فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش…. اما مهمتر از همه، دوستانتان….
    من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.’
    من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
    مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
    او ادامه داد: ‘خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.’
    من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
    پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
    من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

    هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
    خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
    دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

    1. سلام شیوا خانم…. متن زیبا و امید بخشی بود. به دلم نشست و از خواندنش لذت بردم. پویا و پایا باشید.

  7. درس«ق»میداد یاد بچه ها
    در دبستان خانم آموزگار
    واژه ها تکرار میشد یک به یک
    قوری و بشقاب و قندان و قطار
    شادمان از درس تازه کودکی
    روی کاغذ دزدکی چیزی نگاشت
    یک الف دنبال آن هم شین و قاف
    خواند آن را عشق و اعرابش گذاشت
    چون معلم دید آن مرقومه را
    بی تامل روی آن خطی کشید
    خواست چیزی گوید آن کودک ولی
    جز خشونت در رخ خانم ندید
    گفت با کودک معلم کای پسر:
    اولا عین است اول حرف عشق
    درس این حرف آخرین درس شماست
    پس بناید کرد چیزی صرف عشق
    ثانیا باید تمام بچه ها بشنوند
    اینجا کلاس و مدرسه است
    جای الفاظ چرند و چار نیست
    جای تعلیم حساب و هندسه است
    هر کس غیر از کلاس و مدرسه
    در سرش باشد هوای دیگری
    یا سر و گوشش بجنبد در کلاس
    یا بگیرد درس من را سرسری
    من خودم با چوب و خط کش بر سرش
    میزنم آنقدر تا آدم شود
    یا به ناظم میدهم تحویل تا شر او
    از این دبستان کم شود
    گفت کودک:با اجازه اولا
    ما یکایک بچه های آدمیم
    در سر ما فکر خام نیست
    ما به حکم عشق اینجا باهمیم
    ثانیا درس کلاس و مدرسه
    بی محبت جز در و دیوار نیست
    بر مدار عشق میگردد جهان
    پس سخن از عشق اینجا عار نیست
    زین سبب ای مهربان آموزگار
    جای آن دارد بفرمایی چرا
    میدهی در درس آخر یاد ما
    اولین حرف از حروف عشق را؟
    گفت با کودک معلم:وه-که خوش
    آتشی در جان من افروختی
    آفرین بر تو که با برهان خود
    درس اصلی را به من آموختی…

  8. سلام و عصر بخیر
    این شعر که منبعش رو نمی دونم با 10روز تاخیر به همه کلاس اولی های قدیم تقدیم می کنم

    اولین روز دبستان باز گرد
    کودکی های شاد و خندان باز گرد
    درس های سال اول ساده بود
    آب را بابا به سارا داده بود

    درس پند آموز روباه و خروس
    روبه مکار و دزد چاپلوس

    با وجود سوز و سرمای شدید
    ریزعلی پیرهن از تن درید

    تا درون نیمکت جا می شدیم
    ما پر از تصمیم کبری می شدیم

    کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
    جمع بودن بود و تفریحی نبود
    کاش می شد باز کوچک شویم
    لااقل یک روز کودک شویم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن