بوي بهشتهمه

با شهدای منطقه داریون | بسیجی شهید کوروش زارع

جلیل زارع|

بسم رب الشهدا و الصدیقین…
***همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند .
یکی از این عزیزان، شهید کوروش زارع است. بسیج شهید کوروش زارع.

***پیش از هر چیز بگویم که خودم می دانم این دلنوشته طولانی است. خیلی هم طولانی و در حوصله ی این فضای مجازی و وقت کاربران عزیز نمی گنجد ولی این همه، فقط اندکی از حرف هایی است که بیست و هفت سال بر سینه ی دردمندم سنگینی می کند. اگر هم می خواهم همین اندک را هم بازگو کنم نه به خاطر این است که نمی توانم بیش از این در سینه ام نگه دارمش. نه ! فقط به خاطر این است که احساس می کنم این حق جوانان نسل امروز است که از حال و هوا و نوع نگرش و بینش جوانان دیروز این خطه ی شهید پرور مطلع شوند.

جوانان امروز، باید بدانند این گل های پر پر شده ای که امروز بر خاک گلزار شهدا آرمیده اند و دو دسته گلی که چند شب و روز است بر فراز تپه ی نور الشهدا نورافشانی می کنند. که بودند؟ چه طور فکر می کردند ؟ چگونه، زیستن را معنا کردند ؟ و چگونه، رفتن را انتخاب کردند؟ پس بر این حقیر سراپا تقصیر، خرده نگیرید و این دلنوشته ی طولانی را تاب آورید !

***تازه سیزده بهار از عمرش گذشته بود. فرم رضایت برای عضویت در بسیج را کف دستم گذاشت. نیازی به سوال و جواب نبود. به اندازه ی کافی در مورد شرط و شروط آن با هم حرف زده بودیم. فقط برای تاکید یک بار دیگر گفتم: قرارمون چی بود ؟

گفت: تا به سن قانونی نرسیده ام بدون اجازه ی برادر بزرگم که حق پدری بر گردنم داره، فیلم یاد هندوستان نکنه و جبهه بی جبهه !

بعد هم انگشت کوچک دست راستمان را در هم حلقه کرده ، سه بار حرکت داده و یک صدا آواز سر دادیم: قول…قول…قول….

رضایت نامه، امضا شد. با دست خودم چفیه ی بسیجی را بر گردنش انداختم و پیشانیش را بوسیدم. او هم خم شد و دست مرا بوسید. ولی دیری نپایید که باز هم سر و کله اش پیدا شد. فیلش یاد هندوستان کرده بود. آن قدر رفت و آمد تا باز رضایت نامه امضا شد. ولی این بار، برای اعزام به جبهه.

قول و قرارمان فقط برای شش ماه بود. نه یک روز بیش تر و نه یک روز کم تر. باز هم انگشتان کوچکمان و : قول…قول…قول.. مثل همه ی بسیجی های به سن قانونی نرسیده، کپی شناسنامه اش را دست کاری کرد و عازم شد. انصافا هم به قولش عمل کرد. بعد از شش ماه باز گشت. حتی یک روز هم استراحت نکرد. رفت در کارگاه چمدان سازی مشغول کار شد و کمک خرج خانواده. شب ها و روزهای تعطیل هم به اتفاق دوستان بسیجیش، بهرام کرمدار، رضا طالبی، علی (نام حانوادگیش را فراموش کرده ام) و…. پاتوقشان پایگاه بسیج بود.

آرامگاه شهید کوروش زارع در بهشت زهرا تهران

گاهی وقت ها هم دوستانش را دعوت می کرد منزل و یا خود به منزل آن ها می رفت. همه ی اوقات فراقتشان را با هم بودند. چند ماهی دور از جبهه و جنگ بود و دوباره قول و قرار شش ماه دیگر…. چهار بار این اتفاق رخ داد و هر بار شش ماهی در جبهه بود.

دی ماه سال ۱۳۶۵، مجددا برای بار پنجم به سراغم آمد . انگشت کوچکش را به سویم دراز کرد. گفتم: اولا که حالا دیگر به سن قانونی رسیده ای و نیاز به اجازه گرفتن نداری…
حرفم را قطع کرد و گفت: اولندش که من بدون اجازه ی برادر بزرگم که حکم پدری بر گردنم دارد، آب هم نمی خورم.دومندش را بگو !

گفتم: خودت بهتر میدونی که الان نوبت منه. تو باید مواظب خونواده باشی تا من برم و برگردم. از اون گذشته مگه قرار نیست فلانی رو برات خواستگاری کنیم ؟ باشه برای بعد از نامزدیتون.

گفت: حساب و کتاب از دستت در رفته برادر ! الآن نوبت منه. تو همین روزها پدر میشی. باید وقتی من عمو میشم، بالای سر زن و بچه ات باشی. بعد از من، نوبت توست. قول…. زن گرفتن هم که به ما نیومده ! ندیدی چه طور آب پاکی رو رو دستم ریختند و جواب منفی دادند؟

گفتم: قرار نیست با یه بار خواستگاری کردن، جواب مثبت بدن. یادت نیست؟ من شش ماه طول کشید که از زن دادشت جواب مثبت گرفتم.

گفت: وضعیت تو فرق می کرد. اون بنده خدا، پدرش فوت کرده بود و تا سال پدرش مجبور شدی صبر کنی بعد جواب بگیری. هیج وقت به تو جواب منفی ندادن. ولی به من جواب منفی داده اند. خیلی هم محکم و جدی ! خودمون رو گول نزنیم، اونا دخترشون رو به من نمیدن. بعضی ها نمیذارن ! ( قصه ی دلبستگی او و یکی از دخترهای فامیل و این که چرا جواب منفی شنید، بماند.) فعلا هم وقت رفتنه. اگه عمری باقی موند، چک و چونه هاش باشه برای بعد.

تازه عملیات کربلای چهار تمام شده بود. عملیات لو رفته بود و رزمندگان ما قیچی شده بودند و ما حتی نتوانسته بودیم اجساد مطهرشان را به پشت جبهه منتقل کنیم. کاروان سپاه بزرگ محمد رسول الله (ص) که ماه قبل راهی جبهه ها شده بود، در این عملیات شرکت کرده بود. کاروان بزرگ تر سپاه دوم محمد رسول الله(ص) عازم جبهه ها بود. کوروش هم تصمیم خودش را گرفته بود. طلبیده شده بود.

همسرم گفت: جلیل ! دیگه چک و چونه زدن فایده ای نداره. کوروش تصمیم خودش رو گرفته و عزمش جزمه برای رفتن و هیچ چیز هم نمیتونه منصرفش کنه. کاری نکن که بدون خداحافظی بره. باهاش خداحافظی کن و راهیش کن بره ! رضایت دادم. موقع رفتن دست بردم در جیبم. فقط ۲۵۰ تومان پول داشتم. ۲۵۰ هزار تومان نه ! ۲۵۰ تا تک تومانی ! با شرمندگی همه را به او دادم. نمی گرفت. پول را در جیبش فرو بردم و رفت.

یکی دو هفته بعد، همسرم در بیمارستان مسلمین شیراز، بستری شد. انتظار تولد اولین فرزندمان را می کشید. سه شبانه روز تمام درد کشید و به خود پیچید ولی نوزاد برای به دنیا آمدن عجله ای نداشت. آن قدر صبر کرد، تا وقت عملیات کربلای پنج ! هم زمان با آغاز عملیات، پسرم چشم به این جهان گشود. بعدها فهمیدم که درست همان روز و شاید هم همان ساعت که پسرم چشم به جهان گشود، برادرم چشم از این جهان فانی فرو بست و رفت تا با ملائک هم نشین شود و نظر کند به وجه الله ! و من این را به فال نیک گرفتم. خداوند حکیم و رحیم، از سر حکمتش امانتی را که چند صباحی به ما سپرده بود، گرفت و از در رحمتش، امانت دیگری را به ما سپرد.

یادم هست، بیمارستان مسلمین، پر بود از مجروحین جنگی عملیات کربلای پنج که تند و تند برای مداوا می آوردند. حتی راهرو ها هم پر بود از مجروح ! پسرم زردی (یرقان ) داشت و زیر نور مهتابی گذاشته بودندش. من و مادرم مدام به او سر می زدیم و مادرم مدام با دیدن مجروحین، اشک می ریخت و نگران کوروش بود. به دلمان افتاده بود که دیگر او را نخواهیم دید !

چند هفته بعد، رزمندگان منطقه ی داریون که در عملیات سخت و پیروزمند کربلای پنج شرکت داشتند، یکی یکی باز گشتند. ولی کوروش در بین آن ها نبود. جمشید عسکری دوست کوروش در همین عملیات شهید شده بود. رضا محمودی به سختی مجروح شده بود و یک دستش را در راه حق داده بود.

خانه و اهلش به هم ریخته بودند. همه نگران و دلواپس بودند. نمی دانستیم برای به دنیا آمدن پسرم شادی کنیم یا برای بی خبری و گمگشتگی برادرم اندوهگین باشیم ! مادرم یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون.

تصمیم گرفتم شخصا به جبهه بروم و دنبال برادرم بگردم. و رفتم. تمام خاک شلمچه را زیر پا گذاشتم وجب به وجبش را. لشکر فجر را زیر و رو کردم. از هر کسی سراغ برادرم را گرفتم. ولی هیچ کس از او خبری نداشت. بر گشتم. اول پرسان پرسان رفتم سراغ مسئول گردانشان. گفت: کوروش جزو گروه غواصان شروع کننده ی عملیات بود. آن ها اولین گروهی بودند که باید از آب می گذشتند و راه را برای سایر رزمندگان باز می کردند. موقع رفتن، کوروش داشت غسل شهادت می کرد. صدایش زدم و گفتم: زود باش از قافله عقب نمونی ؟ او هم سریع خودش را خشک کردو لباس غواصی پوشید و با ما راهی شد. دیگر او را ندیدم.

آقای پسندیده ( اسم کوچکش را به یاد ندارم. به گمانم اهل رحمت آباد بود) گفت: کوروش، توی دسته ی ما نبود. توی دسته ی بچه های سروستان بود. دوستی داشت خوزستانی. اسمش را نمی دانم. اصلا هم خبری از او ندارم. همیشه با او بود. ولی او یک نشانه داشت. روی صورتش جای یک سالک بزرگ بود.

رضا محمودی که یک دستش را تقدیم خدای خویش کرده بود، گفت: شب عملیات، کوروش را دیدم. هر چه اصرار کردم که بیاید در گروه بچه های داریون. با هم باشیم وهوای هم را داشته باشیم، به خاطر جدا نشدن از دوستش قبول نکرد. دوستی خوزستانی که یک سالک بزرگ روی صورتش بود. فردای عملیات کوروش را ندیدیم. از عملیات بر نگشت. جمشید، خیلی نگرانش بود. مدام گریه می کرد و دنبالش می گشت. ولی جمشید هم سه چهار روز بعد در نخلستان ها شهید شد. من هم که خودت وضعیتم را می بینی ! از ناحیه ی دست مجروح شده ام.

یکی دیگر از همرزمانش گفت: ما غواص بودیم. وقتی می خواستیم به آب بزنیم، به کوروش گفتم: تو دیر آمده ای. ما همه ی دوره های غواصی را دیده ایم. چه قدر تمرین کرده ایم. بهتر بود داوطلب غواصی نمی شدی. و او هم به شوخی پلاکش را که در دستش بود و گردنش نینداخته بود، محکم به بازویم کوبید و گفت: برادر ! غصه ی خودت را بخور که نمی توانی از این آب سرکش و مغرور عبور کنی ! شنا کردن و غواصی من حرف ندارد. تو چند هفته دوره دیده ای من از بچگی تمرین کرده و خودم را برای چنین روزی آماده کرده ام. همه ی فوت و فن ها را هم نشنیده، بلدم. غصه ی مرا نخور بچه ! من گرگ باران دیده ام دلاور ! من از هفت دریا رد می شوم ! نگران خودت باش که جا می مانی ! و همین طور هم شد، عملیات که لو رفت و صدامیان با منورهایشان سطح آب را مثل روز روشن کردند و عبور از آب مشکل شد، دستور رسید هر که می تواند خود را به آن طرف آب برساند و هر که نمی تواند، صبر کند تا نیروهای کمکی سر برسند. هر چه به کوروش گفتم : صبر کن نیروی کمکی بیاید، می بینی که همه جا مثل روز روشن شده است و ما را به رگبار بسته اند، حرف در گوشش فرو نرفت و گفت شما باشید تا نیروی کمکی را راهنمایی کنید برای پیشروی. ما می رویم.

او مثل ماهی شنا کرد و از آب گذشت و من از رفتن باز ماندم ! راست می گفت، انگار خدا کوروش را برای چنین روزی خلق کرده بود !

او هم نشانی آن پسر خوزستانی را داد که قدم به قدم با کوروش بود. همان که روی صورتش جای یک سالک بزرگ نمایان بود.دست به سوی آسمان دراز کردم و گفتم: خدایا حکمتت را شکر ! این چه سری است که همه آدرس کسی را می دهند که مثل خود کوروش بی نشان است !

اکثر همرزمانش یا شهید شده بودند یا سخت مجروح ! ولی من هم به این سادگی دست بردار نبودم. گلی گم کرده بودم که عطر و بویش مستم کرده بود و آرام و قرارو خواب و خوراک را از من گرفته بود ! کوروش عزیزم رفته بود ! برادرم، پاره ی تنم، گم شده بود ! شاید هم او راه خود را یافته بود و من در زرق و برق دنیای دون گم شده بودم !

شب و روز ، وقت و بی وقت گشتم، گشتم و گشتم و همه ی رزمندگانی را که با او بودند و سالم و یا زخمی باز گشته بودند، شناسایی کرده و سراغ یوسف گمگشته ام را گرفتم. ولی هیچ کس از او خبری نداشت ! حکم گرفتم و راهی اهواز شدم برای جست و جو در بین شهدای گمنام عملیات کربلای پنج. همه را یک به یک وارسی کردم. از برخی از شهدا جز تلی از گوشت و استخوان غیر قابل شناسایی چیزی باقی نمانده بود. تلی از گوشت و استخوان غیر قابل شناسایی !

ولی گل من یک نشانی در بدن داشت. پشت سرش مثل قرص ماه نشان دار بود. بچه که بود، وقتی در جاده شیراز – داریون کامیون او را زیر گرفت، چهارده بخیه در پشت سرش جا خوش کرده بود. خودم بارها و بارها شمرده بودمش ! چاره ای نبود باید موهای سر شهدای غیر قابل شناسایی را عقب می زدم و دنبال بخیه ها می گشتم ! ولی انگار حکمت الهی بر آن بود که او هم چنان مفقود بماند. چیزی که خودش می خواست و بارها به شوخی و جدی به من گفته بود !

وقتی از جست و جو در بین شهدای گمنام نتیجه ای نگرفتم، حکم گرفتم و به پزشک قانونی تهران مراجعه کردم. همه ی شهدای ناشناس کربلای پنج را که برای شناسایی در سردخانه های پزشک قانونی نگه داری می کردند، بازرسی کردم ولی از یوسف گمگشته ام خبری نبود که نبود !

تسلیم نشدم و از صدا و سیما سر در آوردم و رفتم سراغ عکس و فیلم اسرای جنگی عملیات کربلای پنج ! باز هم چیزی دستگیرم نشد ! تصمیم گرفتم بروم سراغ مجروحین عملیات . اول شیراز ، بعد اصفهان ، و بعد هم تهران، بیمارستان به بیمارستان را زیر پا گذاشتم تا سرانجام بعد ازچند ماه جست و جوی بی امان، دست روزگار مرا به بیمارستان سوم شعبان در تهران کشاند.

در آن جا ، رزمنده ای را دیدم که روی صورتش آثار یک سالک بزرگ بود ! خودش بود ! همان که می گفتند قدم به قدم با کوروش بوده است ! هر دو پایش را مین از او گرفته بود و زمینگیرش کرده بود. از او سراغ کوروش را گرفتم. خودم را که معرفی کردم در آغوشم فرو رفت و زار و زار گریست.

بعد هم لب به سخن گشود و گفت: شب اول عملیات با هم از آب گذشتیم. کوروش فرمانده ی دسته بود و دستور پیشروی به آن سوی آب را داد. بعد از گذشتن از آب، کانال هایی انتظارمان را می کشید برای عبور و راهی شدن به سمت بصره. جای جای کانال ها، جنگ تن به تن بود. از دسته ی ما همه شهید شدند بجز من و کوروش. رسیدیم به جایی که کانال به صورت نیم دایره ای در آمده بود و جلو تر از آن پیدا نبود. از آن طرف نیم دایره ی کانال، صدای تیر اندازی می آمد. کوروش گفت: اگر هر دو با هم خود را به آن طرف برسانیم، جان هر دوی ما به خطر می افتد. من می روم، صدای تیر اندازی که قطع شد تو هم بیا ! بعد هم دستی به سرم کشید و رفت.

صدای تیر اندازی که قطع شد، از داخل کانال به آن طرف نیم دایره رفتم. احساس کردم کسی زیر پایم نالید. کسی زیر پایم گفت آخ ! خم شدم و دیدم کوروش است. زخمی شده بود. خواستم بلندش کنم نشد. دستم به زیر گلویش رسید. داغ و خونین بود. گفتم هر طور شده برت می گردانم عقب. قبول نکرد و به زحمت گفت: وضعیت مرا که می بینی دست و پا گیر هستم. نباید زیاد معطل من بمانی. آن سوی آب، عده ای منتظرند ما راه را باز کنیم برای پیشروی آن ها. ما باید اجساد شهدای کربلای چهار را به خانواده هایشان برسانیم. پیروزی که امام وعده اش را داده است نزدیک است. اگر ما بخواهیم برای نجات خودمان عقب نشینی کنیم که این عملیات هم به سرنوشت عملیات کربلای چهار دچار می شود. برو برادر ! مرا بگذار و برو ! و وقتی دید من رهایش نمی کنم. گفت این جا من فرمانده ام و تو باید بی چون و چرا اطاعت کنی. نروی شکایتت را نزد امام می برم. برو تا دیر نشده دلاور ! برو دیگر ! نگران من هم نباش. باید هر طور شده یک نفر از دسته ی ما از این کانال عبور کند.

هر چه کردم نتوانستم او را متقاعد کنم ناچار او را رها کردم و رفتم. جلوتر که رسیدم، سه راهی بود و کنار آن هم سنگری. از هر طرف صدای تیر اندازی می آمد. دیگر پیشروی امکان نداشت. در سنگر پناه گرفتم تا سحر که خط شکست و نیروهای ما پیروز میدان شدند. من هم با بقیه برگشتم تا جای خودمان را به نیروهای تازه نفس بدهیم. در راه بازگشت کوروش را دیدم که شهید شده بود. یادم هست از کانال که بیرون آمدم و کنار آب رسیدم، خواستم سوار قایق شوم که دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم دیدم روی تخت بیمارستان هستم و هر دو پایم را از دست داده ام.

او که از بیمارستان مرخص شد و به شیراز برگشت، رفتم سراغ مسئولین سپاه خرامه و یکی از آن ها را بردم منزل دوست کوروش. او ( اسمش را فراموش کرده ام) گواهی داد که کوروش شهید شده است. ولی گواهی او را قبول نکردند. گفتند آن موقع شب تشخیص آن که او کوروش بوده است یا نه و اگر هم بوده بیهوش بوده یا شهید، مشکل است و تازه برای تشخیص شهادت به گواهی حداقل دو رزمنده نیاز است.

و به این ترتیب نام کوروش را در لیست مفقودین ثبت کردند و شد مفقود الاثر. راستش را بخواهید خود من هم قانع نشدم و نتوانستم باور کنم که برادرم شهید شده است.

دردسرتان ندهم. شش ماه تمام کار من شده بود این در و آن در زدن و پرسان پرسان دنبال برادر گشتن و ….

بعد از گذشت شش ماه به من گفتند که دیگر دنبال برادرت نگرد. اسم او در لیست مفقود الاثرهاست و جست و جوی تو هم بی فایده است. از این به بعد جست و جو را به کسانی بسپار که وظیفه اشان همین است.

راستش را بخواهید اوایل از جست و جو و اطلاعاتی که کسب کرده بودم، فقط همسرم خبر داشت و بعد هم چند نفر از بزرگان فامیل. جرات نمی کردم به مادر و خواهران و برادرانم چیزی بگویم. حرفی برای گفتن نداشتم. دستانم خالی بود و شرمنده ی رویشان. چه می توانستم بگویم ؟ بگویم زخمی شده است و شاید هم شهید ! من که خودم هم نمی دانستم چه بر سر برادرم آمده است، چه طور می توانستم دل آن ها را هم مثل خودم بیندازم توی هول و ولا !

یادم هست یک بار، یکی از برادرانم که مثل بقیه از جست و جوی من بی اطلاع بود، از سر ناراحتی و دلشوره، با طعنه گفت: جلیل ! اگر تو نمی توانی بروی دنبال کوروش بگردی، بگذار من بروم . تو که دست روی دست گذاشته ای انگار نه انگار که کوروش برادرت هست، بگذار من بروم دنبالش !

من، سرم را از شرم پایین انداختم و چیزی نگفتم که حرفی برای گفتن نداشتم. ولی با این حرف به خودم آمدم و تصمیم گرفتم دل به وعده های دیگران خوش نکنم و باز هم خودم دنبال یوسف گمگشته ام بگردم. و گشتم و گشتم…. باز هم گشتم… تا پایان جنگ دست بردار نبودم. همه جا را به دنبالش بو کشیدم ولی هم چه بیش تر جست و جو می کردم کم تر اثری از او می یافتم. ولی تا آخرین لحظه نگذاشتم خانواده از این موضوع مطلع شوند. نمی خواستم دستان خالیم را ببینند و نا امید شوند. همان طور که نمی توانستم امید واهی به آن ها بدهم. چاره ای نبود باید درد را در سینه خود دفن می کردم تا به وقتش. وقتی که اثری از او بیابم و با دست پر به سویشان بروم و حرفی برای گفتن داشته باشم.

بعد از جنگ، وقتی اسرا یکی یکی آمدند و از یوسف گمگشته ی من خبری نبود، مادرم که دیگر از آمدنش قطع امید کرده بود، برای بار دوم دچار سکته ی قلبی شد و دار فانی را وداع گفت و از این همه درد و رنج و انتظار پشت انتظار راحت شد. رفت تا در جای دیگر، عزیز دلش را در آغوش کشد.

تصمیم داشتم لحظه ی آخر هر چه می دانم به مادرم بگویم ولی او در بی خبری ماند و حسرت گفتن هم بر دل من ! مادرم که فوت شد من تهران بودم. نیمه شب، خبر مرگش را به من دادند. با همسرم و پسرم رفتیم فرودگاه. چند روز بود برف پشت برف می بارید . تا فردا عصر در فرودگاه ماندیم. هیچ هواپیمایی نتوانست از باند فرودگاه مهر آباد بلند شود. فردا شب، وقتی به داریون رسیدیم، این مادر داغدار و رنجدیده دفن شده بود و حسرت آخرین دیدار را بر دلم گذاشت. رفت و از این همه داغ و درد و رنج و هجران راحت شد. و من ماندم با حسرتی بر دل ! حسرتی به بزرگی خود دنیا !

سرانجام، یک روز ، عکس کوروش را در نمایشگاه عکسی که برای شناسایی مفقودین جنگ تحمیلی بر پا شده بود، دیدیم و شناسایی کردیم و انتظار پایان یافت ولی بعد از رفتن مادر !

همان شب اول عملیات، شهید شده بود. پلاکی بر گردنش نیافته بودند. با تصور این که جزو رزمندگان تیپ سیدالشهدای تهران است، او را به پزشک قانونی تهران منتقل کرده بودند. شش ماه در آن جا در سردخانه نگه داشته بودند و چون شناسایی نشده بود، در بهشت زهرای تهران، قطعه ی ۲۹ شهدای گمنام دفنش کرده بودند.

من بارها به همان پزشک قانونی که او در سردخانه اش آرمیده بود رفته بودم ولی فقط اجساد شهدای استان فارس را به من نشان می دادند. کسی فکرش هم نمی کرد که شهیدی از لشکر فجر، سر از تیپ سیدالشهدا در آورد !

عزیزان دل برادر ! شاید در این هم حکمتی نهفته است. به گمانم سری بوده است در این گمنامی و بی خبری و دو چشم انتظار ما که بر در دوخته شده بود. و من راضی شدم به رضای خدا که اگر روزی از سر حکمتش امانتی را گرفت، از در رحمتش امانتی را عطا نمود. حالا هم هر چه خودش بخواهد ! همین !

نوشته های مشابه

24 دیدگاه

  1. با سلام…
    امروز 19 دی ماه، بیست و هفتمین سالگرد شهادت شهید کوروش زارع است.

    شهادت این بسیجی عاشق را به مردم فهیم و آگاه منطقه داریون تبریک عرض می کنم و یاد و خاطره ی این عزیز به دست آمده ( از دست رفته واژه ی مناسبی برای یک شهید نیست) را گرامی می دارم.

    مطمئنم هر کس این دیدگاه را بخواند قرائت فاتحه را فراموش نمی کند.

  2. برای خودم متاسفم وقتی می بینم که یه نوجوان سیزده ساله چه جوری پا روی همه علایقش می گذارد و دنیا رو نادیده می گیرد، ولی امثال من دودستی به این دنیا چسبیده ایم…
    روحش شاد و قرین رحمت الهی

  3. بسم تعالی

    با سلام … آن سال ها کودکی شش هفت ساله بودم و خانه ما شیراز نبود در آن دیار غربت تنها عشقم این بود که به داریون بیایم دایی و خاله هایم را ببینم .
    الخصوص دایی کوروش را به خاطره اینکه همیشه با دایی کوروش و برادر بزرگترم محسن و دیگر داییم داریوش که ده سالی از من بزرگتر بودند به سینما ، استخر و پارک می رفتیم . از آن جا که علاقه بسیاری به کوهنوردی داشتم یک روز با دایی کوروش به کوه رفتیم در دامنه کوه مغازه میوه فروشی بود که به های خوشرنگ و زردی جلوی مغازه گذاشته بودند نظرم را جلب کردند چیزی نگفتم حرکت کردیم وسط کوه که رسیدیم دایی کوروش با مهربانی دست به روی شانه ام گذاشت و گفت : دایی به میخوایی ؟!
    با حرکت سر تایید کردم و جواب مثبت دادم و فهمیدم که از چشمان تیزبینش به دور نبودم
    مرا بروی تخته سنگی گذاشت و گفت از اینجا تکان نخور و با چابکی به پایین کوه رفت و به خوشرنگ و درشتی خرید و برگشت
    باور کنید در تمام عمرم دیگر بهی به آن خوش مزگی نخوردم … راستی دایی جان هنوز احساس میکنم بر روی همان تخته سنگ ایستاده ام چرا دیگر نمی آیی ؟!!!!!
    حدوده سال 1371 بود پدرم که مشتری پرو پا قرص اخبار استان بود روزی در رادیو شنیده بود که تعدادی عکس از شهدای گمنام در حلال احمر شیراز به نمایش گذاشته اند و فورا به حلال احمر رفته بود سراسیمه به خانه برگشت من را کنار کشید گفت : بابا دایی کوروش را بیاد داری ؟
    گفتم خیلی خوب
    گفت آیا دندانش شکسته بود ؟!
    جواب مثبت دادم
    گفت میتوانی او را شناسایی کنی ؟
    گفتم بله
    به حلال احمر رفتیم و من عکس ها را نگاه کردم ناگهان به یک عکس که رسیدم بدون اینکه پدر چیزی بگوید خاطره آن روز که با داییم به پارک آزادی رفته بودیم و اسباب بازی ها هنوز شروع به کار نکرده بودند ، با دایی ساندویچ خوردیم و به اصرار من ماندیم تا اسباب بازی ها شروع به کار کنند به ناچار داخل چمن های پارک دایی دراز کشید و به خواب رفت همان جور که خواب بود به چهره نازنینش نگاه می کردم این چهره همان چهره بود … با این تفاوت ک لباس بر تن نداشت نگاهی به پدر انداختم و گفتم خودش است .. و بعد به دیگران اطلاع دادیم و بعد از سال ها چشم انتظاری ، انتظار تلخمان به پایان رسید … یادش بخیر
    تقدیم به روح شهدا و امام شهدا و شهدای گمنام تپه نور الشهدا
    با عرض پوزش به علت طولانی شدن متن

    1. سلام دایی جان…
      ممنون از دیدگاه زیبایت که اشکم را در آورد.
      خاطره ی دلنشینی بود و پرنده ی خیالم را به گذشته های دور پرواز داد.

      خدا رحمت کند مرحومه مادرت را که کم از کوروش و … برایم نبود و در حق ما نه تنها خواهری که مادری ها کرد.

      خوشحالم که خداوند تو و برادرت سید محسن و سایر عزیزانم را به من ارزانی داشته است و می توانم به گاه دلتنگی، کوروش را در چهره ی شما نظاره گر باشم.

      زنده باشی سید…

  4. درود بر تمام شهدا

    به نام بمب و باروت و یه تسبیح

    به نام مادری که زندگیشو
    گذاشت پای یه استخون مفقود

    به نام مادری که آسمونم
    واسه تسکین درداش بی ثمر بود

    به نام استخونی که نفسهاش
    هنوز زنده ست به یاد عشق پاکش

    به نام بمب و باروت و یه تسبیح
    که شرمنده نشسته روی خاکش

    قسم به شعر و شور و این ترانه
    دلم خونه از این دنیای ویرون

    دلم خونه از این پیدای غایب
    از این ویرون از این بوران و بارون

    به جون جون ناقابل و خستم
    دلم پوسیده دیگه دل ندارم

    چرا موندم چرا سهم من اینه
    تا کی دست روی دست هم بزارم

    من و تسبیح و قرآن و یه قبله
    من و حال خراب و درب و داغون

    من و این من که جانبازی نکرده
    تا وقتی که نشسته توی میدون

    بهم میگن یه دیوونه روانی
    دلم خونه بیا آقا که خسته م

    تو هم مارو فراموش کردی انگار
    نگو آقا که بدجوری شکستم

    (سامان جاویدان)

  5. تو مثل موج ، نا آرام بودي

    تو دريا سيرتي خوشنام بودي

    ولي با اين همه اوصاف زيبا

    نمي دانم چرا گمنام بودي

  6. شهید کوروش زارع دلی دریایی، سری نترس، قلبی مهربان، چهره ای بشاش، لبی خندان، دستی سخاوتمند، قیافه ای مردانه، صورتی نورانی و سیرتی زیبا داشت.

    متواضع و فروتن بود و هرگز خود ستایی نمی کرد. دیگران را به خود ترجیح می داد. به قول و قرارهایش سخت پایبند بود. با حوصله پای درد دل دوستانش می نشست و به حرفهایشان گوش می داد و برای مشکلاتشان چاره اندیشی می کرد. به موقع جدی و به موقع هم شوخ و بذله گو بود. طالب حق کسی نبود و اجازه هم نمی داد حق کسی پایمال شود و سرش درد می کرد برای حل و فصل مشکلات این و آن. در عین حال نجیب و سر به زیر بود.

    دوستانش شدیدا دوستش داشتند. درد دلهایشان را برایش بازگو می کردند و دوریش را نمی توانستند تحمل کنند.

    باور کنید چون شهید است و برایم عزیز، بی خود از ایشان تعریف و تمجید نمی کنم. می توانید از دوستانش بپرسید تا حرف مرا تصدیق کنند.

    یادش گرامی باد.

  7. … سلام بر تو که خوش در همسایگیم آرمیدی، تا برای همیشه در این خاک غریب، پایتخت نشینم کنی. سلام بر تو که مظلومانه این غربتکده را برگزیدی تا پایبند غربتم کنی. سلام بر تو که هفت سال خیالت در بر و دو چشم انتظارم را بر در نشاندی و مادر که به سویت آمد، در آغوشش آرام گرفتی و خودت را آفتابی کردی تا این همه سال، بهشت زهرای تهران را نصیبم کنی. سلام بر تو که شلمچه از تو معطر شد و “بوی بهشت” از تو خوشبو.

  8. عاشقانه پر زدی تا کرانه های دور
    کردی از فراز خاک چون کبوتران عبور
    سرزد از کلام تو از طنین نام تو
    وز صدای گام تو چشمه چشمه چشمه نور
    چشمهای تو کلیم گیسوان تو نسیم
    زخمهای تو عمیق اشکهای تو بلور
    ماندنت به رنگ سبز رفتنت به رنگ خون
    ای شهید از ازل ای صنوبر ای صبور!
    مثل اوج کهکشان سربلندوبی نشان
    مثل کوه سر گران پر شکوه و پر غرور
    یوسف غریب من چهره نجیب تو
    تا همیشه می کنداز برابرم عبور
    ای مسیح مهربان در ورای آسمان
    کی دوباره می کنی از دل زمان عبور؟
    روحش شاد یادش گرامی………

  9. … سلام. سلام بر تو، غواص عملیات پیروز کربلای پنج. یادت هست عملیات که شروع شد با چه شهامت و شجاعتی، دریاچه ی ماهی را عبوری عاشقانه نمودی!؟ یادت هست چگونه با شتاب خود را به کانال های پشت دریاچه رساندی عزیز دل برادر ! ؟ عملیات که لو رفته بود و منورها ،دریاچه را و تیرگی شب نوزدهم دی ماه سال شصت و پنج را به روز روشن تبدیل کرده بودند، پس چگونه مسیر آب را پیش گرفتی و خود را به آن طرف آب رساندی!؟ چگونه دلت آمد دوستانت جمشد عسکری و رضا محمودی را تنها بگذاری و بروی؟ دیدی که عاقبت جمشید هم دوریت را تحمل نکرد و چند روز و شب بعد، نخلستان های شلمچه را با خون خود رنگین کرد تا با تو نظر کند به وجه الله ! دیدی که چگونه رضا ماند و با اهدای دست خویش به خدای شهیدان، عباسی شد در دشت شلمچه ! آن دوستت را که از سروستان اعزام شده بود به یاد داری؟ دیدی چگونه تنها چند ساعت پس از پرکشیدنت ،دو پای خود را در میدان مین جای گذاشت تا تقدیم خدای عاشقان کند، تا دست خالی بر نگردد ؟

  10. ” آمدی شبی به خواب و سرخوشم
    وه مگر به خواب ها ببینمت

    غنچه نیستی که مست اشتیاق
    خیزم و ز شاخه ها بچینمت

    شعله می کشد به ظلمت شبم
    آتش کبود دیدگان تو

    ره مبند، بلکه ره برم ز شوق
    در سراچه ی غم نهان تو ”

    دیشب باز خواب تو را دیدم. مثل همیشه لبخند بر لب داشتی، کوله پشتی بر دوش و چفیه بر گردن. عازم راه بی برگشت !

    باز همان حرف همیشگی را تکرار کردی. همان که بیست و هشت سال پیش، موقع رفتن آهسته در گوشم نجوا کردی ! همان که هنوز هم که هنوز هست پس از این همه سال، در گوشم طنین انداز است. همان که شده است همه ی دلخوشیم در ولولای خلوت شب های تار.

    بیا عزیز ! بیا که هنوز هم خیالت در بر است و دو چشم انتظارم بر در ! بیا و برادر غریبت را از این انتظار طولانی برهان !

    در خواب هم دلربایی می کنی عزیز ! نیمه شب بود که پلک هایم از هم فاصله گرفت ولی تا خود صبح رویای سبز حضورت با من بود.

    قربانت بروم، تا تعبیر آخرین حرفی که در گوشم نجوا کردی، دلخوشی خواب و خیالت را از من مگیر !

    … حلاوت و شیرینی هفته ی بسیج، گوارای وجودت، جان برادر …

  11. شهید کوروش زارع، مومن و با ایمان، جوانمرد، مردمدار، مهربان، سر به زیر و نجیب و با هوش و زرنگ بود و دلی دریایی داشت.

    یادش گرامی باد…

  12. کوروش ورزشکار بود و با اخلاق. و این صفات پهلوانان است. او به تمام معنا یک پهلوان بود. یادش گرامی باد.

  13. سلام.
    کلاس دوم ابتدایی بودیم. کوروش لقمه ای نان سنگک با پنیر آورده بود مدرسه. با هم رفتیم نشستیم توی باغچه مدرسه زیر درخت به و مشغول خوردن شدیم.

    هنوز بیش از یک لقمه از نان و پنیر را نخورده بودیم که ناگهان یکی از همکلاسی هایمان به نام سید ناصر در حالی که دست خواهرش نیز در دستش بود آمد و روبرویمان ایستاد و بر و بر در چشمانمان خیره شد. و آب دهانش را قورت می داد.

    کورش تکه ای از نان و پنیر را کند و به او داد. تا آمدیم دوباره مشغول خوردن شویم ناصر گفت پس خواهرم چی؟ او هم گرسنه است. به او هم بده. کوروش از خوردن دست کشید و همه نان و پنیر را به او داد.

    من به کوروش گفتم پسر این سهمیه خودت است و خودت هم گرسنه ای. لااقل نصفش را به آنها بده. نصف دیگرش را خودت بخور. گفت نه من خانه هم غذا خورده ام . خیلی میل ندارم. باشد برای این ها که گرسنه تر از من هستند. بگذار آنها سیر شوند.

  14. سلام رضا جان …

    زنده باشی عزیز. شما برای من یادآور آن عزیز سفر کرده اید. شما که باشید به یقین او هم هست.

    شاید اگر ایثار و فداکاری و در پی آن صبر و شکیبایی شما جانبازان عزیز نبود، امروز نام نامی شهدا این چنین زنده در اذهان و جاری بر زبان ها نبود.

    پاینده و برقرار باشید.

  15. سلام دایی جان. من آن زمان خیلی کوچک بودم. ولی خاطرات زیادی از آن زمان به یاد دارم که خیلی برایم عزیز و شیرین هست. دایی کوروش را خیلی دوست داشتم. ممنون که با نوشتن این مطلب خاطرات گذشته را در من زنده کردید و مرا به یاد خاطرات شیرین گذشته انداختید.

    1. سلام سیده زهرا خانم. ولادت حضرت زهرا (س) و روز زن را به شما تبریک میگویم. شهید کوروش زارع را می شناختم. ایشان خیلی متواضع، مهربان، مومن و نجیب بود. خداوند با شهدای کربلا محشورشان گرداند. ستاره اسم مستعار من هست و شما با این اسم مرا نمیشناسید ولی من شما را خوب می شناسم. شما هم زنی پاکدامن، مومن و فداکار و صبور و مهربان هستید. شما سیده ها دعایتان گیراست. به دعای خیرتان خیلی نیازمندم. التماس دعا.

  16. گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛ امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه …
    نوشته بود : “اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم”

  17. ” سُبُّوحٌ قُدّوُسٌ رَبُّ الْمَلائِکَهِ وَالرُّوحِ ”

    امشب، فرشتگان الهی بر زمین نازل می شوند و طبق طبق، نعماتِ بی کرانِ رب العالمین را بر بندگان ارزانی می دارند. امشب، نخستین شب جمعه از ماه پر خیر و برکت رجب است. شب استجابت دعاها و برآورده شدن آرزوها؛ شب لیله الرغائب.

    و حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: شهید برای هفتاد نفر از اهل بیت خویش شفاعت می کند.

    یوسف گم گشته ام، کوروش جان ! آیا این برادر رو سیاهت لیاقت آن را دارد که در این شب عزیز نزد خالق بی همتا شفاعتش کنی ؟ اگر ندارم به حرمت خون همه ی شهدای منطقه ی داریون، رویم را زمین مینداز و مرا در سینه ی مالامال از عشقت جا بده و شفاعت کن.

    برادر جان ! در پیشگاه خداوند خون شهید حرمت دارد و خود شهید عزت و آبرو! بیا و برادری کن و در این شب عزیز از خدا بخواه این حقیر سراپا تقصیر را هم پذیرا باشد. بخواه جاودان آتشبان آتش عشقش در وجودم باشد، ضجه ی عاجزانه ام را بشنود و روحم را، که از فرط خستگی از انتظار دیدارش، سر به دیوار تن می کوبد، عروج، مژده دهد. عروجی عاشقانه و عارفانه…

  18. بسم رب الشهدا و الصدیقین…

    نوزدهم دی ماه سالگرد شهادت بسیجی عاشق، شهید کوروش زارع است. دلم نمی آید شهادت این عزیز را تسلیت بگویم زیرا شهدا از دست نرفته اند که برایشان واژه تسلیت را به کار بریم؛ به دست آمده اند پس واژه تبریک برایشان سزاوارتر است. بنابراین همه یک صدا بگوییم : « کوروش جان، شهادتت مبارک » و برای شادی روحش بخوانیم سوره حمد و توحید را.

  19. … روز 19 دی ماه سی امین سالروز شهادت بسیجی عاشق شهید کوروش زارع بود.

    شهادت مظلومانه و غریبانه ی این بسیجی مخلص و عاشق را به مردم فهیم و آگاه منطقه همیشه سرافراز داریون تبریک و تسلیت می گویم.

    مظلوم به خاطر هفت سال مفقود و گمنام بودن و غریب به خاطر دفن شدن در بهشت زهرای تهران، فرسنگ ها دور از وطن چرا که گمنام بود و ….

    با قرائت یک فاتحه روح این شهید بزرگوار را شاد کنید…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن