نوشته:قاصدک|

سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند !

و تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش بیرون آوردند تا مانند مادرشان گمنام بمانند…

برادر، به دیدارت آمدم در حالی که نه نامی داشتی و نه تصویری و نه نشانی از آن جا که زاده شدی ….

و می دانم این ها همه برای این است که نه نامت و نه تصویر سیمایت اندیشه‌ام را به خود مشغول کند و نه زادگاهت مرا در حصار تعصبات گرفتار کند … تا چشمها و اندیشه‌ام و تمام وجودم به پیام تو گوش دهند. بشنوند که تو چه می گویی؟ چه می خواهی؟ دردت چیست؟ اما به دیدارت که آمدم در همان نگاه اوّل بی اختیار مادرت  به یادم آمد … او که می دانم سالهاست چشم انتظار توست …

gomnam

و او که می دانم تا کنون بر هر کاروانی از «استخوانهای بی پلاک» شاخه گلی افکنده، به امید آنکه تو باشی … و اشک های او بر همهی  قبرهای شما نامداران گمنام چکیده است و در هر نسیمی که از آن صحرای سرخ می وزد تو را می جوید و در هر شامگاه خیره به آن عکس که برایش به یادگار گذاشته‌ای، چشم بر هم می گذارد …

و می دانم او عاقبت تو را خواهد یافت …

اما من هم با تو حرفهای بسیار دارم.

آن روز که سرب داغ بر تنت نشست و من آن لبخند را بر لبانت دیدم، دانستم این شادمانی از چیست و دانستم این مرگ –که هراس بزرگ همگان است –چرا برای تو این چنین شیرین است! …

و در آن هنگام که ناگهان بر زمین افتادی و پلاکت را به گوشه‌ای دور پرتاب کردی و جویی از خون از تو تا امتداد زمان جاری شد و تفنگت به کناری افتاد و تو خیره آسمان را نگریستی و من خود را به بالین عروجت رساندم و تو نگاهت را از آسمان به سوی چشمان من چرخاندی…

و در آن چند  لحظه با نگاهت چه بسیار حرف ها گفتی ….

گفتی تنفنگم و دانستم که آن را به من سپردی…

و باید آن را بر دوشم آویزم و گفتی کوله بارم و دانستم باید آن را بر پشتم اندازم.

و چشمانت در حالی که از شوق رهایی برق می زد، بسته شد … و گریختی … و تو کار خویش را به پایان رساندی …

و من ، پس از تو در زیر فشار آن کوله بار مسئولیت سالها پیش آمدم ….

تو که رفتی ، دشمن تفنگش را کنار گذاشت، فهمیده بود که قوت شما در تفنگ نیست. پس از تو ، ایمان ما را نشانه گرفتند و سالهاست که ما و ایمانمان  را بمباران می کنند .

و در این جنگ ، عدّه‌ای گریختند و خود را در پستوی خودخواهی پنهان کردند و سنگرها را رها کردند و عدّه‌ای غبار غفلت بر دلهایشان نشست. عدّه‌ای از کینه ها سر برداشتند و دوست را به جای دشمن می کوبند و عدّه‌ای هیزم بر آتش تفرقه می گذارند و عدّه‌ای بر بستر زلال خون تو کاخ ها ساختند …

و باز، «نمی توانم ها» و «نمی شودها» و باز نالیدن ها و نا امیدی ها و ترس ها و تردید ها بر ما هجوم آوردند و ما را در بند خویش اسیر کردند.

شما سربازان وفاداری برای امامتان بودید …

اما امام ما در میان انبوه دوستداران و عاشقان و کینه توزان «تنهاست». خواست ها و انتظارهایش را تنها «بزرگ» و «خوب»، «می نویسیم»… اما من هنوز کوله بارت را بر پشت دارم …

و چگونه می توانم در کناری بنشینم و از تو شفاعت بخواهم؟ شفاعت ، بزرگتر از این که راه نجات و سعادت را نشانم داده ای …

و بدان ، امروز خودم را با قلم و اندیشه ، مسلح کرده‌ام و آن تفنگ را که به من سپرده ای برای وقتش نگاه داشته‌ام …

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :