رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون؛ قسمت هشتاد و یکم

نوشته:جلیل زارع|

ستاره که هاج و واج مانده بود، گفت : « اعتراف !؟ اعتراف به چی ؟ »

طاهر گفت : « خواهش می کنم ستاره، بگذار حرفم را بزنم. »

ستاره گفت : « حالت خوب نیست. خون زیادی ازت رفته است. باشد برای یک وقت دیگر. »

طاهر گفت : « نه، ستاره. شاید فرصت دیگری نباشد. وسط حرفم نپر، بگذار بگویم. خواهش می کنم. »

ستاره گفت : « باشد، بگو. »

طاهر گفت : « ستاره مرا ببخش. حلالم کن. من در حق تو خیلی بد کردم. »

ستاره گفت : « هر چه بوده است گذشته. فراموشش کن. »

طاهر گفت : « نه، نمی توانم. »

ستاره ساکت شد و طاهر ادامه داد : « ببین ستاره، فرهاد نمرده است. او زنده است. »

ستاره، خشکش زد. باور نمی کرد فرهاد زنده باشد. اگر هم باشد، طاهر از کجا می داند ؟

ستاره، چشم در چشم طاهر دوخت و گفت : « معلوم است چه می گویی ؟ بر فرض هم که زنده باشد، تو این را از کجا می دانی ؟ »

ghaledaryon

فرهاد نفس نفس می زد. رویش را از ستاره برگرداند. خجالت می کشید در چهره ی او نگاه کند و ادامه داد : « جمشید قبل از آن که به داریان بیاید به سه چشمه آمد و جریان زخمی شدن فرهاد را برای من تعریف کرد. بعد هم پیکی از جانب فرهاد به سه چشمه آمد تا خبر سلامتی فرهاد را به من برساند. ولی من به جمشید گفتم آن پیک، خبر مرگ فرهاد را آورده است. من به تو دروغ گفتم. ستاره ! من جمشید را وادار کردم به تو و خان دروغ بگوید. جمشید زخمی شدن فرهاد را دیده بود نه مرگش را. من به او پول دادم و او هم ساکت ماند. بعد هم وقتی تصمیم گرفت برود دنبال فرهاد، من زودتر از او به ملایر رفتم و به صاحب کاروانسرای آن جا پول دادم و از او خواستم کسی را اجیر کند قبری را به جمشید نشان بدهد و وانمود کند فرهاد مرده است و بگوید خودش دفنش کرده است. و او هم همین کار را کرد. جمشید هم وقتی خیالش راحت شد که دیگر فرهاد زنده نیست، ساکت شد و با پولی که من به او داده بودم برای خودش خانه و زندگی رو به راه کرد و زن گرفت. حالا دیگر برو. تو را به خدا برو. سربازان رضاقلی بیگ سر برسند، تو و بچه امان را زنده نمی گذارند. »

بعد، صورتش را به طرف ستاره برگرداند و گفت : « خواهش می کنم مرا ببخش. حلالم کن تا راحت بمیرم. مواظب بچه امان باش. »

ستاره زد زیر گریه و گفت : « تو با من بد کردی طاهر ! خیلی هم بد کردی. تو از اعتماد من سوء استفاده کردی. »

صداهایی از دور به گوش رسید. ستاره، سعی کرد طاهر را بلند کند و او را از آن جا دور کند، ولی طاهر تند و تند می گفت : « حلالم کن. من دیگر رفتنی هستم. حلالم کن تا راحت بمیرم. »

ستاره که خطر را احساس کرده بود و می خواست هر طور شده طاهر را نجات دهد، وقتی نتوانست او را از جا بلند کند، گفت : « بس کن طاهر ! حالا وقت این حرف ها نیست. بلند شو تا دیر نشده است از این جا برویم. »

و به هر زحمتی بود او را کشان کشان از آن جا دور کرد. رسیدند به دهانه ی چاهی در مزرعه. هنوز صدای سربازان می آمد. داشتند به آن ها نزدیک می شدند. طاهر طناب را از چرخ چاه باز کرد و به زحمت به کمر ستاره بست و گفت : « تو باید توی این چاه خودت را پنهان کنی. الان است که سربازها می رسند. »

صدا، نزدیک و نزدیک تر می شد. طاهر تمام زور و توان خود را در بازوانش جمع کرد؛ طناب را دور کمر ستاره محکم کرد و گفت : « دو دستی محکم طناب را بچسب تا تو را درون چاه بفرستم و بروم کمک بیاورم. »

بعد، تخته چوب پهنی که قسمتی از دهانه ی چاه را پوشانده بود  به دورن چاه پرتاب کرد و گفت : « تخته روی آب می ماند. ته چاه که رسیدی روی ٱن بنشین و منتظر باش تا من بروم کمک بیاورم. »

و او را به دهانه ی چاه نزدیک کرد. چرخ چاه را چرخاند تا طناب دوباره دور آن جمع شود. سپس ستاره را به دهانه ی چاه نزدیک کرد و چرخ را گرداند و آهسته آهسته او را به درون چاه فرستاد. در همین حال گفت : « ستاره جان، شاید دیگر برای من فرصتی نباشد، خواهش می کنم حلالم کن. »

و ستاره گفت : « حلالت کردم طاهر. تو هم مرا حلال کن. »

طاهر، وقتی خیالش از جانب ستاره راحت شد، خود را از آن جا دور کردو ولی خون زیادی از او رفته بود و توان حرکت نداشت. بنابراین، خیلی نتوانست از آن جا دور شود و نقش بر زمین شد.

کمی بعد، سربازها او را یافتند و کشان کشان با خود نزد رضاقلی بیگ بردند. رضا قلی بیگ، ده طناب دار به شاخه های محکم درختان آویزان کرده بود و گره ی آن ها را بر گردن خان و فرزندان او و افراسیاب و شش نفر دیگر از جوانان داریانی که هر چند زخمی بودند ولی از معرکه ی جنگ، جان سالم به در برده بودند، انداخته بود و منتظر بود تا ستاره را پیدا کنند و به نزد او بیاورند. می خواست جلو چشم ستاره، همه را به دار آویزد.

خان، وقتی چشمش به طاهر غرقه به خون افتاد، آه از نهادش برآمد و آسمان جلو چشمانش تیره و تار شد. می خواست بداند چه به روز ستاره و نازگل آمده است ولی برای آن که رضاقلی بیگ، طاهر را نشناسد، ساکت ماند و چیزی نگفت. بقیه هم به طاهر خیره شدند ولی چیزی نگفتند.

رضاقلی بیگ رو به خان کرد و گفت : « خب این هم دامادت. »

بعد رو به طاهر کرد و گفت : « حالا بگو ببینم همسر سابقت را کجا پنهان کرده ای ؟ »

طاهر به زحمت گفت : « ستاره در آتش سوخت. حالا هم کنار کاروانسرا است. »

خان و برادران ستاره که تا آن زمان مثل کوه، محکم و استوار ایستاده بودند از درون فرو ریختند و چشمانشان پر از اشک شد.

سربازها رفتند و کمی بعد با جسد سوخته ی نازگل برگشتند. چهره ی او کاملا سوخته بود و رضاقلی بیگ نتوانست تشخیص بدهد که او ستاره نیست.

رضاقلی بیگ که امیدش نا امید شده بود و دستش از ستاره کوتاه شده بود، از فرط عصبانیت تپانچه را از کمر کشید و گلوله ای به سمت طاهر شلیک کرد. گلوله به مغز طاهر خورد و او را نقش بر زمین کرد. سپس رو به سربازانش کرد و گفت : « طناب های دار را بالا بکشید. »

سر به داران، اشهد خود را خواندند و سربازان، طناب ها را بالا کشیدند و به زندگی خان و فرزندانش و افراسیاب و جنگجویان داریانی خاتمه دادند.

آن گاه، رضاقلی بیگ رو به سربازانش کرد و گفت : « قبری حفر کنید و با احترام تمام، دختر خان را دفن کنید. »

رضاقلی بیگ، بعد از دفن کردن نازگل، سر قبر او رفت و اشک ریخت. سپس دستور داد سنگ قبری برای ستاره درست کرده و نام او را بر آن حک کنند. بعد هم، از ترس آن که سپاهیان صاحب اختیار سربرسند، به قشون خود دستور حرکت داد و اجساد کشته شدگان قشون خود و داریانی ها را همان جا رها کرد و رفت. حتا اجساد به دار آویختگان را هم از طناب دار پایین نیاورد

برچسب ها

نوشته های مشابه

19 دیدگاه

    1. مهره ی سوخته نه ! شعله ور در عشق و ایثار…

      سرانجام همه ی ما همان طور که روزی آمده ایم، روزی هم رفتن از این دار فانی را تجربه می کنیم. چگونه ماندنی ارزشمند است که سبکبال رفتن را به دنبال داشته باشد. و این به ظاهر سوختن ها، از پیله در آمدن است و پروانه شدن. پروانه شدن، به آب و آتش زدن هم دارد و گرنه به هر قیمتی ماندن، در پیله پوسیدن است. نه هر کرمی، پروانه می شود و نه پروانه، مهره ی سوخته است.

      نازگل، به قیمت چند صباح بیش تر ماندن، با زمانه ی به ننگ آلوده نساخت ! سوخت تا پر بگیرد در نهایت عشق و ایثار. که این گونه رفتن آزادگی است و آن گونه ماندن بردگی …

  1. و من همینطور چشم‌هایم را بسته بودم
    چون با ندیدن اتفاقاتی که دور و برم می‌گذشت
    احساسِ امنیت بیشتری می‌کردم …

    (مارک هادون)

      1. سلام منظورم اين بود كه حوادث داستان مثل حوادث زندگي است كه تلخ وشيرين و ..دارد .در اين رمان بدبختي ها وفلاكت ها و شور بختي به حوادث خوب غلبه دارد يعني زندگي را زياد سياه نشان دادن. دختري همه ي كسانش كشته ميشود وخودش در چاه تاريك وبدون…

        1. سلام رویا خانم …

          ممنون از پی گیری رمان و نقدهای به جا و زیبایتان. و باز ممنون از توضیحتان که شک و شبه ها را برطرف کرد.

          بله، حوادث داستان، مثل حوادث زندگی است و تلخ و شیرین را با هم دارد که “إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً” ولی فصل اول رمان در برهه ای از زمان، اتفاق افتاده است که به خاطر ” جنگ های نهضتیِ ” رخ داده پس از مرگ نادرشاه و بی خردی برخی از جانشینان ناخلفش، ایران چنان دچار هرج و مرج شد که زندگی عادی مردم را تحت الشعاع قرار داد و از بسیاری از آبادی ها به ویژه در فارس، جز تلی از خاک، چیزی باقی نگذاشت. چه زندگی ها که نابود شد و چه آرامش ها که از بین رفت و جایش را هرج و مرج گرفت. اصل این اتفاقات، واقعیت دارد و از منابع معتبر برداشت شده، شاخ و برگهایش هم که نشئت گرفته از ذات رمان و داستان است.

          در داریان، ظرف مدت چند سال، چنین اتفاق هایی رخ داده و چنین قتل عام و کشت و کشتاری به وقوع پیوسته و حاصلش شده است تلی از خاک به جای قلعه ای آباد به نام ” تل جدی ” و ویرانی و بی خانمانی و آوارگی و بدبختی و فقر و فلاکت.

          باز هم گفته ی شما را تایید می کنم و بر آن صحه می گذارم که هم زندگی و هم داستان، روی خوش هم دارد. روی خوش داستان ما هم کم کم و در جای خودش در فصل های دوم و سوم نمود پیدا می کند. البته اگر عمری بماند و خدا بخواهد.

          باقی بقایتان و باز هم ممنون …

  2. اگر منظور شما را از سیاه نمایی درست فهمیده باشم، به گمانم نازگل به جای ستاره جا زدن را می گویید.

    و اگر چنین است، به گمانم :

    « چهره از دشمن پوشاندن و در لباس دیگران در آمدن برای فریب دشمن و نقش بر آب کردن نقشه ها و نیات پلید او، اسمش ” سیاه نمایی ” نیست؛ زیرک و ” کیّس ” بودن است. همان طور که فرهاد، زمانی در لباس ستاره دشمن را فریفت و موقتا او را از شر رضاقلی بیگ در امان داشت، طاهر هم وانمود کرد جسد سوخته ی نازگل از آن ستاره است تا با این ترفند جان او را نجات دهد و داد.
    سیاه نمایی وقتی معنا پیدا می کند که به دروغ برای دوستان نقش بازی کنیم و چهره ی واقعی خود را از آنان بپوشانیم.
    و این نظر من است. نظر شما در جای خود محترم است. »

  3. طاهر نه تنها جان خود را فدای ستاره کرد بلکه با وانمود کردن اینکه جسد سوخته شده متعلق به ستاره است او و فرزندش را از شر رضاقلی بیگ نجات داد و اجازه نداد خون جوانان غیور داریانی به هدر برود. او با این کار خود جبران ظلمی را که در حق ستاره روا داشته بود کرد.

  4. نازگل مهره سوخته نیست. نمونه شیرزن داریانی است که سراپا سوخت تا از شرف و ناموس داریان دفاع کند. درود بر این شیرزن داریانی.

  5. سلام. چطور شد طاهر که این همه ظلم و ستم در حق ستاره روا داشت و این همه ناجوانمردی در حق دوستش فرهاد کرد به یکباره بی گناه و پاک قلمداد شد؟

  6. سلام ” سوال از آقای زارع ” عزیز …

    … رمان، از رهگذر باز نمودن این حقیقت که اغلب انسان ها کم و بیش بهره ای از خیر و حق دارند و سهمی هم از شر و باطل، درست همان برخورد و قضاوتی را می کند که روزی حضرت عیسی مسیح (ع) در معبد کرد :

    « در آن روز ملایان یهودی و فریسیان (گروهی سیاسی، اجتماعی و فکری در بین یهودیان در زمان معبد دوم ) ، زنی را که در حین ارتکاب عمل زنا گرفته بودند نزد ایشان آوردند و … گفتند : ” ای استاد، این زن را در حین عمل زنا گرفته ایم. حضرت موسی (ع) در تورات به ما دستور داده است که چنین زنانی باید سنگسار شوند. شما در این باره چه می فرمایید ؟ ” عیسی (ع) سر خود را بلند کرد و فرمود : ” آن کسی که در میان شما بی گناه است سنگ اول را به او بزند. ”
    … وقتی آن ها این را شنیدند از پیران شروع کرده یک به یک بیرون رفتند و عیسی(ع) تنها با آن زن که در وسط معبد ایستاده بود باقی ماند. عیسی (ع) سر خود را بلند کرد و به آن زن فرمود : ” آن ها کجا رفتند ؟ کسی تو را محکوم نکرد ؟ ” زن گفت : ” هیچ کس، ای آقا. ” عیسی (ع) فرمود : ” من هم تو را محکوم نمی کنم؛ برو و دیگر گناه نکن. ” »

    … در این قصه ی کوتاه، دو حقیقت بزرگ نهفته است. یکی در آن جا که عیسی بن مریم (ع) خطاب به ملایان و فریسیان یهودی می فرماید : ” آن کسی که در میان شما بی گناه است سنگ اول را به او بزند ” که می رساند ایشان یقین داشته اند در میان آن ها کسی نیست که بی گناه نباشد؛ و دیگر در آن جا که راوی می گوید : ” از پیران شروع کرده یک به یک بیرون رفتند و عیسی (ع) تنها با آن زن که در وسط معبد ایستاده بود باقی ماند. ”

    آیا این صحنه – تنها ماندن آن زن با عیسی(ع) در معبد و بیرون رفتن تمام کسان دیگر- حاکی از آن نیست که زن زانیه، علی رغم گناه آشکارش، بیش از دیگران در کنار عیسی مسیح(ع) دوام آورد و بنابراین نیک تر و نیک بخت تر از آن ظاهر الصالحان بود ؟

    … رمان هم درست همین کار حضرت مسیح (ع) را می کند. جایی که پای ظاهر الصالحان در میان است، پرده در و رسواگر است و جایی که پای روسیاهان در میان است تفاهم بخش و مدارا اندیش. رمان، ظاهر و باطن افراد را یک جا می بیند و تصویر می کند. ابتدا ظاهر آنان را توصیف می کند و سپس اندک اندک به قلب آنان، به سرچشمه ی پنهان انگیزه ها و وسوسه های آنان، رسوخ می کند و نشان می دهد که اغلب ایمان ها با شک در آمیخته است، اغلب شجاعت ها با ترس، اغلب راستی ها با دروغ، اغلب بخشش ها با خسّت و اغلب ایثارها با خودپرستی …

  7. سلام ” سوال از آقای زارع ” عزیز …

    ممنون از پیگیریتان.

    فریسیان، یکی از فرقه های یهود بود. اکثر علمای یهود از این فرقه و قسمت اعظم «کاتبان» به آن ها وابسته بودند. علاوه بر تورات، مطالب خارج از دایره ی وحی را نیز قبول داشتند و دلیل فراوانی اساطیر و افسانه ها در بین آن ها نیز همین نکته است.

    فریسیان با افتخار خود را حافظ شریعت موسی می دانستند و در این زمینه به نحو افراط آمیزی تقیّد و تعصب نشان می دادند، تا جایی که در رفتار روزمره و نشست و برخاست های خود و سایر کارهایی که انجام می دادند غرق در مظاهر نادرست شدند.

    قشریگری و پایبندی به ظواهر چنان آن ها را در خود غرق کرد که دل و دیده اشان کور شد. حضرت مسیح(ع) از دستشان رنج ها کشید که داستان آن در انجیل ها به تفصیل آمده است.

    آن حضرت، از این عده بارها با صفت «ریاکاران» یاد نموده و به گورهای گچی مانندشان کرده است.

    باقی بقایتان …

    …. و اما یک ویرایش در پاسخ اولتان از جانب من :

    پاراگراف سوم، سطر سوم و چهارم :

    نادرست :
    … در میان آن ها کسی نیست که بی گناه نباشد …

    درست :
    … در میان آن ها کسی نیست که بی گناه باشد …

  8. پای عشق که به میان می آید قضاوت مشکل می شود. طاهر ستاره را دوست دارد و برای رسیدن به او از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی ورزد و نهایتا او را به دست می آورد. خیلی از عشاق چنینند. وقتی دل به کسی می بندند هرگز کوتاه نمی آیند. آنقدر میروند و می آیند و رقبایشان را کنار می زنند تا بالاخره به مراد دلشان می رسند.

    فرهاد هم عاشق ستاره است. از دیدگاه فرهاد عشق یعنی ایثار و فداکاری. او همه چیز را برای معشوقش میخواهد. خوشبختی ستاره برایش مهمتر از وصال اوست. اگر ببیند ستاره با طاهر خوشبخت تر می شود از سر راهشان کنار میرود.

    این که عشق کدام است و عاشق کدامیک قضاوتش دشوار است. باید عاشق بود تا معنایش را فهمید. بعضی از عشاق عشق را مثل طاهر میفهمند پس برای رسیدن به معشوق به آب و آتش میزنند و بعضی هم دیدگاه فرهاد را از عشق دارند. آنها هم برای معشوقشان به آب و آتش میزنند ولی برای خوشبختی معشوق نه رسیدن ظاهری به او.

    امثال طاهر و فرهاد هر دو به آب و آتش میزنند و خودشان را فدای ستاره می کنند. نمیتوانم قضاوت کنم. نمیدانم حق با کدام گروه است. فقط می دانم که عشق زیباست و زندگی بی عشق معنا و مفهومی ندارد.

  9. دیشب باران قرار با پنجره داشت

    روبوسی آبدار با پنجره داشت

    یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

    چک چک، چک چک، … چکار با پنجره داشت

    “قیصر امین پور”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن