گزارشهمه

وداع باشکوه داریونی ها با شهید گمنام+تصاویر

خبرنگار:روح الله قربانی|

استقبال باشکوه داریونی ها از شهید گمنامی که در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

نوشته های مشابه

23 دیدگاه

  1. سلام برآنهایی که ازنفس افتادند تا ما ازنفس نیفتیم ،قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم ،به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم ،سلام برآنهایی که رفتند تا بمانند وماندندتا بمیرند ،سلام بر شهدا

  2. برماست که با اعتراف به عجز خویش ، از رزمندگان عزیزی که با شهادت طلبی ها و رشادتهایشان از میهن اسلامی خود دفاع نموده ، و با خون پاک خود چراغهایی فرا راه آزادی تمام ملتهای دربند برافروختند ، قدردانی نماییم.

  3. بسم رب الشهدا و الصدیقین
    شهید گمنام، آزاد مردی است که می توانست با عقب نشینی زنده بماند، اما ماندو …..

    علت مفقود الاثر شدن شهدای گمنام، غالباً این بوده است که منطقه نبرد به دست دشمن افتاده و امکان بازگرداندن پیکر شهدا برای نیروهای خودی فراهم نبوده است. به عبارتی شهدای گمنام تا لحظات آخر جنگیدند و محاصره شدند، ولی حاضر به عقب نشینی نشدند.

    روحشان شاد و یادشان پیوسته گرامی باد.

  4. شهید آوینی:
    گمنامی برای شهرت پرست ها دردآور است،اگر نه همه اجرها در گمنامی است.

  5. دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم

    که در حضور خدا روسپید تر بشوم

    بریده های من آن سوی عشق گم شده اند

    خدا کند از این هم شهیدتر بشوم

  6. خواهم که در این میکده آرام بمیرم

    گمنام سفر کرده و گمنام بمیرم

    عمری است مرا مونس جان نام حسین است

    دل خواست که در سایه این نام بمیرم

  7. فردا
    شاید مرا به شهر بیاورند
    بر روی دست ها
    اما
    حتی تو را به شهر نیاوردند
    گفتند:
    چیزی از او به جا نمانده است
    جز راه ناتمام

    “قیصر امین پور”

  8. زمان جنگ من بچه بودم .همه چی برام قشنگ بود.از رفتن دایی به جبهه* از شنیدن اسم مناطق جنگی* از صدای آژیر سفید و قرمز* از صدای آهنگهای آهنگران وقتی پشت بلندگوی خودرو ها میذاشتن و تو خیابونها کمکهای به جبهه رو جمع می کردن*از دیدن تصاویر جبهه ها در تلوزیون*از بیقراری مادر بزرگ وقتی دایی میرفت*از خوشحالیش وقتی دایی نامه میداد*ازهیجان وترس و بدو بدوهای مردم وقتی اعلام وضعیت قرمز میشد*ازدیدن سنگرها پناهگاها*حتی از دیدن اسمان سرخ شده وقتی پالایشگاه شیراز رو زدن*از اسم عملیاتها*مراسم خاکسپاری شهدا*از خوشحالی مردم وقتی قطع نامه 598 امضاء شد *از مراسم بازگشت آزادگان …خلاصه از همه این چیزها لذت میبردم.سالها گذشت .کلا شکل زندگی عوض شد.من دیگه نمیدونستم چرا اون وقتا از این مسایل لذت میبردم!با خودم میگفتم جه معنی داره آدم یک دفعه همه چی رو ول کنه بره خودشو بندازه وسط تیر وترکش ؟!که چی بشه اصلا؟گاهی میگفتم جز اینکه اون همه سال با احساسات مردم ….خب بگذریم.از این حرفا و هزار جور فکر اینچنینی که مسلما توی این سالها واون سالها توی دهن و مغز خیلیها میگذره و میگذشته…تا اینکه چند روز پیش با فرض اینکه جواب دایی قطعا منفیست و با خنده ای معنی دار ازش پرسیدم :دایی اگه دوباره جنگ بشه دوباره باهمون شور وحرارت میری جبهه؟اصلا نذاشت حرفم تموم بشه!خیلی قاطع ومشتاق گفت:بله!خند ه ام رو صورتم ماسید !موندم یعنی چی؟!آخه برای چی؟!ناگهان رفتم تو دنیای دایی.کم کم یه چیزایی برام روشن شد.دیدم خدایی دایی وشاید خیلی های دیگه مثل دایی هنوز وتا ابد در همون فضا زندگی میکنند و دنیای هزار رنگ برای اونا یه رنگ بیشتر نداره! “رنگ خدا “و اونا زیباترین جلوه خدا رو توی اون حال وهوا پیدا کردن.مثل اینکه خیلی حرف زدم! راستش فقط اومدم که عرض سلامی به این شهید گمنام کرده واحساسم رو در مورد شهادت ایشون بنویسم.وقتی داشتم دیدگاهها رو میخوندم احساس کردم این شهدا اگر شهید هم نشده بودن”مثل دایی من” با همون دیدگاهی که از زندگی داشتن زندگی میکردن . ودر آخر, شهید یعنی:
    بشکسته یکی شیشه پراز عطر خدا/پاشیده شده بوی خوشش در همه جا

    1. سلام ایلماه….
      امثال دایی شما فراوونه. تو همین سایت هم من کسانی رو میشناسم که دلشون پر میزنه برای ….. نه این که فکر کنی جنگ و خونریزی و کشت و کشتار رو دوست دارن ! نه ! کسی این چیزا رو دوست نداره. جنگ به خودی خود شومه. و مصیبت پشت مصیبت. چه جوونای نازنینی که پر پر میشن و چه پدر و مادر و خواهر و برادرای دلشکسته ای که داغدار. اونا دلشون برای صمیمیت جبهه ها تنگ میشه. برای امامشون. برای لبیک یا خمینی. برای کسانی که عاشقانه پر کشیدن و رفتن. برای شهادت. برای دفاع مقدس دلتنگند نه برای جنگ. دلتنگ چیزایی هستند که اون موقع مخصوصا تو جبهه ها بود ولی الان کم تر جایی هست. برای با خدا بودن و بی خدا نبودن. برای با مردم بودن نه برای خود و خودخواهی های خود بودن و این طرز تفکر یعنی با خدا بودن.نمیشه اون زمان و اون حس و حال که گه گاه به سراغشون میاد رو توصیف کرد.

      یه سوال ؟ شما چقدر برای بچگیهات دلتنگ میشی؟ اصلا چرا دلتنگ میشی؟ برای صداقت و پاکی عالم بچگی؟ برای مادری که در آغوشش آرام آرام بودی؟ برای …… بچه های جبهه و جنگ هم یه جورایی این جوری دلتنگ میشن.

      اما این که گفتی داییت اگه خدای ناکرده جنگ بشه بی معطلی عازم جبهه ها میشه یه حقیقت محضه. ولی دفاع نه جنگ ! این بر و بچه ها همین قدر که دلتنگ دفاع هستن از جنگ و خونریزی بیزارن.شهادت رو دوست دارن ولی کشتن و کشته شدن رو هرگز !

      یه چیز دیگه: نوجوونها و جووناهای امروز هم حتی اونایی که اعتقادی به این حرفا ندارن و پر از سوالن در مورد فلسفه ی دفاع مقدس اون سالها، اگه بازم دفاع مقدسی پیش بیاد کوله پشتیشون رو بر میدارن و میرن به سمت جبهه ها و تو سنگر آروم میگیرن. باور کن این اتفاق میفته. هر چند در این زمونه ی ولولا صداقت کم رنگ شده و شاید بهتره بگم کم رنگش کردن ولی مردم ما همون مردمن و اگه دوباره…….. بازم مثل جوونای اون دوره……… این توی فرهنگ اسلام و ایران و مثل خون توی تک تک یاخته ها و رگ های ایرانی ها جریان داره و به زمان خاصی مربوط نیست…. جوون ها و نوجوون های امروز ما بالقوه خوبن و باید به فعلیت در بیان تا خودشونو نشون بدن و این وظیفه ی خطیر بر گردن ما و امثال ماست. که باورشون کنیم . بهشون اعتماد کنیم. کارها و پست های مهم و کلیدی رو از اونا دریغ نکنیم. نه اینکه یک باره همه ی این کارا انجام بشه بلکه آهسته آهسته بیاریمشون تو میدون. این کاریه که ما نمی کنیم ! این اشتباه ما با تجربه هاست. ما که تجارب خودمونو قبول داریم ولی جوونی و انرژی و احساس پاک اونا رو کم تر باور داریم. و این یه درده ! یه درد و خطر جدی که باید فکری براش کرد . زیاد حرف زدم ببخشید…

  9. ای شهیدان ، عشق مدیون شماست / هرچه ما داریم از خون شماست

    ای شقایق ها و ای آلاله ها / دیدگانم دشت مفتون شماست . . .

  10. دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
    ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد

    يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت

    يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد

    هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من

    كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد

    من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع

    او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد

  11. پیدا شده ای! شهید گمنام!
    نام آوری ‏ات زبانزد عام
    از نام و نشان فراتری تو
    گمنام منم: اسیر یک نام

  12. مهمان ضیافت خطر، هیچ نداشت
    هنگام که می رفت سفر، هیچ نداشت
    گمنام ترین شهید را آوردند
    جز پاره ای از عشق، دگر هیچ نداشت

  13. عزیزان کاربر ! در این زمانه ی ولولا، این فضای مجازی می تواند سلاح باشد و دیدگاه های شما فشنگ !

    پس ببارید دیدگاهاتان را بر آسمان شب ظلمانی فراموشی تا تیرگی ها را ببرند و روشنایی ها را به یادمان آورند !

  14. گمنام نامدار
    بی گناه سرزمین من !
    چه کرده اند
    با پیکر پاره پاره ات
    دستان خون چکان نامر دان روزگار

  15. شبای جمعه که میشه
    دلا بهونه میگیره
    هر کی میاد سر یه قبر
    ازش نشونه میگیره
    یکی سر قبر پدر
    یکی کنار مادرش

    یکی کنار خواهر و
    یکی پیش برادرش
    امایه مادرغمگین و آرام
    میاد کنارشهید گمنام
    یه جعبه خرما برای
    فاتحه خونی میاره
    آروم میاد میشینه و
    سر روی سنگش میذاره
    میگه تو جای بَچمی
    گوش بده به حرفای من
    از بس که اینجا اومدم
    درد اومده پاهای من
    آخر نگفتی کسی رو داری
    یاکه مث من بی کس و کاری
    مگه تو مادر نداری
    برای تو گریه کنه
    غروب پنجشنبه بیاد
    به قبرتو تکیه کنه
    غصه نخور من مادرت
    منم همیشه یاورت
    نمیذارم تنها بشی
    مدام میام بالا سرت
    از تو چه پنهون
    یه بچه دارم
    چند ساله از اون
    خبر ندارم
    آخ که دلم برات بگه
    از پسرم یه خاطره
    موقع جبهه رفتنش
    ساعتی که میخواست بره
    از اون لباس خاکی و
    از اون پیام آخرش
    هرقدمی میرفت جلو
    نگا میکرد پشت سرش
    دیگه نیومد
    رفت ناپدید شد
    چشام به درب
    خونه سفید شد…
    دیگه از اون روز تا حالا
    منتظر زنگ درم
    بس که دلم شور میزنه
    نصفه شب از خواب میپرم
    کاشکی بود و نگاه میکرد
    یزید سرش رفت بالا دار
    سزای اعمالشو دید
    لکه ننگ روزگار
    من مطمئنم الآن اگر بود
    سرگرم شادی از این خبر بود..
    او شبی که نشون میداد
    صدام چشاشو بسته بود
    یادم اومد لحظه ای که
    دل مارو شکسته بود
    روزایی که نمک میریخت
    روداغ قلب پدرا
    داغ برادر میگذاشت
    رو سینه برادرا
    الحمدلله
    دعام اثر کرد
    سوی جهنم
    عزم سفرکرد…
    ***
    بسه دیگه خسته شدی
    دوباره خیلی حرف زدم
    با اینکه قول داده بودم
    امابازم گریه شدم
    با صد امید و آرزو
    مادر مفقود الاثر
    بلند شد از کنار قبر
    شاید براش بیاد خبر
    چند ساله مادر…
    کارش همینه…
    خبر نداره..
    {بچه اش همینه…}

  16. كوچه‏هايى كه هر كدام به نام شهيدى آذين شده، فراموشى ما را جار مى‏زند؛ آن گاه كه از مرثيه خون شهيد، تنها آهنگ پروازش را مى‏شنويم، آن گاه كه در پس گريه‏هاى مادر شهيد، زبانى براى تسلى نداريم؛ جز مشتى واژه‏هاى كليشه؛ جز الفاظى كه نشان بى‏دردى ماست…

  17. تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ “”” ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

    آن باد که آغشته به بوی نفس توست “”” از کوچه ما کاش گذر داشته باشد . . .

  18. همه ما فکر می کنیم که شهدا رفته اند و ما مانده ایم
    اما حقیقت این است که زمان رفته است و ما را با خود برده
    و این شهدا هستند که تا ابد مانده اند!

  19. این، چفیه‌ی پاره بود در خاک؟
    یا ابر بهاره بود پنهان در خاک؟
    باور کن استخوان پوسیده نبود
    یک مشت، ستاره بود پنهان در خاک

  20. چقدر كشيدن نفسم راحت تر شد وقتي اين همه حس واقعي و معنوي توي اين بخش كه سلام به شهداي گمنام بود رو ديدم و خوندم . خوشحالم كه شما جوانان سنگر سازندگي را ميسازيد و عاقلانه عامل به راه شهدا . يا حسين شهيد

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن