اخباررمان قلعه داریانهمه

رمان قلعه داریان/قسمت سی و پنجم

نویسنده: جلیل زارع

کنار هم، روی تخت، زیر آلاچیق، به ظاهر ساکت و آرام نشسته بودند ولی در دلشان غوغایی بود. تیر نگاهشان، درختان انار باغ را نشانه رفته بود. فرهاد، زیر چشمی نگاهی به ستاره انداخت. چشم های ستاره سرخ شده بود. معلوم بود قبل از آن که به باغ بیاید، حسابی گریه کرده است. هنوز، چند قطره اشک گوشه ی چشم هایش نشسته بود.

فرهاد، سکوت را شکست و گفت : « چه بر سر مادر آمده است ستاره ! »

ستاره، در حالی که سعی می کرد جلو جاری شدن اشک بر گونه هایش را بگیرد، با صدایی که پر از بغض بود، گفت : « فرهاد ! مادر دارد… »

زبانش بند آمد و نتوانست کلامش را کامل کند. بی اختیار، اشک بر گونه هایش جاری شد. رویش را بر گرداند تا فرهاد گریه اش را نبیند. ولی وقتی دید نمی تواند از ریختن اشک بر گونه هایش جلوگیری کند، از جایش بلند شد؛ از تخت پایین آمد و نگاهش را باز هم به انارستان کشاند.

فرهاد گفت : « موافقی قدم بزنیم ؟ »

ستاره سرش را به علامت تصدیق تکان داد. شانه به شانه هم به راه افتادند. دامن گشاد و پر چین ستاره که بر روی چند دامن ساده ی دیگر پوشیده بود، تا پایین پاهایش می رسید،.

زمینه ی آبی کم رنگ دامن، پر بود از نقش گل های صورتی. شاخه و برگ های گل ها، به طرز زیبایی با مهره های بسیار ریز رنگارنگی تزیین شده بود.
قسمت پایین دامن، که از قسمت بالایی، پر چین تر بود و ساق پاهای او را می پوشاند، از پارچه ی تور آبی پر رنگ و یک دستی تشکیل شده بود.
نوار پهن نقره ای پولک نشانی، دو تکه ی دامن را از هم متمایز می کرد.
پیراهن بلندی با یقه ی ساده و بدون برگردان که از بالای ران و از دو طرف، چاک داشت، روی دامن را تا پایین می پوشاند.

زمینه ی بنفش پیراهن نیز پر بود از نقش گل های آبی کم رنگ و زرد طلایی که مثل دامن، شاخه و برگ هایش با مهره های ریز و خوش رنگی تزیین شده بود. آستین بلند پیراهن، از پارچه ی نازک و ظریف تری با همان رنگ و همان گل ها تشکیل شده بود.

اندکی بعد، ستاره گفت : « همان روزهای اول که تو رفتی، سرفه هایش شروع شد. می گفت چیزی نیست؛ یک سرما خوردگی ساده است. وقتی سرفه هایش بیش تر شد، پدر، حکیم را بر بالینش آورد. حکیم، برای مادر دارو تجویز کرد و پدر را کنار کشید و آهسته با او صحبت کرد. من، حرف هایشان را نشنیدم. وقتی هم از پدر، علت بیماری مادر را پرسیدم، گفت : ” چیزی نیست. سرما خوردگیش کهنه شده است. کمی استراحت کند و داروهایش را هم مرتب بخورد حالش خوب می شود. تو فقط مواظب باش داروهایش را به موقع بخورد. ” ولی حال مادر، بهتر که نشد هیچ، روز به روز، بدتر هم شد. »

کمی مکث کرد. اشک هایش را با پشت دست، پاک کرد و ادامه داد : « رفته رفته، لاغر و تکیده تر و ناتوان تر می شد. حکیم هم مرتب بر بالینش حاضر می شد. از دو ماه پیش هم دیگر آن قدر حالش وخیم شد که نتوانست از رختخواب بلند شود. پدر، ما را در جریان بیماری مادر قرار داد. مادر، سرطان داشت. سرطان حنجره. »
نیم نگاهی به فرهاد انداخت؛ آهی کشید و باز هم ادامه داد : « چند هفته ای است حکیم هم از او قطع امید کرده. می گوید دارد نفس های آخرش را می کشد. زبانم لال، به گمانم فقط منتظر دیدن دوباره ی تو بود. »

ستاره، حالا با گفتن این حرف ها، آرام تر شده بود و احساس سبکی می کرد. دیگر، سعی نمی کرد جلو جاری شدن اشک بر گونه هایش را بگیرد. بی صدا گریه می کرد. به فرهاد نگاه کرد. چند قطره اشک گوشه ی چشم هایش نشسته بود.

– « حالا تو بگو ! چرا سفرتان این قدر طولانی شد ؟ چه شد ؟ توانستید ماموریتتان را انجام دهید ؟ »

فرهاد هم به او نگاه کرد. وقتی جاری شدن اشک بر گونه های او را دید، اجازه داد قطره های اشکی که به زحمت گوشه ی چشم هایش نگاه داشته بود، بر گونه هایش جاری شود.

هر دو، آرام و بی صدا، اشک می ریختند و به هم نگاه می کردند. فرهاد، ماجرای سفر و ماموریتشان به شیراز را شرح داد.

به انارستان رسیدند. درست زیر درختی که اولین بار با دست های کوچکشان از آن، انار چیده بودند، متوقف شدند. ستاره، دستش را به سمت شاخه ای دراز کرد. در همین موقع، دست فرهاد هم به همان سمت دراز شد. به هم نگاهی کرده و لبخند زدند.

فرهاد، شاخه را پایین کشید و ستاره، دست برد و محکم اناری را گرفت و به سمت خود کشید. انار، از شاخه جدا شد. چشمان خود را بست و آن را بویید. فرهاد، شاخه را رها کرد.

رفتند و گوشه ای روی زمین نشستند. ستاره، انار را به فرهاد داد. فرهاد، آن را دو تکه کرد و تکه ای از آن را در دست ستاره گذاشت. با لذت تمام دانه های انار را در دهان می گذاشتند و می خوردند.

بعد، بلند شدند. به کنار جوی آب رفتند و دست و صورت خود را در آب زلال آن شستند.

فرهاد، دل به دریا زد؛ سرش را پایین انداخت و به یکباره گفت : « اجازه می دهی مادر، تو را برای من از پدر خواستگاری کند ؟ »

ستاره، غافلگیر شده بود. چهره اش رنگ به رنگ شد. زبانش بند آمد. نمی دانست چه بگوید.

فرهاد، سرش را بالا آورد؛ در چشمان ستاره خیره شد و بار دیگر درخواستش را تکرار کرد.

خیلی وقت بود ستاره، انتظار چنین لحظه ای را می کشید و حالا زمان آن فرا رسیده بود. شور و شوق، سراسر وجودش را فرا گرفته بود. دلش می خواست چشم در چشم فرهاد بدوزد و با او درد دل کند. از انتظار تلخ و طولانی بگوید. از سنگدلی های او. از جور زمین و زمان. از پایان هجران و آغاز وصال. از پشت سر گذاشتن شب ظلمانی یاس و نومیدی و آغاز عشق و امید. از زندگی و شور و نشاط. آرزو می کرد کاش زمان متوقف می شد و این لحظه ی شیرین با پاسخی تلخ، خراب نمی شد.

ولی انگار سرنوشت، خواب دیگری برایشان دیده بود. بر خود مسلط شد. نگاهش را از فرهاد گرفت. سر را به زیر انداخت؛ آهی کشید و آهسته گفت : « فرهاد، من تو را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. ولی مثل یک برادر. من نمی توانم با تو ازدواج کنم. من و تو برای هم ساخته نشده ایم. »

و منتظر عکس العمل فرهاد نماند. با عجله شروع به دویدن کرد. از باغ بیرون رفت. خودش را به اتاق فرنگیس رساند. فرنگیس روی تخت دراز کشیده بود و با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. نمی خواست حداقل تا وقتی دست ستاره و فرهاد را در دست هم نگذاشته ، تسلیم مرگ شود. جز این آرزوی دیگری در این دار فانی نداشت.

همیشه در شرایط سخت و دشوار، محکم و استوار ایستاده بود و حالا که به چند قدمی قله ی آرزوهایش رسیده بود، نمی خواست به همین راحتی، یاس و نا امیدی بر او غلبه کند و با عشق و امید و آرزوها وداع گوید. به سختی نفس می کشید. درد و رنج را با گوشت و پوست و استخوانش لمس می کرد. ولی دست از تلاش بر نمی داشت. تلاش برای ماندن و فتح قله ی پیروزی. ستاره با چشمان گریان، سراسیمه خود را در آغوش او انداخت.

فرنگیس، تمام توان خود را در دست هایش جمع کرد. اول به پرستاری که بر بالینش بود، اشاره کرد که برود و بعد، دست هایش را بالاتر آورد و در گیسوان خرمایی رنگ ستاره فرو برد و به زحمت در میان تک سرفه ها گفت : « چی شده دخترم ؟ چرا گریه می کنی ؟ انتظار به پایان رسیده است. تا چند روز دیگر، دست تو را در دست فرهاد می گذارم. آن وقت…»

سرفه ها اجازه ی تمام کردن کلامش را ندادند. نتوانست جلو جاری شدن قطرات اشکی که گوشه ی چشمانش نشسته بود، بگیرد.

ستاره، در میان هق هق گریه گفت : « همه چیز تمام شد مادر ! همه چیز تمام شد ! »

فرنگیس به زحمت در میان تک سرفه ها با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد، گفت : « چه می گویی دخترم ؟ چه چیز تمام شد ؟ »

– « فرهاد می خواهد شما مرا برای او از پدرم خواستگاری کنید. »

– « غصه نخور عزیزم ! من قبلا این کار را کرده ام. پدرت همه چیز را به خودت واگذار کرده است. منتظر است عروس خانم از باغ گل بیاید و بعله را بگوید.

– « ولی من به او جواب رد دادم مادر ! من به او جواب رد دادم. گفتم که مثل برادرم هستی. گفتم من و تو برای هم ساخته نشده ایم. »

فرنگیس، دست های ناتوانش را بر گونه های ستاره لغزاند و خواست او را از آغوش خود جدا کند؛ ولی توان آن را نداشت.

ستاره، بلند شد و کنار رختخواب او نشست. فرنگیس، به زحمت اشک های او را با دست هایش پاک کرد و گفت : « چه کار کردی دخترم ؟ تو که می گفتی بدون فرهاد می میرم ! می گفتی بدون او نمی توانم زندگی کنم ! »

– « حالا هم این را می گویم مادر ! »

– « پس این حرف ها چیست که می زنی ؟ »

ستاره گریه اش شدید تر شد و در میان هق هق گریه گفت : « مادر ! فرهاد با دل من بازی کرد. غرور مرا شکست. او طاهر را به من ترجیح داد. به خاطر او از من گذشت. از عشقش گذشت.

اگر همان طور که ادعا می کند مرا دوست داشت نباید تسلیم می شد. نباید مرا تنها می گذاشت. من چه کار می توانستم بکنم مادر ! او با این کارهایش ناخواسته مرا مجبور کرد به وصلت با طاهر تن دهم.

من تا لحظه ی آخر هم انتظار کشیدم. انتظار کشیدم تا رو در روی طاهر بایستد. پا پیش بگذارد و مرا از پدر خواستگاری کند. ولی او این کار را نکرد. باز هم یک سال تمام انتظار کشیدم تا به خود بیاید ولی او حتا بعد از گذشت یک سال، وقتی حمایت های شما و سماجت مرا دید هم پا پیش نگذاشت.

باز هم مرا تنها گذاشت مادر ! تنها گذاشت تا مجبور شوم بار دیگر به تنهایی در برابر پدر و عمه و طاهر بایستم. او با بی تفاوتیش مرا در برابر طاهر شکست. مادر ! فرهاد، خودش با زبان من، دست رد به سینه ی خودش زد. کاش می مردم مادر ! کاش می مردم ! کاش می مردم !

فرنگیس در حالی که سعی می کرد ستاره را نوازش کند، گفت : « خدا نکند مادر ! خدا نکند ! مادر به قربانت؛ نا امید نباش ! نا امیدی کفر است عزیزم ! اگر اجل مهلت می داد، بدم نمی آمد این طوری کمی تنبیه شود و درصدد جبران گذشته بر آید. ولی… »

سرفه ها رهایش نمی کردند؛ اما دست بردار نبود. هر طور بود ادامه داد : « ولی عمر من کفاف نمی دهد. وقت تنگ است دخترم ! حالا هم نگران نباش ! توکل به خدا کن و همه چیز را به من بسپار عزیزم ! »

کمی مکث کرد؛ نگاهش را به نگاه ستاره دوخت و ادامه داد : « چرا نشسته ای و بالای سر من قن برک زده ای ؟ بلند شو ! بلند شو به جای گریه و زاری برو به نازگل بگو برود فرهاد را بیاورد این جا ! با او کار دارم. بلند شو دخترم ! بلند شو برو و هر چه زودتر کاری را که گفتم بکن ! انتظار به پایان رسیده. همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود عزیز دل مادر ! »

ستاره آرام گرفت. اشک هایش را پاک کرد؛ مادر را بوسید و از اتاق بیرون رفت.

امتیاز کاربران: 2.63 ( 3 رای)
برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن