دفترچه خاطرات

مردی که بی سر و صدا آمد و بی سر و صدا رفت !

جلیل زارع|

داریونی هایی که به سن و سال من هستند، امامقلی را به خوبی می شناسند. امامقلی دیوانه بود و قصه ی دیوانگیش هم نقل مجالس داریونی ها. می گفتند اهل داریون نبوده است. از خانواده ای متمول و ثروتمند بوده و برای خودش کسی بوده و برو و بیا و اسم و رسم و مال و منال و پول و پله ی زیادی داشته است. در عنفوان جوانی، عاشق می شود ولی از بخت بد، دختر به او نمی دهند. او هم دیوانه می شود و ترک دیار می کند و از قضای روزگار، سر از داریون در می آورد.

برادرهایش پرسان پرسان سراغش را می گیرند و به داریون می آیند برای بازگرداندنش؛ ولی او حاضر به بازگشت نمی شود. علی عبدالله ( مرحوم علی هوشمند )، به او جا و مکان می دهد و خورد و خوراکش را متقبل می شود. آقای هوشمند او را زیر بال و پر گرفته بود که بی سر پناه نماند و مثل آوارگان امروزی، کارتن خواب نباشد !

کار روزانه اش این بود که با طلوع آفتاب، راه می افتاد توی کوچه ها و کار بچه های بازیگوش داریونی هم این بود که دنبالش کنند و سر به سرش بگذارند. چماقی در دست داشت که همیشه ی خدا، همراهش بود. شاید برای ترساندن و دور کردن بچه های بازیگوش. ولی هرگز ندیدم و نشنیدم حتی برای یک بار از این سلاح بچه ترسان، استفاده کند.

آن زمان، درب منازل، مثل حالا بسته نبود به روی خلایق ! امامقلی هم از این رسم خوشایند استفاده می کرد و چون درب همه ی منازل به رویش باز بود، به این خانه و آن خانه سر می زد. مردم بی ریای داریون هم او را به جمع خود می پذیرفتند و با پول، خوراکی، لباس یا نظر لطف و مرحمتی دیگر از او استقبال می کردند.

بزرگ ترها، هرگز با او بنای بدرفتاری نمی گذاشتند و کسی هم نمی گفت امامقلی را باید به “سلامی” ( محل نگهداری دیوانه ها در شیراز ) بفرستیم. اعتقاد داشتند که او برکت داریون هست و انصافا هم همین طور بود.

مرحوم رئیس محمود، یکی از حامیان پر و پا قرص او بود و اگر کسی متعرض او می شد، سر و کارش با این کدخدای بی ریا و منصف بود. زمستان ها خودش را با آتش هیزم گرم می کرد و سراپایش سیاه بود. سیاه سیاه ! زبانش سنگین بود و دائم زیر لب زمزمه می کرد و با خودش حرف می زد.

همان طور که یک روز بی سر و صدا به داریون آمد، یک روز هم بی سر و صدا از داریون رفت و سر از یکی از بندهای کربال ( به گمانم بند امیر ) در آورد. برای شنا داخل آب رودخانه شد و بعد از چند روز که او را از آب بیرون کشیدند، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. شنا کردن بلد نبود ولی بی محابا به آب زد. شاید هم برای اولین بار شنا کرد و برای همیشه، نفس کشیدن را از یاد برد. می گفتند اولین بار بود که پس از مجنون شدن و آمدنش به داریون، از داریون خارج می شد.

الله اعلم ! ولی به گمانم جایش در بهشت خدا باشد؛ چون هرگز ندیدم و نشنیدم گناهی حتی صغیره از او سر بزند. مجنون بود و سرش تو کار خودش بود و کار به کار کسی هم نداشت. مردم داریون هم انصافا با او رفتار خوب و مناسبی داشتند و آن بیچاره را آلت و اسباب خنده ی خود نمی کردند. بچه ها هم از روی بچگی به پر و پایش می پیچیدند و سر به سرش می گذاشتند.

خدایش بیامرزد…

نکته: “من عکس او را داشتم. سالیان سال پیش، یک بار که آقای نصرت نجمی به منزل ما آمده بود، آن را به اتفاق چند عکس جالب و قدیمی دیگر به امانت گرفت تا به قول خودش در عکاسی آقای فتوح آبادی، لنگه اش را چاپ کند و اصل را برگرداند که صد البته دیگر از اصل و فرع خبری نشد که نشد ! اگر کسی می تواند پیدایش کند، برای داریون نما ارسال نماید تا به این مکتوب، سنجاق شود. همین.”

نوشته های مشابه

27 دیدگاه

  1. ممنون آقای زارع به خاطر این روایت، چند باری اسم ایشون رو شنیده بودم ولی اصلا فکر نمی کردم این شخصیت وجود خارجی داشته باشد!خدایش بیامرزد

    1. سلام …
      بچه که بودم، هر وقت بچه های دیگر را می دیدم که دنبال او راه می افتند و اذیتش می کنند، خیلی دلم برایش می سوخت. یادم است یک روز یکی از بچه ها (که اسمش بماند ) خم شد و سنگی را به قصد پرتاب کردن به سوی او از روی زمین برداشت ولی من قبل از آن که او موفق به این کار شود به سویش حمله کردم و مانع شدم. او از من بزرگ تر و پر زور تر بود. مرا بر زمین زد و روی سینه ام نشست و سه چهار کشیده ی آب دار بر صورتم نواخت. امامقلی با چماق به طرف او آمد و او هم فرار کرد. من خیلی ترسیده بودم. فکر کردم با چماقش به جانم می افتد ولی او زیر لب چیزی گفت و راهش را کشید و رفت.

      1. پس دفاع از حقوق مظلومان از بچگی در سرشت شما بوده است…
        ولی جسارت نباشد به نظرم من ساده دل واژه ی مناسبتری است تا دیوانه!

        1. سلام…
          میدانم. می خواستم واژه ی دیگری از نوع واژه ی پیشنهادی شما برگزینم ولی بیم آن می رفت کسانی که هیچ ذهنیتی از او ندارند، به اوج مشکل روحی و روانی او واقف نشوند. با این وجود فکر کنم حق با شما باشد، واژه ی پیشنهادی شما پسندیده تر است.

  2. در جوارحق تعالی قرین رحمت الهی باشد. در دوران بچگی از او خیلی می ترسیدم اما بعدها ترسی از او نداشتم به منزل ما می آمدمادرم برایش نیمرو درست می کرد و سیگار ببرایش می خرید. از نزدیک به چهره ی او خیره شده بودم لب های درشتی داشت دستمالی به سرش می بست و توی کوچه ها که میرفت گاهی باصدای بلند می گفت : اوهُی (آهای) … ممنون از آقای زارع خاطره ی بچگی ام زنده شد.

  3. سلام من از کسی پرسیدم گفت به نظرش امامقلی دیوانه نبود هیچ رفتار زشتی از او کسی ندید . افسردگی شدید بود که ان روز ها کسی دنبال دوا ودرمان نبود (دوا ودرمان موجود نبود)

  4. سلام خدمت جناب زارع عزیز ، از اینکه هر از گاهی یادی از گذشته های داریون می کنید و هم سن و سالهای ما را به دوران کذشته بسیار با صفا و بی ریا می برید ممنونم ، ما در گذشته نه چندان دور توی کوچه معروف به کوچه سید فرج ، بغل حموم مشتی عوض دکان داشتیم و پشت خونه ی ما که دیگه محله ی قدیم داریون بود و اون وقت ها می گفتند خونه ی فلانی تو ده هست ، یک خونه خرابه بود که مرحوم امامقلی توی اون زندگی می کرد مقداری لحاف پتو داشت که تمیز هم نبودند ، هر موقع که توی کوچه ما رد می شدند در دکان ما کمی می نشستند و مادرم به او مقداری غذا یا هرچه که بود می داد ، با وجودی که همه احساس می کردند که خطر ناک هست ولی آزارش به کسی نمی رسید ، وقتی که مطلب آقای زارع عزیز را خواندم قیافه مرحوم امامقلی برایم برایم تداعی شد . خداوند بیامرزدش و اگر کسی هم او را اذیت کرده مورد عفو قرار دهد . انشاا…

  5. مطلب بسیارجالبی بود
    کاملا ایشان رابه یاددارم.بچه که بودیم هر وقت از خیابان درختی میخاستم به خانه پدربزرگم بروم امامقلی نزدیک خانه عبدالحسین خورشیدی وکنار منزل پدرآقای علیرضاکشاورز نشسته بود و به سمت ما می آمد وچماقی هم دردست داشت من هم میترسیدم وپا به فرار میگذاشتم.بعضی وقتها هم به خانه پدربزرگم می آمدو مرحوم مادربزرگم غذایی برایش درست میکرد.همانجا با اشتهای تمام غذارامیخورد ومیرفت.بعدها که مدتی اوراندیدم وهروقت ازآنجاعبورمیکردم دیگرکسب نبود به دنبالمان بدود سراغش را گرفتم گفتند دربندکربال غرق شده است.از محل دفنش هم اطلاعی ندارم.خدا ایشان رارحمت کند.
    ممنون جناب زارع

  6. قصه قصه ی موسی هست و شبان.به یقین جای ایشان وامثال اوبهشت است.قرب و منزلت این افرادازما که ادعای سلامت عقل داریم درپیش معبودبی نهایت است.اینهاعزیزترین بندگان خداروی زمین اند وهرکس به انها محبت کند خدارامحبت کرده وهرکس ظلم کرد خداراظلم کرده.
    بدنگوییم به مهتاب اگرتب داریم .

  7. با سلام…
    دیروز، روز پر کاری داشتم. دیشب هم دیر به خانه آمدم. طبق معمول تا پاسی از شب هم بیدار بودم. بعد از نماز صبح یکباره به یاد امامقلی افتادم و فاتحه ای نثارش کردم. احساس خستگی می کردم. با خود گفتم امروز صبح که کلاس ندارم چند دقیقه ای دراز می کشم، دیرتر می روم سر کار.

    خواب سنگینی جسمم را گذاشت و روحم را برد به داریون، خانه ی پدری. امامقلی آمد داخل حیاط. تر و تمیز و اتو کشیده و با وقار. کت و شلوار قهوه ای بسیار شیکی پوشیده بود . پیراهنش هم قهوهای بود و یک جلیقه قهوه ای چسبان هم روی پیراهن زیر کت پوشیده بود. کفشش هم قهوه ای بود. سراسر قهوه ای ! حتی عصایی که به جای چماق به دست گرفته بود !

    قبل از آن که من چیزی بگویم، رو به من کرد و با متانت و مهربانی تمام گفت: آمده ام به خاطر این که در سایتتان از من هم یاد کردید تشکر کنم. دیگر چیزی نگفت و رفت.

    با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. ساعت را نگاه کردم نه صبح بود .باورم نمی شد، چرت چند دقیقه ای تبدیل شده بود به خواب دو سه ساعته ! الان ساعت از ده هم گذشته است و دارم دیرتر از معمول از منزل خارج می شوم. گفتم قبل از رفتن، به پاس تشکر از این که مرا قابل دانسته و به خوابم آمده است دیگر بار یادی از او بکنم. همین.

    بیایید با هم برای آرامش روحش که در این دار فانی بی تاب و نا آرام بود، فاتحه ای قرائت کنیم !

        1. سلام رویای سبز…
          چه عجب ! بالاخره چشم ما به جمال دیدگاه شما روشن شد !

          و اما: هیچ کس جای گل آلاله را در قلب من نمی گیرد. گل آلاله همیشه گل آلاله است و از یاد و خاطره ی من پاک نخواهد شد! شاید حکمتی در آن نهفته باشد ! به وقتش چشم !

  8. داستان امامقلی به خاطر عشق نبود.
    امامقلی یه برادر دیگه هم داشت به اسم زالی وقتی پدرشون ازدنیا رفت مادرشون ازدواج کرد. ناپدری اونا به خاطر کتکهای بیش ازاندازه امامقلی روبه این روز انداخته بود.وقتی امامقلی میادداریون اینجا مورداحترام مردم دایون قرارمیگیره ناپدری اون مبتلابه جذام میشه طوری که مردم اون روازروستابیرون میکنن شنیدم هرجامیرفته بهش سنگ میزدن تا وارد هیچ محله ای نشه گاهی خودش روبه سنگها ودرختان میکشیدکه ازبدنش خون بیرون میزد درآخرهم توی کوه هلاک شد.امامقلی بعدازمدتی زندگی درداریون توی خونه آقای هوشمند ازداریون رفت توی جاده کربال تصادف کردوخونین ومالین افتاد تو رودخونه جسداون به پزشکی قانونی شیراز رفت وچون کسی رونداشت توسط اعضای انصاف داریون(شورای حل اختلاف قدیم) دردارالرحمه شیرازقطعه 26نزدیک قبرآقای هوشمندهمان کسی که به اوپناه داده بودبه خاک سپرده شد.

    1. سلام…
      ممنون که با پرداختن به این موضوع، در روشن شدن حقایق و واقعیت های که به نوعی به شهرمون مربوط میشه کمک کردید.

      ماجراهایی رو که تعریف کردید، هیچ کدوم رو نشنیده بودم.ممنون. ولی کاش منبع کسب خبرتون رو هم می گفتید ! آیا شما هم مثل من شنیده هاتون را گفته اید یا از منابع موثق تری کسب خبر کرده اید ؟

      به نظر من، پرداختن به چنین موضوعاتی یه جورایی تاریخچه ی شهرمون رو هم ورق میزنه. پس اگه کسانی یکی از این دو ماجرا و یا ماجرایی سوای این دو تا را شنیده یا کسب خبر کرده اند، بفرمایند ….

  9. اینو بگم من برای مطلب نظر گذاشتم اما بازم متاسفانه حذف شد خدا رحمتش کنه واقعا یه جواریی شنیدن داستان این گونه زندگی ها به مایااد اوری میکنه هرکه باشی هرچه باشی مقصد خاکه هیچوقت رو این زندگی حساب باز نکنیم که همه در هرجایگاهی از فردایی خود بی خبره فقط خوب باشیم خوبی کنیم که ما مهمان چندروزه دنیا هستیم

    1. سلام بر شما
      نظری از شما حذف نشده است. امکان دارد نظرتان برای داریون نما ارسال نشده باشد.

    1. داستانتان را ارسال کنید در صورت فراهم بودن شرایط و مناسب بودن داستانتان منتشر می شود.

      1. چندشعربه همراه دوداستان قصدم چاپ کتاب بود به دلایلی نشد.توسط استادگرامی آقای جلال بذرافکن ویراستاری شدند. که لازم می دانم ازایشان درهمین جاقدر دانی کنم.وبگویم که چقدردلم برایش تنگ شده وچقدردوستش دارم….
         

  10. سلام. این متن برای سال 92 بوده و بعد از آن من عکس ها را دریافت کردم و الان در اختیارم هست. از جناب آقای نجمی هم که لطف کردند و بلافاصله همان سال 92 عکس ها را با چند تا عکس جالب دیگر در اختیارم گذاشتند بسیار سپاسگزارم. امیدوارم مرا حلال کنند که با این متن شاید این ذهنیت برای کسانی ایجاد شده باشد که هنوز عکس ها نزد دوست عزیز و بزرگوارم جناب حاج آقا نجمی است. از ایشان حلالیت می طلبم و باز اعلام می کنم که در حال حاضر همه آن عکس ها نزد خودم هست. التماس دعای فراوان.آقای جلیل زارع

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن