جلیل زارع|

فرهاد، در باغ خان، زیر آلاچیق بر روی تختی چوبی مفرش به فرشی با زمینه ی قرمز بافت داریان نشسته و به پشتی فرش دست بافی که آن نیز دارای زمینه ی قرمز رنگ و حاصل دست رنج زنان داریانی بود تگیه داده بود و در افکار دور ودراز خود غوطه ور بود.

قرار بود تا ساعتی دیگر، طاهر نیز به او بپیوندد و بنا بر درخواست وی با هم صحبتی داشته باشند. موضوع صحبت طاهر را می دانست. سال پیش نیز در این مورد صحبت کرده بودند.

به یاد آورد که یک روز در همین باغ، بر روی همین تخت و در زیر همین آلاچیق، صحبتی بین او و طاهر رد و بدل شد. صحبتی که پس از آن ستاره به نامزدی طاهر در آمد و جشن شیرینی خوران آن ها در قلعه ی داریان بر پا شد.

طاهر از همان دوران کودکی، دلبسته ی ستاره بود. فرهاد و نازگل، تنها کسانی بودند که از این راز اطلاع داشتند. طاهر و فرهاد، با آن که دور از هم بودند، ولی از کودکی با هم دوست بودند و تابستان ها به هر بهانه ای یا فرهاد به سه چشمه می رفت و یا طاهر به داریان می آمد و در طی این مدت، بیش تر اوقات خود را با هم می گذراندند.

در قلعه، نقل دوستی آن ها، زبانزد خاص و عام بود و همه از دوستی و وفاداری آن ها به یک دیگر آگاه بودند.

فرهاد، به یاد آورد که سال پیش هم طاهر در همین باغ به نزد او آمد و پس از کلی مقدمه چینی، بالاخره گفت که مادرش، تصمیم گرفته است ستاره را برایش خواستگاری کند و به هیچ قیمتی هم کوتاه نمی آید. پدرش نیز، پیش از این با محمد خان صحبت کرده است و چون از زمان تولد ستاره، ناف او را به نامش بریده اند، قول و قرارها را گذاشته اند و خان نیز همیشه موافق این وصلت بوده است. اکنون نیز یرای همین منظور به داریان آمده اند و قرار است تا چند روز دیگر، جشن شیرینی خوران آن ها نیز برپا شده و نامزدی آن ها رسما اعلام شود.

فرهاد از او پرسیده بود: نظر خودت مهم نیست !؟ به آن ها نگفته ای که به این وصلت رضایت نداری !؟

طاهر گفته بود: حقیقتش را بخواهی، من نیز از کودکی به ستاره علاقه مند بوده ام ولی به خاطر تو هیچ گاه ابراز علاقه نکرده ام. الآن هم آمده ام تا نظر تو را جویا شوم؛ اگر تو به این وصلت راضی نباشی، علی رغم اصرار پدر و مادرم و قول و قرارهایی که با خان دارند، این وصلت صورت نخواهد گرفت.

فرهاد، جریان را می دانست. خواهرش برایش تعریف کرده بود که طاهر خودش از پدر و مادرش خواسته است تا ستاره را برایش خواستگاری کنند ولی باور نکرده بود و به خواهرش گفته بود که محال است طاهر به چنین امری راضی شود. اگر هم صحبتی شده حتما از ناحیه ی پدر و مادر طاهر است و او هرگز تسلیم تصمیم آن ها نخواهد شد.

حالا با این حرف هایی که طاهر می زد، مطمئن شده بود که خواهرش درست می گوید. طاهر، پیش از این، تصمیم خود را گرفته بود و پدر و مادرش را برای خواستگاری از ستاره به داریان آورده بود. و حالا برای آن که دوست دوران کودکیش از او نرنجد و راه را نیز بر خود هموارسازد، وانمود می کرد که از کودکی به ستاره علاقه مند بوده است و به اصرار پدر و مادرش برای خواستگاری به داریان آمده اند و بدون رضایت او نیز تسلیم تصمیم پدر و مادرش نخواهد شد.

فرهاد، آن روز، به روی طاهر نیاورد و نگفت که بین تو و ستاره تا به امروز هیچ گونه علاقه نبوده است و این تصمیم امروز تو است. نخواست بگوید که تو تصمیم خود را گرفته ای و لحظه ی آخر، منتی هم بر من داری که مثلا از کودکی به ستاره علاقه مند بوده ای و ایثار کرده ای و به خاطر من از عشق و علاقه ی خود گذشته ای.

در عوض گفت: من هیچ مخالفتی با ازدواج تو و ستاره ندارم و از این که سال ها به خاطر من، عشق و علاقه ی خود را پنهان کرده ای و از آن دم نزده ای شرمنده ام. و هر کمکی هم از دستم بر آید کوتاهی نخواهم کرد. تو هم با خیال راحت از ستاره خواستگاری کن و از جانب من هم خیالت راحت باشد. هر چند فرهاد، طاهر را مطمئن کرد که از جانب او خیالش راحت باشد ولی به خوبی می دانست که مادرش اجازه نمی دهد خان به این وصلت رضایت دهد. از قدرت نفوذ مادرش بر خان آگاه بود. این بود که به نزد خواهرش نازگل رفت و از او کمک خواست.

خواهرش، زیر بار نمی رفت و حاضر نبود در این کار به او کمک کند. ولی فرهاد با اصرار از نازگل خواست که مادرشان را قانع کند که علاقه ی فرهاد نسبت به ستاره، علاقه ی خواهر و برادری است و قصد ازدواج با ستاره را ندارد. نازگل نیز مانند طاهر از علاقه ی زیاد فرهاد نسبت به ستاره، آگاه بود ولی تا کنون به اصرار فرهاد این راز را در سینه ی خود حفظ کرده بود و حتی به مادرش هم نگفته بود.

بنابراین، وقتی نازگل این موضوع را به مادرش گفت، او هم قانع شد و مراسم نامزدی طاهر و ستاره به خیر و خوشی انجام شد. فرهاد، بعد از آن دیگر هیچ گاه در این مورد با طاهر صحبت نکرده بود و این طور وانمود می کرد که حرف طاهر را باور کرده است. ولی در دل خودش غوغایی بود که چرا و چه طور طاهر که ادعای دوستی او را دارد، راضی شد برای تصاحب ستاره به دروغ متوسل شود و دوست خود را بفریبد و وانمود کند که از کودکی به ستاره علاقه مند بوده است.

برای او این تصمیم، قابل هضم نبود . بعد از نازگل، طاهر تنها کسی بود که از راز دلبستگی او به ستاره آگاه بود. چه طور توانسته بود خود را راضی کند که به خواستگاری کسی برود که صمیمی ترین دوستش دائم از عشق و علاقه ی او سخن می گوید. مطمئن بود که اگر خود جای طاهر بود حتی اگر شدیدا نیز به ستاره علاقه مند بود، تن به چنین کاری نمی داد.

با این وجود، فرهاد آن قدر طاهر را دوست داشت که پا روی دل خود گذاشت و از عشق و علاقه ی خود به خاطر دوستی با طاهر گذشت. وقتی هم نازگل این موضوع را به او تذکر داد و گفت: کسی که حاضر شده است به خواستگاری دختری برود که سال ها صمیمی ترین دوستش از عشق او برایش درد دل کرده است، ارزش دوستی را ندارد؛ به خاطر چنین فردی پا روی دل خودت نگذار؛ نپذیرفته بود و با اصرار فراوان، از نازگل قول گرفته بود که اگر می خواهد کمکی به برادرش کرده باشد، مادر را راضی کند که مانع این وصلت نشود و نازگل هم به قول خود عمل کرده بود.

دستان مهربان طاهر که بر شانه ی فرهاد خورد، او را از عالم خیال بیرون کشید. طاهر، کنارش نشست. او هم فرهاد را دوست داشت. فرهاد، دوست دوران کودکیش بود. تنها کسی بود که به دوستیش افتخار می کرد. سرش را پایین انداخت و با شرمندگی تمام گفت: فرهاد جان ! خودت که بهتر می دانی من و ستاره، شیرینی خورده ی هم هستیم و به زودی با هم ازدواج می کنیم.

فرهاد گفت: می دانم. مبارکت باشد.

طاهر گفت: ولی خان به پدرم گفته است که ستاره و فرهاد به هم علاقه مند هستند و ستاره راضی به این وصلت نیست.

فرهاد گفت: حالا چه کمکی از دست من برمی آید ؟

طاهر گفت: نمی دانم. من روی دوستی و رفاقت تو حساب کرده ام.

فرهاد گفت: دقیقا بگو از من چه می خواهی ؟

طاهر گفت: بگذار این وصلت سر بگیرد.

فرهاد گفت: یعنی می خواهی بگویی که من مانع وصلت تو با ستاره هستم ؟

طاهر گفت: تو نه ! ولی……

فرهاد، سخن طاهر را قطع کرد و گفت: اگر ستاره به ازدواج با تو رضایت دهد، من مانع نمی شوم.

طاهر گفت:من هم چیزی جز این نمی خواهم. من نمی خواهم خودم را به ستاره تحمیل کنم. روز اول هم اگر تو مخالفت می کردی من هرگز تن به این کار نمی دادم. فقط از تو می خواهم که به من این فرصت را بدهی تا او را راضی کنم. همین.

فرهاد گفت: و اگر راضی نشد ؟

طاهر گفت: تو تا آن موقع در مورد خودت با او حرفی نزن و از مادرت هم نخواه که پا در میانی بکند و از خان بخواهد که به ازدواج تو با ستاره تن در دهد، آن گاه، اگر ستاره خودش راضی به ازدواج با من نشد، من خودم را کنار می کشم و تو شانس خود را امتحان کن.

فرهاد گفت: همین ؟

طاهر گفت: بله ! همین.

فرهاد گفت: مطمئن باش تا زمانی که تکلیف تو روشن نشده است، من پا پیش نمی گذارم. ولی تو هم باید قول بدهی که ستاره را مجبور به کاری که دوست ندارد، نخواهی کرد. اجازه بده ستاره خودش تصمیم بگیرد.

طاهر قبول کرد و فرهاد هم قول داد تا زمانی که تکلیف او مشخص نشده است، هیچ اقدامی نکند.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :