به کوشش:جلیل زارع – علی زارع|

… پیشگامان ره عشق بودند و ایستادگان بر ستیغ سترگ ایمان. شهدا را می گویم. آنان که قدم زدند و خورشیدها پراکندند؛ خوش به ناز رفتند و در نقاط خلوت هستی کهکشان ها کاشتند؛ بی آن که غرور، مظلومیت خاکی دستانشان را بیالاید.

… تازگی ها به تپه ی نورالشهدا سرزده اید؟ باید خاک مزارشان را توتیای چشم کنیم و نگذاریم غریب بمانند. شاید چشمان منتظر مادرانی، خیره به قدم های ما باشد تا از فرزندانشان دیدن کنیم و گرد غربت را از خاک مزارشان پاک نماییم. از خانواده های جاوید الاثر ها چه طور ؟ مادرانی، سالیان سال چشم انتظار فرزندانشان هستند. به دیدنشان برویم تا قلبشان مطمئن تر شود که اگر جگر گوشه اشان کنارشان نیست، ما تنهایشان نمی گذاریم و عروج ملکوتی آنان را ارج می نهیم.

… گلزار شهدا چه طور ؟ آخرین بار، کی بر مزار شهدای گلگون کفن منطقه داریون حاضر شدید ؟ توجه کرده اید خانواده های شهدا هنوز هم پس از گذشت سال ها، طوری بر مزار شهیدانشان سوگواری می کنند و اشک می ریزند که گویی همین دیروز و امروز شهید شده اند؟ از خانواده های شهدا دیدن می کنید؟ سرکشی ما، مرهمی است بر زخم دل آن ها. پای درد دلشان بنشینیم و نگذاریم احساس تنهایی کنند. نگذاریم احساس کنند خود و عزیزانشان فراموش شده اند.

… این که بر مزار پاک و مطهر شهدا حاضر شویم و از خانواده های معززشان سرکشی کنیم، بسیار پسندیده است که اگر چنین نکنیم نمک خورده ایم و نمکدان شکسته ایم. آخر مگر نه این است که امنیت و آسایش امروزمان را مدیون جانفشانی آنان هستیم؟

ولی رسالت ما به همین مقدار ختم نمی شود. آیا پاسدار و حافظ خون شهدا بوده ایم؟ زادگاهشان را رها کردند و رفتند که دین و میهن و عزت و شرف و ناموسمان در گرو این رفتن بود. در غیاب آنان که صد البته حاضر و ناظر بر اعمال ما هستند، برای حفظ شعائر و فرهنگ و آبادی و عمران منطقه امان و محرومیت و مظلومیت زدایی از مردمان زادگاهمان چه کرده ایم؟

zali1سمت چپ شهید زالی و سمت راست شهید حبیب رضایی از اقلید

نکند خدای ناکرده دست روی دست بگذاریم تا آن چه را زمانی دشمن نتوانست با ما بکند، با دست خودمان بر خودمان نازل کنیم؟ امروز، عزت و سربلندی و رفاه زادگاهمان در دستان ماست و هرگونه قصور و کوتاهی و دست روی دست گذاشتن و به تماشا نشستن، نمک خوردن و نمکدان شکستن دیگری است که اگر چنین شود، روزی در پیشگاه خداوند و در برابر دیدگان بینای همین شهدا، حرفی جز ندامت و سرافکندگی نخواهیم داشت !

• … شهدا، از فرش بر عرش شدند و از خاک بر افلاک و شهید عبدالرحمان زالی یکی از این افلاکیان است. سرباز شهید عبدالرحمن زالی. شهیدی از منطقه ی داریون.

در همین داریونِ خودمان، تحت تربیت پدر و مادری دلسوز و فداکار، رشد کرد و تربیت یافت. سال ۱۳۴۶ بود که حبیب، در گوشِ هشتمین و آخرین فرزند تازه متولد شده اش اذان گفت و دست ها را به سوی آسمان دراز کرد و بعد از شکرگزاری از خالق بی همتا برای عاقبت به خیری فرزند دلبندش عبدالرحمان دعا کرد. شاید همین دعای خیر پدر بود که او را عبدِ محبوب خدایِ رحمان کرد و با پوشاندنِ ردای بلند شهادت بر قامتش او را از خاک بر افلاک نشاند.

قد کشید و رشد کرد. با ورود به سن شش سالگی، او را در دبستان حقیقت جو، ثبت نام کردند تا علم و معرفت بیاموزد. بعد هم وارد مدرسه راهنمایی هاتف اصفهانی شد و بخشی از دوران دبیرستان را هم در دبیرستان شهید سید مهدی فاطمی سپری کرد. هر چند مثل خیلی از نوجوانان دیگر داریونی، تحصیل در این مرحله را نیمه تمام رها کرد تا کمک حالِ پدر باشد. و این گونه بود که به جای ادامه ی تحصیل، به شغل دامداری روی آورد. شغلی که سخت مورد علاقه اش بود و البته در این کار موفق و پیروز.

• برادر شهید می گوید :
«عبدالرحمان، معتقد بود رزق و روزی که از قِبَل دامداری حاصل شود، بی شک، حلال و پاک و طیب است.در نوجوانی و جوانی از شاگردان و مریدان پر و پا قرص شهید شیرعلی سلطانی بود. تحت تربیت دینی آن شهید بزرگوار، قرائت قرآن را فراگرفت. نه تنها لحن و صوت زیبایی داشت، بلکه با تسلط بر خوشنویسی، آیات قرآن را با خط خوش و زیبایی می نوشت. سال های قبل از خدمت مقدس سربازی، شغل دامداری را رها کرد و به قنادی روی آورد. در این شغل هم مثل دامداری موفق و سرآمد بود.

از اخلاق و محسنات نیک او هر چه بگویم کم گفته ام و حق مطلب را ادا نکرده ام. سخت، به واجبات و حتا مستحبات پایبند بود. هرگز ندیدم نماز و روزه اش ترک شود و به اقامه ی نماز اول وقت پایبند بود. یادم هست گه گاه سر به سرش می گذاشتم و به شوخی به او می گفتم: ” تو به خاطر دریافت جایزه از آقای سلطانی در کلاس های درس قرآن و مذهبی شرکت می کنی.” اما او سرش را بالا می گرفت و در جواب من محکم می گفت: ” من فقط برای رضای خدا و آموختن کلام خدا می روم .” یادم نمی رود روزهای سرد زمستان که آب حوضِ وسطِ حیاطِ منزلمان یخ می زد، یخ های روی سطح آب را می شکست و وضو می گرفت.

هنوز یک سال به خدمت سربازیش مانده بود، ولی او پیش از موعد، ثبت نام کرد و رفت برای سربازی. دوره ی آموزشیش را در پادگان نیروی انتظامی جهرم گذراند و بعد از آموزش، راهی نقطه مرزی سیستان و بلوچستان شد. جایی که ضد انقلاب و قاچاقچیان، بیش ترین فعالیت را در دوران جنگ داشتند. چند بار به اتفاق اقوام به ملاقاتش رفتیم. یادم است یک بار که برای دیدنش رفته بودیم تا نزدیکی های صبح پیدایش نشد و وقتی از او پرسیدم تا این موقع کجا بودی گفت: “ماشین خراب شده بود نتوانستیم زودتر بیاییم.” ولی دوستانش گفتند: ” کار هر شبش است. به علت درگیری با قاچاقچیان، اغلب این موقع برمی گردد.” خاطره دیگری که از عبدالرحمان دارم مربوط می شود به زمان کودکی. یادم هست وقتی او فقط دو ساله بود افتاد توی حوض و وقتی من به دادش رسیدم داشت خفه می شد. هر طور بود او را از حوض بیرون کشیدم. آن روز خدا او را دوباره به ما باز گرداند. باز گرداند تا جایی دیگر و در زمانی دیگر به سوی خود باز خواند. آن هم با ردای بلند شهادت که نصیب هر کسی نمی شود.

من در بیمارستان کار می کردم. هر وقت برای دیدنم می آمد، کلی نصیحتم می کرد که مواطب باش در محیط بیمارستان چشم و دلت پاک باشد. خودم هم مدت زیادی در جبهه بودم و خاطرات زیادی از آن ایام دارم. هر وقت برادرم عبدالرحمن را می دیدم، از رفتار و گفتارش بوی شهادت را استشمام می کردم. چیزی که عاقبت اتفاق افتاد.

بعد از شهادت برادرم، روزی آقای حاج صمد عسکری، همرزم او، به منزلمان آمد. یادم می آید برادرم عبدالرحمان را دیدم که در خانه خوابیده است. فکر کردم دارم خواب می بینم. چشمانم را مالیدم تا مطمئن شوم که بیدارم. بیدار بودم. برادرم در خوابِ ناز بود. از شوق فریاد کشیدم. سراسیمه بیدار شد ولی او دیگر برادرم نبود. همرزمش حاج صمد بود که هاج و واج مرا نگاه می کرد و می گفت: ” چه شده است؟ چرا فریاد می کشی؟” گفتم: ” تو را در خواب به شکل برادرم عبدالرحمان دیدم.” گفت: ” خیر است انشاالله.” بعد از چند روز، زیارت خانه خدا نصیبم شد و به حج مشرف شدم.
من به شفاعت و توسل به شهدا خیلی ایمان دارم. هر موقع به برادر شهیدم و دیگر شهدا متوسل شده ام حاجتم را گرفته ام. یک بار یکی از همسایگانمان تصادف کرده بود. به شهید زالی متوسل شد و جواب گرفت »

• خواهر شهید می گوید :
« بعد از شهادتِ عبدالرحمان، شبی او را در خواب دیدم. بی تابی و گریه و زاری مرا که دید، آدرس خانواده ای را در اقلید به من داد و گفت آن ها هم خانواده ی شهید هستند. بروید از نزدیک آن ها را ببینید. ببینید که چه قدر صبوری می کنند و مثل شما با گریه و زاری دشمن شادمان نمی کنند. خوابم را برای خانواده و اقوام و خویشان تعریف کردم. همگی راهی اقلید شدیم و با همان آدرسی که عبدالرحمان داده بود رفتیم سراغ آن خانواده. باور کنید آدرس دقیقا همان بود که برادرم در عالم خواب به من گفته بود. حتا رنگ سبز در حیاطشان. بعد از ملاقات با خانواده ی شهید حبیب رضایی در اقلید و دیدن صبوری و خویشتن داری آن ها، آرام شدیم و سعی کردیم مثل آن ها صبوری کنیم تا دشمن شاد نشویم. »

zali2سمت راست شهید زالی و سمت چپ حاج صمد عسکری همرزم شهید

• زمان، مکان و نحوه ی شهادت:
سرانجام، عبدالرحمان، هنگامی که در پاسگاه مرزی سفید آبه مشغول نبرد با قاچاقچیان و اشرار بود به ضرب گلوله به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پر کشید و رفت. از خاک بر افلاک شد تا در کنار دیگر همرزمان شهیدش نظر کند به وجه الله. به نقل از همرزمش، اول گلوله ی دشمن، گلویش را نشانه رفت و او را به شهادت رساند. ولی آن از خدا بی خبران به این بسنده نکردند و بدنش را بعد از شهادت هم به رگبار گلوله بستند.

و این گونه بود که سربازِ جان برکف و رشیدِ اسلام، عبدالرحمان زالی، در تاریخ ۲۵/۷/۱۳۶۵ درست در شب ۲۸ سفر مصادف با رحلت پیامبر گرامی اسلام(ص)، شربت شیرین شهادت را نوشید و برتر از فرشتگان، بر عرش شد.

• مادر شهید، پانزده سال تمام صبوری کرد و فراق فرزند دلبندش را تاب آورد تا عاقبت در سال ۱۳۸۰ از این جهان فانی رخت بربست و رفت تا همنشین فرزند شهیدش شود. پدر شهید نیز، بعد از مرگ همسرش، نیم سالی را بیش تر دوام نیاورد و ۶ ماه بعد در سال ۱۳۸۱ چشم از جهان فروبست. خدایشان بیامرزد و با فرزند شهیدشان محشورشان گرداند.

• وصیت نامه شهید عبدالرحمان زالی :
« سلام بر امام امت و رهبر تمامی قوای ارتش جمهوری اسلامی ایران خمینی بت شکن.سلام بر تمامی شهدای انقلاب اسلامی ایران به خصوص شهدای جنگ تحمیلی. سلام بر پدر پیر و مهربانم که با سختی های فراوان مرا بزرگ و تربیت کرد.سلام بر مادر مهربانم که با سختی مرا بزرگ کرد و به والاترین درجه افتخار یعنی شهادت در راه وطن اسلامی خودم رسانید. سلام بر برادر عزیز و مهربانم که با دعاهای خویش مرا بدرقه نمود.

وصیت نامه خودم را شروع می کنم:
« درود بر ملت اسلامی ایران و درود بر شما امت شهید پرور ایران. هم اکنون که من به درجه والای شهادت نائل آمده ام از شما ملت همیشه در صحنه می خواهم که تا آخرین قطره خون با دشمنان کفر صدامی بجنگید و با مشتی گره کرده بر دهان یاوه گویان غرب بکوبید و همیشه به یاد شهدای این انقلاب اسلامی باشید.

از برادرانم می خواهم که با تمام قدرت با دشمنان دین و کشورمان مبارزه کنند .من که به درجه رفیع شهادت نائل آمده ام پیامی به همه دوستانم که نوای آزادی با خون شهدای انقلاب اسلامی نواخته اند دارم .ای دوستان و برادران عزیزم این شما هستید که آهنگ انقلاب را نگه داشته اید. پس همیشه برای در دست نگه داشتن این انقلاب، دست در دست هم داده تا این انقلاب همیشه تداوم و پابرجا بماند.

پیام من به خواهران عزیزم این است که اگر من به شهادت رسیدم برای من گریه نکنید و باید افتخار نمایید که برادر شهید داده اید و یار تمامی شهدای انقلاب باشید.

دوستان من، بعد از به شهادت رسیدن میخواهم حجله ای بزرگ برایم درست کنید و نام کوچه مان را کوچه شهدا بگذارید و بر مزارم با صدای بلند فریاد بزنید : شهیدان زنده اند الله اکبر.

فاتحه ای برای من و تمامی شهدای انقلاب اسلامی بخوانید. زنده و جاوید باد راه شهیدان. و از شما دوستان عزیز می خواهم که این چند کلمه را بر روی سنگ قبرم بنویسید:
” هر سوی نظری کردم، هر کوی گذر کردم، خاکستر و خون دیدم
ویرانه به ویرانه، افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی، دیگر نبود دستی تا شانه کند مویی”

و دعای همیشگی مرا فراموش نکنید : “خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.” »

• حرف آخر | توقع خانواده ی شهید زالی از مسئولین شهر داریون :
« از مسولین شهر داریون، توقع داریم حداقل سالی یک بار از خانواده ی شهدا سرکشی کنند. همین برای ما کافی است .ما نیاز مالی نداریم و چیزی نمی خواهیم. نه امتیازی می خواهیم و نه وامی .فقط سرکشی می خواهیم و بس.

و اما در مورد تپه نور الشهدا و گلزار شهدا : خدا می داند ما خانواده ی شهدا از وضعیت فعلی تپه نورالشهدا ناراحتیم. چرا که این دو شهید گمنام، از قبل هم گمنام تر شده اند. متاسفانه مسئولین، به مکان دفن شهدای گمنام رسیدگی کافی نمی کنند. اطراف قبور مطهر شهدای گمنام شده است محلی برای جمع شدن عده ای افراد معتاد و شرور و اراذل و مشروب خوار. در این محل، کارهای ناشایستی می کنند که در شان شهدا نیست. از مسئولین می خواهیم به این امر رسیدگی کنند و این مکان مقدس را طوری بسازند که در شان شهدا باشد.

مکان فعلی گلزار شهدای داریون هم در شان شهدا نیست و باید رسیدگی بیش تری از جانب مسئولین صورت پذیرد. ما خانواده ی شهید عبدالرحمان زالی آمادگی خود را جهت هر گونه کمک و مساعدت در ارتباط با شهدای عزیز اعلام می داریم. »

• یادِ شهید عبدالرحمان زالی و دیگر شهدای منطقه ی داریون گرامی و روحشان شاد…

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :