دفترچه خاطرات

با خاطرات جنگ؛وقتی نوجوان بودیم

علی زارع(فرهنگی)|

دوران جنگ و8سال دفاع مقدس.8سال دفاع جانانه.نوجوان بودیم وشاهد حوادث جنگ .هنوززیاد چیزی سر در نمی آوردیم ولی بزرگترها که پای صحبت می نشستند ما هم گوش میدادیم.امروز فلان عملیات بود و فلان تعدادتانک ونفربر و…از دشمن بعثی سرنگون شد.یا امروز عقابهای تیز پرواز نیروی هوایی اهداف دشمن بعثی را بمباران کردند .اینها اخبار رادیو وتلویزیون بود که با آهنگ مخصوصی پخش می شد.

آهنگی حماسی وزیبا که هنوز در ذهنم تداعی می شود.شبها که پای تلویزیون بودیم ناگهان آژیرخطر زده می شد (آژیری که هم اکنون می شنوید قرمز است و…)برق هم قطع می شد پرده ها را می کشیدیم ویک شمع کوچک روشن می کردیم یا بعضی وقتها که هوا خوب بود به کوچه می دویدیم وبا همسایه ها در کوچه می ایستادیم تا آژیر سفید پخش می شد .

بروبچه هاي بسيج در سالهاي جنگ، در تصوير عليرضا كشاورز،يوسف بذرافكن و پرويز كهندل ديده مي شوند|عکس برای این مطلب تزیینی است

اینها در دوران جنگ عادی بود وهرروز بارها وبارها تکرار می شد وآرامشی نبود امنیتی نبود هر لحظه احتمال بمباران هوایی بودوپدرم زیاد به جبهه می رفت ومن وبرادرانم به همراه مادرم در خانه تنها بودیم .گاهی روزها هم ماشین بسیج در کوچه ها با بلندگویی که روی آن نصب شده بود خبر به شهادت رسیدن یک نفر را به گوش مردم می رسانید آن وقت بود که ناله وشیون بلند می شد وهمه گریه کنان به منزل شهید می رفتند و در عزاداری شرکت می کردند .

فردا هم تشییع جنازه ی آن شهید بود واین هم هر از چند مدتی تکرار می شد گاهی وقتها هم تمام مادران وخواهران در حسینیه ی ولی عصر جمع می شدند و به پختن نان برای رزمندگان اسلام می پرداختند .ما نوجوانان هم در اطراف آنها بازی می کردیم و یک تکه نان هم در دستمان گاز می زدیم واین طرف وآن طرف می دویدیم (به قول داریونیها عذاب می دادیم)تا غروب یا پاسی از شب که نمام نانهای پخته شده را در گوشه ی حسینیه جمع می کردند وفردا هم ماشینی می آمد وآنها را بار می کرد و به جبهه انتقال می داد.در بعضی مواقع هم ماشینی در کوچه ها می گشت و کمکهای مردمی را جمع آوری  و به جبهه منتقل می کرد کمکها هم شامل همه چیز بود از پتو گرفته تا کمپوت وقالیچه و عدس ونخود و گندم وآرد و برنج و هر چیزی که به درد رزمندگان می خورد .آ نوقت هم ما بچه ها دنبال این ماشین در تمام کوچه ها می دویدیم و کمک می کردیم با یک کفش جیری به پا یا یک دمپایی .خلاصه همه ی مردم در صحنه بودند پیر و جوان زن و بچه و…همه مشارکت می کردند تا رزمندگان اسلام با انرژی ونیرو در جبهه بجنگند و جلو دشمن را بگیرند .الان حدود 24 سال از آخرین روزهای جنگ می گذرد و خاطرات آن باقی مانده است خاطراتی تلخ وشیرین و..ولی امیدوارم که دیگر آن روزهای عذاب آور تکرار نشود واقعا امروز باید قدر آرامش وامنیت را دانست.امنیت و آرامشی که مدیون خون شهیدان هست .

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

  1. با تشکر از همکار گرامی جناب آقای زارع به جهت ارسال این خاطره زیبا ، این عکس توسط شهید بزرگوار نادر خوش نژا د در حسینه والده حاج کهندل بذرافکن در تابستان سال 1364گرفته شده است .در این عکس آقایان روشن قنبری ، حبیب بیگی ، سعید بیگی ، غلامرضا بذرافکن ، رضا شکوهی ،مسلم امید وار و ….دیده می شوند . شناسایی بقیه با کاربران عزیز داریون نما.

  2. زمان جنگ من کلاس دوم ابتدایی بودم بعضی مواقع می گفتندکه همه حوزه ها پر است با خودم فکر میکردم این حوض مگه چقدر بزرگ که این همه آدم توش جا میشه!

  3. با سلام خدمت استاد عزیز خیلی ممنون از لطفتان
    من هم این روز را به شما استاد عزیز تبریک میگویم و مصیبت وارده را به شما و خانواده ی محترم تسلیت عرض مینمایم

  4. اقای مهری سلام
    انشااله که در کنار حرم حضرت معصومه (س) ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نفرمایید
    همیشه برای ما عزیز هستی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن