دل نوشته هاهمه

باز باران با ترانه…. داریون بارانی شد

ایلماه شایسته|

بارش اولین باران پاییزی را به همه داریونی ها وداریون نمایی های عزیز تبریک عرض میکنم وامیدوارم سالی پر بار وپر برکت را پیش رو داشته باشیم.

بهار با شکفتن زمین وپاییز با شکافتن آسمان! زنده شدن وزندگی طبیعت را به یاد میآورند.
از طبیعت داریون ,در داریون نما مطالبی را از آقای جلیل زارع وآقای یوسف بذرافکن مطالعه کردم .خودم هم تا اندازه ای بافت زیبای شهرمان را به یاد دارم که البته نه این است که امروز است ونه آن است که دوستان فرمودند!


از طبیعت داریون چیزی که به یاد دارم این است:از کنار مدرسه ولیعصر(عج) تا کنار جاده داریون ,خرامه,یک دست باغهای انگوری.پشت مدرسه شهدا تا دیندارلو زمینهای کشاورزی(گندم وسیب زمینی) از نبش خیابان فاطمیه(باسکول)تا دامنه کوههای سمت قبله!یکدست طبیعت وحشی که البته جای شهرداری فعلی باغ بسیار زیبا وخاطره انگیزوبزرگ حاج قربان بود.واطراف رودخانه تا خالد آباد همه درختان انگور که جوی آبی در وسطش بود ومردم اسفند ماه برای شستشوی فرش وگلیم و…(خانه تکانی نوروز) به آنجا میرفتند.هم فال بود وهم تماشا! ناهار وچای با خود میبردند.بچه ها تا عصر آنجا بازی میکردند .ظهر زن ومرد دست ازشستشو میکشید وسر سفره ناهار مینشستند وخستگی در میکردند وبعد دوباره مشغول شستشو تا عصر.
راستی !یک تابلوی نقاشی زیبا!جای زمینها وخانه های کنار پارک فرهنگیان امروز بود.در وسط باغ انگور ساختمان کاه گلی یک آسیاب قدیمی بود.یکی از زیباترین تصاویر هنری که از کودکی به یادم مانده همین است.و تابستان صدای تلمبه های آبکشی در عصرتا پاسی از شب وصبح گاهان.واواخر پاییزدر گوشه گوشه حیاط خانه ها کاههای سوخته ی باد آورده!(کولور)
خلاصه اینکه هم شهریان عزیز,روز بارانیتان مبارک باد.

نوشته های مشابه

15 دیدگاه

  1. با سلام… خسته نباشید. متن زیبایی بود. هم فال و هم تماشایی که می گویند، همین است دیگر ! هم گزارش یک روز بارانی پاییزی و به گفته ی شما ، اولین روز بارانی پاییزی بود و هم خاطره و دورنمایی از فضای سبز و باغ ها و مناطق کشاورزی داریون نه چندان قدیم که می ترسم دوباره بر آن حسرت بخورم ! متوجه هستید که !

    اما فرمودید که از طبیعت داریون ,در داریون نما مطالبی را از من وآقای یوسف بذرافکن مطالعه کرده اید .خودتان هم تا اندازه ای بافت زیبای شهرمان را به یاد دارید که البته نه این است که امروز است ونه آن است که ما گفتیم! در مورد جناب آقای بذرافکن عزیز که مثل خودتان دست به قلمشان حرف ندارد و این روزها، سخت جای خالیشان را احساس می کنیم و عجیب هم دلتنگشان هستیم ولی در مورد من، از کسی که بیش از سی سال از داریون و مردمش دور است چه توقعی دارید؟ همین که هنوز …ای…. یه چیزایی یادش هست برای تعریف کردن، برای شروع خوب است…..

    خوشحالم که شروعی داشته ایم برای آن که افرادی هم چون ایلماه، دست به قلم شوند و چون مثل امثال من ترک وطن نکرده اند به این زیبایی از داریون قدیم و جدید بگویند.

    احسنت ! زیبا بود و به موقع. من که لذت بردم.

    هم چنان پویا و پایا باشید و دست به قلم. حبف است قلم های زیبا با مرکب عشق همراه نشوند. آن هم عشق به زادگاه و همشهریان…

  2. سلام آقای زارع. از برداشتی که کردید اینقدر شاکی شدم که اصلا نمیدونم چی بگم!!اگر از گفته من ,چنین چیزی برداشت کرده اید پس باید در جمله بندیهایم بیشتر دقت کنم.آخه منظور من اصلا چیزی که شما گفتید نبود!!
    اگر من وامثال من چند جمله ای دست وپا شکسته توصیف شهرمان کنیم.به لطف نوشته های آقای جلال بذرافکن.شما وآقای یوسف بذرافکن است.
    منظور من این بود که آن داریونی که شما به تصویر کشیدید را به یاد ندارم وآنچیزی هم که به یاد دارم شباهت زیادی به داریون فعلی ندارد.
    یه جورایی برای خودم متاسف شدم که نتونستم درست منظورم رو برسونم وشما کاملا برعکس برداشت کردید.ببخشید واقعا.

  3. در مورد دو جمله آخر کلامتان:صدالبته که در عشق به زادگاه وهمچنین در به تصویر کشیدن آن,شما وکسانی که از شهر ودیارشان دورند حرف اول را میزنید.اما یکی مثل من هم تحت تاثیر عشق وطن پرستی شمادست به قلم میشود وبه قول مولوی:
    لنگ ولوچ وخفته شکل وبی ادب
    سوی او میغیژ واورا میطلب.

    1. سلام….
      نمی دانم شما چه برداشتی از دیدگاه من کرده اید که این طور شاکی شده اید، اما این را می دانم که من هیچ برداشت خاصی نکردم. فقط خواستم به گونه ای تمجیدی از متنی چنین زیبا و روان از یک همشهری خود که ساکن زادگاهم هست کرده باشم. همین.چرا اظهار تاسف!؟خیالتان راحت و نگران هم نباشید.باور کنید توانسته اید منظورتان را برسانید و من هم در صداقت گفتار شما هیچ شک و تردیدی ندارم و برداشت عکس هم نکرده ام.شاید من هم نتوانسته ام درست جمله بندی کنم و باعث رنجش خاطر شما شده ام که از این بابت هم مطمئنم مرا خواهید بخشید. این به آن در. پس بیایید خیلی خودمان را اسیر و در بند سخنانی که ساخته ی ذهن خودمان است نکنیم.و باز باور کنید که نیازی نیست مته به خشخاش بگذاریم و بیش از اندازه در جمله بندی هایمان دقت کرده و وسواس به خرج دهیم. همه ی ما به عشق زادگاهمان، گه گاه دست به قلم می شویم و مطلب و دیدگاهی می نویسیم و این خیلی خوب است. بی صبرانه منتظر مطالب و دیدگاه های زیبایتان هستم. ببخسید اگر باعث رنجش خاطر شدم.

      1. سلام شیواجان.چه اسم قشنگی برایم انتخاب کردید.باران برای من پر است از احساسهای زیبایی که به کلام نمیآیند.

  4. باران همیشه با خود خاطرات زیبایی می آورد همیشه منو به یاد کوچه های کاهگلی میاندازد به یاد دوران قشنگ کودکی . ایلماه جان واقعا تصویر که ترسیم کردی بسیار زیبا بود برای چندلحظه خودم را در اون دوران تصور کردم واقعا ممنون که این حس زیبا را به همه هدیه کردی امیدوارم امسال هم بارش این نعمت الهی کمی از مشکلات بی آبی این منطقه بخصوص در تابستان بکاهد مشکل کم آبی نداشته باشیم

    1. سپیده جان.اسم کاهگل آوردی.مرا بردی به کلاس دوم یا سوم ابتدایی.آن سال باران شدید ودنباله داری باریده بود. صبح که از خواب بیدار شدم مادر داشت با نگرانی از خیس خوردن دیوار اتاق صحبت میکرد.من اما با خوشحالی یکراست رفتم سراغ دیوار!خواهر وبرادر هم دنبال من! کل دیوار عین پنبه نرم شده بود.بوی عطرش که نگفتنی!تا هر جای دیوار که دستهای کوچکمان میرسید انگشت انگشتی کردیم!ما از خوشحالی در پوست نمی گنجیدیم ومادر پراز دلشوره ای بود که ما اصلا درکش نمیکردیم. هنوز هم بوی کاهگل مرا دیوانه میکند.

  5. بارانهای قدیم بردالانهای قدیم
    خوشه های انگور بررزهای پر شور
    بوی علفهای باران خورده زیر سم گوسفندان
    سیل هایی که گاه تا قالی خانه ها رامیشست
    روزگاری بود که بر ما گذشت
    حالا باران هم ما را روانه درمانگاه میکند

    1. سلام احمد جان ! چه عجب ! کم پیدایید عزیز ! آن قدر خودتان را درگیر حساب و کتاب کرده اید که وقت سر خاراندن هم ندارید. کمی هم سرتان را بخارانید و یادی هم از ما فقیر فقرا نمایید. خواستم خوش و بشی کرده باشم و رفع دلتنگی. اگر وقت سر خاراندن پیدا کردید شماره تلفن مرا از مدیر سایت بگیرید و قراری بگذارید در این غربتکده هم دیگر را ببینیم. خانه ی شما را نمی دانم، ولی خانه ی ما همان جایی است که شما دوست دارید. در دل کوه ها و جنگل های شمال شرقی تهران.کلبه ی درویشی است متعلق به خودتان. تشریف بیاورید، قدمتان بر چشم. اگر هم فرصت سر خاراندن به این اندازه را ندارید، آدرس محل کارتان را بدهید، من خدمت برسم. البته برای سر خاراندن! از تو به یک اشاره ! از من به سر دویدن !

  6. سلام برادر جلیل زارع
    اول اینکه اون شعر جوابیه شما در مجله معتبر حسابداری کشور چاپ شد -در آخرین شماره وبه نام شما
    دوم اینکه ما ارادت داریم وهمیشه پویایی شما در این سایت باعث افتخار ماست ومدام پیگیر سایت ونظرات ونوشته های شما هستم
    سوم اینکه قصور وکوتاهی ما را میبخشید که مثل کار ما به مثل همان برادری بود که به خیال خیگ روغن به آب زده بود وبا خرس درگیر شد ودر جواب برادرش که گفت خیگ را ول کن جواب داد ما خیگ را ول کرده ایم خیگ ما را ول نمیکند
    ما درگیر حساب وکتاب تمام ناشندنی مال دیگرانیم وعمر هدر میدهیم -همین
    چهرم اینکه باعث افتخار ماست با شما تماس داشته باشیم وقدمی بزنیم وخاطره ای زنده کنیم از قضا من هم در دامنه البرزم در منطقه غرب -شهران ونمیتوانم بی کوه ورویت رویش زنده باشم -من که زاده کوهم
    چشم پس از مدیر سایت میخواهم شماره شما را برای من ایمیل کنند
    به امید دیدار

  7. آقای زارع وآقای عیسایی خوش !حسابی این صفحه بارانی را “سهرابی” کردید!
    البته شاید سهراب نمیدانست که توی سایت هم میشود زیر باران رفت وقرار ملاقات گذاشت!

  8. ایلما
    ازبارانی گفتید که طراوتش در بند بند جانمان نشسته وچه سنگدلیم اگر باران باشد وبویش بخاطر اید وآرام باشیم وقلمی نجنبانیم شما هم خوش باخاطرات داریون باشدو موفق برای آینده

  9. سلام استاد عزیز
    از اینکه به یادم بودید ممنونم. این روزا نسبت به یکی دوماه قبل مشغله ام زیادتر شده .اما چشم .هر وقت مطلب قابل عرضی بود میفرستم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن