دل نوشته ها

معنا کردن بی نهایت عشق در نهایت معنا…

جلیل زارع|

عشق یه گل نازک نارنجیه تو گلدون عاشقی. ذات عشق همینه ! هیچ کاریش هم نمیشه کرد. اگه بخوای دستکاریش کنی، می خشکه و گم میشه. اگه بخوای معناش کنی بی معنا میشه و اگه ….

عاشقی یعنی همین سر در گمی ها و سوز و گدازها. یعنی دست و پا زدن تو بلاتکلیفی. یعنی این که ندونی دردت چیه و درمونت کیه. یعنی بی قراری در عین قرار و قرار در عین بی قراری. یعنی قبول درد و رنج و لذت بردن از نیست و نابود شدن در بود و هست.

زمانی فکر می کردم عاشقم. فکر می کردم اگه به معشوقم نرسم زمین به آسمون میره و دنیا آخر میشه. فکر می کردم عشق یعنی این که خواستن اون چیزی که حقته، حالا به هر قیمتی ! یعنی هر کی رو به روت قد علم کنه و مانع وصال بشه، قلع و قم کنی و کنارش بزنی.

صدای عشق که تو گوشم پیچید، رد پای عاشقی که رو دلم حک شد، گل شب بو که تو دلم جوونه زد، تب بی تابی که به جونم افتاد، از درون گر گرفتم و گرم شدم.

دیدم عشق یعنی همین بلازه های آتشی که به جونت افتاده و داره جرقاله ات می کنه؛ یعنی درد کشیدن و دم نزدن؛ یعنی به گاه بی دردی درد و به گاه درد سرمستی. یعنی خواستن برای او، رفتن در راه او، نیست شدن در هست او. و دیدن و ندیدن؛ دیدن فقط او و ندیدن جز او.

گفتم دیگه کارم تمومه؛ عاشق شدم رفت پی کارش. باید کاسه ی چکنم چکنم به دست بگیرم و تا قیام قیامت بسوزم و بسازم.

ولی بازم یه صدایی تو گوشم پیچید که: « ای بابا ! کجای کاری تو !؟ این که عشق نیست, عین خودخواهیه ! بازم که داری به خودت فکر می کنی ! بازم که از خودت میگی! از سوختن، ساختن. گل تو گلدون عاشقیت داره پژمرده میشه، پر پر میشه و میمیره و اونوقت تو نشستی دو دو تا چهار تا می کنی که چی میشم و چی نمیشم ! نه عزیز ! تا وقتی در بند خویشتنی، تا وقتی کاسه ی چکنم چکنم به دستت گرفتی و معادله ی چند مجهولی حل می کنی اندر خم همون کوچه ی بن بستی که با عشق از کران تا بی کران فاصله داره. »

… سال ها گذشت. درد اومد بی درمون؛ یعنی خود درد شد درمون و درمون شد خود درد. شد کلاف سر در گم. بن بست پشت بن بست و دیوار پشت دیوار؛ دیوار آوار شد و باز پشت آوار دیوار؛ روز شب شد و شب روز؛ خورشید تو ماه و ماه تو خورشید گم شد؛ قمر در عقرب شد؛ ستاره در ستاره تو آسمون سینه درخشید؛ گر گرفت و آتیش زد؛ آتیش زد به هر چی دل تو سینه ست؛ تب انداخت به تن گر گرفته از انتظار. انتظار یه قرار بی قرار، یه حس غریبه آشنا، یه هست نیست شده و یه نیست در دل هست. یه رخوت پیچید تو تموم یاخته ی تنم. مست شدم در عین هوشیاری و هوشیار در عین مستی. دست و پا زدم در بی کران دریا، سرگشته و حیران به دنبال دل پاره ی نجات. نجات از امواج سهمگین تلاطم.

… باز هم گذشت. سالیان سال. سال های انتظار، دلواپسی، سر در گمی، بی کسی، اسیر امواج دریا و ابیر یه حس زیبا. یه زیبایی بی انتها، یه حس خوب، حس غرق شدن در دریا، حس گم شدن در موج، حس بی حسی در اوج.

و موج که اوج گرفت، همه چی رو در خودش بلعید . من رفت، هست رفت، نیست رفت، آرام نا آرام شد و نا آرامی آرام؛ قرار بی قرار شد و بی قراری قرار؛ رنگین کمان رنگ به رنگ شد و آسمون آبی مثل دریا؛ حس شد بی حسی و بی حسی حس.

و همه چیز زیبا بود. زیبا در اوج، اوج موج. که جز اوج چیزی نبود حتا موج. ولی باز موج از اوج افتاد. دلم هری ریخت تو. غرق در موج؛ موج پشت موج و غرق در غرق. و باز اوج، اوج موج و همون حس زیبای بی حسی و رنگین کمون رنگ به رنگ و آرام بی آرام و قرار بی قرار ؛ آسمون آبی مثل دریا و دریا عینهو آسمون بی پروا و … و … و … و باز هم و….

… حالا من اینجام. شاید هم بیجام ! بعد از گذشت این همه سال؛ بعد از کلی انتظار؛ بعد از آن همه قرار و این همه بی قراری؛ بعد از آرامش در اوج و نا آرامی در موج؛ بعد از عمری سر در گمی و بلاتکلیفی؛ بعد از گر گرفتن ها و تب و تاب های بی تابی.

شاید از تاب افتاده ام؛ و شاید هم بی تابم در تب و تاب. به گمانم تب بی تابی افتاده است به جانم که این طور قرار و آرام از کف داده ام و بی قراری و تلاطم شده است آرامش و قرار این دل بی قرار . دیگر فکر نمی کنم. احساس می کنم تفکر همان کلاف سر در گم است. همان بلاتکلیفی مدام. ولی این حس، این حس زیبا، این حس غریبه آشنا هنوز هم با من است. با من بی من !

نمی دانم. دیگر نمی دانم. هیچ چیز نمی دانم. نمی خواهم بدانم. نمی توانم بخواهم. دو دست خواهش دل را به علامت تسلیم بالا برده ام و راضی شده ام به آن چه هست و نیست. به بی قراری و قرار، به نا آرامی موج و آرامش اوج، به هست در نیست و نیست در هست. به گم شدن در یار و بریدن از اغیار. به بر داشتن واژه ی عاشق از معشوق. به این همه اگر و اما؛ به تعبیر و تفسیر بی حاصل؛ به معنا کردن بی نهایت عشق در نهایت معنا…

… و به گمانم عشق همون گل نازک نارنجیه تو گلدون عاشقی. به گمانم ذات عشق همینه ! هیچ کاریش هم نمیشه کرد. اگه بخوای دستکاریش کنی، عشق توش می خشکه و گم میشه. اگه بخوای معناش کنی بی معنا میشه و اگه ….

نوشته های مشابه

15 دیدگاه

  1. عشق یعنی دل زدن به دریا، غرق شدن در نرفته ها و ندانستن ها . عشق یعنی گم شدن در موج و رها شدن در اوج. یعنی نهایتِ نیست شدن در بی نهایتِ هست…

  2. عشق بازی کار فرهاد است و بس
    دل به شیرین داد و دیگر هیچکس

    مهر امروزی فریبی بیش نیست
    مانده ام حیران که اصل عشق چیست ؟

  3. جبران خلیل جبران :
    «آن‌گاه که عشق تورا می‌خواند، به‌راهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آن‌گاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهم‌کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را.»

  4. ترا می خواهم و دانم که هرگز
    به کام دل در آغوشت نگیرم

    تویی آن آسمان صاف و روشن
    من این کنج قفس، مرغی اسیرم

    “فروغ فرخزاد”

  5. خراب عشق شو کاباد گشتی// غلام عشق شو کآزاد گشتی// حدیث عشق انجامی ندارد// خرد جز عاشقی کامی ندارد// منوش از دهر جز پیمانه عشق// میاور یاد جز افسانه عشق// دلی، کو با بتی عشقی نورزد// مخوانش دل که او چیزی نیرزد
    « عبید زاکانی »

  6. گفت کز چنگ من به ‌ناله رود// باد برخستگان ِ عشق درود// عاشق آن شد که خستگی دارد// به درستی شکستگی دارد// عشق پوشیده چند دارم چند// عاشقم، عاشقم به‌بانگ بلند// مستی و عاشقیم برد ز دست// صبر ناید ز هیچ عاشق مست// گرچه برجان عاشقان خواریست// توبه در عاشقی گنه‌کاریست// عشق با توبه آشنا نبود// توبه در عاشقی روا نبود// عاشق آن‌به که جان کند تسلیم// عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم

    « نظامی »

  7. «اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم. از بهر آنکه عشق او را صدبار سوخته است. سائلی گفت اگر آن عاشق را جرم بسیار بود او را نسوزی؟ گفت نی، که آن جرم به اختیار نبوده باشد که کار عاشقان اضطراری بود نه اختیاری.»
    ” یحیی بن معاذ رازی “

  8. خیال می‌کنم دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی
    دچار یعنی عاشق!
    و فکر کن چه تنهاست، اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی‌کران باشد
    چه فکر نازک غمناکی!
    دچار باید بود!
    (سهراب سپهری)

  9. همه چیز
    از نبودن تو حکایت می‌کند
    به جز دلم
    که همچون دانه ای در تاریکی خاک
    در انتظار بهار می‌تپید
    تو بر می‌گردی
    می‌دانم
    از تولد و مرگ
    زود آمدی
    و دلم، ناگهان پر از تو شد
    و این درد شیرینی بود
    دردی چونان درد زادن
    نه به سرعت
    بلکه کم کم، از دلم رفتی
    و جهان ذره ذره از تو خالی شد
    و این درد تلخی بود
    دردی چونان درد مُردن

    (آنتوان دو سنت اگزوپری)

  10. همه چیزم را دادم که دلم را داشته باشم. دلم را برای روز مبادا گذاشته بودم، روزی که دیگر هیچ چیز ندارم. هیچ چیز. و امروز آن روز است. تنها دارایم همین دل بی دل بی قرار است آن را هم به تو می دهم. نمی خواهم وقتی تو را دارم به چیز دیگری فکر کنم. حتی دل خودم…

  11. دوباره می سرایمت تو را که شاعرانه ای
    بهانه می کند دلم تو را که بی بهانه ای

    همیشه چشم های تو دلیل شعرهای من
    میان این همه غزل فقط تو عاشقانه ای

    خدا تو را نیافرید مگر برای قلب من
    که از تبار صبحی و زلال صادقانه ای

    بخند خنده های تو بهانه ی ترانه هاست
    دلیل هر سکوتی و شروع هر ترانه ای

    تو ضربدر دل منی و حاصل شما غزل
    همیشه جذر تو منم تویی که بی کرانه ای

    نهاد بی گزاره ای اگر چه بی خبر ولی
    رسیدی و برای من همیشه جاودانه ای

  12. عاشقی همیشه وصل نیست

    اصل وصل نیست

    عاشقی اینه که

    از معشوق دور باشی

    ازدلتنگی ناله وزاری کنی

    اون ناز باشه وتونیاز

  13. هر لحظه تسلیم در کارگه تقدیرم
    آرامتر از آهو.بی باکتر از شیرم
    هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر
    رنج پی رنج آید.زنجیر پی زنجیر

  14. خوشست خلوت اگر یار یار من باشد
    نه من بسوزم او شمع انجمن باشد
    من آن نگین انگشتری به هیچ نستانم
    که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
    رروا مدار خدایا که در حریم وصال
    رقیب محترم و حرمان نسیب من باشد
    همای گوی مفکن سایه شرف هرگز
    در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
    بیان شوق چه حاجت که سوز اتش دل
    توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
    هوای کوی تو از سر نمیرود آری
    غریب را دل سر گشته با وطن باشد
    بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
    چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

  15. دست عشق از دامن دل دور باد
    می توان آیا به دل دستور داد؟

    می توان آیا به دریا حکـم کرد
    که دلت را یـادی از ساحل مباد

    موج را آیا توان فرمود ایست
    باد را فرمود باید ایستاد

    آن که دستور زبان عشق را
    بی گزاره در نهـاد ما نهاد

    خوب می دانست تیـغ تیز را
    در کف مسـتی نمی بایست داد

    “قیصر امین پور”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن