دفترچه خاطرات

خاطره باغ اناری | گل حسرت!

جلیل زارع|

*کاش الان اون باغ اناری بود تا هر وقت مثل حالا دلگیرم، برم خودمو تو اون باغ و تو بچگیام گم کنم. ولی اون باغ هم مثل همون بچگیام به رویاها پیوسته و فقط تو رویاها میشه دنبالش گشت. الان دیگه تو خونه ی پدری خبری از باغ نیست . اون اتاق های قدیمی هم، مثل همون باغچه، غیبشون زده. اصلا شکل و شمایل خونه ی قدیمی به هم خورده. وسطش دیوار کشیده شده و هر طرف دیوار، یه خونه جدید ساخته شده. یکیش واسه این برادرم و یکیش هم واسه اون برادرم.

*دیگه مثل اون وقت ها نیست که دیواری بین خونه های همسایه ها نباشه و همسایه ها از برادر و خواهر هم به هم نزدیک تر باشن. الان بین خونه دو تا برادر، دیواری کشیده شده و اونا رو از همسایگی هم جدا ساخته ، چه برسه به برادری ! شاید روزها و شب ها بگذره اون دو تا برادر که حالا دیگه دیواری به بلندای غربت دلاشون رو از هم جدا کرده، همدیگه رو نبینن. ولی من گاهی وقت ها که داریون هستم هوس می کنم برم رو اون دیوار که همه چی رو تو خودش بلعیده بشینم و خونه پدری و باغ و صفا و صمیمیت اون وقتا رو از دریچه ی همون رویایی که همیشه با آدمه، تماشا کنم ولی دیگه نمیشه ! دیگه بزرگ شدیم و اگه بچگی کنیم یه جورایی دیوونه و روانی قلمداد میشیم !

*آدم، گه گاه دلش برای بچگیهاش، برای نوجوونی هاش و جوونی هاش تنگ میشه. خب این یه امر طبیعیه. ولی ای کاش دلتنگیش واقعی باشه و پر از گل مهر نه پر از گل حسرت. گل حسرت ، گلی است پشت دیوار ! پشت دیوار تنهایی ! پشت دیوار غربت ! پشت دیوار بی کسی ! پشت دیوار ندامت ! پشت دیوار دلواپسی ! پشت دیوار فراموشی ! اصلا پشت همون دیوار حسرت ! کاش میشد بچه شد و این دیوار رو خراب کرد ! دل شیر میخواد خراب کردنش، که فقط بچه ها دارن نه آدم بزرگ ها ! آدم بزرگ ها دلشون شیر پاکتی هم نیست چه برسه به…. .

*فرستادن این دلنوشته هم، مثل بالا رفتن از همون دیوار حسرته ! دل شیر میخواد ! که گمون نکنم دیگه من داشته باشم ! دارم؟ نمی دونم ! ولی اینو خوب میدونم که اگه فرستادمش حتما وقتی برم داریون، میتونم از اون دیوار هم برم بالا ! پس بذار امتحانش کنم ! به امتحانش می ارزه…..

*و اما یک توضیح: میفرستمش ! ولی اون قدر هم دل شیر ندارم ! همون دل پلنگ کافیه ! خودم سانسورش میکنم، بعد میذارمش تو سایت ! یه شعر ” گل حسرت ” هم داره که اونم حذف میکنم ! میدونم میشه حکایت ” شیر بی یال و دم و اشکم” ولی خب ” کاچی بهتر از هیچی !”….

*حالا دیگه کافیه فقط “فرستادن دیدگاه” رو کلیک کنم ! اینم کلیک….

نوشته های مشابه

57 دیدگاه

  1. با سلام
    جناب زارع چه عجب چشمون به جمالت افتاد؟امیدوارم هر کجا که هستید موفق و موید باشید
    به امید دیدار

    1. سلام. ممنون مختاری جان ….. همچنین شما. منم میگم به امید دیدار…. تا خدا چی بخواد.

  2. سلام جناب زارع از اینکه خاطرات بسیار زیبایی می نویسی درخور ستایش است ولی باید بعرض حضرتعالی برسانم این خاطرات مربوط به نسل شماست که حتی من هم که حدود 40سال دارم با آن غریبه هستم وجذاب نیست ، چون اکثر کاربران نسل جوان هستند دوست دارند خاطرات نسل خودشان را بشنوند .
    باز هم از شما معذرت می خواهم

    1. سلام. چشم محمد جان…. اگه عمری باقی باشه، از خاطرات نسل امروز و کمی تا قسمتی دیروز هم میگم. تا خدا چی بخواد.

    2. ببخشد ولی شما چنان گفتید “نسل شما” که ذهن آدم ناگهان تصویر دوره نوسنگی رو تجسم میکنه!فکر کنم یه ذره زود قضاوت کردید.البته ببخشد

  3. سلام.ما همگی گذشتمون حسرته زارع جان. حالمان هم چیزی از حسرت کم نداره. حسرت در حسرت شده. بین خونه ها دیوار باشه خرده شاید نتوان گرفت، بین دلها اگه دیوار باشه دیگه بی دیواری بین خونه ها هم دلخوشی نیست.

    1. سلام افشین جان…. باغ اگه نیست گلدون هست ! توی گلدون هم میشه گل کاشت ! گل مهر ! گل امید !حسرت جای خودش هست به بزرگی همون باغ ! ولی میشه قناعت کرد و تو کوچیکی گلدون، گل امید کاشت، گل مهر، مهر بزرگ توی گلدون کوچیک !شادی و نشاط و عشق و امید رو برات گل به گل آرزو می کنم.

  4. سلام آقای زارع چقدر زیبا این مسئله رو توصیف کرده اید .متاسفانه قبل از باغچه دیوار بین ادم ها کشیده شده ، دیواری بلند که هیچ پنجره ای رو به باغ همسایه نداره .زندگی امروزی این دیوار ها رو کشیده و گذشتن از این دیوار کار هر کسی نیست .
    وقتی ادم میبیند ناعادلانه از پشت این دیوار در مورد دیگران قضاوت کرده وباورش نمیشه که ما اینقدر بتونیم بد و خود خواه باشیم. کم کم در بین اعضای یک خانواده کوچک هم کشیده میشه .یکی از دوستان من با همسر ش در دو طبقه مجزا زندگی می کنند، حتی بچه ها رو هم بین خودشان تقسیم کرده اند عادلانه پسر با مادر ودختر با پدر . حتی من احساس میکنم بین این بنده ی خدا با فرزند خودش که هم یه دیوار جدید کشیده شده ، چرا که یه روزی توی مهمونی بهش گفتم برای بچه اش هم شام ببره ، گفت نمیخواد او به فکر خودش هست . باور کردنی نیست چهار دیوار در یک چهار دیواری خانه !
    خوشبختانه توی فرهنگ ما هنوز به این مراحل از فرهنگ بی اعتمادی نرسیده ایم .

    1. سلام دوست من…. ممنون از حس نوع پروریتون ….. ما هم مقصریم ! یا نمی دونیم در همسایگیمون چی میگذره یا بی تفاوت از کنارش می گذریم و کاری براشون نمی کنیم. گردن باری و لج و لج بازی میدونی چیه ! گاهی وقت ها این چهار دیوار تو چهار دیواری، حاصل گردن باری یا لج و لج بازیه.علت دیگه ای هم داره مثل ندیدن همدیگر مثل…..

      شاید اگه ما کمی همت کنیم بتونیم کمکشون کنیم در خراب کردن این دیوارها و دیدن هم. دیدن مهر ! دیدن محبت ! دیدن عشق ! دیدن شور و نشاط با هم بودن ! ما هم مقصریم عزیز ! مقصریم. باید تا دیر نشده کاری کنیم . باید کاری کنیم . باید !

  5. چقدر فاصله اينجاست بين آدم ها
    چقدر عاطفه تنهاســت بين آدم ها

    كسي به حال شقايق دلش نمي سوزد
    و او هنوز شكوفاست بين آدم ها

    كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
    تب غرور چه بالاست بين آدم ها

    و از صداي شكستن كسي نمي شكند
    چقدر سردي و غوغاست بين آدم ها

    ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
    چقدر قحطي روياست بين آدم ها

    غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
    و زندگي چه غم افزاست بين آدم ها

    مگر كه كلبه دل ها چقدر جا دارد؟
    چقدر راز و معماست بين آدم ها

    چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
    طلوع عشق چه زيباست بين آدم ها

    و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
    نياز و مهر و تمناست بين آدم ها

    بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
    و عمر شوق چه كوتاست بين آدم ها

    به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
    دلت به وسعت درياست بين آدم ها

    1. شيشه اي مي شكند!
      يك نفر مي پرسد:
      علتش چيست
      چرا شيشه شكست؟
      مادرم مي گويد:
      شايد اين رفع بلاست!
      يك نفر زمزمه كرد:
      باد سرد و وحشي،
      مثل يك كودك شيطان آمد،
      شيشه ي پنجره را زود شكست!
      “كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست
      يك نفر مي آمد تكه هاي آن را بر مي داشت
      مرهمي بر دل تنگم مي شد!”
      امشب اما ديديم هيچ كس هيچ نگفت….
      از خودم مي پرسم:
      ارزش قلب من آيا از شيشه ي پنجره هم پست تر است؟
      قلب من سخت شكست اما،
      هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟

  6. سلام سروش جان ! انار و ترس با هم انس دیرینه دارند و پایانی حسرت بار ! تقدیم به تو:

    درد ما را نیست درمان، الغیاث
    ترس ما را نیست پایان، الغیاث

    عاشقم من بر انار داریان
    لیک می ترسم ز یاران، الغیاث

    در بهای نار می خواهند جان
    جان فدای مهر خوبان، الغیاث

    چون انارستان ما گل می کند
    می رسند آن گلعذاران، الغیاث

    گلعذاران نازدارانند، لیک
    الغیاث از نازداران، الغیاث

    نار بستان، ناز کم کن، نازنین
    نار و ناز و نازنینان، الغیاث

    آخر این حسرت، ستاند، جان من
    حسرت باغ اناران، الغیاث

    او ستاره، من سه تارم، می زند
    زخمه بر تار سه تاران، الغیاث

    گفت زارع، کو که فرهادی کند
    قلعه دار قلعه داران، الغیاث

  7. قول دادم!وچون قول دادم مینویسم! از انار مینویسم.اما اناری که من مینویسم انار من است! شاید اصلا به دردشما نخورد!آخر انار من هیچ جایگاه خاصی ندارد.اصلا خاص نیست!میوه ایست مانند تمام میوه های دیگر! پر از زیبایی, پراز معرفت!میشود جایش سیب گذاشت!یا پسته! یا هلو!اصلا میشود جایش انسان,سنگ,خاک,آب یا…گذاشت.اینجا همه چیز یکرنگ ویک دست است. همه چیز هم وزن.وهمه چیز زیبا! اینجا هیچ چیز بالاتر یا پایینتر نیست!چیزی کمرنگ تر یا پررنگتر نیست! هیچ چیزی سنگین تر یا سبکتر نیست.اینجا هر چشمی مستانه ودیوانه وار میخواند:با صد هزار جلوه برون آمدی که من/ باصدهزار دیده تماشا کنم تورا!اینجا فرقی بین انار وانگور نیست!مرا ببخش اگر بگویم اینجا زمینش برای روییدن گل “حسرت” مناسب نیست!اینجا همان جاییست که سهراب از قایقش پیاده شد!

  8. سلام….
    عمل کردن به قول چیز خوبی است، انار این را به من آموخته است ! انار من و تو ندارد! انار ، انار است و متعلق به انارستان ! انار را باید به وقتش چید، لمس کرد، بویید ! انار را باید دید ! تا تبدیل به حسرت نشود ! و اگر شد باید از نو رویاندش ! رویشی دوباره ! انار هزار دانه دارد، گیرم که 999 تایش حسرت است ! یکی که مهر است ! امید است. در انار اگر حسی است همان یک دانه بس است ! انار من و تو خاص است ! چون خودمان خاصیم. مگر سیب حوا خاص نبود ! مگر مهر آدم خاص نبود ! مهم نیست جای انار را چه میوه ی دیگری می گذاری ، ههم این است که هر چه بگذاری باز هم انار است ! با هزار رمز و راز ! رمز و رازش را دریاب ! مابقی مهم پوست است ! پوست را باید شکافت و دانه ها را دید ! رمز و راز را دید ! آن گاه می شود همان زیبایی که تو می گویی ! همان معرفت ! همه چیز یک رنگ و یک دست نیست! هم وزن نیست ! لازم هم نیست باشد ! تفاوت خوب است ! اساس خلقت است ! زیبایی را در تفاوت هم می شود دید ! مهم دیدن است ! دیده ها را باید شست ! تفاوت ها اجتناب ناپذیرند ! فراز و نشیب، رنگ و بی رنگی، سبک و سنگین، در کنار هم معنا پیدا می کنند ! روشنایی، تاریکی را معنا می کند و تاریکی، روشنایی را ! اگر همه اش روشنایی باشد، روشنایی را نمی فهمیم ! روشنایی در دل تاریکی زیباست. باور کن در دل تاریکی ، روشنایی را می شود دید که در روز روشن مانندش را نمی بینی: حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار، تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور ! ببین چه زیباست ! فروغی را که لسان الغیب در فقر و تنگدستی و در تاریکی و مستی، نظاره گر است ! خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم / خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را ! تو می گویی فرقی بین انار و انگور نیست ! من می گویم: فرق است میان آن که یارش در بر/ با آن که دو چشم انتظارش بر در ! فرق چیز بدی نیست ! باورها را باید درست کرد ! نمی خواهی بگویی آدم وحوا با هم فرق ندارند که ! خلقت خدا بر همین تفاوت ها استوار است ! اگر یکسان باشند ، در این میانه یکیشان کافی است ! انگور با انار فرق دارد ! زیاد هم فرق دارد ولی این دو در کنار هم زیبا هستند. با تفاوت هایشان ! آدم و حوا در کنار هم زیبا هستند ! با تفاوت هایشان ! و آن گاه که متفاوت شدند، با هم می شوند ! و چون با هم شدند ، یکی می شوند و آن گاه زیبا می شوند ! ببین ! زیبایی هم با تفاوت ها معنا پیدا می کند. یکی شدن با یکی بودن متفاوت است و این معنای انسانیت است ! زمینی که گل حسرت را تجربه نکرده باشد، قادر به رویاندن گل مهر و امید هم نیست ! چون نمی فهمدش! امید در رویارویی با حسرت جلوه گر می شود ! گر هر شب، شب قدر بودی، شب قدر، بی قدر بودی ! هزار شب حسرت ! یک شب امید ! این امید است که نمایانگر مهر است و دوستی و انسانیت انسان را تعبیر می کند. سوز و فراق به شوق و وصال معنا می دهد و گرنه هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست !زمانی که سهراب از قایقش می گفت ، قایق به گل نشسته ای را دیدم که شنا کردن برای رهایی از قفس تن را به ارمغان داشت !

  9. ولی این رشته سر دراز دارد! شما با کسی روبه رو هستید که لحظه ای غم را برنمی تابد! به درست وغلطش هم کار ندارد!همیشه همین بوده!به نظر او هم قایق سهراب همان قفس تن بوده که در جایی شبیه “بالادست” از آن آزاد گشته!

    1. سلام….
      به قول “کاربر” این بحث ها دیگه خیلی داره تخصصی میشه و برخی از کاربرا رو فراری میده. پس باید پیاده شیم و با بقیه همراه شیم. اما این بار هم، ساده تر، یه چیزایی که به فکر ناقصم میرسه عرض می کنم:

      این که شما شاد و سر حال و قبراق هستید یا وانمود می کنید که هستید، خیلی خوبه. شاد بودن هنره و کار هر کسی نیست. مخصوصا اگه بتونیم شادیمون رو به عزیزانمون هم منتقل کنیم. ولی شادی زیاد هم غرور و فراموشی میاره و برای جامعه عامل باز دارنده هست. اگه من نوعی، غم و غصه ی گرفتاری های اطرافیان و مردم زادگاهم رو نخورم ، به این فکر هم نمی افتم که برای رفع مشکلاتشون قدمکی بر دارم. و وقتی این فکر با من رشد نکنه و بزرگ نشه نسبت به همنوعانم بی تفاوت میشم. من دوست دارم در جای خودش به خاطر خودم، عزیزانم و همنوعانم شاد باشم و شادی رو به اونا هم منتقل کنم و به جاش هم غم و غصه شونو بخورم و غم رو از صفحه ی دلشون پاک کنم. من نوعی رو میگم گرنه من “جلیل زارع” از این حرف ها خیلی به دوره. شادمانی رو برات آرزو می کنم. هم چنان جاری و ساری باشید و تاثیر گذار .گاهی وقت ها بد نیست به درست و غلطش هم کار داشته باشیم. جسارت بنده رو ببخشید.

  10. سلام
    ایلماه از یکسان بینی دنیا و وحدت بینی صحبت کرده و یعنی به دریا بنگرم دریا تو بینم به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
    جناب زارع شما میگویید باید با وجود همه کثرات به وحدت برسیم و با وجود همه تفاوتها و در نگاهی بالاتر وجود شر و بدیها است که میتوان معنی خوبی را درست تشخیص داد چه بسا اگر شر و بدی وحتی ابلیسی وجود نداشت خوبی اینطور معنی نمیشد وزمانی انسان به کمال نهایی و مرتبه واقعی که مد نظر خداوند است میرسد که در سایه همین کثرات و حتی بدیهای دنیا بتواند راه خود راپیدا کند

    1. سلام. داریونی عزیز خیلی دلم میخواد در مورد اظهار نظر زیباتون صحبت کنم ولی توسط کاربر عزیز تازه کارت زرد گرفتم ! نمی خوام کارت قرمز هم بگیرم. فعلا بذار یه کمی تخصص رو کنار بذاریم. به موقعش حتما با شما عزیز دل برادر حرف دارم. حرف اساسی.

      اجالتا عرض کنم که من با کمی تا قسمتی شدت و ضعف همین رو می خواستم بگم که شما از من زیبا تر گفتید ! ایلما هم خوب گفته، من نمی خوام در به دریا و صحرا نگریستن و دریا و صحرا دیدن راه افراط و تفریط رو پیش بگیره، گرنه ایشون هم از دیدگاهی خوب می گه.

  11. سلام بر آقای زارع.داریونی گرامی وکاربر محترم.خیلی دلم میخواد این بحث روادامه ندم ,مبادا موجب رنجش کسی بشه. ولی جناب کاربر این اجازه رو به من بدید که یه چیزایی در مورد خودم بگم :گاهی برای هر انسانی پیش میاد که همه دنیا را از دریچه چشم خداوند به تماشا میشینه ودیگه دلش نمیخواد این دید تازه رو که پیدا کرده از دست بده.منم اکثر اوقات سعی کردم این نوع نگاه به هستی را در خودم حفظ کنم.در موردشم نه با کسی صحبت میکردم نه تصمیم داشتم صحبت کنم.اما توی رمان قلعه داریون ,تو ماجرای باغ اناری وچندین جای دیگه دیدم آقای زارع از حسرت وغم ودلتنگی صحبت کرده.خیلی تحمل کردم ساکت باشم!آخه از کسی که داره به همه امید میده وازجاری وساری بودن وپویا وپایا شدن صحبت میکنه ,این حرفاشنیدنش خیلی جالب نیست!اما باز هم تا وقتی ایشان ازمن نخواسته بودند که از انار بنویسم ساکت بودم.وقتی هم خواستم (انار)بنویسم .دیدم فرصت خوبی که به ایشان عرض کنم که این دید سنگین را از انار بردارید.پویایی وجاری بودن با ماندن در خانه ی حسرت سالها پیش متناقض است. اما به قول آقای زارع در به کار بردن کلمات ,مقداری راه افراط پیش گرفته شد.
    واما جناب آقای زارع منظور من از جمله(لحظه ای غم را برنمیتابم)این نبود که شادم یا وانمود به شادی دارم!بلکه واقعا یک لحظه غمگین .یک کلمه ناراحت کننده مرا از نظر روحی فلج میکند.ودرست به همین دلیل در مقابل جمله ها ومطالب شما نتوانستم سکوت اختیار کنم.
    امیدوارم همه کاربران گرامی جسارت بنده راببخشند

  12. درسته که دیدگاه ایلماه جان با آقای زارع متفاوته.اما واقعا شبیه هم حرف می زنند و این باعث میشه که به سختی این تفاوت رو لمس کرد…واسه همینه که کاربرا سرگیجه گرفتند و نمیدون چی به چیه!ولی سرگیجه هم بعضی اوقات لازمه

    1. سلام….
      من سعی کردم ساده منظورمو بیان کنم و از واژه های نامانوس به اصطلاع تخصصی استفاده نکنم.ولی وارد شدن در این مقوله اونم طوری که بر و بچه ها سرگیجه نگیرن و کوتاه و مختصر هم باشه قدری دشواره. بنابراین فکر می کنم در حوصله ی این فضای مجازی نمی گنجه و بهتره فعلا ازش بگذریم. اما این که نازنین خانم اعتقاد دارن که سرگیجه هم بعضی اوقات لازمه هم هر چند حرف درستی است ولی فکر می کنم به قدر کفایت کاربرا رو تو چرخ فلک نشوندیم و حسابی گیج کردیم. بهتره بذاریم داریون نما کمی هم در حال و هوای عادی خودش نفس بکشه و کاربرامون هم از دست ندیم. پس تا وقتی دیگر که شاید به بهانه ای دیگر پیش بیاد بر گردیم به همون دنیای صاف و ساده ی خودمون. کاربرای عزیز خیالتون راحت تا مدتی بحث فلسفی ملسفی تعطیل . همون پویا و پایا و جاری و ساری باشید و تاثیر گذار…

  13. اقای زارع سلام خیلی از انار خاطره دارید جریان چیست؟!!
    امروز دیگه تمام خانه ها از حالت سنتی خارج شده و به سبک امروزی ساخته شده .شاید تا چند سال دیگر و اصلا همین الان به بچه هایمام فقط بتوانیم عکس درختان را نشان دهیم چون دیگر درختی در خانه ها نیست .خانه های نقلی و آپارتمانی بدون باغچه و درخت و… روح انسان را خسته می کند .

    1. اگر خانه ات نقلی و آپارتمانی است و بدون باغچه و درخت و روحت را خسته می کند، راه دارد عزیز دل برادر ! راه دارد ! در باغچه ی دلت انار بکار !به همین سادگی !

  14. سلام آقای زارع
    سپاس به خاطر خاطره زیبا
    سن من از آقای محمد کمتر است ـهرجند هر کسی نظر خاص خودش را دارد ـ ولی من با نظر آقای محمد مخالفم
    خیلی از این خاطرات لذت می برم
    اکثر خاطرات نسل امروز از الانش حسرته در حالی که خاطرات قدیم تنها حسرتش عدم تکرارشه
    ولی چرا حسرت ؟
    همینقدر که حس کنید اومدنتون به داریون برای همه شادی آفرینهو برکت می یاره کافیه و جای حسرت به اون شکل نیست
    اون موقع ها وقتی می یومدم داریون و وارد خونه می شدم
    متوجه می شدم بابا هر چقدر هم درد داره اومدن منو شادی آفرین جلوه می داد
    مامان با همه خستگی از کار روزانه ، خواهرا و برادرا همه به من می فهموندن اومدنت شادی میاره
    با رفتن بابا خیلی داغون شدم دلم نمی خواست به خونه پدری پا بذارم و بابا رو نبینم
    ولی دیدم خودم ، بقیه و حتی بابا می خواد با ورود تک تکمون به اون خونه همه انرژی و شادیمون رو تو اون خونه پراکنده کنیم
    من بابا رو نمی بینم ، ولی اون که منو میبینه ، چرا خواسته شو اجابت نکنم
    در مورد شما هم حتما یه کسایی هستن که نمی خوان شما همیشه آدم بزرگانه رفتار کنین و منتظر شادمانیهای کودکانه تون تو همون خونه هستن حتی در حضور کسایی که منتظر همچین رفتارهایی از انسان هستن تا بگن فلانی دیوونه شده.
    پدر و مادرتون اونجا حضور دارن بهشون بگید شادی رو که اونها بهتون هدیه دادن براشون حفظ کردید.
    همه می تونن گل ” مهر ” بکارن خصوصا تو ماه مهر

  15. سلام بر کاربران عزیز….
    در این که من از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی ، خاطرات زیادی به ویژه از انار دارم، شکی نیست ولی احساس می کنم برخی از کاربران عزیز، آن برداشتی را که من در پی اش بوده ام از توصیف واژه هایی هم چون” انار، گل حسرت، گل امید، دیوار و….” نداشته اند !

    شاید هم من نتوانسته ام درست حق مطلب را ادا کنم. بنابراین، در دو دیدگاه دیگر، کمی بیش تر در این مورد با هم گپ می زنیم.

  16. اغلب در نظم و گاهی در نثر، برخی واژه ها، افزون بر معنای حقیقی، معنایی مجازی را نیز بنا بر سلیقه و ذوق نویسنده در بر دارند.

    بیایید، آن چه من در دل این واژه های ناب به امانت گذاشته ام را جست و جو کنیم:

    انار: سمبل عشق و مهر و محبت و دوستی و معرفت و…..

    گل حسرت : سمبل از دست دادن انار که خیر و مظهر خوبی هاست

    گل مهر : سمبل آشتی با انار

    دیوار : سمبل فاصله افتادن بین عادات و رفتار های نیک و هنجار دیروز و محصور شدن در حلقه ی روزمرگی و ناهنجاری های امروز تا مرز فراموشی انار ( و این نیز به معنای فراموش شدن همه ی عادات نیک در نسل امروز نیست)

  17. اکنون با بیان مقدمه ای که در دو دیدگاه بالا آمد، مروری دوباره خواهیم داشت بر خاطره ی باغ اناری.

    من با بیان این خاطره می خواهم بگویم:

    * کاش در مواقع دلتنگی، آغوش مهر و محبت خود را برای عزیزانمان باز می کردیم تا هم خودمان آرام شویم و هم آرامش را به آنان باز گردانیم.

    *افسوس می خورم بر پرکردن دلتنگی ها با ابزارهای زمخت و خشن و بی روح ساخته ی دست بشر به جای پیوستن به آغوش مهر و محبت عزیزان که نتیجه اش گم شدن در روزمرگی ها تا مرز فراموشی است.

    * علت گم شدن در این روزمرگی ها را کشیدن دیوار بلند بین دل ها می دانم و بر این باورم که ویران کردن این دیوار، دل شیر می خواهد به یزرگی کودکی و آن زمان که لبخند مهر و محبت و دوستی را نثار هم می کردیم.

    * و من تصمیم می گیرم دل به دریا بزنم و بر بلندای دیوار فاصله ها صعود کرده، صفا و صمیمیت را دوباره احیا نمایم. و در این میان برادرانم را بهانه کرده ام ،زیرا معتقدم که عشق و علاقه و مهر و محبت در واژه ی برادر، بهتر تداعی می شود.

    * راه صعود بر بلندای دیوار فاصله ها و کنار زدن پرده های روزمرگی، ابراز عشق و دوستی و مهر و محبت است. یعنی اگر بتوانیم احساسمان را نسبت به عزیزانمان به زبان آوریم، قطعا خواهیم توانست بر دیوار و حائل بین دل ها نیز فائق آییم. من برای ابراز احساسات ، فرستادن دلنوشته هایم و برای بر داشتن حائل بین دل ها، بالا رفتن از دیوار حسرت را بهانه کرده ام که هر چند دل شیر می خواهد ولی با دل پلنگ هم می شود آغاز کرد.

    * حالا بار دیگر با این دید، خاطره را بخوانید و بگویید ببینم: توانستم علامت سوال و تعجب را از ذهن شما بردارم یا علامت های مضاعف را بر ذهنتان نشاندم !

    *

    1. سلام.دوباره خواندم,خیلی علامتها بیشتر شده ها!!!
      آقا اصلا شما هر کاریش کنی این گل حسرته خرابش میکنه.
      قبول کنیدکه وقتی داشتید این متنو مینوشتید دلتون پر از غم وحسرت بوده.خب همون احساس رو با مطلب انتقال میدید.اشکالی هم نداره!این سایت هم نمونه کوچیکی از دنیاست.مطلب شاد داره غمگین داره….

      1. سلام. قبول دارم ولی….. اصلا ولش کن تا بازم پر علامت تر نشده ! ممنون که واقعیت رو قبول دارید !

  18. با سلام….
    ببخشید کاربر عزیز، قول داده بودم مدتی این گونه سخن نگویم ولی باور کنید این بار لازم بود. حرف هایم آن گونه که من انتظار داشتم برداشت نشده بود. احساس کردم اگر توضیح ندهم ممکن است برای برخی از عزیزان چنین تعبیر شود که دارم در خاطرات گم می شوم و شادمانی های کودکانه را جایگزین رفتار بزرگانه می نمایم که نتیجه اش کوچک شدن و مورد تمسخر قرار گرفتن اطرافیان است.

  19. سلام آقای زارع.چقدر از خوشبختی قدیم وصفا ووفاش بگیم.همین وفاوصفاونبودن دیوار بود که گل حسرت تو دلمون کاشت.والا!.چرا حالا که دیوار کشیدن همه جا ,دیگه یک گل حسرتم نمیشه پیدا کنی!؟

    1. سلام ” یک گل حسرت دیگه!” …..

      والا چه عرض کنم ! حسرت هم حسرت های قدیمی ! ما قدیمی ها حسرت صفا و صمیمیتی رو میخوریم که دیگه توی زرگری ها هم پیدا نمیشه ولی اون موقع ها تو هر بغالی پیدا می شد !

      حسرت جوونای حالا میدونی چیه!؟( همه ی جوونا رو نمیگم !) هر چند خودت می دونی ولی یادآوری هم بد نیست ! بله عزیز دل برادر ! پول ! پول ! پول ! قبول دارم که فقر مالی غوغا میکنه و جوونای بیچاره، موندن چه طور و با چه پشتوانه و اطمینانی تشکیل زندگی بدن ، ولی اون زمونا هم فقر مالی بود ! اگه مسن باشی بهتر از من میدونی که اون موقع اگه فقر مالی بود، فقر عاطفی نبود ! حالا فقر عاطفی گریبانگیرمون شده که متاسفانه احساسش هم نمی کنیم و نمی دونیم که نداریمش ! “آن کس که نداند و نداند که نداند ، در جهل مرکب ابدالدهر بماند !”

      البته بازم میگم هیچ کدوم از اینا، چه قدیم، چه حالا کلیت نداره. قدیم هم برای بعضی ها از عاطفه ماطفه خبری نبود و حالا هم برای برخی ها عاطفه حرف اول رو میزنه ! میدونی چیه عزیز دل برادر ! دیگه ما گذشت نداریم ! قناعت رو بلد نیستیم ! قبول نداریم که همسایه از برادر و خواهر هم بهمون نزدیک تره ! اصلا برخی از خواهر و برادرها هم عید تا عید همو نمیبینن ! فک و فامیل که دیگه حرفشو نزن ! این درده عزیز: همه چی با پول سنجش میشه ! این درد مشترک بی درمونی که بود و نبودش دردسره !

      اگه میدونستی بابت یه جمله حرف، یه عالمه میرم رو منبر، همین هم نمی گفتی ! بله ! این طوری هاست !

  20. این گونه ایم:
    از کودکی خسته ایم، می خواهیم زودتر بزرگ شویم،و آنگاه که بزرگ می شویم، حسرت کودکیمان را می خوریم !

    از سلامتیمان مایه می گذاریم تا مال و اموالی به دست آوریم، و چون به مال و اموال می رسیم همه را خرج سلامتیمان می کنیم !

    همواره نگران آینده ایم، به گونه ای که زمان حال فراموشمان می شود،آنگاه دیگر نه در آینده زندگی می کنیم، نه در حال، گذشته امان را هم خرج مال اندوزی کرده ایم !

    به گونه ای زندگی می کنیم که گویی هرگز نخواهیم مرد و آن چنان می میریم که گویی هیچ گاه زنده نبوده ایم !

    ***یاد بگیریم که:
    نمی توان کسی را وادار کنیم دوستمان داشته باشد، اما می توان محبوب او شد !

    خود را با دیگران مقایسه نکنیم، امروز خودمان را با دیروزمان مقایسه کنیم !

    توانگری به بضاعت نیست که به قناعت است !

    هر چند قادریم خیلی سریع زخم عمیقی در دل عزیزانمان ایجاد کنیم ولی عمری وقت لازم است تا آن زخم را التیام بخشیم، پس اگر مرهم نیستیم، نمک نیز بر زخمی نپاشیم !

    بخشش را با بخشیدن یاد بگیریم !

    همواره کسانی هستند که از دل و جان دوستشان داریم، اما بلد نیستیم احساسمان را ابراز کنیم ! ابراز عشق را بیاموزیم !

    می شود با هم به موضوع واحدی فکر کنیم ولی متفاوت ببینیم !

    همواره کافی نیست دیگران ما را ببخشند، گاهی هم لازم است خودمان، نیز خودمان را ببخشیم !

    و یاد بگیریم: که ما الان این جا هستیم ! همین جا ! پس این جا را پاس داریم !

  21. سلام

    هرچند من از آینه باهوش ترم
    هر آینه از آینه خاموش ترم
    تصویر غریبم که پس توده غم
    از قصه ی عشق هم فراموش ترم

  22. دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ِ بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد. به امید آنکه شاید درِ آن خانه باز شود. گاهی دلم پرت می شود آن طرف دیوار. آن طرف ، حیاط خانه ی خداست.
    و آن وقت هی در میزنم ، در می زنم ، در میزنم و می گویم: « دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید…»
    کسی جوابم را نمی دهد. کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه دستی دلم رامی اندازد این طرف دیوار . همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار ، همین که…
    من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم ، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در آن را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم…

    1. اما وای به روزی که دلت و مثل یه توپ بندازی اون ور دیوار به امید اینکه برات بندازنش اینطرف ….وچه ناجوانمردانه اونو پاره میکنند و پسش میدند بعد تو میمونی و یه خاطره ….شاید هم وقتی میخوان پسش بدند دو تا داد هم سرت بزند یه قیافه حق به جانب بگیرند که چرا آرامش وزندگیشونو به هم زدی وهیچ وقت عشق و شوق بازی و در چشمان اشکبار شما نبینند وتا ابد این ترس ودر دل شما بکارند که توپ شما هیچ وقت نباید اوج بگیره

  23. الله جمیل و یحب الجمال ! خدا زیباست و زیبایی ها را دوست دارد.می توان زیبا دید، اگر زیبا فکر کرد ! اگر به باطن آن چه رخ می دهد نظر کرد ! اندیشید ! علت وقایع را جویا شد ! بودن را درست معنا کرد تا رفتن درست تعبیر شود ! زیبایی را از دل وقایع دیدن، آن گونه که شایسته است و باید باشد، در بطن واقعیت ها انسان را به حقیقت می رساند ! حقیقتی محض، زیبا و پر رمز و راز، همان گونه که زینب در بطن عاشورا دید و در گودال قتلگاه بو کشید و بر نیزه تفسیرش کرد ! آن گاه از دریچه ی چشم مجنون، واقعیت ها را زیبا دید و به حقیقت پیوند زد تا برای همیشه در گذر زمان جاودان بماند و در دل واقعیتی تلخ، حقیقتی زیبا را بنمایاند و برای آنان که در پی راه هستند و راهنما، چراغی باشد پر فروغ برای زیبا دیدن و زیبا شدن ! چرا که الله جمیل و یحب الجمال !

    1. … بله بازم سلام. باز ترم سلام. سلام و سلام و سلام…

      میخوام خیلی سریع و بی وقفه و بدون فکر و تامل، قلمم رو رها کنم که هر جور دلش میخواد جولان بده. قول میدم دخالتی تو کارش نکنم. قول میدم. قول… قول… قول… :

      « کاش مواقعی که دلمون از زمین و آسمون میگیره بتونیم هی به هم سلام کنیم. سلام، سلام و باز هم سلام…

      الان این جوریم ! این شکلیم ! این ریختیم ! دلم میخواد سلام کنم ! بازم سلام کنم و باز ترم سلام کنم !

      اما… بازم اما… بازترم اما… یادتون نره عزیزان دل برادر که … که… که… سلام مستحبه ! فقط مستحبه ! میدونی یعنی چی ؟ یعنی این که … بله یعنی همین… همین که به ذهنت اومده و داری بهش فکر می کنی !

      ولی… ولی… ولی پاسخ سلام واجبه. واجب تر از واجبه. یه جورایی نمیشه سلامی شنید و علیکی نگفت ! باید اگه زبونت هم از گفتن باز میمونه، با تکان دادن دستی، سری و شاید هم دلی، علیکی گفت.

      که اگه سلامی را علیک بگیم همه چی زیبا میشه. درختا شکوفه میدن. غنچه ها باز میشن و… و… و دلها به هم نزدیک میشن. بله دل ها…دل ها با هم مهربون میشن. این دل و اون دل، یک دل میشن.

      اون وقت آدما یکی میشن. یکی میشن و یک رنگ و شاید هم بی رنگ… صاف و ساده و بی غل و غش…

      اصلا هر چی تو بگی، هر چی من بگم، هر چی ما بگیم ! که وقتی سلام کردی، وقتی با زبون، با دست و سر و با دل و جان علیک شنیدی، بهار میاد و درخت هایی که ریشه تو دل آدما دارن به بار میشنن ! گل میدن ! شکوفه میدن و خورشید از پس ابرها به دلامون سرک میکشه و گرم میشم. گرم از احساس یک رنگی و شاید هم بی رنگی…. و … و … و ما میشیم. »

      این طوری هاست عزیز…

      بذار سریع ارسالش کنم قبل از میل سمج و یک دنده و لجباز ویرایش : اینم کلیک… کلیک رو گزینه ی ارسال….

      1. بعد از یک سال دوباره این مطلب رو خوندم …این همه حرف رو باور ندارم …خواهش میکنم این مطلب رو حتما بگذارید

        1. سلام “سلام”…

          ممنون که بعد از یک سال مجددا این مطلب را خواندید. به شما حق می دهم که این همه حرف را باور نداشته باشید. هم چنان پویا و پایا باشید….

          1. سلام ستاره جان. خوشحالم که یک ستاره دیگر به ستاره داریون نما اضافه شد. نیازی هم نیست بشوی ستاره دوم. همان ستاره بهتر است. خیلی هم خوشحالم که تا این اندازه با من هم عقیده ای. من هم مثل تو پر از باورم. پس با همین اسم ادامه بده. اسم زیبا و پر از احساس و رمز و راز ستاره.

          2. خدا کنه هیچ وقت به باور من نرسی……..واما زمان جواب دل امثال من را که فریادشان …به گوش نمیرسدخواهد داد

  24. سلام …
    اما سلام همیشه باشادی همراه نیست باعلیک جواب داده نشده
    دیدم بعضیییها فقط وقتی سلامی رو جواب میدن که خودشون بخوان به مستحب یا واجب بودنش هم کاری ندارند.یادمه در شبی سلام.کردم ونه تنها جواب نشنیدم بلکه به تلخترین خاطره از سلام کردنم تبدیل شد.

  25. عمری ادای شطرنج بازان فهیم را درآوردیم.ناگاه فهمیدیم که اصلا حریفی در کار نیست که ما را مات کند!ما درحقیقت مات حرکت اشتباه خود شده بودیم.

  26. منم بهت سلام میکنم
    وقتی دیدگاههات رو میخوندم لذت میبردم..با اسم خودت اومدم که بشناسمت وحالا از جوابی که دادی….بله.از آشناییتون خوشبختم .هرچند این آشنایی مربوط به امروز ودیروز نیست..پس بهتره بگم از اشنایی مجدد خوشبختم .وشما همچنان ستاره بمان .دیگر نیازی نیست با این اسم مطلبی بذارم .چون منم اسم ورسمی در این کارگاه خلقت دارم که بینهایت ازش راضیم.

    1. سلام ستاره جان. خوشحالم که اسم مرا قابل دانستی و با آن آمدی. اسم من و تو مهم نیست. خود من و تو مهم هستیم. مهم دلهایمان هست که به هم نزدیک است. هر چند من شما را نمیشناسم و هیچ کس هم در داریون نما اسم واقعی مرا نمی داند ولی خیلی دلم میخواهد مرا دوست خودت بدانی. باور کن نه تنها از آمدن یک ستاره دیگر در داریون نما ناراحت نیستم که خیلی هم خوشحالم و دلم می خواهد با همین اسم بمانی. من به دوستی تو هر که باشی افتخار می کنم. ولی شک نکن که حدست در مورد شناخت من درست نیست. هیچ کس حتا مادرم هم نمی داند که من با این اسم دیدگاه می گذارم.
      حقیقتش را بخواهید من هم ستاره اول نیستم. ولی از وقتی من آمدم ستاره اول کنار رفت. کاش او هم دوباره می آمد یا با هم بشویم سه تا ستاره. و یا اسمش را از من پس می گرفت. من هم از آشناییتان خوشوقتم و هر که هستی دوستت دارم.

    2. سلام بر ستاره ها. شعر ستاره ها از فروغ فرخ زاد را به شما تقدیم میکنم:
      « اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
      با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
      اي ستاره ها كه از وراي ابرها
      بر جهان نظاره گر نشسته ايد
      آري اين منم كه در دل سكوت شب
      نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
      اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
      دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
      با دلي كه بويي از وفا نبرده است
      جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
      در كنار اين مصاحبان خودپسند
      ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
      اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
      ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
      اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
      آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟
      جام باده سر نگون و بسترم تهي
      سر نهاده ام به روي نامه هاي او
      سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
      جستجو كنم نشاني از وفاي او
      اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
      از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
      كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
      اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
      من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
      تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
      لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
      زين سپس به عاشقان با وفا كنم
      اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار
      سر بدامن سياه شب نهاده ايد
      اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
      روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
      رفته است و مهرش از دلم نميرود
      اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
      اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها
      پس ديار عاشقان جاودان كجاست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن