جلیل زارع|

۲۴شهریور ماه سال ۱۳۴۳ بود.از چند ماه پیش،بی صبرانه منتظر فرا رسیدن فصل پاییز بودم،تا مدارس باز شود و من هم با رفتن به کلاس اول ابتدایی،طعم شیرین درس و مشق را تجربه کنم.باورم شده بود که مدرسه،همان بهشتی است که آقای باقری،امام جماعت مسجد،با آب تمام از آن حرف می زد.از اوایل سال،هر روز یک ریگ(سنگ ریزه) در یک قوطی فلزی می انداختم و اعتقاد داشتم که با پر شدن قوطی،زمان رفتن من به بهشت هم فرا می رسد.تنها آرزویم،رفتن به مدرسه بود. فکر درس و مشق،تمام ذهن کوچکم را پر کرده بود.با یادش می خوابیدم.

شب ها خوابش را می دیدم و با یادش بیدار می شدم. قوطی داشت کم کم پر می شد.برادرم خلیل،مرا برای کلاس اول ابتدایی در دبستان پسرانه حقیقت جو ثبت نام کرده بود.از او پرسیدم:کاکا،چند روز دیگه منو به مدرسه می بری؟گفت:مثل این که خیلی برای درس و مشق عجله داری؟صبر داشته باش. بالاخره نوبت مدرسه رفتن تو هم می شه.وقتی مجبور شدی هر روز شال وکلاه کنی،کیف و کتاب رو برداری و بری مدرسه، وقتی هم به خونه میای،به جای بازی کردن،مجبور باشی درس بخونی و مشق بنویسی،اون وقت دلت لک می زنه برای فصل تابستون و تعطیل شدن مدرسه و استراحت و بازی کردن و باز روز از نو و روزی هم از نو.من چیز زیادی از حرف هایش نفهمیدم و سوالم را تکرار کردم:کاکا بگو دیگه،چند روز دیگه من هم می تونم به مدرسه برم؟ گفت: فقط یه هفته ی دیگه.

گفتم:یه هفته یعنی چند روز؟گفت:هفت روز.خودم می دانستم یک هفته یعنی هفت روز.تا هفت و خیلی هم بیش تر از هفت را با انگشتان دست ها و پاهایم بلد بودم بشمارم.ولی می ترسیدم این یک هفته ی آخر،خیلی بیش تر از هفت روز باشد و زود تمام نشود.این بود که گفتم:هفت تا ریگ برام میشماری؟و ریگ های زیبا و صیقلی و رنگارنگی را که با حوصله از توی رودخانه ی تنگه در،وقتی با مادر و خواهرانم برای شستن لباس به آن جا رفته بودم ،جمع آوری کرده بودم،از جیب پیراهنم بیرون آوردم و جلو برادرم ریختم.خلیل،با تعجب ریگ ها را نگاه کرد و گفت:این ها جون میده برای یه قل دو قل بازی کردن.مواظب باش طمراس(برادر کوچک ترم) نبینه،گرنه همه رو ازت میگیره.و شمرد:یک… دو… سه… چهار… پنج… شش… هفت.بقیه ی ریگ ها را رها کرده و آن هفت تا را درون جیب پیراهنم ریختم و در رویای بهشت خدا،یعنی همان مدرسه ی پسرانه ی حقیقت جو غرق شدم.روز ۳۱ شهریور ماه را خوب به خاطر دارم.یک ریگ،بیش تر نداشتم.دائم آن را از جیب پیراهنم بیرون آورده،نگاه می کردم.می بوسیدم.

قربان صدقه اش می رفتم.با آن حرف می زدم و دوباره با احتیاط تمام در جیبم می گذاشتم.شب،پدرم قصه ی هفت برادران را برایمان تعریف کرد.ولی من حواسم جای دیگری بود.انگار برای اولین بار،حرف هایش را نمی شنیدم.از مادرم خواستم برایم لالایی بخواند تا خوابم ببرد.بیچاره مادرم،هر چه شعر بلد بود،در گوشم زمزمه کرد.ولی انگار پلک های من خیال بسته شدن را نداشتند.عاقبت هم مادرم با لالایی های خودش خوابش برد و من هنوز بیدار بودم.

از اول شب،حال خیلی خوبی نداشتم.احساس ضعف می کردم.میل به غذا نداشتم.مادرم،به زور چند لقمه غذا در دهانم گذاشته بود.نمی دانم چه موقع خوابم برد.خواب وحشتناکی دیدم.خواب نبود.کابوس بود.فراش مدرسه،همان نگهبان درب بهشت،با ترکه به سر و صورتم می زد و نمی گذاشت وارد مدرسه شوم. بر سرم فریاد می زد.از دهانش آتش بیرون می آمد و می گفت:برو بچه،از این جا دور شو.بهشت جای گنه کاران نیست.از سر و صورتم خون می چکید.التماس می کردم.ولی او مرا روی دستانش بلند کرد و بر زمین کوبید و درب بهشت را به رویم بست.از خواب بیدار شدم.

تمام بدنم خیس عرق بود.لب هایم خشک شده بود.بدنم گر گرفته بود.پدرم با آواز حزین،مثل همیشه نماز می خواند و با خدای خود راز و نیاز می کرد.نماز که چه عرض کنم،زار میزد. می نالید.همیشه آخرین دعاهایش این بود:خدایا گناهان مرا بریز.آبروی مرا مریز.از سر تقصیرات این بنده ی گنه کار و روسیاهت بگذر.می دانم گنه کارم.روسیاهم.ولی در آن دنیا با نظر لطف و رحمتت به من نگاه کن.مجازات مرا برای آن دنیا مگذار.برای همه ی گناهانم مرا در همین دنیا هر طور صلاح می دانی مجازات کن.خدا رحمت کند پدرم را،من آن موقع،اصلا معنای حرف های او را نمی فهمیدم.ولی مطمئن بودم که واقعا خدا را می بیند.و با او درد دل می کند.خیلی دوست داشتم،من هم مثل پدرم با خدا حرف بزنم.دوست داشتم،همان طور که با مادرم حرف می زدم وهر وقت چیزی از او می خواستم،خودم را برایش لوس می کردم و در صورت لزوم،کمی هم گریه و زاری چاشنی آن می کردم،بتوانم خدا را هم ببینم و با او حرف بزنم.شنیده بودم،خدا در آسمان هاست و از آن جا همه ی ما را می بیند و صدای ما را می شنود.هر چند آن موقع،معنای حرف های پدرم را نمی فهمیدم،ولی الان که به اصطلاح بزرگ شده ام،وقتی به معنای حرف های او فکر می کنم،چهار ستون بدنم به لرزه می افتد.

هنوز هم نمیدانم،چطور یک انسان عادی،می تواند تا این اندازه،در این دنیا از خدا عذاب طلب کند.حتی اگر برای راحتی و آسایش آخرتش باشد،می تواند با توبه،طلب عفو و بخشش کند،ولی بدون عقوبت.خیلی مانده است تا انسان های ضعیف النفسی مثل من،بتوانندامثال پدرانمان را درک کنند،چه برسد به اولیا الله و معصومین(ع)…سررشته ی سخن را از دست ندهیم.مادرم با ناله ی من به سراغم آمد.مرا در آغوش گرفت و نوازش کرد.ولی دست به پیشانیم که زد،حالش از من هم بدتر شد و شروع کرد به گریه و زاری و به سر وصورت خود زدن.پدرم را مورد خطاب قرار داد:فکری بکن مرد.جلیل داره تو تب میسوزه…دردسرتان ندهم،نمی دانم چند روز،شاید یک هفته در بستر بیماری بودم.

هر چه دارو بود به توصیه ی همسایه ها به خورد من بیچاره می دادند و روزی چند بار هم پاشویه.ولی من به عشق بهبودی و رفتن به بهشت مدرسه،دواهای تلخ را نوش جان کرده و به دستورات جور واجور همسایه ها تن می دادم.خدا رحمت کند مادرم را،واقعا پرستار نمونه ای بود.با مراقبت های شبانه روزی او،روز به روز،حالم بهتر می شد و بالاخره یک روز صبح،وقتی از خواب برخاستم،با یک تاخیر یک هفته ای،شاد و سرحال به سراغ قوطی ریگ هایم رفتم و با لذت تمام،مثل کسی که خط پایان مسابقه ای نفس گیر را پشت سر می گذارد،آن ریگ زیبا و قشنگ را از جیب پیراهنم بیرون آورده و با غرور و شادی زایدالوصفی،درون قوطی انداخته،درب آن را محکم بستم.هر چه دعا بلد بودم،خواندم و روی آن فوت کردم.به برادرم خلیل اعلام کردم که من آماده ی رفتن به مدرسه هستم.برادرم با مهربانی به رویم لبخند زد.

دستم را گرفت و از خانه بیرون برد. او را خیلی دوست داشتم.خدا رحمتش کند،قلبی رئوف داشت.قلبی به وسعت دریا.به وسعت اقیانوس های بی انتها.ولی به جای مدرسه،مرا به چند مغازه در داریون برد و با کلی وسواس و نظرخواهی از من،برایم پیراهن و شلوار و کفش و کیف و لوازم التحریر خرید.و با کلی پند و اندرز و توصیه و سخن فرسایی در ارتباط با ارزش علم و دانش و این که علم ،بهتر است از ثروت، دوباره،مرا به خانه باز گرداند.ولی من در خانه بند نمی شدم و اصرار داشتم که به مدرسه بروم.برادرم گفت:تو هنوز کاملا حالت خوب نشده.یه روز دیگه هم صبر کن تا حالت کاملا خوب بشه.فردا خودم میبرمت مدرسه.از من اصرار و از او انکار.بی فایده بود.چاره ای جز انتظار نداشتم.انتظاری سخت و دردناک.به سراغ قوطی ریگ ها رفتم و با ناراحتی،یکی از ریگ ها را بیرون آوردم.ولی این بار،آن را در جیب پیراهن نویی قرار دادم که بوی خوش تر و تازگی می داد.آن روز را با چه جان کندنی به شب رساندم،بماند.شب،زودتر خوابیدم تا صبح،زودتر بیدار شوم.دوباره لالایی شبانه ی مادر و خواب خوش وصال.

صبح روز بعد،باز هم با صدای راز و نیاز پدرم که با آهنگی خوش و موزون،از دهانش خارج می شد،از خواب بیدار شدم.ولی آن روز،دعای دیگری را هم شنیدم.دعایی که برایم تازگی داشت و تا آن موقع،هنوز از زبان پدرم نشنیده بودم:خدایا کمک کن پسرم با سواد شود.سری توی سرها در بیاورد.برای خودش دکتر یا مهندس شود.از آن دکتر و مهندس های وظیفه شناس که به دین و مملکتشان خدمت می کنند،نه از آن دکتر و مهندس ها که وقتی به جایی می رسند،خدا را هم بنده نیستند. خدایا،کمک کن پسرم آدم بشود.من باز هم به درستی معنای حرف های او را نفهمیدم ولی با شنیدن سخنان زیبایش،احساس غرور می کردم.غروری زیبا و دلنشین.بعد هم به رختخواب من نزدیک شد و آهسته در گوشم زمزمه کرد: پسرم،نمازت قضا نشه.معنای این حرفش را خوب می فهمیدم.حقیقتش را بخواهید،من همیشه با صدای مناجات او،از خواب بیدار می شدم.ولی چون مناجات هایش را دوست داشتم،خودم را به خواب می زدم،تا نماز او تمام شود… مرا بغل کرد و بوسید و به حیاط برد.وضو گرفتم و با غرور تمام به نماز ایستادم.بیش تر از هر زمانی،دلم برای حرف زدن با خدا تنگ شده بود.کلمات عربی دست و پا شکسته ای را که از پدرم آموخته بودم،ادا کردم.ولی مثل همیشه نبود که معنایش را نفهمم. باور کنید آن روز،از هر کلامی که ادا می کردم،هزار معنی می فهمیدم.در هر کلمه ای هزار راز نهفته بود.هزار راز ناگفتنی.

می دانستم که تنها خداست که می تواند مرا به بهشت بفرستد.احساس می کردم،بیش تر از هر زمانی دوستش دارم.بعد از نماز به سراغ قوطی ریگ ها رفتم.یک بار دیگر،آخرین ریگ را درون آن انداختم و نفس راحتی کشیدم.بعد،نوبت مادرم شد.مرا بوسه باران کرد.هر چه غذا در خانه داشتیم به اسم صبحانه،به من خوراند و قربان صدقه ام رفت.لباس های نو را به من پوشانید.مرا از زیر قرآن عبور داد و دستم را در دست مهربان برادرم خلیل قرار داد.با هم از منزل خارج شدیم و فاصله ی خانه تا مدرسه را که زیاد هم نبود،با شوق و ذوق فراوان پیمودیم.برادرم زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.نمی دانستم چه می گوید،ولی مطمئن بودم دارد برایم دعا می کند.عاقبت،خودم را جلوی درب مدرسه ی حقیقت جو دیدم.باز هم عزراییل جلوی درب مدرسه ایستاده بود… ولی نه… دیگر عزراییل نبود.

احساس کردم،دیگر کم ترین ترس و وحشتی از او ندارم.چهره ی او هم مهربان شده بود.شاید هم،چون دستم در دست حامی مهربانی هم چون برادرم بود،از او و از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسیدم.شاید هم دعاهای پدر و مادرم اثر کرده بود.برادرم با فراش مدرسه،سلام و احوال پرسی و روبوسی کرد.و با کلی سفارش ،دست مرا در دست او گذاشت.دستم که در دست فراش مدرسه قرار گرفت،احساس کردم دست او هم گرم است. هرچند به گرمی دست برادرم نبود،ولی آرام بخش بود.هر چه بود،حالا دیگر عزراییل نبود.فرشته ای بود که تا لحظاتی دیگر مرا به بهشت خدا می برد.البته بهشت پسران،نه بهشت دختران.وارد بهشت شدیم. از باغچه ی بهشت بوی خوش و تر و تازه ای به مشام می رسید.

همان بویی که در خواب بارها آن را استشمام کرده بودم.بچه مدرسه ای ها در صفوف مرتب،ایستاده بودند و ناظم مدرسه برایشان سخنرانی می کرد.نگاهی به پشت سرم انداختم،برادرم هنوز هم جلوی درب مدرسه ایستاده بود و با دیدگان مهربانش مرا بدرقه می کرد.برایم دست تکان داد.من هم برایش دست تکان دادم.فرشته ی مهربان گفت:حالا دیگه برو… برو تو صف کلاس اول بایست و اشاره کرد به اولین و جلوترین صف… انتظار به پایان رسیده بود.دست ها را به سوی آسمان دراز کرده و از خدای مهربان تشکر کردم و با قدم هایی مصمم،به سوی صفوف بهشتیان گام برداشتم.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :