نوشته:جلیل زارع|

از جای جای قلعه، شعله های آتش زبانه می کشید و دود همه جا را فرا گرفته بود. قلعه ای که تا دیروز، محکم و پابرجا، پناهگاه مردم داریان بود، حالا خود هیچ پشت و پناهی نداشت. دشت سرسبز داریان، لگدمال سم اسبان شده بود. حتا باغ ها و مزارع نیز از غارت و چپاول قشون دشمن، در امان نمانده بود. دیوارها و چینه های آن ها فرو ریخته و تنه و شاخه های درختان شکسته و در هم کوبیده شده بود.

جوی خون بر زمین جاری بود و اجساد جنگجویان داریانی و کشته شدگان دشمن، در میان نعش اسب ها، صحنه ی رقت باری را به نمایش گذاشته بود. وحشتناک تر از آن، اجساد دلیر مردانی بود که به جرم دفاع از حیثیت و شرف و ناموس خود، سر به دار شده بودند.

سیل جمعیت بود که از هر سو، برسرزنان و شیون کنان، خود را به دشت داریان می رساندند. بازماندگان داریانی، گریان و نالان بر سر و سینه می زدند و خودشان را روی اجساد عزیزانشان می انداختند. فریاد واویلا واویلا همه جا پیچیده بود.

گروهی مشغول جا به جا کردن شهدای دشت داریان بودند و در این میان اگر کسی نیم جانی داشت او را برای مداوا به دودج منتقل می کردند. گروهی دیگر اجساد سربه داران را پایین می آوردند.

به دستور خان دودج، گودالی حفر کردند و اجساد اسب ها و کشته شدگان دشمن را در آن دفن کردند و بر آن خاک ریختند. شهدا را هم در یک ردیف خواباندند و بر آن ها نماز خواندند. حالا دیگر وقت انتقال شهدا به قبرستان داریان بود. ولی خان دودج دستور داد آن ها را به جای قبرستان داریان، در سرچشمه کنار مرقد مطهر امامزاده ابراهیم و قبر همسر خان، دفن کنند.

جمعیت، نوحه خوان و بر سر و سینه زنان، بدن های شهدا را بر دست ها بلند کرده و راهی سرچشمه شدند. از دور، گرد و خاک به هوا برخاست. فکر این که نکند قشون رضاقلی بیگ به داریان برگشته باشند دوباره رعب و وحشت به دل ها انداخت. راهی جز انتظار نبود. تا دقایقی دیگر مشخص می شد سوارانی که با سرعت به طرف آن ها می آیند، چه کسانی هستند. سواران، نزدیک و نزدیک تر می شدند. حالا دیگر کاملا قابل تشخیص بودند. پهلوان خدر در جلو و پشت سر او جنگجویان داریانی به سرعت اسب می تاختند و خود را به جمعیت عزادار می رساندند.

اینجا را هم ببینید:  رمان قلعه داریون | قسمت سی و هشتم

هنوز آتش زبانه می کشید و دود قلعه را در بر گرفته بود. نیازی به توضیح نبود. پهلوان خدر و جنگجویان، با دیدن قلعه ی شعله ور و اجساد کشته شدگان که بر دست های جمعیت بود فهمیدند که دیر رسیده اند. یک بار دیگر، شیون و زاری شدت یافت. مردم داریان که بار دیگر با دیدن آن ها بغضشان ترکیده بود، دور تا دورشان می چرخیدند و با ناله و زاری از بخت و اقبال خود می نالیدند.

مادری زار می زد : « خوش آمدی پسرم ! به قلعه داریان خوش آمدی. خانه ات را ببین ! در آتش می سوزد. پدرت را ببین ! روی دست مردم، راهی قبرستان است. »

دختری می نالید : « پدر! بی پسر شدی. بی شرف ها، برادرانم را از دم تیغ گذراندند. »

مرضیه، به طرف جمشید دوید و گفت : « نگاه کن جمشید ! این دوستت است. دوستت طاهر. ببین می شناسیش ! قلبش را سوراخ سوراخ کرده اند. ستاره اش را خاموش کرده اند. تازه عروسش را در آتش سوزاندند. دوستت مرد، جمشید ! همسر دوستت در آتش سوخت. »

همسر پهلوان خدر، خود را به او رساند وگفت : « دیر آمدی، پهلوان ! دیر آمدی. رضاقلی بیگ از خدا بی خبر، خان و فرزندانش را بر دار کرد. »

خان دودج، مداخله کرد و گفت : « درست نیست جسد کشته شدگان بر زمین بماند. تا آفتاب غروب نکرده است باید به خاک سپرده شوند. » و پهلوان خدر را در آغوش گرفت و چیزی در گوشش زمزمه کرد.

پهلوان، رو به جمعیت کرد و فریاد زد : « حالا وقت این حرف ها نیست. فعلا نعش جوانان ما روی دوش ماست. باید حرکتشان دهیم. باید به خاک سپرده شوند. به وقتش حق رضاقلی بیگ و قشونش را هم کف دستشان می گذاریم. » و دستور داد جمعیت عزادار به راه خود ادامه دهند.

مردانی از اهالی دودج، به دستور خان دودج در دامنه ی کوه، کنار بقعه ی امامزاده ابراهیم، قبرهایی حفر کرده بودند. در میان شیون و زاری مردم، اجساد کشته شدگان به خاک سپرده شد. خان و فرزندانش و طاهر را هم کنار قبر سپیده دفن کردند.

اینجا را هم ببینید:  رمان قلعه داریون؛قسمت چهارم

حالا دیگر هوا کاملا تاریک شده بود. دیگر قلعه ای نبود تا از سفر برگشتگان، دست خانواده ی خود را بگیرند و وارد آن شوند. نه خانه ای بود و نه خانواده ای منتظر تا شادی کنان از آن ها به گرمی استقبال کنند؛ تا خستگی سفر را از تنشان بیرون کنند. همه عزادار بودند. عزادار و سوگوار و بی خانمان. هیچ خانواده ی داریانی نبود که جوانی از دست نداده نباشد. خان دودج از پهلوان خدر درخواست کرد به اتفاق مردم داریان وارد قلعه ی دودج شوند. چاره ای نبود. پناگاه دیگری نداشتند.

پهلوان خدر، بعد از سکنا دادن خانواده های داریانی که هر کدام میهمان یکی از خانواده های دودجی بودند، جمشید را به کناری کشید و گفت : « ستاره و نازگل را بین زنان داریانی نمی بینم. کجا هستند ؟ چه بر سرشان آمده است ؟ »

جمشید به مرضیه اشاره کرد؛ مرضیه جلو آمد و گفت : « چه بگویم پهلوان ؟ مردان ما به خاطر نجات دختر خان به استقبال مرگ رفتند. ولی حتا نتوانستند دختر خان را نجات دهند. »

پهلوان خدر که تا آن موقع برای روحیه دادن به مردم داریان، مثل کوه، محکم و استوار ایستاده بود و اجازه نداده بود حتا چشم هایش ببارند، با این خبر فرو ریخت؛ به دیوار تکیه داد و بر زمین نشست. اشک بر گونه های مردانه اش جاری شد و با بغضی که تا آن موقع احدی نشنیده بود، از ته گلو نالید : « بالاخره رضاقلی بیگ نامرد کار خودش را کرد ؟ دختر خان را با خود برد ؟ »

مرضیه با دیدن این منظره، با عجله گفت : « نه پهلوان، بد به دلت راه نده. دست رضاقلی بیگ به ستاره نرسیده است. رضاقلی بیگ نامرد، دست از پا درازتر با خفت و خواری راه خود را گرفت و رفت. خان و جوانان داریانی جان خود را فدا کردند تا ناموسشان را حفظ کنند. خوشا به غیرتشان. »

پهلوان که با شنیدن این حرف، جان تازه ای گرفته بود، از زمین بلند شد و گفت : « پس دختر و عروس خان کجا هستند ؟ حتما آن ها را پنهان کرده اید تا دست آن نامردها به آن ها نرسد، نه ؟ »

اینجا را هم ببینید:  رمان قلعه داریون | خلاصه قسمت های38 تا 40

مرضیه، سر به زیر انداخت و گفت : « پهلوان ! رویم سیاه، ستاره مرد. زنده زنده در آتش سوخت و جان داد. از نازگل هم هیچ خبری نیست. انگار آب شده است و در زمین فرو رفته. » نفس نفس می زد. کمی مکث کرد و بعد، سرش را بلند کرد و ادامه داد : « خان، ستاره و نازگل را به طاهر سپرده بود تا از راه مخفی از قلعه خارج کرده و از داریان دور کند. یکی از جوانان زخمی که از مهلکه جان سالم به در برده بود می گفت سربازان رضاقلی بیگ، طاهر را با تیر زدند و برگردانند. ستاره هم در آتش سوخته بود. رضاقلی بیگ هم وقتی جسد سوخته ی ستاره را دید، چنان خشمگین شد که تیر خلاصی را به طرف طاهر شلیک کرد. ولی از نازگل خبری نیست. معلوم نیست چه بر سر آن زن بیچاره آمده است ؟ »

پهلوان گفت : « ولی هیچ زنی در بین کشته شدگان نبود ! »

مرضیه گفت : « رضاقلی بیگ دستور داد ستاره را همان جا جلو در قلعه ی داریان دفن کنند. »

پهلوان از مرضیه خواست تا او را با جمشید تنها بگذارد. بعد از آن که مرضیه به اندازه کافی از آن ها دور شد، پهلوان رو به جمشید کرد و گفت : « اسب من و خودت را زین کن. »

اندکی بعد، مرضیه، پهلوان خدر و جمشید را دید که سوار بر اسب از قلعه ی دودج خارج شدند.
****************************************
« ای آسمان، خون گریه کن، بر کربلای داریان
بر دشت خون، مرز جنون، بر نینوای داریان

این سو فتاده بر زمین، نعش جوانی نازنین
آن سو سری بر دار شد، در ولولای داریان

جا دارد از شرم و حیا، خورشید دیگرگون شود
کارونِ خون جاری ست چون، بر جای جای داریان

آتش شبیخون می زند، بر دشت و هامون می زند
می سوزد از جور و جفا، صحن و سرای داریان

دیشب ستاره تا سحر، در چاه شد تا ننگرد
از پهندشت آسمان، حال و هوای داریان

پروانه از گل نازتر، پر سوخت تا پرپر شود
جان با ستاره تاخت زد، دل مبتلای داریان

از تیشه فریاد است و آه، فرهاد می خواند تو را
در خواب شیرین می رود، با لای لای داریان

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :