منهاي داريون

جملاتی زیبا ، کوتاه ، خواندنی و آموزنده

 محمدهادی  جامی|
 بخشی دیگر از جملاتی را که بصورت تصویرنوشته در رایانامه برایم ارسال شده یا آنها را در اینترنت یافته ام برایتان تقدیم می کنم …

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

248 دیدگاه

  1. به مادرم گفتم
    مرا با چیزی عوض کن
    چیزی ارزشمند
    چیزی گران
    سوزنی شکسته
    که بتوانی با آن خار پایت را درآوری…
    (حسین پناهی)

    1. با تشکر از این کاربر گرامی
      سایر کاربران داریون نما نیز می توانند جملات زیباو آموزنده ای را که تاکنون دیده یا شنیده اند در بخش دیدگاه های همین مطلب قرار دهند.

  2. بعضی از مردم طوفان خودشان را خلق می کنند،

    ولی زمانی که وزیدن آن شروع می شود ناراحت می شوند.

  3. می خواهید دوستتان داشته باشند. آیا خودتان را دوست دارید؟
    می خواهید نیازهای اشخاص دیگر را برآورده کنید. آیا از پس برطرف کردن نیازهای خودتان برمی آیید؟
    می خواهید دوستانی داشته باشید. آیا دوست خوبی برای خودتان هستید؟
    می خواهید به شما ایمان داشته باشند. آیا به خودتان ایمان دارید؟
    می خواهید به شما افتخار کنند؟ آیا به خودتان و انتخاب هایتان افتخار می کنید؟

  4. استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید: «نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»
    شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت: «حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»
    تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند: «ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»
    شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.»
    آیا شما در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذارید؟ آیا شما نوآوری را در سازمان خود مدیریت می کنید؟

  5. گفت: حالت چطور است؟
    گفتمش: عالیست مثل حال گل
    حال گل در چنگ چنگیز مغول
    ( زنده یاد قیصر امین پور)
    ………………………………………………

  6. _کسی که درنفسهایش خداجریان ندارد,بزرگترین آلوده کننده ی هوای جهان است.
    _حکیمی راپرسیدند:ازسخاوت وشجاعت کدام بهتراست؟
    گفت آن راکه سخاوت است,به شجاعت حاجت نیست.
    _هیچ وقت چیزی راخوب نمیفهمی مگراینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی! (آلبرت اینشتین)

  7. آرامم مثل مرداب!
    ساکت وسردو سیاه!
    گرچه درچشم همه خارشدم
    اما:
    نیلوفر من همیشه اینجاست…..
    . گمشده.

  8. در پشت هر مرد بزرگ ، زنی بزرگ ایستاده است

    توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
    او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.”
    پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
    هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
    ” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .”

    برگرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها

  9. چندان دلخوش نباش که آزادی
    چه بسا در زندانهای تو در تو
    با دیوارهای ضخیم وبلند
    در بند باشی و ندانی…

  10. بخشش کنید!
    اما نگذارید از شما سوء استفاده شود.
    عشق بورزید!
    امانگذارید با قلبتان بدرفتاری شود.
    اعتماد کنید!
    اما ساده وزودباور نباشید.
    حرف دیگران رابشنوید!
    اما صدای خودتان را از دست ندهید!

  11. • از نشانه های ذهن فرهیخته آن است که در عین مخالفت با عقیده ای، به آن احترام بگذارد.

  12. آیا می‌دانید بزرگترین دشمن شما در این دنیا کیست؟ بزرگترین دشمن شما،‌ همان ذهنتان است. افکار منفی در سر پروراندن، فکر و ذهن ما را به دشمن شماره یک ما تبدیل می‌کند.

  13. در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم !
    چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شد در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !
    دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !
    به همین سادگی …

  14. حـــکایـت زنـــدگی مـا شـده مــثـل دکــمـه ی پـــیـراهـن

    اولــی رو کـه اشــتـبـاه بـــسـتی ،

    تــا آخـــرش اشـــتـبـاه مـــیـری !

    بــــدبـخـتـی ایــنـه کـه ؛

    زمــانی بـه اشـــتـبـاهـت پـــی می بـری کـه رســیـدی بـه آخــــرش . .

  15. عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم

    بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !

    بعد از چند روز به دوستی

    بعد از چند ماه به همکاری

    بعد از چند سال به همسایه ای

    اما بعد از یک عمــــر به خـــــدا اعتماد نمی کنیم … !!!

    و باز در طــول عمـــر همچنان ادعا داریـــم که مسلمانیمـــــ ………

  16. نه دنیا را بــد ساخته اند

    و نه انسان را بــد آفریده اند

    تمام مشکل این است

    که بــد را خوب رنگ کرده اند . . .

  17. خنده های ما

    در خلال روز های زندگی ،

    در عبور روزهای کودکی ؛

    و در شروع یک بلوغ مخملی

    گم شدند …

    آه زندگی !

    زود اعتراف کن !

    خنده های ما کجاست ؟

    دست و نزد کیست ؟

    آه زندگی …

    آی زندگی …

    زود و زود و زود

    تند و تند و تند

    پاسخم بده …

  18. السلام علیک یا حجت ابن الحسن العسکری علیه السلام

    و سلام بر تو ای نوری که ، چشمهایمان را از دیدنت محروم کرده ایم و خود می دانیم چگونه …

  19. از باد در بدر ترم و کو به کو ترم

    ازطفل خانه گمشده، پرجستجوترم

    مردم به چشم آب نگاهم کنند لیک

    من ازسراب پیش تو بی آبرو ترم

    پرواز را ز کوی تو آغاز کرده ام

    سنگم مزن که در حرم تو کبوترم

  20. من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

    نه در ان بالاها

    مهربان، خوب، قشنگ

    چهره اش نورانیست

    گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

    او مرا می فهمد

    او مرا می خواند، او مرا می خواهد

  21. قلب من

    قالی خداست

    تاروپودش از پر فرشته هاست

    پهن کرده او دل مرا

    در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب

    برق می زند

    قالی قشنگ و نو نوار من

    از تلاش آفتاب

    شب که می شود، خدا

    روی قالی دلم

    راه می رود

    ذوق می کنم، گریه می کنم

    اشک من ستاره می شود

    هر ستاره ای به سمت ماه می رود

    یک شبی حواس من نبود

    ریخت روی قالی دلم

    شیشه ای مرکّب سیاه

    سال هاست مانده جای آن

    جای لکه های اشتباه

    ای خدا به من بگو

    لکه های چرک مرده را کجا

    خاک می کنند؟

    از میان تاروپود قلب

    جای جوهر گناه را چطور

    پاک می کنند؟

    آه

    از این همه گناه و اشتباه

    آه نام دیر تو است

    آه بال می زند به سوی تو

    کبوتر تو است

    قلب من دوباره تند تند می زند

    مثل اینکه باز هم خدا

    روی قالی دلم، قدم گذاشته

    در میان رشته های نازک دلم

    نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

    قلب من چقدر قیمتی است

    چون که قالی ظریف و دست باف اوست

    این پرنده ای که لای تاروپود آن نشسته است

    هدهد است

    می پرد به سوی قله های قاف دوست…^

    منبع:کتاب «روی تخته سیاه جهان باگچ نور بنویس» عرفان نظر اهاری

  22. هنگام سپیده دم خروس سحری
    دانی که چرا همی کند نوحه گری
    یعنی که نمودند در آیینه صبح
    کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

    خیام

  23. تو شاهکار خالقی….
    تحقیر را باور نکن….
    بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش…….
    زیبا و زشتش پای توست……
    تقدیر را باور نکن…..
    تصویر اگر زیبا نبود…….
    نقاش خوبی نیستی . . . .
    از نو دوباره رسم کن…….
    تصویر را باور نکن….
    خالق تو را شاد آفرید…..
    آزاد آزاد آفرید……
    پرواز کن تا آرزو……..
    زنجیر را باور نکن……..

  24. شوخ طبعی یک رزمنده ایرانی تا لحظه آخر !!!

    مصاحبه گر :

    ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود روی زمین افتاد و زمزمه میکرد دوربین

    رو برداشتم و رفتم بالای سرش داشت اخرین نفساشو میزد ازش پرسیدم این

    لحظات اخر چه حرفی برای مردم داری با لبخند گفت:از مردم کشورم میخوام وقتی

    برای خط کمپوت میفرستن،عکس روی کمپوت ها رو نکنن گفتم داره ضبط میشه

    برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی گفت…اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه

    افتاده. از خاطرات یک رزمنده

  25. سلام داریون نما
    خودمونیما اما خواب و از چشمامون گرفتی داداش بزار بخابیم فردا باید تا عصر یه ریز حرف بزنیم و حرف بشنویم برو عزیزم بخاب تا ما هم با خییال راحت بخابیم.

  26. خــدایـــا، مـن دلــم قــرصــه!

    کسی غیر از تو با من نیست

    خــیــالــت از زمــیــن راحــت

    کـه حـتی روز، روشن نیست

    کـسـی ایـنـجــا نـمـی بـیـنـه

    کــه دنــیــا زیـر چـشـمــاتــه

    یــه عــمـره یــادمــون رفـتـه!

    زمـــیـــن دار مـــکـــافـــاتـــه

    فــرامـوشــم شــده گــاهـی

    کـه ایـن پـایین چـه ها کردم!

    کــه روزی بــایــد، از ایـنـجــا

    بــازم پــیــش تــو بــر گــردم

    خــدایــا وقــت بــرگـشـتـــن

    یــه کــم بــا مــن مـدارا کـن

    شـنـیـدم گــرمــه اغـوشــت

    اگـه مـیـشـه مـنـم جـا کـــن

  27. هزاران شمع را می‌توان با یک شمع روشن کرد بدون اینکه زندگی آن شمع کوتاهتر شود. تقسیم خوشبختی هیچوقت از آن کم نمی‌کند

  28. .

    .

    نیمی از اشتباهاتمان ناشی از این است که

    وقتی باید فکر کنیم ، احساس میکنیم

    و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر میکنیم .

  29. خدایا ببخش که نان تو را می خورم و فرمان شیطان می برم.

    خدایا تو همیشه خیلی بوده ای ،

    نمی دانی هیچ بودن چه دردی دارد .

    به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه كن … كسی هست كه عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست …

    اشكهای تو را پاك می كند و دستهايت را صميمانه می فشارد … تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت … و اگر باور داشته باشی مي بينی ستاره ها هم با تو حرف می زنند …

  30. باران باش و ببار.. نپرس کاسه های خالی از آن کیست

    خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی

    دریا باش تا اگر سنگی به سویت پرتاب شد در تو غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی
    بهترین آدم های زنگی کسانی هستند که وقتی کنارشان می نشینی چایت سرد می شود و دلت گرم

  31. من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

    نه در آن بالاها !
    مهربان، خوب، قشنگ …
    چهره اش نورانیست

    گاه گاهی سخنی می گوید،
    با دل کوچک من،

    ساده تر از سخن ساده من
    او مرا می فهمد !

    او مرا می خواند،
    او مرا می خواهد،
    او همه درد مرا می داند …

    یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
    چون به غم می نگرم،
    آن زمان رقص کنان می خندم …

    که خدا یار من است،
    که خدا در همه جا یاد من است

    او خدایست که همواره مرا می خواهد

    او مرا می خواند
    او همه درد مرا می داند

  32. اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !

    اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !

    اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !

    اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !

    اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !

    اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !

    اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !

    و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !

    لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

    و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.

    پس آنچه باشید که دوست دارید.

    شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود

  33. ./……درزندگی نه گل باش که اسیر خاک شوی
    ونه باران باش که به خاک بیافتی
    همان خاک باش که باران بخاطرتو ببارد
    وگل ازتو بروید……/.

  34. خداونـد متـعال در میـان میلیـارد‌ها انسـان ،
    نعمـت ولایـت اهل بیـت علیهـم السـلام و ارادت بـه
    حضرت زهـرا سـلام الله علیـها را به مـا عنـایت کرده اسـت .
    این نعمــت ، نعمـت بسـیار عظیمی اســت که در دسـتـرس مـا
    قرار گرفتــه اســت و اگر لحظــه‌ای از آن استفــاده کنیــم ،
    ســود بـیـکران می‌بـریـم امــا غافلیــم و
    گویـا چنیـن کسـی را نمی‌شناسیــم .

  35. زیاد بگو سلام بر علی . . .
    این روزها . . .
    کسی در مدینه سلام نمی کند به مولایم . . .

    السلام علیک یا امیر المومنین یا ذالکرم یا امام المتقین یا ذالنعم

  36. * دنیا به دست اونایی که کارهای شیطانی میکنن خراب نمیشه-به دست اونایی خراب میشه که اینجور آدمهارو فقط نگاه میکنن و هیچ کاری نمیکنن.

    * به جای اینکه سعی کنید آدم موفقی باشید بکوشید انسان با ارزشی شوید.

    * ﺍﮔﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﻓﻌﺎﻟﯿﺖ ﻣﻐﺰﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯿﻮﻡ ﻣﻌﺪﻩﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﺮﻩ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺷﺖ .

    * ﺩﻭ ﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ، ﯾﮑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﯿﭻ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﺮﭼﯿﺰﯼ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﺳﺖ.

    * ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﻧﺎﺧﺮﺳﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﻫﯿﭻ ﮐﺸﻒ ﻭ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺟﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺸﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ .

    * ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﯾﮏ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻓﺮﺩ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺭﺭﻭ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﯽکند.

    * همین که یاد گیری را کناربگذارید-شروع به مردن میکنید.

    * ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﭼﺎﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﺸﺪﻩ، ﺍﻳﻦ ﺑﺪﺍﻥ ﻣﻌﻨﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻴﺶ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

    * ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺜﻞ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺳﻮﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﻣﻮﻧﻪ- ﻭﺍﺳﻪ ﺣﻔﻆ ﺗﻌﺎﺩﻟﺖ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎﺷﻲ .

    * ﻏﺬﺍﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﻧﮕﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﺁﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ، ﺑﻠﻜﻪ ﺁﻥ ﻏﺬﺍﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ ﻫﻀﻢ میﻛﻨﻨﺪ .

  37. غم هجرانت آنقدر سنگین است که

    یک روز نه بلکه یک دهه

    یکسال نه که هر سال

    و هرسال دوبار سوگواری نیز

    تسلی مان نمی دهد.

    سلام خداوند بر بانوی بزرگواری که بخاطر عظمت مهربانی اش نسبت به پدر بزرگوارشان – رسول خدا صلی الله علیه و آله – ام ابیها ( مادر پدرش ) لقب گرفتند.

    ایام فاطمیه بر همگان تسلیت باد

  38. خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.
    خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
    خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
    خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.
    خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
    نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است
    دکتر شریعتی

    ایام فاطمیه بر همه مسلمین جهان تسلیت باد

  39. شب آرامی بود
    می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
    زندگی یعنی چه؟
    مادرم سینی چایی در دست
    گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
    خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
    لب پاشویه نشست
    پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
    شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین…

  40. انسانها آفریده شده اند که به آنها عشق ورزیده شود؛
    و اشیاﺀ ساخته شده اند که مورد استفاده قرار بگیرند؛
    دلیل آشفتگی دنیا این است که :
    به اشـــــیاﺀ عشق ورزیده می شود
    و انســـــانها مورد استفاده قرار می گیرند…

  41. می دانی
    یک وقت هایی باید
    روی یک تکه کاغذ بنویسی
    تـعطیــل است
    و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
    باید به خودت استراحت بدهی
    دراز بکشی
    دست هایت را زیر سرت بگذاری
    به آسمان خیره شوی
    و بی خیال ســوت بزنی
    در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
    پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند…
    (حسین پناهی)

  42. کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت
    زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت
    و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست .
    بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
    فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سر
    ش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را
    ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
    به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.
    لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.
    او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
    سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
    تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
    چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر
    درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
    او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
    را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
    انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
    یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری

  43. مشکل ﺩﻧﯿﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻓﻬﯿﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺩﯾﺪﻧﺪ،

    ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﻖ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ . . . !

  44. انقدرحال میکنم بااینایی که مواظب وسایلاشون هستن….
    .
    .
    .
    .
    .
    بعدمیان قایمشون کنن که خراب نشن،گمشون میکنن!

  45. صداقت؟…. یادش گرامى…
    غیرت؟….. به احترامش یک لحظه سکوت…
    معرفت؟….. یابنده پاداش میگیرد…
    مرام؟….. قطعه ی شهدا …
    عشق؟ ….. از دم قسط…
    واقـــعـــ ـا به کــــــجــ ـــــا چــــنــــ ـیـــــــن شـــــتـــ ــابـــــا ن؟؟؟

  46. مترسک به گندم گفت:

    مرا برای ترساندن آفریدند

    اما من تشنه عشق پرنده ای شدم که سهمش از من

    گرسنگی بود….

  47. ما آدم ها عادت کردیم که خواسته هامونو رها کنیم تا از دست نگرانی خلاص بشیم
    این غلط است
    نگرانی رو رها کن تا به خواسته ات برسی

  48. حضرت امام علي عليه السلام فرمودند:
    5- فَقْدُ الْبَصَرِ أَهْوَنُ مِنْ فِقْدَانِ الْبَصِيرَةِ
    ———-
    از دست دادن چشم، سبك تر است از فقدان بصيرت

    «غرر الحكم»

    اللهم عجل لولیک الفرج

  49. بعضی ها خوشبختانه می فهمند
    بعضی ها متاسفانه می فهمند
    بعضی ها می گویند فهمیدن از هر نوعش بهتر از نفهمیدن است
    بعضی ها می گویند نفهمیدن از هر نوعش بهتر از فهمیدن است
    بعضی ها هم می گویند : فهمیدن یا نفهمیدن ، مسئله این است
    ولی من قبول ندارم . مسئله این نیست
    نفهمیدن یا خود را به نفهمی زدن ، مسئله این است
    یا مثلا خواستن برای فهمیدن یا نخواستن برای فهمیدن ، مسئله این است
    شاید اصلا مسئله ای نیست
    وقتی فهمی وجود نداشته باشد ، مسئله ای برای فهمیدن هم وجود نخواهد داشت .
    ولی فهم هست
    هنوز هم بعضی ها خوشبختانه می فهمند
    هرچند بعضی ها متاسفانه می فهمند…

  50. یاد دارم در غروبی سرد سرد
    می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
    داد می زد : کهنه قالی می خرم
    دسته دوم جنس عالی می خرم
    کاسه و ظرف سفالی می خرم
    گر نداری کوزه خالی می خرم
    اشک در چشمان بابا حلقه بست
    عاقبت آهی کشید بغضش شکست
    اول ماه است و نان در سفره نیست
    ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
    بوی نان تازه هوشش برده بود
    اتفاقا مادرم هم روزه بود
    خواهرم بی روسری بیرون دوید
    گفت اقا سفره خالی می خرید…؟

  51. کسانی که دوستمان دارند را به گریه می اندازیم…
    و کسانی را که دوست داریم،ما را به گریه می اندازند…
    و در نهایت همه ی ما تنهاییم……

  52. اي علمدار خدا صاحب شمشير دو سر

    اسدالله ترين اي زرهِ پيغمبر

    هر كسي در پي آن است به جايي برسد

    سر نهادن به كف پاي تو مارا خوشتر

    يكي از پا به ركابان حريمت حمزه

    گوشه اي از سَكَنات و وَجَناتت جعفر

    ضربه اي را كه تو در غزوه ي احزاب زدي

    از عبادات ملك،جن و بشر سنگين تر

    كس جلودار تو اي حيدر كرار نبود

    شاهد قدرت بازوي تو باب الخيبر

    بي سبب نيست كه عباس زره ميپوشد

    در دلِ علقمه ميگفت اناابن الحيدر

  53. سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود، از افراد حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد؟ دست‌ها همه بالا رفت، او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم.

    سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید: هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد؟ دست‌ها همچنان بالا بود..

    او گفت: خب اگر این کار را بکنم، چه می‌کنید؟

    سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد. او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می‌خواهد؟ دست‌ها باز هم بالا بود.

    سخنران گفت: دوستان من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌خواهید. چون ارزش آن کم نشده است، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ارزد.

    خیلی وقت‌ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید، زمین می‌خوریم، مچاله و کثیف می‌شویم، احساس می‌کنیم که بی‌ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ کثیف یا تمیز، مچاله یا تاخورده، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید.

  54. گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

    و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

    تا بیاید از راه

    از خم پیچک نیلوفرها

    روی موهای سرت بنشیند

    یا که از قطره آب کف دستت بخورد

    گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است …

  55. ﯾﻮﺳﻒ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﺑﺎﺯ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺣﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﺍﯼ ﺩﻝ ﻏﻢ ﺩﯾﺪﻩ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﻪ ﺷﻮﺩ ﺩﻝ ﺑﺪ ﻣﮑﻦ
    ﻭﯾﻦ ﺳﺮ ﺷﻮﺭﯾﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﮔﺮ ﺑﻬﺎﺭ ﻋﻤﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺎﺯ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﭼﻤﻦ
    ﭼﺘﺮ ﮔﻞ ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﺸﯽ ﺍﯼ ﻣﺮﻍ ﺧﻮﺷﺨﻮﺍﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﮔﺮ ﺩﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺮ ﻣﺮﺍﺩ ﻣﺎ ﻧﺮﻓﺖ
    ﺩﺍﺋﻤﺎ ﯾﮑﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺣﺎﻝ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﻫﺎﻥ ﻣﺸﻮ ﻧﻮﻣﯿﺪ ﭼﻮﻥ ﻭﺍﻗﻒ ﻧﯿﯽ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻏﯿﺐ
    ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻧﺪﺭ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﺍﯼ ﺩﻝ ﺍﺭ ﺳﯿﻞ ﻓﻨﺎ ﺑﻨﯿﺎﺩ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺮﮐﻨﺪ
    ﭼﻮﻥ ﺗﺮﺍ ﻧﻮﺡ ﺍﺳﺖ ﮐﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﺯﻩ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﮔﺮ ﺑﻪ ﺷﻮﻕ ﮐﻌﺒﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺯﺩ ﻗﺪﻡ
    ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻫﺎ ﮔﺮﮐﻨﺪ ﺧﺎﺭﻣﻐﯿﻼﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺲ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻘﺼﺪ ﺑﺲ ﺑﻌﯿﺪ
    ﻫﯿﭻ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺩﺭ ﻓﺮﻗﺖ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻡ ﺭﻗﯿﺐ
    ﺟﻤﻠﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﺧﺪﺍﯼ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ
    ﺣﺎﻓﻈﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺞ ﻓﻘﺮﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭ
    (ﺗﺎ ﺑﻮﺩ ﻭﺭﺩﺕ ﺩﻋﺎ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻗﺮﺁﻥ ﻏﻢ ﻣﺨﻮﺭ )

  56. دور کنید مرا از آن عقلی که
    گریستن نمی داند
    و آن فلسفه ای که
    خندیدن نمی شناسد،
    و آن غروری که
    در برابر کودکان سر خم نمی کند.
    جبران خلیل جبران

    1. سلام خدمت نازنین
      گویا این صفحه را ما باز نگه داشته ایم پس بیایید انرا حالا حالا باز نگه داریم و بگذاریم با خواندن شعر ها جملات و داستان های کوتاه کمی تامل کنند امیدی تازه در زندگی بیابند.
      ممنون از شما بابت مطالب زیبایتان…………

      1. سلام آقای زارع
        شما لطف دارید، مطمئن باشید این صفحه به این زودی ها بسته نمی شود، حتی اگر من مطلبی نگذارم، این صفحه علاقه مند زیاد دارد…

  57. سلام مصطفی کارت درسته مادوست داریم رفیق،
    بین دولب خنده چوگرددعیان
    غصه وغم راببردازمیان
    فایده خنده بودبیشمار
    ازمن آزرده دراین روزگار
    ترک غم رفته وآینده کن
    خنده کن وخنده کن وخنده کن

  58. توکجایی گل نرگس؟
    به خدا آه نفس های غریب تو
    که آغشته به حزنی است
    زجنس غم وماتم
    زده آتش به دل عالم وآدم
    مگراین روزوشب رنگ شفق یافته درسوگ
    کدامبن غم عظمی به تنت رخت عزاکرده ای؟ای عشق مجسم!!
    که به جای نم شبنم بچکدخون دم به دم. ازعمق نگاهت
    نکندبازشده ماه عزا
    که چنین می زندآتش به دل فاطمه آهت
    به فدای نخ آن شال سیاهت
    به فدای رخت ای ماه بیا
    اللهم عجل لولیک الفرج

  59. ﻋﺎﺩﺕ ﻫﺎ ﻣﻰ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻛﻨﻨﺪ، ﻛﺎﻓﻰ ﺳﺖ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ
    ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﻛﻨﺪ، ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩﻥ، ﺗﺎ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﺮﮔﺰ
    ﺑﻪ ﺭﻫﺎﻳﻰ ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﺪ ﻭ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺑﺪﻫﺪ ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺑﻤﺎﻧﺪ .
    )ﻫﺮﺗﺎ ﻣﻮﻟﺮ(

  60. بیاعاشقی رارعایت کنیم
    زپرونه بودن حمایت کنیم
    اگربارغم شاخه ای راشکست
    زدست هجومش شکایت کنیم

  61. شکسپیر گفت:
    من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟!
    برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،..!
    انتظارات همیشه صدمه زننده هستند …
    آدمی برای لذت بردن از زندگی به آرامش نیاز دارد
    و برای چگونه زندگی کردن به دانش … !

  62. اینگونه آرمش داشته باشید

    یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده‌ام ؟

    سقراط گفت: از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند

  63. امروز جاده های بی حاشیه آسمان، مردی را به زمین، بدرقه می کند که در کوچه های جوانی، فانوسی از بی کرانه دانش ها به دست می گیرد. مقدمش گلباران!

    ولادت با سعادت خورشید علم، مخزن الاسرار توحید، شکافنده معماهاى وجود، حضرت امام محمد باقر علیه السلام مبارک باد.

  64. گاهی یکهو حس میکنی باید نباشی!
    یک هفته یا یک سال؟ نمیدانی…
    فقط حس میکنی باید دور شوی….
    دورِ دور….
    همین..

  65. بیـــــا مسافـــــر غریب صحرا
    قــشنــگ تـرین یوسف زهرا
    گــریـه کن این روز و شب ها
    بیـــا ای همــه کار و کس ما
    یــه نیم نــگـــاه تــــو بس ما
    خوش اومدی بـه مجلس ما

  66. زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

    اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من
    گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
    او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

    دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت
    به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
    گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

    سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت
    گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
    کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت
    و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

    چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم
    از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول
    رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
    گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم
    چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛
    تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

  67. بسیار زیبا
    پسر ده ساله ای وارد مغازه شد و پشت میزی نشست . خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت .پسر پرسید : بستنی شکلاتی چند است ؟
    خدمتکار گفت : 50 سنت .
    پسر کوچک دستش را در جیبش کرد و پول خردهایش را شمرد . بعد پرسید: بستنی معمولی چند است ؟
    خدمتکار با توجه به این که تمام میز ها پر شده بود و عده ای نیز بیرون قهوه خانه منتظر بودند ، با بی حوصلگی گفت : 35 سنت .
    پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : برای من یک بستنی معمولی بیاورید .
    خدمتکار یک بستنی آورد و روی میز گذاشت و صورت حساب را هم به پسرک داد و رفت .پسر بستنی را تمام کرد ، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت .
    هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت ، گریه اش گرفت . پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی ، 15 سنت برای او انعام گذاشته بود . او با پول هایش می توانست بستنی شکلاتی بخرد اما چون پولی برای انعام دادن برایش باقی نمی ماند ، این کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود.
    شکسپیر زیبا می گوید:
    بعضی بزرگ زاده می­شوند، برخی بزرگی را به دست می آورند و بعضی بزرگی را به دامانشان می­اندازند.

  68. منحرفان، شيطان را معيار كار خود گرفتند، و شيطان نيز آنها را دام خود قرار داد و در دل‏هاى آنان تخم گذارد، و جوجه‏ هاى خود را در دامانشان پرورش داد. با چشم‏ هاى آنان مى‏ نگريست و با زبان ‏هاى آنان سخن مى‏گفت. پس با يارى آنها بر مركب گمراهى سوار شد و كردارهاى زشت را در نظرشان زيبا جلوه داد، مانند رفتار كسى كه نشان مى‏داد در حكومت شيطان شريك است و با زبان شيطان، سخن باطل مى ‏گويد.(خطبه 7 نهج البلاغه)

  69. کجايي کبري جان؟
    هنوز زنده اي؟
    ازدواج کرده اي؟
    به بچه هايت ياد دادي کتاب را زير درخت رها نکنند؟
    بيا کبري جان! بيا و کتاب هاي دبستاني امروز را ببين
    بيا و ببين خبري از تصميم کبري نيست.
    بيا و ببين که بچه هاي امروز ديگر نيازي ندارند کتاب هايشان را سالم و تميز نگاه دارند تا سالهاي بعد برادران و خواهران ديگر از آنها استفاده کنند.
    بيا و ببين خواهر برادري وجود ندارد که بعدا از کتاب ها استفاده کند.
    اينجا همه تک فرزند شده اند کبري جان
    بيا و ببين که ديگر خانه اي نمانده که حياط داشته باشد و باغچه و درختي …
    بيا کبري جان
    بيا تا با هم به ياد تصميم آن روزهايت گريه کنيم….!!

  70. خدایا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم …
    در دانستن تو آرامشیست و در ندانستن من تلاطمها …
    تو خود با آرامشت تلاطمم را آرام ساز …

  71. من خدایی دارم ، که در این نزدیکی است
    نه در آن بالاها
    مهربان ، خوب ، قشنگ
    چهره اش نورانیست
    گاهگاهی سخنی می گوید ، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
    او مرا می فهمد ، او مرا می خواند ، او مرا می خواهد …

  72. خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشاکن… اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو”ها”کن خدایا سرده این پایین ببین دستامو می لرزه دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه تو اون بالا من این پایین دوتایی مون چرا تنها ؟ اگه لیلا دلش گیره بگو مجنون چرا تنها؟!! بگو گاهی که دلتنگم ازاون بالا تو می بینی بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی خدایا…من دلم قرصه!! کسی غیر از تو با من نیست خیالت از زمین راحت که حتی روز،،،روشن نیست کسی اینجا حواسش نیست که دنیا زیر چشماته یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته!!! فراموشم میشه گاهی که این پایین چه ها کردم که روزی باید از اینجا بازم پیشه تو برگردم خدایا…وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جا کن..

  73. امروز خداوندبه وسیله پیروزی و موفقیت و شادی تو پیام خود را به دیگران

    میرساند….پس سعی کن پیام رسان خوبی برای خداوند باشی……..

  74. به خدا گفت :خداوندا عزیزترین بندگانت چه کسانی هستند؟خداوند فرمود:انان که میتوانند تلافی کنند….اما به خاطر من…میبخشند

  75. سلام آریوبرزن عزیز…

    وقتی خدا دستت را بگیرد و هوایت را داشته باشد، دیگر اینکه بنده ای دستگیرت شود یا نشود زیاد هم جلوه نمی کند. خدایی که خالق همه ی بندگان است، جبران همه ی دست کم گرفتن ها را می کند. خدایی که شدی، بنده ای که خیال می کند دست کم هستی خودش دست کم می شود. او که تو را بالا ببرد هیچ بنده ای نمی تواند تو را به زیر بکشد.

    از درگاه ایزد منان برایت بهترین آرزوها را دارم. تو هم آن بندگان را ببخش تا به وقتش خدا هم تو را ببخشد که همه ی ما به بخشش او نیازمندیم….

  76. هرلحضه حرفی در ما زاده میشود
    هر لحضه دردی سر بر میدارد
    و هر لحضه نیازی ازاعماق مجهول روح پنهان ورنجور ماجوش میکند
    اینها بر سینه میریزند و راه فراری نمی یابند
    مگر این قفس کوچک استخوانی چقدر گنجایش دارد……………

  77. به خاطر بسپار ”

    – زندگی بدون چالش ؛ مزرعه بدون حاصل است.

    -زندگی ما با ” تولد” شروع نمی شود؛ با “تحول” آغاز میشود.

    – لازم نیست “بزرگ ” باشی تا “شروع کنی”، شروع کن تا بزرگ شوی …
    .

    – باد با چراغ خاموش کاری ندارد ؛ اگر در سختی هستی بدان که روشنی…

    – ما فقط برای یک بار جوان هستیم ؛ولی با یک تفکر غلط می توانیم برای همیشه نابالغ بمانیم …

    – بخشش؛ گذشته را دگرگون نمی سازد؛ ولی سبب گشایش آینده می شود…

    – و در آخر :
    ما نمی توانیم تعیین کنیم چند سال زنده خواهیم بود؛ اما می توانیم تعیین کنیم چقدر از زندگی بهره ببریم…

    نمی توانیم تک تک اعضای صورتمان را انتخاب کنیم؛ اما می توانیم انتخاب کنیم که چهره مان چگونه به نظر برسد…

    نمی توانیم پیش آمدن لحظات دشوار زندگی را متوقف کنیم؛ اما میتوانیم تصمیم بگیریم زندگی را کمتر سخت بگیریم..

  78. خدا کند که جوانان زحقّ جدا نشوند
    به صحبت بد و بدخواه مبتلا نشوند
    سر عقيده خود پاى فشارند چو کوه
    بسان کاه زٍ هر باد جابجا نشوند…

    ميلاد شبيه ترين آينه ي پيغمبر و روز جوان مبارک…

  79. زمان ادمها را دگرگون میکند.اما تصویری راکه از انها داریم ثابت نگه میدارد
    هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی ادمها وثبات خاطره نیست…..

  80. زندگی موسیقیِ گنجشک هاست

    زندگی باغِ تماشایِ خداست…

    زندگی یعنی همین پروازها،

    صبح ها،

    لبخندها،

    آوازها…

  81. با بدی های دیگران

    دل خویش را به سیاهی نیالاییم

    همواره

    ساز سادگیـــمان کوک باشد و

    نگاهمان امیـــدوار ❤

  82. شده دلتون بگیره وندونین چکا باید بکنین .شده کلافه باشید ودر روز چندین بار به داریون نما سر بزنین بدون اینکه هیچ صفحه ای عوض شده باشه.الان این حال دارم ……….بازم خدا روشکر میکنم که داریون نما هست تا در روز چند بار بهش سر بزنم تا شاید…………..

  83. سلام آریوبرزن عزیز…

    الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

    آنان که ايمان آورده اند و دلهايشان به ياد خدا آرامش می يابد آگاه باشيد که دلها به ياد خدا آرامش می يابد.

  84. در شبی سرد پادشاهی به نگهبانی برخورد کرد و گفت :
    سردت نیست ؟
    نگهبان گفت :
    “عادت دارم”
    شاه گفت:
    “می گویم برایت لباس گرم بیاورند”
    شاه گفته اش را فراموش کرد صبح جنازه نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار نوشته بود:
    “پادشاها ! سالها به سرما عادت داشتم وعده لباس گرمت مرا از پای در اورد”

    1. سلام آريوبرزن عزيز
      پس هميشه يادمان باشد كه اميدي را كه در ديگران ايجاد كرده ايم به ياس و ناميدي تبديل نكنيم كه مرگ آن فرد را در پي دارد ….

      1. سلام …محمد
        از شیخ بهایی پرسیدند:سخت میگذرد جه باید کرد؟
        گفت:خودت میگویی سخت میگذرد.سخت که نمی ماند!
        پس خدا را شکرکه میگذردو نمی ماند ………………

  85. روزی پروانه ای خلاف طبیعت عاشق پرستویی شدو گفت :دوستت دارم .پرستو سری تکان دادوگفت: زمان کوچ کردن است وقتی برگشتم به سراغت خواهم امد”پرستو رفت و ندانست عمر پرواته 30 روز است….

  86. امروز هم گذشت باغو غایی که در دل گذاشت غوغایی که پر از فریاد است
    و جز سکوت چاره ای نیست…….وخوب میدانم که در این ساعت گوشی شنوا تر از داریون نما نیست پس سکوتم رافریاد خواهم کرد …….همیشه بمان داریون نما………………….

  87. هنوز در سفرم
    خيال مي كنم
    در آب هاي جهان قايقي است
    و من – مسافر قايق – هزار ها سال است
    سرود زنده دريانوردهاي كهن را
    به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
    و پيش مي رانم‌
    مرا سفر به كجا مي برد؟

  88. سلام آریو برزن عزیز…

    بله امروز هم گذشت. همان طور که دیروز گذشت. باور کن فردا هم می گذرد. اصلا در این دنیای گذرا، سکون، معنا و مفهومی ندارد. همه چیز در حال تغییر و تحول است.

    مهم گذر عمر نیست ! چگونه گذشتن است. باید بر لب جوی بنشینی و گذر عمر را نظاره کنی که این اشارت ز جهان گذرا ما را بس است.

  89. رفته بودم لب حوض .تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در اب
    اب در حوض نبودماهیان میگفتند :هیچ تقصیر درختان نیست
    ظهر دم کرده تابستان بود
    پسر روشن اب لب پاشویه نشست وعقاب خورشید امد او را به هوا برد که برد
    تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی
    همت کن وبگو ماهیها حوضشان بی اب است

  90. سلام بر داریون نماییهای عزیز
    آریوبرزن جان ،من تابه حال بارها این شعر رو خونده بودم اما امروز دو نکته عجیب توش متوجه شدم که تازگی داشت!!
    اول اینکه وقتی آبی نیست ماهیها چطور زنده هستن؟!
    دوم چرا ماهیها به فکرشون نمیرسه که برای گفتن دردشون به خدا نیازی به نفر دوم ندارن؟!

    1. سلام بر کاربران عزیز داریون نما…

      نه اهل تعبیر و تفسیر و نقد هستم، نه الفبای آن را می دانم. فقط می خواهم آن چه را که دلم می گوید بگو، بگویم. فارغ از قیل و قال ادعا و منم زدن های بی جا:

      شعری را که آریوبرزن، با احساس تمام نوشته و بهشت جان ، با تیز بینی و ژرف اندیشی خاص خود ، نکاتی را در آن دیده است که شاید همچون منی نه احساسش کند و نه ببیندش، را بهانه می کنم و اعتراف می کنم که جز درس پس دادن و گپی دوستانه، ادعای دیگری ندارم…

      … ماهی که خدا را دارد، برای گفت و گویی ساده و بی ریا، نیازی به اغیار ندارد. که خدا، خود، شنوای مطلق است و بهتر از هر کسی، هم زبان او را می فهمد و هم از رازهای مگو و آن چه در دلش می گذرد، آگاه است. و اگر اراده کند، بی واسطه هم می تواند فیض برساند که ” الله صمد ” است.

      … ماهی که آب را، هوای حل شده در آب را، باله های شنا را، و قدرت تحرک و زندگی را، و در یک کلام تمام موجودیت خود را از خدا دارد، دیگر چه نیازش به غیر است که آرامش را در بود او و تلاطم را در نبود او احساس کند.

      … البته این به معنای بی نیازی مطلق از بندگان خدا نیست. که بنده به واسطه ی قید بندگی، همان خدای بنده پرور، آفرینش اجتماعی و حس نوعدوستی و عشق و محبت به همنوع را در او به ودیعه گذاشته و هیچ بنده ای بی نیاز از دوست داشتن و دوست داشته شدن نیست، دیدن و دیده شدن، گفتن و شنیدن و ابراز عشق و محبت کردن و محبت دیدن، راز خلقت و معمای وجود است و نمی شود انکارش کرد.

      … من بر آن نیستم تا بگویم که نیاز ما به مونس و همدم و یار ، بی راهه رفتن است. بلکه می خواهم بگویم که نکند خدای ناکرده، اغیار، یار شوند و نعوذبالله، توقع داشته باشیم نقش خدا را برایمان بازی کنند. از آن ها خدایی بخواهیم نه بندگی !

      … دل بستن، خوب است که اگر بد بود، خالق عالمیان به مخلوقش دل نمی بست و دوستش نداشت. ولی به گاه دل بستن باید بدانیم و درک کنیم که آن که محبوبمان شده است، عکس رخسار یار است. به اندازه ی همان، به او دل ببندیم و بدانیم که اگر یار نباشد، عکس رخسار، به خودی خود جلوه و محبوبیتی ندارد.

      … دوست داشتن و احساس نیاز به همنوع کردن، خوب است ولی باید اندازه نگه داریم و بدانیم که آن چه به دلمان نشسته است و دوستش داریم، جلوه ای از یار است و یار، کس دیگر و جای دیگر است. جایی که یافتنش به اندازه ی درک ما از اوست. گاه آن چنان دور است که نمی بینیمش و گاه آن چنان نزدیک که نیازی به کاوش نیست. در واقع این ماییم که گاه از او دور و گاه به او نزدیک می شویم که او خود از هر پیدایی، پیداتر است و از هر نزدیکی نزدیک تر. حتی از رگ گردن هم به ما نزدیک تر.

      لب کلام :
      دوست داشته باشیم و عشق بورزیم و احساس نیاز کنیم ولی برای او و در جهت او که همه فانی اند و او باقی.

      به گاه دوست داشتن، لحظه ای بیندیشیم که جانب اعتدال را نگاه داشته ایم یا نه ؟ محبوب نسبی را که می بینیم، حبیب مطلق را هم در نظر داریم یا خدای ناکرده از محبوب، بتی ساخته ایم که اگر دستان قدرتمند بت شکن عالم، شکستش،می شکنیم و آن چنان فرو می ریزیم که گویی حبیب مطلقی در کار نیست.

  91. يك شبي مجنون به خلوتگاه ناز
    با خداي خويشتن مي‌گفت راز

    كي خدا نامم تو مجنون كرده‌اي
    بهر آن ليلا دلم خون كرده‌اي

    كرده‌اي خار مغيلان بالشم
    شب به كيوان مي‌رساني نالشم

    گاه ليلا را خرامان مي‌كني
    گاه مجنون را پريشان مي‌كني

    از چه هر كس را نصيبي داده‌اي
    درد هر كس را طبيبي داده‌اي

    اي خدا آخر نصيب من كجاست
    مردم از حسرت طبيب من كجاست

    پس ندا آمد كه ای شوريده حال
    تا تواني اندر اين درگه بنال

    كار ليلا نيست آن كار من است
    حسن خوبان عكس رخسار من است

    از خطا گويند ليلا را نگار
    وز غلط خوانند مجنون گشته يار

    ليلي و مجنون خود از نور ماست
    مست يا هوشيار خود مخمور ماست.

  92. کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان گرفتن یک دست وزنجیر کردن یک روح را!
    یادمیگیری که نه عشق ،تکیه کردن است ونه رفاقت ،اطمینان خاطر!
    ویاد میگیری که هدیه ها معنی عهد وپیمان نمی دهند.
    کم کم یادمیگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
    باید باغ خودت راپرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی که برایت گل بیاورد.
    یادمیگیری که تحمل کنی محکم بایستی پای هر خداحافظی.
    ویادمیگیری که خیلی می ارزی.

  93. همان قدر که باید زن را فهمید
    مرد را هم بابد درک کرد…
    همان قدر که زن «بودن» می خواهد،مرد هم اطمینان میخواهد…
    همان قدر که باید قربان صدقه روی ماه بی آرایش زن رفت،باید فدای خستگی های مرد هم شد..
    همان قدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد،کلافگی های مرد را هم باید فهمید…
    خلاصه زن و مرد ندارد…
    به نقطه ی «ما شدن» که رسیدی بهترین باش برایش….
    بگذار حس کند هیچ کس به اندازه تو درکش نمیکند…

  94. دنگ‌…
    فرصتي از كف رفت‌.
    قصه اي گشت تمام‌.
    لحظه بايد پي لحظه گذرد
    تا كه جان گيرد در فكر دوام‌،
    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
    وا رهاينده از انديشه من رشته حال
    وز رهي دور و دراز
    داده پيوندم با فكر زوال‌.
    پرده اي مي گذرد،
    پرده اي مي آيد:
    مي رود نقش پي نقش دگر،
    رنگ مي لغزد بر رنگ‌.
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ:
    دنگ‌…، دنگ ….
    دنگ‌…
    سپهری

  95. از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
    گفت: بله فقط یک نفر.
    پرسیدند: چه كسی؟
    گفت: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم
    و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت
    می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از
    پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
    خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم
    دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر
    بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت
    این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
    گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
    گفت: برای خودت! بخشیدمش!
    سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان
    سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یك مجله خورد دست کردم
    تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله
    رو بردار برای خودت.
    گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی
    تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!
    پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
    به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با
    خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!
    بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد
    رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم
    بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته …
    یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست
    مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛
    از او پرسیدم: منو میشناسی؟
    گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
    گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی
    دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی،
    چرا این کار را کردی؟
    گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
    گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به
    من کردی را جبران کنم.
    جوان پرسید: چطوری؟
    گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
    (خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
    جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
    گفتم: هرچی که بخواهی!
    اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟
    بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور
    آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
    جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
    گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
    گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.
    پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟
    جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم
    به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی
    و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
    بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی
    نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست

  96. خیلی قشنگه این جمله ها خیلی…
    (flower)یافته ها یت را با باخته هایت مقایسه کن و بدان اگر خـــــــدا را یافتی، هرچه باختی مهم نیست
    .
    .
    (flower)خدايا دلم مرهمی میخواهد ازجنس خودت … نزدیک … بی خطر… بخشنده … بی منت …
    .
    .
    (flower)من چیزهای زیادی را در دست گرفتم و همه آنها را از دست دادم ، ولی هرآنچه را که در دستان خدا قرار دادم هنوز دارم
    .
    .
    (flower)به بزرگی آرزويت نیندیش !
    به بزرگی کسی بیندیش که میتونه آرزوتو برآورده کنه … !
    پس بزرگ آرزو کن …
    .
    .
    (flower)خدایا منو ببخش اگرهمیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم ؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی ، نیستم …
    .
    .
    (flower)انتهای دریا را برکه نمیداند؛ پس ببخش اگر گاهی گم میکنم نشانیت را …
    .
    .
    (flower)مشکل از آنجا شروع شد که قبل از انجام هرکاری به جای اينكه بگوییم: “خدا چی میگه ؟”
    گفتیم : “مردم چی میگن ؟”
    .
    .
    (flower)خداوندا : این یکی دعا نیست ، یه خواهشه ، یه التماسه
    مهربانی را به قلب ما بازگردان!
    .
    .
    (flower)فهمیده ام که برای ثابت قدم بودن در زندگی ، باید فقط با “دو نفر” تکلیفت را روشن کنی : با خدا و خودت!
    لحظاتتان خدايي باد!

  97. باسلام به همه دوستانی که زحمت نوشتن جملات زیبا را نوشته اند. استفاده کردم.
    بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
    ارزش واقعی یک انسان به این است که چقدر به تکالیف انسانی اش عمل کند.
    ز دعوی پری زان تهی می روی تهی آی تا پر معانی شوی مولوی.
    من که اینها را بیشتر خطاب به خودم نوشتم امیدوارم بتوانم در زندگی ام مد نظر داشته باشم. ان شااله

  98. همین چند روز پیش، “یولیا واسیلی اونا” پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

    به او گفتم: – بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟

    – چهل روبل.

    – نه من یادداشت کرده‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.

    – دو ماه و پنج روز دقیقا.

    – دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب “کولیا” نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی…

    “یولیا واسیلی اونا” از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد.

    – سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می‌‌گذاریم کنار… “کولیا” چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب “وانیا” بودید. فقط “وانیا” و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشید. دوازده و هفت می‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می‌ماند چهل و یک روبل. درسته؟

    چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌اش می‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.

    -… و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش‌تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌ها رسیدگی کنیم و… اما موارد دیگر… به خاطر بی‌مبالاتی شما “کولیا” از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید… همچنین بی‌توجهی شما باعث شد کلفت‌خانه با کفش‌های “وانیا” فرار کند. شما می‌بایست چشم‌هایتان را خوب باز می‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌گیرید. پس پنج تای دیگر کم می‌کنیم… در دهم ژانویه ده روبل از من گرفتید…

    یولیا نجوا کنان گفت:

    – من نگرفتم.

    – اما من یادداشت کرده‌ام… خیلی خوب. شما شاید… از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می‌ماند.

    چشم‌هایش پر از اشک شده بود و چهره‌عرق کرده‌اش رقت‌آور به نظر می‌رسید. در این حال گفت:

    – من فقط مقدار کمی گرفتم… سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.

    – دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می‌کنیم. می‌شود یازده تا… بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.

    یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت:

    – متشکرم.

    جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم:

    – چرا گفتی متشکرم؟

    – به خاطر پول.

    – یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می‌گذارم و دارم پولت را می‌خورم!؟ تنها چیزی که می‌توانی بگویی همین است که متشکرم؟!

    – در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.

    – آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می‌زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می‌دهم. همه‌اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید… اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟

    لبخند تلخی زد که یعنی “بله، ممکن است.”

    به خاطر بازی بی‌رحمانه‌ای که با او کرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:

    – متشکرم. متشکرم.

    بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می‌شود زورگو بود.

    مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می توان زورگو بود!

    داستانی از آنتوان چوخوف

  99. این شعر قیصر امین پور رو تقدیمتون میکنم

    گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
    گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
    گاهی بساط عیش خودش جور میشود
    گاهی دگر تهیه بدستور میشود
    گه جور میشود خود آن بی مقدمه
    گه با دو صد مقدمه ناجور میشود
    گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
    گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
    گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
    گاهی تمام شهر گدای تو میشود
    گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
    گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود
    گاهی تمام آبی این آسمان ما
    یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود
    گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
    از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
    گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
    گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
    کاری ندارم کجایی چه میکنی

    بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

  100. تنها چيزى كه از فردا ميدانم اين است كه خدا قبل ازخورشيد بيدار است.ازاو میخواهم که قبل از همه درکنار تو باشدو راه را برایت هموار کند … فردایت سپید

  101. دیدی ای دل ساقه جانت شکست
    ان عزیزت عهدوپیمانت شکست
    دیدی ای دل در جهان یک یار نیست
    هیچکس درزندگی غمخوار نیست
    دیدی ای دل حرف من بیجا نبود
    از برای عشق اینجا جا نبود
    نو بهار عمر رادیدی چه شد؟؟؟
    زندگی راهیچ فهمیدی چه شد؟؟؟
    دیدی ای دل دوستیها بی بهاست
    کمترین چیزی که میبینی وفاست
    دیدی ای دل باید اینجا گم شوی
    عاقبت همرنگ این مردم شوی
    ……………………………………

    1. دلتنگ که باشی ادم دیگری میشوی.کلافه تروتلخ تر.ووو….جالب این است که باکسی کاری نداری همه را در دل نگه میداری…ودقیقا سر کسی خالی میکنی که دلتنگش شده ای…

  102. دوجین کار سرم ریخته،
    اول باید خورشید را باید به آسمان سوزن کنم
    و بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد،
    سپس باد ها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند
    وَ آنقدر با گل ها حرف بزنم، تا به یاد بیاورند، روزی زیبا بوده اند
    دنیِا، یک دنیـــــــــا کار دارد, تا دوباره، دنیا شود…

  103. بیل گیتس میگه:
    من همیشه آدمهای تنبل رو برای انجام کارهای سخت انتخاب میکنم…چون اونا راحت ترین راه رو برای انجامش پیدا میکنن!

  104. ارزشمند ترین جاهایی که میتوان حضور داشت:
    در لحظه زندگی خود
    در دعای کسی
    در قلب کسی

  105. خدا به سه طریق پاسخ میدهد:
    میگوید بله وآنچه خواسته اید را میدهد،
    میگوید نه وچیز بهتری میدهد،
    میگوید صبر کن وبهترین رامیدهد.

  106. خدایا…. من اگر بد کنم تو را بنده دیگر بسیار است
    تو اگر بامن مدارا نکنی مراخدایی و پناهی دیگر کجاست…
    ……………………………………………………….

  107. خدایا خیلی ها دلمو شکستند.تو این شبهای عزیزبیا با هم بریم سراغشون.من نشونت میدم تو ببخششون…….

  108. ردپای همه آنهایی که توی زندگیم باعث شکست وبدبختی ام شدند را گرفتم وگشتم وگشتم درآخر به خودم رسیدم!

  109. ﺯ ﻟﯿﻠﯽ ﻣﻦ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻣﮕﺮ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﺩﯼ ﺩﺍﺭﺍﻟﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ
    ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻧﺴﯿﻤﯽ ﻏﻨﭽﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ
    ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻏﻨﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﭼﻤﻦ ﺑﺎ ﺭﯾﺰﺵ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﺣﻤﺖ
    ﺩﻋﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺧﻤﯿﺮ ﺧﺎﮎ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺳﺮﺷﺘﻨﺪ
    ﭼﻮ ﺑﺮﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺁﺩﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻣﺴﯿﺤﺎ ﮔﺮ ﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﻣﯿﺰﺩ
    ﺯ ﺑﺲ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻣﺮﯾﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺑﻪ ﻓﺮﻗﺶ ﮐﯽ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺷﻤﺸﯿﺮ
    ﯾﻘﯿﻨﻢ ﺍﺑﻦ ﻣﻠﺠﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻣﮕﺮ ﺧﯿﺒﺮ ﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﮐﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ
    ﯾﻘﯿﻦ ﺁﻧﺠﺎ ﻋﻠﯽ ﻫﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺩﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﺩﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻧﻪ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻞ ﺩﻣﺎﺩﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺑﻪ ﺻﺪﻕ ﺩﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ
    ﺑﻪ ﻫﺮﭘﯿﭻ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺧﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﺩﺭ ﺁﺩﻡ ﺩﻣﯿﺪﻧﺪ
    ﺯﺟﺎ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺁﺩﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﭼﻮﻧﻮﺡ ﺍﺯ ﻣﻮﺝ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺍﯾﻤﻨﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ
    ﺗﻮﮐﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﺮﺩﻡ ﯾﺎﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻋﺼﺎ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﻮﺳﯽ ﺍﮊﺩﻫﺎ ﺷﺪ
    ﮐﻠﯿﻢ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﺴﻠﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺟﺎﻥ ﻣﺮﺩﻩ , ﻫﺮﮔﺰ
    ﯾﻘﯿﻨﺎ ” ﻋﯿﺴﯽ ﺑﻦ ﻣﺮﯾﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻪ ﺷﻨﯿﺪ ﺍﺯ ﭘﺮﺩﻩ ﻏﯿﺐ
    ﻧﺪﺍﯾﯽ ﺁﻣﺪ , ﺁﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻧﺰﻭﻝ ﻭﺣﯽ ﭼﻮﻥ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺳﺒﺤﺎﻥ
    ﻣﻠﮏ ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺩﻡ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﻋﻠﯽ ﺩﺭ ﮐﻌﺒﻪ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﭘﯿﻤﺒﺮ
    ﻗﺪﻡ ﺑﻨﻬﺎﺩ ﺍﻭﻝ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ
    ﺑﻪ ﻓﺮﻗﺶ ﮐﯽ ﺍﺛﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺷﻤﺸﯿﺮ
    ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺍﺑﻦ ﻣﻠﺠﻢ ﻫﻢ ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﮔﻔﺖ؟؟

  110. مــوذنـــا ســحــری هـم اذان ما برخیز
    رســیــد وقـــت ملـــاقات با خدا برخیز
    ای آســمــانهای کوفه شاهد باش که
    گفت با تو علی هرشب این ندا برخیز
    ستــارهـا به علی با اشاره می گویند
    بـه سـوی فاطمه ای تشنه لقاء برخیز
    کــنــار درب بــهشت ایستاده زهرایت
    مـعــطـــلش نکن ای صبح آشنا برخیز

  111. ای بنده ….
    انگاه که اوار تنهایی روحت رادر هم شکست.گوشه ی قلبت رابنگر .من انجا در انتظارت هستم

  112. یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم ”

    لحظه هایی هستند
    که هستیم
    چه تنها ، چه در جمع
    اما خودمان نیستیم
    انگار روحمان می رود
    همانجا که می خواهد
    بی صدا……..
    بی هیاهو…….

    همان لحظه هایی که
    راننده ی آژانس میگوید رسیدین خانم/آقا
    فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
    راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
    و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟

    ساعتهایی که
    شنیدیم و نفهمیدیم
    خواندیم و نفهمیدیم
    دیدیم و نفهمیدیم

    و تلویزیون خودش خاموش شد
    آهنگ بار دهم تکرار شد
    هوا روشن شد
    تاریک شد

    چایی سرد شد
    غذا یخ کرد
    در یخچال باز ماند
    و در خانه را قفل نکردیم

    و نفهمیدیم که رسیدیم خانه
    و کی گریه هایمان بند آمد

    و ………

    کی عوض شدیم
    کی دیگر نترسیدیم
    از ته دل نخندیدیم
    و دل نبستیم

    و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
    و موهای سرمان سفید
    و از آرزوهایمان کی گذشتیم

    و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم…….

    ” یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم “

  113. ادمها مثل رود خانه های جاریند.زلال که باشی سنگهایت راکه میبینندبر میدارندونشانه میروند درست به سمت خودت…….!!!!

  114. ظهر یکی از روزهای ماه رمضان منصور حلاج از کنار خرابه ای که جزامیها سکونت داشتند میگذشت، جزامی‌ها داشتند ناهار می‌خوردند. ناهار که چه؟
    ته مانده‌ی غذاهای دیگران و چند تکه نان…
    یکی از آنها تا حلاج را دید گفت:
    -بفرمایید
    -مزاحم نیستم؟
    -نه بفرمایید.
    چون حلاج پای سفره نشست یکی از جزامی‌ها پرسید:
    -تو از ما نمی ترسی ؟ دیگران حتی از کنار ما رد نمیشنوند!
    -آنان روزه هستند.
    -پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟
    -امروز روزه نیستم.
    حلاج دست به غذا برد و چند لقمه خورد تشکر کرد و رفت.
    موقع افطار منصور گفت: خدایا روزه مرا قبول کن
    یکی از یاران گفت: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار میخوردی.
    حلاج در جوابش گفت: روزه‌ی من برای خداست، ما روزه شکستیم و دلی را نشکستیم

  115. دریغ بر ملتی که دَم برنمی‌آورد، مگر هنگامی که در تشییع جنازه گام برمی‌دارد؛ خود را نمی‌ستاید، مگر در میان ویرانه‌هایش؛ و عصیان نمی‌کند، مگر هنگامی که گردنش در میان تبر و کنده قرار دارد…
    (جبران خلیل جبران)

  116. خنده را معنای سر مستی ندان
    آن که می خندد غمش بی انتهاست
    خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من
    ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

  117. محض خنده بعضی ها …..
    امروز دیدم ﭘﺸﺖ ﭘﯿﮑﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
    Go With With
    ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﺗﺤقیق ﻭ ﺗﻔﺤﺲ ﺩﺭ ﻣﺘﻮﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻫﺴﺖ :
    ﺑﺮﻭ ﺑﺎﺑﺎ !!
    Go = برو
    With = با
    With = با

    ﺍﺯﯾﻦ ﭘﺸﻪ ﻫﺎﯼ تابستونی ﮔﯿﺞ ﻭ ﻣﻨﮓ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﺑﺘﺮﺳﯿﻦ
    ﺍﯾﻨﺎ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻥ . . !

    ا
    مشکل پدر و مادر من اینه که من رو با موفق ترین بچه ى فامیل
    و خودشون رو با بدبخت ترین پدر و مادر فامیل مقایسه میکنن
    .
    .
    .
    دیشب بابام داشت اخبار میدید بهش گفتم:
    بابا میدونستی خر میتونه از پله ها بالا بره ولی نمیتونه از پله پایین بیاد؟
    گفت: خودم دیدم دیروز از پله ها اومدی پایین!
    بیخودی شایعه سازی نکن
    من
    مهر پدری
    .

  118. نمی دانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من! اما وقتی باخته هایم را با یافته هایم مقایسه میکنم میبینم که چون خدا را یافته ام هر چه باختم مهم نیست.آموختم که تمام ماجراهای زندگی ،فقط قانون عشق بازی خدا با ماست.

  119. گفتم خدایا سوالی دارم….گفت بپرس…گفتم خدایا چرا وقتی شادم همه با من میخندند…اما وقتی ناراحتم کسی بامن نمی گرید؟….جواب داد:شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریدم اماغم را برای انتخاب بهترین دوست….پس…

  120. موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن
    1… آنهایی که منتظر شکست تو هستندتا به تو بخندند…..
    2…آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا با تو بخندند….

  121. گفتم خدایا سوالی دارم….گفت بپرس…گفتم خدایا چرا وقتی شادم همه با من میخندند…اما وقتی ناراحتم کسی بامن نمی گرید؟….جواب داد:شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریدم اماغم را برای انتخاب بهترین دوست….پس…بهترین باش

    1. سلام
      الان دلم گرفته نمیدونم دلتنگیهامو به کی بگم ….یااصلا کی میتونه آرومم کنه………دنیا بیرحمه …….دنیا …..فقط میگم دنیا نمیبخشمت ….چون ازدستت آرامش ندارم …….تنها دلخوشیم شده داریون نما …….نه داریون نماییها………واقعا بعضیها اینقدر قشنگ خودشون رو رنگ کردند که دیگه خودشون هم براشون نا اشناست….نقطه چین ها پراز حرفهایی است که نمیتونم بگم فقط همین

    2. مشکل ما اینجاست که دانسته های زیادی داریم !آنقدر که میتوانیم هر جا لازم باشد دیگران را قانع کنیم!وگاه قانع کردن دیگران به قیمت فریب خودمان تمام میشود.اگر یک هزارم دانشمان را در زندگی به کار میبردیم مسلما همه ما خوشبخت بودیم وحسرتی بر دل نداشتیم.

  122. سلام
    نمیدونی به کی؟ ولی داری میگی!

    واقعا نمیدونی کی میتونه آرومت کنه ؟ اون بالا سری رو فراموش کردی؟

    تو دنیایی رو که فکر میکنی همه بیرحمیها از اونه رو نمیبخشی ! دنیایی که این روزا به آخرت خیلی نزدیک شده و هیچ کس هم درکش نمیکنه و نمیفهمتش و باورش نمیکنه و همه گناه ها رو گردن اون میندازه،
    و دیگه هم چیزی نمونده از دستش راحت بشی. قبرشو کندن!

    یه بنده خدایی میگفت ما داریونیها همه دلخوشیهامون شده داریون نما ولی من میگم همه عشقمون به داریون نماییهای محروم و مظلومه.

    اون بعضیها هم که تو میگی اگه خودشونو رنگ زدن برای اینه که دیگرون رو رنگ نزنن !

    تو با زبون بی زبونی داری همه نقطه چینها رو فریاد میزنی پس نقطه چینها چی که از همه طرف دارن فریاد میشنون و جیکشون هم در نمیاد؟

    دنیا گذاراست و می گذره. هر چند تو از دنیا نمیگذری و نمیبخشیش، ولی دنیای مظلوم و بیگناه که هنوز هم داره تقاص گناه نکرده رو پس میده خیلی وقته بخشیدتت و ازت گذشته !

    1. سلام …
      نوشتم دلتنگم ونمی دونم به کی بگم .من نمیخوام گناهم رو گردن دنیای به قول شما مظلوم بندازم…من ظالمم میدونم وقبول دارم اما هر چی نگاه میکنم فقط به خودم ظلم کردم واگه به کسی ظلم کردم نادانسته بوده ومحبت …محبتهایی که شاید نه جنبش و داشتیم وداشتن …..همیشه نقطه ها رو دوست داشتم اما حالا شده نقطه چین نمیدونی چقدر فرقه وسخت دنیایی که داریم جواب .جواب پاسخهای خودمونه پس ای دنیا تا میام سکوت کنم از تو پیامی میاد به همم میریزه خواهش میکنم دنیا فقط به خودم بگو نه به واسطه ها……………..

  123. باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای؛ تحویل دهی …
    خواه با فرزندی خوب …
    خواه با باغچه ای سرسبز …
    خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی …
    و اینکه بدانی …
    حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است…
    این یعنی تو موفق شده ای!
    (گارسیامارکز)

  124. دلم را برداشتم
    تکه تکه کردم

    ولی دریغ از یک تکه
    که نصیب خودم شود !

    و حالا بی دلم
    بی دل بی دل بی دل

    و می خواهم
    بی دلی را هم تکه تکه کنم !

    1. سلام دنیا ….راستی گفته بودی قبر دنیا رو کندن خدا نکنه حالا که دنیا به کام ما نیست عزیز خیلیها هست پس پایدار باش دنیاااااااااااااااااااا
      دنیا از آدمها رودست نخور سکوت کن یادت باشه زمین جای قشنگی نیست آمهاش هم یکرنگ نیست پس بهترین جواب سکوت….

  125. به دنیا آمده ایم تا چراغ عشق رادر دلهایمان برافروزیم.تانور درون خود راتجربه و متجلی کنیم تا زائرنور باشیم وخورشیدعشق راطواف کنیم تا هر روز درون وبرون خویش راصیقل دهیم .تاهر روز آفتاب را سر مشق خود کنیم .آیین عشق راسلام گوییم و ایمان خویش را بیازماییم…

    1. سلام آريوبرزن عزيز .عشق و محبت گوهر بي نظيري است كه سمت و سو به زندگي مي دهد و آن را شيرين مي كند . و بايد قدر اين در گرانبها را دانست چرا خدا خود نيز عاشق بوده و هست و واقعا عشق، خود عبادت است و باعث صيقل قلب مي شود .و افسوس بحال من و امثال من كه از عشق بي بهره ايم و بايد هميشه با اي كاش…. و اي كاش زمان به عقب ….زنده ماني كنيم نه زندگاني .و هرگاه روزنه اميدي در زنده مانيمان باز شود هميشه ترس بسته شدن آن ولولايي در دلمان مي اندازد كه هر لحظه آرزوي اتمام و بسته شدن دفتر زنده ماني را داريم .و فقط اشك است كه باقي مانده و عجيب كه چشمه آن جوشان هميشگي است .

      1. سلام عرفان ……متشکرم
        خودت راکاملا به خدا بسپار او به تو قدرت انجام دادن کارهای بزرگ رامیدهد اگر به عشق او بیشتر از ناتوانی خودت ایمان داشته باشی
        در این دنیا چه بسیارند آنهایی که در ارزوی قطعه ای نان جان میدهند و چه بسیار بیشتر که در ارزوی اندکی عشق میمیرند
        بدان که امروز گذشته فردایت میشودپس به هر کجا که پا میگذاری عشق را بگستران :اول از همه در خانه خویش ….بگذار هر کسی که پیش تو میاید باروحیهای شادتر حضور یابد .مظهر مهر خداوندی باش.مهر در چهره ات .در چشمانت.مهر در بر خورد گرمت .پس تجلی خداوند در روی زمین باش .رفته رفته زنده مانی …به زندگانی مبدل میشود ….وهمه عاشق خدای وجودت میشوند………………آمین

  126. اگه روزی داستانم رو نقل کردی بگو.
    تنها بود اما کسی رو تنها نگذاشت
    دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست
    کوه غم بود اما کسی رو غمگین نکرد
    شاید بد بود ولی برای کسی بدی نخواست
    …………………………………………………

    1. سلام آریو برزن جان.
      فکر میکردم داری بهترین روزهای زندگیت رو میگذرونی!البته بعضی روزها وقتی خاطره میشن قشنگیشون به چشم میاد!

  127. من در جستجوی قطعه‌ای از آسمان پهناور هستم،
    که از تراکم اندیشه‌های پست تهی باشد …
    -فروغ فرخزاد-

  128. دعا می کنم سالیان سال سالم و تندرست و شاد و خوشحال بمانی و هر روز بیش از روز دیگر آرام باشی که الا بذکر الله تطمئن القلوب.

  129. سکوت که میکنم میگویی خــــداحافظ !
    لطفا دیگر سکوت هایـــــــم را تفسیر نکن
    اگر می توانستی معنی آن هـــــــا را بفهمی که،
    کارمان بــــــه خداحافظی نمی کشید …

  130. برای داشتن پاییزی
    زیبا
    یک مشت خاطره
    کمی باران
    و جاده ای بی انتها
    برای قدم زدن نیاز است….

  131. «شکوه دنیوی»
    شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب
    که هردم بر پهنای خود می افزاید
    و در منتهای وسعت هیچ می شود.
    ویلیام شکسپیر – هنری ششم، 1، 2
    Vanity of Glory
    Glory is like a circle in the water
    Which never ceaseth to enlarge itself
    Till by broad spreading it disperse to nought
    Shakespear, King Henry VI, I, II
    بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»

  132. سلام بر اولین برگ پاییزی

    که با افتادنش بوسه بر غم می زند

    سلام بر اشکهای پنهان شده در باران پاییز

    سلام بر فریادهای بی صدا و گم شده در باد پاییزی

    پاییز را دوست دارم

    بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

    بخاطر رنگ زرد و سرخ ِ آتشش

    بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

    بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

    بخاطر رفتن و رفتن…

    و خیس شدن زیر باران های پاییزی

    بخاطر اشکهایی که زیر بارون پاییزی

    پنهون میشه و کسی نمیفهمه

    بخاطر بوی مست کننده خاک بارون خورده ی کوچه ها

    بخاطر غروب نارنجی و دلگیرش

    بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

    پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز

    و من عاشقانه پاییز را دوست دارم

  133. واستا دنیا من می خوام پیاده شم

    من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه

    پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

    من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

    بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

    وقتی فایده ای نداره . غصه خوردن واسه چی

    واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

    نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

    نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

    نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

    واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

    یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

    وایسا دنیا ، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

    همه حرف خوب میزنند اما کی خوبه این وسط

    بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

    قربونت برم خدااا چقدر غریبی رو زمین

    آره دنیا ما نخواستیم دل با خودت نبین

    نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

    واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

    یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

    وایسا دنیا ، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

    این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

    اون بلیت شانس داره بگو قسمت کی شد

    همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست

    این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

    نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

    واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

    یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

    وایسا دنیا،وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

      1. میشه اریو برزن جان!
        تو راه برگشت (البته وسط راه) از هواپیما پیاده شدن همان واز دنیا پیاده شدن هم همان!!
        بازم البته هواپیماها این روزا یه جوری پرواز میکنن که نیازی هم به این کار نیست!!
        پس اگه باز دنیا رو انتخابش کردی ،با اتوبوس برگرد.

        1. … ما پیاده ایم و خودمان خبر نداریم ! کاش دل بزرگی داشتیم؛ همت می کردیم و همین واپسین راه را سوار می شدیم و با دلی آرام و قلبی مطمئن، راه می پیمودیم. ارجعی الی ربکی می کردیم که به گاه رسیدن، حسرت بازگشتن را نخوریم !

        2. سلام بهشت جان
          ببخشید دور بهت جواب دادم اونجا نمیتونستم
          ممنون از راهنمایتون اما من باقطار برگشتم و نتونستم فرمایشات شما رو اجرا کنم اما به یادتون بودم و یادم افتاده بود به شعرلاله اصفهانی ..که از یک دوست بارها شنیده بودمش وتو این چند روز حسش کردم….تقدیم به شما

          می دود آسمان
          می دود ابر
          می دود دره و می دود کوه
          می دود جنگل سبز انبوه
          می دود رود
          می دود نهر
          می دود دهکده می دود شهر
          می دود می دود دشت وصحرا
          می دود موج بی تاب دریا
          می دود خون گلرنگ رگها
          می دود فکر می دود عمر
          می دود می دود می دود راه
          می دود موج مهواره و ماه
          می دود زندگی خواه و نا خواه
          من چرا گو شه ای می نشینم؟

          1. سلام عزیزم.
            ممنون از لطفت که به یادم بودی.وتشکر به خاطر فرستادن این شعر زیبا روی سایت.
            ولی حیف شد که با هواپیما نیومدیا!!!!!
            خب حالا که دیگه فکر پیاده شدن از سرت پریده.دعا میکنم طوری زندگی کنی که همیشه ورد زبونت این باشه:من چه سبزم امروز
            وچه اندازه تنم هوشیار است….

      2. كاش ميشد پياده شد و مجددا با همسفري همراه باز سوار بشي و ادامه راه بدهي تا ……………………………………

        1. کاش دل بزرگی داشتیم؛ همت می کردیم و همین مقدار راه باقی مانده را همسفر خوب و وفاداری بودیم…

      3. … پیاده شدن کار آسانی است. کاش و اگر و اما هم نمی خواهد. راه پیمودن مشکل است. مشکلیش هم به چگونه پیمودنش بر می گردد. و چگونه پیمودن، اندیشه می خواهد.

        اگر می خواهی سلول های خاکستری مغزت هم چنان دست نخورده و آکبند بماند و خرج نشده، فسیل شود، پیاده شدن را انتخاب کن که راحت ترین راه است و پاک کردن صورت مساله.

        کاسه ی چه کنم، چه کنم را هم برای همین پیاده ها گذاشته اند و گرنه سواره های راه پیما، فرصت این قبیل کارها را ندارند.

        به پرواز بیندیش تا بال و پر بگشایی ! بال و پر بستن، اندیشه نمی خواهد !

        و دلت که دریایی شد، از پس همین راه پیمودن، راهبر می شوی که تا راهرو نباشی، راهبر هم نمی شوی !

        و لازمه ی راهرو بودن، دست از مس وجود شستن است؛ اگر می خواهی کیمیای عشق بیابی و زر شوی.

        آن گاه، نور عشق حق به دل و جانت می افتد و از آفتاب فلک هم خوب تر می شوی.

        باور کن اگر به جای گوشه ی عزلت گزیدن و کاسه ی چه کنم چه کنم به دست گرفتن، یک دم غریق بحر او شوی، بی گمان از آب هفت بحر هم می گذری بی آن که یک موی تر شوی. تا جایی که در این راه بی پا و سر می شوی و از پای تا سرت همه غرق در نور.

        و آن گاه نظر می کنی به وجهی که اگر منظر نظرت شود، به یقین صاحب نظر می شوی.

        پس عزیز، اگر در سر هوای وصل داری، به جای پیاده شدن، راه بپیما و خاک درگه اهل هنر شو …

        پوینده و پاینده باشی …

    1. … دنیا فقط یک قطار تو در تو است ! به کارش گیر و راهش بینداز تا پیچ و خم و نشیب و فراز راه را تاب آورد و ایمن و مطمئن به پیش رود تا به سرمنزل مقصود رسد …

  134. کاش میشد پیاده شم و به دنیای کودکی ام برگردم………… دنیای آدم بزرگا خیلی بده!

  135. ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﻋﻤﺮﻡ … ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﺧﻮﺏ ﻓـﻬﻤﯿــــﺪﻡ …ﮔــــــﺬﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﭼﯿــــــﻮ ﺣﻞ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ … ﻣــــــﺎﺱ ﻣــــــﺎﻟﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ !…
    ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﺯ ﻣﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
    ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﺑﺎﺷﯽ
    ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﮒ ﺑﺎﺷﯽ …
    ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﺑﺎ ﮐﺒﻮﺗﺮ !
    ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺯﺍﻍ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﻍ ﻋﺸﻖ ﻻﻑ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ …

  136. نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.
    اکران فیلم شروع شد،
    شروع فیلم، تصویری از سقف یک اتاق بود. دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق…
    سه، چهار، پنج……..، هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!
    صدای همه در آمد. اغلب حاضران سینما را ترک کردند!
    ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روى تخت رسید.
    زیرنویس: این تنها ۸ دقیقه از زندگى این جانباز بود و شما طاقت نداشتید…!!!

    1. سلام ارمان عزیز …

      … شنیدنش هم سخت است، چه رسد به دیدنش !

      ولی من دائم شاهد دیدن این صحنه ی درد آور در همسایگیمان هستم.

      بارها تصمیم گرفته ام پای درد دلش بنشینم و آن چه را از آغاز تا کنون بر این جانباز عزیز گذشته است به رشته ی تحریر در آورم. ولی هر بار که خواسته ام شروع کنم یا او آمادگیش را نداشته است یا من !

      اگر عمری باقی بماند، تصمیم جدی گرفته ام این کار را آغاز کنم. هر چه خدا بخواهد …

  137. انسان مغرور همانند شخصی است که
    بر قله کوهی ایستاده و همگان را کوچک میپندارد
    و غافل از اینکه مردم از پایین قله او را کوچک میبینند

  138. گمشده این نسل، اعتماد است نه اعتقاد! اما افسوس که نه بر اعتماد، اعتقادیست و نه بر اعتقادها، اعتماد!

    به تجربه میگم! آدمهایی هستند که گفتارشان با نیت و عملشان خیلی خیلی متفاوت هست، وای به اون روزی که اعتقادات در گفتارشان و هوای و هوس در نیتشان باشد اونوقته که میشی همان مسجد بین راهی که هر کس می آید مسافر است، میشکند هم نمازش را و هم دلت را……

    واقعا که بر اعتقادها هم دیگر اعتمادی نیست…….

    سوت پایان را باید زد!

  139. سلام روح الامینی …

    ” هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست / ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست ”

    … اگر ما به اصطلاح بزرگ تر ها و نسل پیشین، کمی، فقط کمی دلمان را بزرگ کنیم و به نسل امروز که فردا را در دستان خود دارد، اعتماد کنیم. از پس آن، اعتقاد هم می آید.

    باور کن، معتقد می شوند که هنوز زنگاری به دلشان ننشسته که هیچ سنباده ای قادر به پاک کردنش نباشد.

    آینه شکستن هم دردی را دوا نمی کند. اگر خود را بشکنیم و آن گونه بسازیم که آینه نشانمان می دهد، خود به خود، هم اعتماد می آید و هم اعتقاد.

    باورشان که کردیم، معتقد می شوند و معتقد که شدند، فردا در دستانشان گل می کند …

  140. در کتاب خاطرات نلسون ماندلا آمده:
    فرق من و زندانبانم را میدانی؟
    زمانی که پنجره کوچک سلولم را باز می کند،
    او تاریکی و غم را می بیند،
    و من روشنایی و امید را …
    دید شما بسیار مهم است
    زیبا بنگرید…

    1. هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکندولی من حداقل میتونم بهش یاد بدم که وقتی شکست با لبه های تیزش دست اونی که شکست رو نبره…..

  141. دوست خدا بودن سخت نیست پیرمردی هر روز تو محله میدید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد
    روزی رفت ی کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش
    پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت شما خدایید
    پیرمرد لبش را گزید و گفت نه
    پسرک گفت پس دوست خدایی چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم…

  142. پدر همون کسیست که لرزش دستش دیگه چیزی ازچای توی استکان باقی نگذاشته
    ولی بهت میگه به من تکیه کن و تو انگارکوه را پشتت داری

  143. دلم را كه مرور ميكنم تمام آن از آن توست ،فقط نقطه اي از آن خودم …روي آن نقطه هم ميخي مي كوبم و قاب عكس تو را مي آويزم …………….

  144. سلام افلاک جان ….ببخشید منظور همون دیر بود…. اما داریونیهای اصیل از دور به جای دیر هم استفاده میکنند….

  145. سلام بهشت جان …
    اگه میدونستم که دوستام این همه لطف دارند ….حتما با هواپیما میومدم
    اما ازاین به بعد این شعر و میخونم……
    من چه زردم امروز
    و چه اندازه تنم بی حال است
    ……………………………

  146. ﭼﯽ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﺻﻼ ﺷﺐ ﻧﺒﻮﺩ؟؟
    ﻻﻣﺼﺐ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻏﻢ ﻭﻏﺼﻪ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ
    ﮐﻞ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻼﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﺎ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺸﻮﻥ ﮐﻨﯽ
    ﺷﺐ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ !!!!….
    ﭼﺮﺍﻏﺎ ﮐﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ …
    ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ﭼﺮﺍﻍ ﺩﻟﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﺸﻪ …
    ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﻓﯿﻠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻤﺎﺕ …
    ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﯼ …
    ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﻪ ,,,,..

    1. عجب دنیای عجیبیه ….وقتی داغونی هیچ کس نمیتونه آرومت کنه غیر از اونی که داغونت کرده………….

    1. تو می دانی که بودنت انگیزه ای برای بودن من است ؟پس بدان و بمان که حتی یک لحظه هم نمی توانم بی تو بودن را تحمل کنم .

  147. هرگز تمامت را برای کسی رو نکن
    بگذار کمی دست نیافتنی باشی
    آدم ها تمامت که کنند………رهایت می کنند

  148. به کسانی که در لابلای مشغله هایشان وقتی هم برای شما در نظر می گیرند با دیده ی احترام بنگرید…

    اما عاشق کسانی باشید که وقتی به آن ها نیاز دارید هرگز به مشغله هایشان نگاه نمی کنند ….

  149. سلام ستاره جان….
    کاش گفته بودی با آنهایی که دوستشان داریم ولی …..باور ندارند یا اصلا براشون مهم نیستیم چطور رفتار کنیم ….بگو تا بدانم با این دل بیقرار چه باید بکنم به هر چی شما بگی گوش میکنم….قول…قول…قول…

  150. سلام یلدا جان. تا خودت به باور نرسی انتظار باور از دیگران حتی معشوق بیجاست.عاشق باید خودش به یقین برسد بی هیچ انتطار و توقع پاداشی. اگر منتظر نشسته ای تا باورت کند و برایش مهم باشی دیگر عاشق نیستی و این عین غرور و نخوت و خودخواهی است. واژه هایی که در قاموس عشق جایی ندارند. دل بیقرار را هم باید بیقرارتر کرد. نمیخواهد به آنچه من میگویم گوش کنی به ندای قلبت گوش کن. اگر قلبت سرای عشق باشد خودش راه را به تو مینمایاند ولی اگر خودخواهی در وجودت رخنه کرده باشد راه به جایی نمیبری فقط مواظب باش در چاهی که خودت حفر کرده ای نیفتی. و اما این قول… قول… قول هم دارد توی داریون نما ادبیات میشود. و چه ادبیات قشنگی. پس دنبال این نباش که به دیگری قول بدهی به خودت قول بده. قول بده بی هیچ چشمداشتی فقط عاشق باشی تا دچار غرور و نخوت و خودخواهی نشوی. امیدوارم توانسته باشم منظورم را بیان کنم. جسارت مرا هم ببخش.

  151. پروردگارم!
    قاضی تویی
    کمک کن هیچوقت قضاوت نکنیم …

    خوب یاد گرفته ایم ورانداز کردن همدیگر را!
    یک خط کش این دستمان !
    یک ترازو آن دستمان !
    اندازه می گیریم و وزن می کنیم
    آدم ها را
    رفتارشان را
    انتخاب هایشان را
    تصمیم هایشان را
    حتی قضا و قدرشان را !!

    به رفیقمان یک تکه سنگینی می اندازیم،
    بعد می گوییم
    خیر و صلاحت را می خواهم !
    غافل از اینکه چه برسر او می آوریم !

    در جمع ، هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می دهیم
    آن یکی را به ازدواج نکرده اش
    این یکی را به نوع رابطه اش
    آن دیگری را…

    میرویم توی صفحه ی یکی
    و نوشته اش را میخوانیم می نشینیم و قضاوت می کنیم

    یکی هم نیست گوشمان را بگیرد که :
    آهای!
    چندبار به جای او بوده ای
    که حالا اینطور راحت نظر می دهی

    حواسمان نیست که چه راحت
    با حرفی که در هوا رها میکنیم
    چگونه یک نفر را به هم می ریزیم
    چندنفر را به جان هم می اندازیم
    چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم
    چقدر زخم میزنیم…

    حواسمان نیست که ما می گوییم و رها میکنیم و رد می شویم
    اما یکی ممکن است گیر کند
    بین کلمه های ما
    بین قضاوت های ما
    بین برداشت های ما
    دلی که می شکنیم ارزان نيست

  152. میدونید چرا آدمها وقتی بزرگ میشن باخودکار می نویسند؟برای اینکه یاد بگیرند هر اشتباهی پاک شدنی نیست

  153. به کسی نخواهم گفت با من چه کردی…
    نمیخواهم عشق برای آدمها کابوس شود
    این روزها زندگی نمی کنم فقط ادامه میدهم عبور کرده ام از خویش

  154. باز دیگر چه شده است !؟
    چرا ما آدمها باید با تصوراتی که پایه و اساس درستی ندارد و فقط زاییده ذهن ماست بی آنکه به درست یا نادرست بودنش اطمینان داشته باشیم زندگی را بر خودمان تنگ و تاریک میکنیم و از آنها در ذهن خودمان کابوس میسازیم ؟

  155. میخواهم دوباره آغاز کنم هرچه را که هرچه تلاش کردم انجام نداشت…
    میخواهم باورم را باور دهم که گاهی میتوان تغییرداد هرآنچه را که در باور همگان تغییر نمی کرد…
    میخواهم یک بار دیگر دستهایم را روی زانوهایم بگیرم آرام آرام قامت خمیده ام را راست کنم…
    آنگاه روبه آسمان کنم و بگویم خدایا من هنوز زنده ام…. اوینار

    1. سلام اوینار …

      … و این نشانه ی خوبی است برای موفقیت. تا خودتان و توانایی ها و استعدادهای خودتان را باور نکنید هیچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد و تغییری حاصل نخواهد شد.

      به باورهایتان رنگ تازه ای بزنید و با تلاش و کوشش فراوان و برنامه ریزی دقیق و حساب شده پیش بروید و در نهایت توکل کنید به او که دار و ندار ما از اوست. هر چه خدا بخواهد که خدا برای بندگانش بد نمی خواهد.

      پویایی و پایایی مجدد را برایتان آرزومندم…

      1. سلام استاد.
        ممنونم از وجودتون از پندها و اندرزهای دلسوزانه ی شما …
        برایتان آرزوی بهترین ها را دارم و خوب می دانم بهترین ها برای شما چگونه معنا می شود…سپاس

        1. سلام مجدد اوینار …

          ممنون از آرزوهای قشنگتون. توی داریون نما بهترین ها وقتی برای من معنا می شود که خدا برای داریون نمایی های عزیز بهترین ها را بخواهد. و خوب می دانم که خدا بهترین خواه است برای بندگان خوبش …

          تغییر و تحول خوب، حق شماست. مبارکتان باشد…

  156. هیچ انتظاری از کسی ندارم واین نشانه قدرت من نیست ……..خستگی از اعتمادهای شکسته است

    1. سلام فانوس …

      به خدا که اعتماد کنید، خواهید دید که حتا اگر بند زدن اعتمادهای شکسته هم میسر نباشد، هنوز دور و برت هستند کسانی که بشود بهشان اعتماد کرد و از آن ها انتظار داشت.

      شما که بهتر از من می دانید، خداوند رحمان و حکیم، هرگز همه ی درها را به روی بندگانش نمی بندد. اگر از سر حکمتش دری را ببند، از سر رحمتش دری دیگر را می گشاید.

      کسی چه می داند، شاید در بسته شدن برخی درها و گشوده شدن درهای دیگر هم حکمتی نهفته باشد که تا وقتش از ما پوشیده است.

      من مطمئنم که چون همواره اعتمادتان به خدا بوده و هست، این خستگی های راه با باز شدن راه های دیگر به رویتان، جبران خواهد شد. هر چه خدا بخواهد.

      باقی بقایتان …

  157. پیرمردی هر روز تومحله پسرکی رو با پای برهنه می دید که با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد؛ روزی رفت و یه کفش کتونی نو خرید و اومد به پسرک گفت: بیا این کفشا رو بپوش. پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟ پیرمرد لبش را گزید و گفت نه پسرجان. پسرک گفت: پس دوست خدایی، چون من دیشب فقط به خدا گفتم کفش ندارم…
    .
    .
    .
    “دوست خدا بودن سخت نيست!”

    1. دوستی با خدا جبران همه ی “به ظاهر کمبودها” را می کند.

      دوستی با خدا، گوارای وجودتان.

      باقی بقایتان …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن