دل نوشته ها

نکند یادت برود که…

 جلیل زارع|

… اسمم حسین است. متولد سال ۱۳۶۵ هستم. ۱۹ دی ماه ۶۵٫

مادرم می گوید : « دقیقا روزی که دنیا آمدی، پدرت مفقود الاثر شد. »

می گویند اوایل به پدرم می گفتند مفقود الاثر. مرتب مادرم را برای شناسایی اجساد شهدای بی نام و نشان می بردند ولی پدرم در بین هیچ کدام از آن ها نبود.

جنگ، تمام شد. مدتی بعد، اسرای جنگ هم گروه گروه به میهن باز گشتند. مادرم منتظر بود. منتظر بود بلکه پدرم هم اسیر باشد و در یکی از این گروه ها به وطن باز گردد. ولی هرگز این اتفاق نیفتاد. بالاخره هم شد جاوید الاثر.

دوستم، مسئولیت مهمی در شهر دارد. به تازگی، پست مهم تری را به او داده اند. پست قبلی او را هم به من پشنهاد کردند. ولی من نپذیرفتم.

گفتم : « باید فکر کنم. باید ببینم می توانم از پس این مسئولیت خطیر بر آیم یه نه ؟ »

نمی خواهم مثل خیلی از مسئولین، فقط نام و آوازه ی ریاست را به یدک بکشم. جیب گشادی هم ندارم که به فکر پر کردنش باشم. ولی می ترسم. می ترسم…

بالاخره تصمیم خود را گرفتم. کاروان راهیان نور، آماده ی حرکت بود. برای بازدید از مناطقی که زمانی جبهه ی جنگ بود. باید همراهشان شوم. شاید جواب سوالم در آن جا باشد.

راهی شدم و حالا این جا هستم. شلمچه. جایی که می گویند پدرم آخرین بار در این جا دیده شده است.

موقع برگشتن، مرد میانسالی با محاسن سفید، نامه ای را در دستم گذاشت.

گفت : « من جزو گروه تفحص اجساد مطهر شهدا هستم. مدتی پیش موقع تفحص، این نامه را در جیب پیراهن رزمنده ای یافتم که جز استخوان هایی لابلای لباس های خاکی، چیز دیگری از او باقی نمانده بود. پلاکی هم نداشت تا شناسایی شود. به عنوان شهید گمنام در گوشه ای از این مملکت، دفن شد. این نامه، تنها چیزی است که از او باقی مانده است. نیت کرده ام به اهلش بسپارم. به دلم افتاده است تو اهلش هستی. بگیر، مال تو. مبارکت باشد ! »

نامه را گرفتم. می خواهم بخوانمش. اصلا بیایید با هم بخوانیم. شاید جواب سوال همه ی ما، در آن باشد.

« به نام خدا. که اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است.

منم عبدالله. فرزند روح الله. نام دیگری برای خود نمی شناسم. فقط بنده ی خدا هستم و پدر دیگری را هم بالای سرم نمی بینم. روح الله، پدر همه ی ما دلباختگان راه حقیقت است.

نمی خواهم نام و نشان دیگری برای خود داشته باشم. که اگر می خواستم، داشتم و لزومی نداشت خانه ی امن و همسر باردار و پدر و مادر پیر و زمینگیرم را رها کنم و این همه راه را بکوبم، بیایم میان خون و آتش.

پست و مقام خوبی داشتم. روزی که می خواستم عازم شوم، چه قدر نصیحتم کردند.

می گفتند : « مردم شهر، به شما نیاز دارند. شما مسئولیت مهمی دارید. کلی گشته ایم تا فرد مناسبی را برای این پست، پیدا کرده ایم. »

گفتم : « قحط الرجال که نیست ! من نباشم کس دیگری. »

گفتند : « همه ی آن ها که می گویی، همان جایی هستند که تو می خواهی بروی. اگر همه ی شما، یکی یکی بگذارید و بروید، پس چه کسی بماند و چرخ مملکت را بچرخاند ؟ »

گفتم : « اگر همه ی ما یکی یکی به بهانه ی گرداندن چرخ مملکت، بمانیم و بچسبیم به میز ریاست، پس چه کسی جلو دشمن تا دندان مسلح بایستد که داعیه ی فتح خاک ما را در سر می پروراند ؟ اگر مملکتی نباشد، میزی نیست که امثال من به آن دل خوش کنیم ! »

…و آمدم. قبل از عملیات کربلای چهار، نامه ای از همسرم به دستم رسید. از من می خواست برگردم و وقتی فرزندمان چشم هایش را به روی این جهان باز می کند، کنارش باشم.

نوشته بود: « بدون تو احساس غربت و بی کسی می کنم . تو که کنارم باشی دلم قرص و محکم است. کنار تو احساس آرامش می کنم. »

می خواستم مرخصی بگیرم و بروم. دلم برای همسرم، پدر و مادر و عزیزانم تنگ شده بود. چه قدر، نذر و نیاز کرده بودیم تا خدا بالاخره آرزویمان را برآورده کرد و همسرم باردار شد. من هم دوست داشتم هنگام تولد فرزندمان کنار همسرم باشم. دوست نداشتم تنهایش بگذارم.

ولی عملیات کربلای چهار که شروع شد، مرخصی را هم موکول کردم به بعد از عملیات. عملیات نبود؛ قتل عام بود ! قیچی شدیم. دوستانم یکی یکی در برابر دیدگانم پر پر شدند و در خون غلطیدند. ما حتی نتوانستیم اجساد مطهر آن ها را از صحنه ی نبرد، دور کنیم. اجساد، ماندند و ما به ناچار، عقب نشستیم.

بعد از عملیات هم نتوانستم خودم را راضی کنم و به مرخصی و زن و فرزند، فکر کنم. باید هر طور شده اجساد شهدا را از دشمن، باز پس می گرفتیم و تحویل خانواده هایشان می دادیم.

امشب، قرار است این اتفاق بیفتد. شب عملیات کربلای پنج است. می خواهیم با رمز ” یا زهرا(س) ” بزنیم به دل دشمن و خانواده های شهدا را از انتظار بیرون بیاوریم.

دیشب، خواب شهادت را دیدم. لحظه ی پر کشیدن، صدای گریه ی فرزندم را شنیدم. داشت چشم هایش را به روی این جهان باز می کرد. به همسرم گفته ام اگر فرزندمان، پسر بود اسمش را می گذاریم حسین و اگر دختر بود زینب.

می دانم آخرین عملیاتی است که به چشم می بینم. می دانم شهید می شوم. ولی دوست ندارم نام و نشانی از من بماند. که اگر نام و نشان می خواستم، داشتم. لازم نبود خانه و خانواده را بگذارم؛ این همه راه را بکوبم و بیایم در خون بغلطم. دوست دارم مفقود الاثر باشم. برای همیشه ی تاریخ.

ولی حرف دارم. حرف دارم با تو که یک روز این نامه به دستت می رسد و آن را می خوانی. درست است که وقتی مسئولیت را رها می کردم و می آمدم، گفتم قحط الرجال که نیست؛ من نباشم یکی دیگر. ولی نگرانم. نگران روزی که قحط الرجال شود. میز ریاست بشود حب الدنیا که راس کل خطیئه هست.

نگرانیم را با تو می گویم تا پشتم باشی. تا جای خالیم را پر کنی. تا وقتی پشت میز ریاست می نشینی خود را خادم مردم بدانی نه مالک ! نگرانیم را با تو می گویم که قلم به دست گرفته ای. تا قلمت را از سلاح من بسازی. نکند یادت برود که به چه قیمتی میزی ماند تا تو پشتش بنشینی !؟ نکند دستت بلرزد و قلمت به خطا رود !؟ »

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

17 دیدگاه

  1. با سلام ممنون از حقیقتی که نوشته اید که بسیار فراتر از واقعیت است، و اما حسین عزیز…مطمئن باش ما را ه پدرت را ادامه می دهیم و گوش به فرمان امام و مقتدایمان خامنه ای عزیز خوهیم بود…

  2. بسیار زیبا بود استاد عزیز
    همگی باید ادامه دهنده ی راه شهدا باشیم
    در داریون هم 3جاوید الاثر داریم که باید از انها بیشتر یاد شود

    1. آقای علی زارع با سلام به نظرم پنج شهید جاویدالاثر داشته باشیم، داریون نما خواهشمنداست اطلاع رسانی بفرمایید…

      1. سلام دودج
        منظورم خود شهر داریون هست که سه شهید دارد ولی منطقه داریون را نمیدانم.
        باید بپرسیم انشاله مشخص کردم خبر میدهم.
        ممنون از حسن توجه جنابعالی

  3. حرفی نمیزنی چرا «بابای جعبه ای»؟

    خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»

    لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»

    با ان قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»

    قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز من‌‌ مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
    ب
    ابا عروسکی چرا لالا نمی کنی؟ شب شد لالا لالا «بابای جعبه ای»
    »» شعر از خانم زهرا توقع.

    بابای جعبه ای به خدا میسپارمت……..

    خدایی خیلی خیلی مدیونیم به شهدا و فرزندانشون
    شادی روح شهدا صلوات…..

  4. شهید گمنام سلام
    شهید گمنام بگو حرف دلت رو تا کی می خوای سکوت کنی شهید گمنام بگو پس کی می خوای فکری برای بغض تو گلوت کنی
    راستی هنوز مادر پیرت تو خونه منتظره
    راستی مادر نصف شبا با گریه از خواب می پره
    راستی بابات چند ساله دق مرگ شدو عمرش سر امد راستی کسی نیست مادر و حتی یه دکتر ببره
    خودم می دونم شرمنده ی پلاکتم
    به روم نیار گلایه هاتو خودم دارم دق می کنم
    باشه دیگه کل وصیت هاتو اجراء می کنم
    تو فقط غصه نخور
    باشه دیگه فکر برا اشکای رهبر می کنم
    باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می کنم

  5. رفته بودم سفری سمت دیار شهدا

    که طوافی بکنم گرد مزار شهدا

    به امیدی که دل خسته هوایی بخورد

    متبرک شود از گرد و غبار شهدا

    هرچه زد خنجر احساس به سر چشمة چشم

    شرمگینم که نشد اشک، نثار شهدا

    خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من

    آبیاری نشدم فصل بهار شهدا

    چون نشد شمع که سوز دل سنگم شب عشق

    کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا

    آخرین خط وصایای دل من این است

    که به خاکم بسپارید کنار شهدا

  6. نکند یاد شهیدان خود از یاد بریم
    نزد بیدادگران ناله و فریاد بریم
    نکند دست ز دامان ولی برداریم
    علم از دست علمدار ولی برداریم
    نکند خانه نشین حیدر کرار شود
    باز هم فاطمه بین در و دیوار شود
    نکند صلح حسن باز مکرر گردد
    با لب تشنه گل فاطمه پرپر گردد
    ترسم اینست ز راه شهدا برگردیم
    یا ز راه خلف روح خدا برگردیم
    ترسم اینست افق در نظرم تیره شود
    ترسم اینست شغالان پی پیکارآیند
    و زخون شهدا جمله طلبکار آیند
    ترسم اینست که دکان ریا باز شود
    ترسم این است که جنگ جمل آغاز شود
    نکند مردم دنیا زده تمجید شوند
    و ابوذر صفتان رانده و تبعید شوند
    نکند نزد خداوند سر افکنده شویم
    یا که نزد علی و فاطمه شرمنده شویم
    نکند فضل بدست امده بر باد رود
    بین ما و شهدا فاصله ایجاد شود…

  7. سلام درود به شهیدان گلگون کفن.
    این روزها خیلی دلتنگ بودم.
    خیلی گریه کردم حالا احساس سبکی میکنم.
    به راستی آنها که بودند که حتی یادشان هم مثل بودنشان آرامش و امنیت است؟

  8. سلام
    کاش میتوانستم بیشتر گریه کنم آنقدر که خودم راضی شوم ولی نه راضی شدن من چیزی را حل نمیکند شهدا شما مارا حلال کنید

  9. یه پلاک ، که بیرون زده از دل خاک
    روی اون ، اسمیه از یه جوون
    یه پلاک ، از دل خاک
    یه پوتین ، فقط مونده از یه جوون که خوابید روی مین
    استخون ، یه کلاه با یه عکس وصیت نامه ی غرق خون
    یه جوون ، که پدر شد و پر زد و دخترکش رو ندید
    دختری ، که پدر رو ندید و آغوش پدر نچشید
    یه پدر ، بیست و چند ساله و چند ماهه چشماشو دوخته به در
    مادری ، منتظر واسه دیدن قامت و روی پسر
    یه پلاک ، از دل خاک…

    عشق یعنی یه پلاک ، که زده بیرون از دل خاک
    عشق یعنی یه شهید ، با لبای تشنه سینه چاک
    عشق یعنی یه جوون ، یه جوونه بی نام و نشون
    عشق یعنی یه نماز ، با وضو گرفتن توی خون
    عشق یعنی انتظار، تو دل یه مادر بیقرار
    چشم تر مونده به راه ، واسه نشون یه مزار
    عشق یعنی یه پدر ، که شبها بیداره تا سحر
    عشق یعنی یه خبر ، خبر یه مفقود الاثر
    یه پلاک ، که بیرون زده از دل خاک
    روی اون ، اسمیه از یه جوون
    یه پلاک ، از دل خاک

    یه پلاک،که بیرون زده از دل خاک،روی اون،اسمیه از یه جوون…

    یه پلاک از دل خاک…

    یه پوتین،فقط مونده از یه جوون که خوابید روی مین…

    استخون،یه کلاه با یه عکس،وصیت نامه ی غرق خون…

    یه جوون،که پدر شد و پر زد و دخترکش رو ندید،دختری که پدر رو ندید و آغوش پدر نچشید…

    یه پدر،بیست و چند سال و چند ماهه چشماشو دوخته به در،مادری منتظر واسه دیدن قامت و روی پسر

    یه پلاک از دل خاک…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن