جلیل زارع|

… خیلی دلم می خواهد با خبرنگاران داریون نما خوش و بشی داشته باشم ولی نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بگویم؟ حرف زدن از حرفه ای که شناخت درستی هم از آن ندارم برایم کمی دشوار است. ولی خب، این دلیل نمی شود که نتوانم با دوستان خبرنگار خودم در داریون نما گپ و گفت خودمانی داشته باشم.

من یک معلم هستم و به معلم بودن خودم هم افتخار می کنم. از نظر من معلمی پیش از آن که یک شغل باشد، عشق است. من فکر می کنم خبرنگاری هم همین طور است. این حرفه ی خبرنگاری به عنوان یک شغل نیست که خبرنگار را در جای جای شهر و خارج از شهر، در خیابان ها و کوچه و پس کوچه ها به دنبال خبر می کشاند و گاه حتا مرز هم نمی شناسد و او را روانه سرزمین های دور دست می کند.

همه ی خبر ها هم که در صلح و آرامش و محل امن و امان به دست نمی آید. گاهی باید خطر کرد و خبر را از زیر رگبار گلوله و خمپاره و بمب و آتش و خون بیرون کشید. در اغلب مواقع، کوه سخت و سنگین خبر را عشق بیستون می کند نه حرفه و شغل.

هر جا حرفی، دردی، اتفاق و رخدادی، تنشی، چالشی، بحرانی و در یک کلام هشدار و تلنگری هست، خبرنگاری هم هست و این جز با عشق، معنا و تعبیر و تفسیر نمی شود.

دغدغه ی شهر، در قلم خبرنگار جان می گیرد بدان امید که گره ی کوری باز شود، مرهمی التیام بخش درد و زخمی باشد، خفته ای بیدار شود و بارقه ای از امید، پایان بخش شب سیاه یاس و نا امیدی گردد.

و این ها همه یک طرف، دقت، صحت و سرعت خبر هم یک طرف. وقتی لحظه لحظه ی خبر، با التهاب و سرعت اوج می گیرد، گاه یک خطا و اشتباه می تواند چنان دردسر ساز شود که شعله های سرکش و بی امانش به این سادگی ها خاموشی نمی گیرد ! و این حرفه ی خبرنگاری را تا مرز عشق و ایثار اوج می دهد.

هر چند نه سر رشته ای در این کار دارم و شناخت قابل توجهی، ولی این را می دانم که جز عشق، نمی تواند خبرنگاری را به ولولای خبر بکشاند.

اما ضمن تبریک و تهنیت روز خبرنگار به خبرنگاران منطقه ی داریون و داریون نما، یک گله و شکایت هم از این عزیزان دارم که نمی دانم پیش چه کسی ببرم!؟ اصلا نمی دانم صدایم به گوششان می رسد و اگر هم می رسد آن قدر رسا و گیراست که بر خواب سنگینشان تلنگری باشد به بلندای هوشیاری و بیداری و احساس مسئولیت بیش تر در قبال حرفه ای که پیش از آن که یک شغل باشد، عشق است و عشق است و باز هم عشق !؟

و من همه ی گلایه و شکوایه هایم را در یک کلام خلاصه می کنم :
« خبرنگاران عزیزی که وقت و فرصت زیادی برای خبرنگارشدنتان صرف شده است، در ولولای این همه حرف و درد و اتفاق و رخداد و تنش و چالش و بحران، نقش شما کجاست!؟ کجایید تا هشدار و تلنگری باشید بر دیدگانی که اگر امروز، ابر پلک های خفته و فرو افتاده را کنار نزنند و آفتابی نشوند، شاید فردا برای هشیاری و بیداری خیلی دیر باشد؛ آن هم در منطقه ی فراموش شده ای به نام داریون که چوب خطش پر شده است و فریاد رسی نیست که نیست !

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :