ديدگاه

یک سال با داریون نما

جلیل زارع|

چه قدر زود گذشت ! انگار همین دیروز بود ! یک سال پیش را می گویم. دوازدهم بهمن ماه سال ۱۳۹۱٫

شب از نیمه گذشته بود. اولین دقایق بامداد دوازدهم بهمن ماه. دلم خیلی گرفته بود. نام سایت داریون نما را از روح الله قربانی شنیده بودم. لپ تاپ را روشن کردم و وارد سایت داریون نما شدم: « http://www.daryon.ir »

روی ” بوی بهشت ” کلیک کردم. چند خاطره از شهدا به قلم یوسف بذرافکن را از نظر گذراندم. بعد هم سری به قسمت های دیگر زدم و سرانجام سر از ” آسمانه ” در آوردم. چند خاطره از شهدا را هم از آن جا خواندم. خاطراتی به قلم بهرام کرمدار. تا رسیدم به خاطره ای از برادرم شهید کوروش زارع با عنوان ” اینجا بوی بهشت می دهد | یاد یک شهید از داریون تا تهران… “.

تصمیم گرفتم دیدگاهی در آن درج کنم و از قلم زنان بوی بهشت تشکر کنم. بعد هم وضو گرفتم و به نماز ایستادم. دو رکعت نماز برای یوسف گمگشته ام. کمی آرام شدم و خوابیدم. خواب کوروشم را دیدم که به اتفاق بهرام کرمدار راهی جبهه بودند. با چفیه هایی بر گردنشان و کوله پشتی هایی بر دوش.

فردای آن روز، با طلوع آفتاب، از خانه بیرون زدم و بی آن که اراده ای در کار باشد، سر از بهشت زهرا در آوردم. قطعه ی ۲۹٫ آرامگاه شهید کوروش زارع را که مظلومانه و غریبانه در بین شهدای گمنام آرمیده بود، زیارت کردم و به خانه بازگشتم.

باز هم بی اختیار رفتم سراغ لپ تاپ و …. مدیر سایت که نمی دانستم کیست، دیدگاه مرا به صورت یک مطلب مستقل تحت عنوان ” درد دل یک برادر شهید : ناگفته های بسیاری بر سینه ی دردمندم سنگینی می کند ” در داریون نما منتشر کرده بود و عکس آرامگاه کوروش عزیز را هم در آن به تصویر کشیده بود.

دیدگاهی دیگر گذاشتم و کمی با بهرام جان، درد دل کردم. چند روز بعد، کاربری به نام “رضا” دیدگاهی گذاشت و درخواستی داشت. من هم به درخواستش پاسخ دادم و به همین سادگی شدم یک کاربر داریون نما.

برای آن که اطلاعاتم را در مورد سایت، بیش تر کنم، وقت گذاشتم و به مرور، مطالب و دیدگاه های آن را خواندم. مطلب گذاشتم. دیدگاه گذاشتند. پاسخ دادم. پاسخ دادند و داریون نمایی شدم.

***امروز، یک سال از آن زمان می گذرد. یک سال تمام، همراه و همگام با کاربران عزیز، قلم زده ام. گفته ام و شنیده ام. با غم هایشان اندوهگین شده ام و با شادی هایشان، شادمان.

پیش از آن، چیز زیادی از زادگاهم نمی دانستم. مردمش را خیلی کم می شناختم. از وضعیت فرهنگی و آموزشی و اجتماعی آن جا بی اطلاع بودم. با مشکلات و معضلاتی که همشهری هایم با آن دست به گریبانند، نا آشنا بودم. ولی امروز، به لطف خدا و به برکت این تنها رسانه ی محلی شهرم، هر چند اندک، ولی شناختی نسبی از زادگاهم دارم. مردمش را بیش تر می شناسم. با مشکلات و معضلات آن بیگانه نیستم.

نمی دانم ۱۲ بهمن سال ۹۳ را در بین شما هستم یا نه. آدمی از یک لحظه ی دیگر خود هم خبر ندارد، چه برسد به یک سال ! مهم نیست چه مدت دیگر، مهم این است که تا هستیم با هم و برای هم باشیم.

به یاد بیتی از مولانا می افتم:
« بیا تا قدر یک دیگر بدانیم/ که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم ! »

نوشته های مشابه

7 دیدگاه

  1. سلام استاد
    ما کاربران و همشهریان شما هم خوش شانس هستیم که فردی مثل شما را داریم واز مطالب دیدگاهها و از همه مهمتر تلاش و پیگیریتان درس میگیریم برایتان از صمیم قلب و از تمام وجود آرزوی موفقیت و عاقبت بخیری دارم التماس دعا

  2. چه کسی می داند که تودرپیله تنهایی خودتنهایی؟

    پیله ات را بشکن!

    توبه اندازه پروانه شدن زیبایی!

    خداسایه شما راازسرما کم نکند

  3. امیدوارم جشن حضور صدساله تون تو داریون نما بگبریم یکسال که خیلی کمه عنوانشم بشه یه قرن با داریون نما

  4. سلام…

    من هم امیدوارم که شما موفق بشید “جشن صد سال با داریون نما ” ی منو بگیرید نه این که در آرزوی این باشم که صد سال دیگه خودم رو به دنیا تحمیل کنم ! نه ! امید من به اینه که پس از گذشت یک قرن، داریون نما هم چنان پابرجا باشه و شما هم زنده و سرحال و داریون نمایی تا بتونید ” صد سال با داریون نما” رو جشن بگیرید.

    رفتن مهم نیست ! در یاد شما عزیزان ماندن مهم است !

  5. میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم

    که آشکارا در پرده کنایت رفت

    مجال ما همین تنگمایه بود و دریغ

    که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت..

    (شاملو)

  6. با سلام من هم از برادرم شنیدم که در سایت داریون نما در رابطه با دایی و پدر بزرگم مطلب گذاشته اند. باکامپیوتر فرزند برادرم وارد شدم. خیلی لذت بردم وبی تعارف مشتری پرو پا قرص شدم .دم شما کار بران داریون نما گرم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن