رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و نهم

جلیل زارع|

نازگل، دنبال فرصت مناسبی بود تا با ستاره صحبت کند و او را متقاعد کند که به وصلت با طاهر رضایت دهد. حتا چند بار هم سر صحبت را باز کرد ولی نتیجه بخش نبود. وضعیت روحی ستاره به گونه ای نبود که بشود او را متقاعد کرد. وقتی شیون و زاری شدید ستاره را بر مزار سپیده دید و فریادهای ویرانگرش در صدا کردن فرهاد را که در جای جای قبرستان پیچید، مشاهده کرد به کلی ناامید شد و از خیر صحبت کردن با او گذشت.

اما بالاخره باید کاری می کرد. فرصت زیادی نداشت و خان منتظر جواب بود. با خود گفت : « مرضیه هم وضعیتی مثل ستاره داشت. خانواده اش با ازدواج او با جلال مخالف بودند. ولی وقتی جمشید به خواستگاریش آمد، رضایت داد و به عقد او در آمد. تازه، وضعیت او با ستاره فرق می کرد. جلال زنده بود ولی فرهاد دستش از این دنیا کوتاه است. ستاره، حتا اگر با طاهر هم ازدواج نکند به مرادش نخواهد رسید. »

این بود که در فرصتی مناسب، نزد مرضیه رفت. موضوع را با او در میان گذاشت و از او کمک خواست.

مرضیه گفت : « الآن وقت مناسبی برای صحبت کردن با ستاره نیست. باید به او حق داد. از وقتی چشم باز کرده است، مادرت را بالای سر خود دیده است. او از مادر برایش عزیزتر بود. مرگ مادرتان ضربه ی روحی شدیدی بر او وارد کرد. جوانمرگ شدن فرهاد هم حسابی او را به هم ریخت. باید کمی بیش تر به او فرصت داد تا با خودش کنار بیاید و مرگ آن ها را باور کند. بالاخره هر دختری باید ازدواج کند. او هم به وقتش به وصلت با طاهر رضایت می دهد. »

نازگل گفت : « مشکل این جاست که ما چنین فرصتی نداریم و برای جلوگیری از فاجعه، باید هر چه زودتراین اتفاق بیفتد. شاید اگر امروز اقدام نکنیم فردا برای هر اقدامی دیر باشد. »

– « حالا من باید چه کار کنم ؟ چه کمکی از دست من برمی آید ؟ »

– « تو دختر عاقل و عاقبت اندیشی هستی و خوب توانستی گلیم خودت را از آب بکشی. منطقی فکر کردی و به ازدواج با جمشید رضایت دادی. اگر با ستاره صحبت کنی، شاید بتوانی او را متقاعد کنی به صلاح خودش و قلعه ی داریان است که به خواستگاری طاهر جواب مثبت دهد. »

ghaledaryon

– « اگر دنبال چنین شخصی می گردی، راه را اشتباه آمده ای. راهت را کج کن و برو سراغ مادرم. من اگر راضی شدم با جمشید ازدواج کنم به خاطر پافشاری و اصرار مادرم بود. او مرا متقاعد کرد که نباید با سرنوشت و آینده ام شوخی کنم. به قول مادرم، شانس یک بار در خانه ی آدم را می زند. اگر در را به رویش باز نکنی، شاید دیگر به این سادگی ها سر و کله اش پیدا نشود. »

نازگل، حق را به مرضیه داد و گفت : « می توانی مادرت را راضی کنی با ستاره صحبت کند ؟ »

– « اگر موافق باشی می توانیم با هم برویم و با مادرم صحبت کنیم. »

نازگل پذیرفت و به اتفاق مرضیه، رفتند سراغ مادرش و موضوع را با او در میان گذاشتند. مادر مرضیه گفت : « من حرفی ندارم. خان، حق بزرگی گردن من و همه ی اهالی داریان دارد. هر کمکی از دست من برآید دریغ نمی کنم. ولی اصلا صلاح نیست بدون اجازه ی خان اقدامی کنیم. شما با خان صحبت کنید اگر ایشان اذن دهند، به روی چشم، من با ستاره صحبت می کنم و هر طور شده او را راضی می کنم. »

نازگل، موضوع را با خان در میان گذاشت و خان اجازه داد مادر مرضیه با ستاره صحبت کند و او را متقاعد کند به وصلت با طاهر رضایت دهد.

فرهاد، به محض رسیدن به شیراز، دست به کار شد. نیروهای خود را روانه ی کرد تا بروند سر گوشی آب بدهند و از حال و هوای شهر و وضعیت جناب صاحب اختیار و صالح خان، کسب خبر کنند. بعد از چند روز تحقیق و بررسی معلوم شد پیکی از جانب ابراهیم خان به شیراز آمده و شکست عادلشاه و حکومت ابراهیم خان را به اطلاع جناب صاحب اختیار رسانده است.

به زودی مشخص شد که پیک، حامل پیام دیگری هم بوده است. ابراهیم خان، تقی خان بقایری و میرزا حسین خوئی را به جای جناب صاحب اختیار و صالح خان برگزیده است و آن ها را به زودی با یک قشون قوی برای در اختیار گرفتن حکومت فارس و شیراز به این جا خواهد فرستاد.

هم چنین، شایعه شده بود که رضاقلی بیگ در راه است و از جانب ابراهیم خان دستور دارد به محض رسیدن به شیراز برای وصول مالیات، راهی توابع شیراز شود.

فرهاد که انتظار داشت رضاقلی بیگ را در شیراز ببیند، وقتی متوجه شد که هنوز به شیراز نیامده است، متعجب شد. او در راه تهران شیراز هم با قشون رضاقلی بیگ برخورد نکرده بود. بنابراین، دو تن از نیروهایش را روانه ی تهران کرد تا بروند و ببینند او کجا رفته و چه نقشه ای در سر دارد.

فرهاد، سخت دلتنگ بود و دوست داشت حالا که تا این جا آمده است، سری هم به داریان زده، هم دیداری تازه کند و هم ببیند خان چه نقشه ای برای مقابله با رضاقلی بیگ دارد. مطمئن بود که اخبار به داریان هم رسیده است. ولی به دو علت این کار را به بعد موکول کرد. یکی این که نمی خواست دست خالی به داریان برگردد و هنوز امید داشت با یک حمله ی غافلگیرانه قشون اندک رضاقلی بیگ را هر کجا هست پیدا کند و از پا درآورد و شر رضاقلی بیگ را از سر خان و ستاره و مردم داریان کوتاه کند.

دیگر این که ترجیح می داد صبر کند تا نیروهایش از وضعیت رضاقلی بیگ کسب اطلاع کنند و با اخبار کامل تری نزد خان بازگردد.

دو هفته بعد نیروهایش باز گشتند و به او اطلاع دادند که رضاقلی بیگ به همراه تعدادی از سربازان خود راهی خراسان شده است تا پیام ابراهیم خان را به شاهرخ میرزا برساند و پس از بازگشت از این ماموریت، راهی شیراز شود و شغل سابق خود را از سر گیرد.

انتظار به پایان رسیده بود. حالا دیگر وقت آن بود تا فرهاد با اطلاعات جدیدی که کسب کرده است، به داریان بازگشته، هم به دلتنگی هایش پایان دهد و هم خان را در جریان ماجرا بگذارد و ببیند برای کوتاه کردن شر رضاقلی بیگ چه دستوری به او می دهد. این بود که به اتفاق نیروهای خود، شیراز را به قصد داریان ترک کرد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

  1. چه خوش باشد که بعد از انتظاری
    به امیدی رسد امیدواری
    البته قابل توجه ستاره !زیاد هم دلخوش نباش!اگه این آقای زارع باشه تو قسمت بعد دوباره یه ماجرا پیش میاره که فرهاد رو فرسنگ ها دورتر میندازه و…

  2. بازم آفرین به ” تنها “، گرنه این قسمت از رمان بی دیدگاه و تک و تنها می شد بیچاره.

    امان از دل فرهاد !

  3. هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

    هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

    قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت

    باید از مرگ نترسید اگر باید عشق

    عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

    شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق

    شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست

    میتوان سوخت اگر امر بفرماید عشق

    پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد

    شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق

  4. هواتو کردم من حیرون تو این روزا هواتو کردم

    دلم میخوادت میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم

    هوایی میشم همون روزا که میبینم هوامو داری

    میخوام بدونم تاکی میخوای ببینی و به روم نیاری

    ♫♫♫
    دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی
    نمی ذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
    دلمو دست تو دارم دلمو آسمونی کن
    همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن
    ♫♫♫

    ♫♫♫
    چه روزا حالمو دیدی
    چه شبایی که رسیدی
    تو صدای دل تنهای منو شنیدی
    تو که دردامو میدونی
    تو که چشمامو میخونی
    بده بازم به دل من یه نشونی
    ♫♫♫
    دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی
    نمی ذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
    دلمو دست تو دارم دلمو آسمونی کن
    همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن