رمان(قلعه داریون)همه

رمان قلعه داریون؛قسمت اول

نکته:رمان قلعه داریون پنج شنبه ها منتشر می شود

جلیل زارع|
عصر روز جمعه سیزدهم رجب سال 1160 ه. ق برابر با 30 تیر 1126 ه.ش ، احمد پسر ارشد محمد خان مالک داریان، سوار بر اسبی که از خستگی نای راه رفتن نداشت، از دروازه ی ” سه چشمه” وارد آبادی شده یک راست راه منزل داییش حسن خان را پیش گرفت.به خانه داییش که رسید، برای آن که زیاد جلب توجه نکند، خود را به کوچه ی پشت باغ رسانده و حلقه ی درب کوچک آن را به صدا در آورد. حسین قلی نوکر با وفای حسن خان، درب را به رویش باز کرده با شادی زایدالوصفی چاق سلامتی کرد و افسار اسب را گرفته، کمک کرد تا احمد از اسب پیاده شود.

احمد به محض پیاده شدن، منتظر استقبال نشد و سراسیمه خود را به باغ رساند. خانواده دایی روی تخت چوبی که با فرش زمینه قرمز بافت داریان پوشیده شده بود، در زیر آلاچیق نشسته بودند و بساط چای و میوه و قلیان هم پهن بود. یک طرف آلاچیق چشمه ی آب روان و طرف دیگر آن، حوض کوچکی پر از آب خودنمایی می کرد. با دیدن احمد، اهل خانواده به استقبالش شتافتند. حسن خان وقتی چهره ی خسته، پر از گرد و غبار و رنگ پریده ی احمد را دید، حسین قلی را صدا زد و دستور داد حمام را آماده کند تا احمد گرد و غبار و خستگی راه را از تن به در کند. احمد با زن دایی و پسر دائیش طاهر نیز نصفه نیمه احوالپرسی کرده و به دایی گفت: نیازی به استحمام نیست. برویم زیر آلاچیق، کار واجب و ضروری دارم. زن دایی که نگرانی و تشویش در چهره اش نمایان شده بود،وقتی احمد را چنین هراسان دید، علت را جویا شد. ولی احمد سریعا به طرف آلاچیق رفت و بقیه هم به دنبال او…

احمد بدون آن که حتی آبی به سر و صورت خود بزند یا گرد و غبار را بتکاند، روی تخت نشسته و نامه ای را در دستان دایی گذاشت. دایی نامه را باز کرد و خطاب به احمد گفت: تا من نامه را می خوانم تو هم دست و صورتت را در آب حوض بشوی و گرد راه از سر و رویت برگیر.

احمد از جای برخاسته و به طرف حوض رفت. کنار حوض لختی توقف نموده و باغ و عمارتی که خاطره های کودکیش را در نظرش مجسم می کرد، برانداز نمود.

عمارت مسکونی، در شمال غربی باغ واقع شده بود. این عمارت، دو درب داشت. درب شمالی که به حیاط پشت باغ و درب جنوبی که بر روی حیاط جلو و باغ باز می شد. از بالای پله های عمارت، حیاط و باغ منظره ای فوق العاده زیبا و دلپذیر داشت. درخت های بزرگ چنار پایین باغ، چشمه ی آب روان ، تاک های فشرده ی مو، انواع درختان میوه از قبیل سیب، انار، هلو، زرد آلو و…. .کنار چشمه هم یک درخت سیب بود با میوه های سبز متمایل به زرد و طعمی ترش و شیرین و متفاوت با سایر درختان سیب.

باغ به دلیل شیب زیاد، عملا سه طبقه بود. چشمه ی آب، حوض، قسمت ال مانند باغ، بوته های گل باغی، انواع درخت های میوه و درخت های سایه دار و درب رو به کوچه در طبقه ی بالا. “سرتنور” در طبقه ی میانی و دستشویی، حمام، اتاق و پستویی متصل به آن که محل زندگی خانواده ی حسین قلی بود و آغل و کاهدان، در طبقه ی پایین باغ واقع شده بودند. نان مورد نیاز خانواده نیز در همین سر تنور توسط زینت عیال حسین قلی پخت می شد. حیاط دو نبش کوچکی هم پشت آغل قرار داشت که افزون بر ورودی باغ، از دو طرف دیگر نیز خروجی داشت.درب کوچکی که به کوچه ای که احمد از آن وارد شد و درب بزرگی،که به خیابان اصلی باز می شد. درب کوچک برای تردد احشام بود و درب بزرگ هم برای تخلیه ی علوفه ی زمستانی احشام که از آن جا به کاهدان منتقل می شد.

صدای بچه ها که دورتر از این جا، در گوشه ای از باغ مشغول بازی بودند، احمد را از افکار دور و دراز خود خارج کرد. آبی به سر و صورت خود زده و گرد و غبار را از سر و روی خود زدوده، به آلاچیق بر گشت.

چهره ی حسن خان که حالا نامه را تمام و کمال خوانده بود، نگران به نظر می رسید. جیران زوجه ی حسن خان، با ناراحتی گفت: نصفه جان شدم از نگرانی خان ! نامه را بلند بخوان ببینیم در آن چه نوشته شده است که این طور شما را به هم ریخت ! حسن خان نامه را به طاهر داد که بخواند و خودش از تخت پایین آمده، شروع به قدم زدن کرد و نفس عمیقی کشیده، دست ها را به هم کوبید…..

طاهر نامه را از پدر گرفت و با صدای بلند چنین خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله و سبحانه عظیم، الرزاق والحافظ و الکریم و بعد:
جناب حسن خان دامت عظمته العالی ! و بعد:
خدای را به غایت شاکرم بر آنچه هدایت و کفایت یافته ام از او سبحانه، و منت خدای را که در این ملک فراخ، مکانی کوچک و اندک را قناعت دارم و جز ذات اقدسش از احدی منت نبرده ام. هم او را شکر گزارم که به حضرت و فرقت، دست نیازم در احوالات گرم و سرد دنیا به نامردان دراز نگردانید و ایمانم را از خود ضعیف نداشته و به خلق محتاجم نکرد.

آنچه بر بنده ناگوار می نماید، آن است که نعوذ بالله مرا عملی سر زند و آزار بی موجب را مومنی عاید گردد و از بنده در تن پوش نخوت و غرور، غفلتی حاصل شود و رعیت از آن بابت در عذاب.

حضرتش را گواه می گیرم که در گناه خویشتن از ترک واجبش به این اندازه بیمناک نیستم که از ترک وظایف و وجایب در حق رعیت محروم و مظلوم ملک داریان در واهمه ام. چه بسیار از رعیتم، حق، ناحق شده است و کسی از متصدیان امور و مقربان حضور و کلانتران و والیان، ظلمی را که بر ناس روا آمده است به دفاع بر نیامده اند.

و اما منظور راقم سطور در مزاحمت اوقات سرور، آن نیست که برای خودم از این نمد کلاهی باشد که من دیگر آفتاب لب بامم و چند صباحی میهمان این دنیای دون و بعد هم ” انا لله و انا الیه راجعون”.

الغرض، همان گونه که مستحضرید، پارسال محمد خان شاطر باشی، والی بلده ی شیراز از رعیتم به بهانه ی وصول خراج و مالیات، هزار تومان طلب کرد که به واسطه ی خشکسالی از پانصد تومان آن معذور شدم و در ازای آن، هزار تومان به امسال حواله شد. اکنون نیز این لاکردار خدانشناس، محصل وصول خراج سالیانه را پیش از موعد، راهی داریان کرده است از برای دریافت هزار تومان طلب پارسال و هزار و پانصد تومان مالیات امسال به واسطه ی غضب نادری از ملک فارس و بلده ی شیراز و بلوکات. و از بخت بد، والی شیراز، رضا قلی بیگ همان پیرمرد خرفت را که چشم طمع به ناموس بنده دوخته است، روانه کرده است از پی وصول جریمه و مالیات به مبلغ نیم الف نادری( دو هزار و پانصد تومان). حال آن که نه از خدا پنهان است نه از حضرتعالی که من اگر رعیت بیچاره ام را بتکانم، پانصد تومان هم عایدم نمی شود و اگر دار و ندارم را به حراج بگذارم بلکه بتوانم پانصد تومان فراهم نمایم که سر جمع می شود هزار تومان و باز هزار و پانصد تومان الباقی می ماند. ولی این همه، بهانه است که اگر می خواست می توانست مثل پارسال مهلتی قائل شود. از آن بابت که تا بوده، وقتی مودی مالیات نمی توانسته است یک مرتبه مالیات را تادیه نماید، با او مدارا می کرده اند و خراج یا مالیات را به اقساط اخذ می نموده اند. همان گونه که بر سایر قصبات مثل بردج و دودج روا داشته اند.

عاقبت هم این کفتار، مقصود پلید خویش را بی شرمانه واگفت که اگر رای تو بر این باشد، من کمبود را جبران می کنم به شرط آن که دخترت ستاره را به عقد نکاح من در آوری. وقت رفتن نیز تهدید کرد و تا پانزدهم رجب مهلت داد و گفت:صبح علی الطلوع روز پانزدهم رجب با صد نفر سوار قزلباش باز خواهم گشت. یا نیم الف نادری می پردازی یا مرا به دامادی خود مفتخر می سازی. در غیر این احوال، اگر صلح و صفا افاقه نکرد، برای من چاره ای نمی ماند جز این که با ضرب و شتم جان تو و خانواده ات را بستانم و سر خان را برای محمد خان شاطر باشی ببرم که او هم از میرزا محمد کلانتر و ایشان هم از شخص اعلیحضرت نادر شاه افشار دستور دارد که تا پنجاه نفر را مرخص است در هر قریحه گردن زده، ویا به تخفیف بعضی را گوش بریده، مکحول(کور) نموده و یا دست از بدن جدا کند. دیگر خود دانی. وعده ی ما پانزدهم رجب، صبح علی الطلوع.

و اما همان گونه که مستحضرید، ناف ستاره را به نام طاهر بریده اند و شیرینیش را هم خورده اند. اگر خان هنوز هم بر قول و قرار خود استوار است و شخص طاهر هم بر این قرار است، من چاره ی کار را در این دیده ام که پیش از موعد مقرر، شب پانزذهم رجب ،ستاره را به عقد نکاح طاهر در آورده، راهی “سه چشمه” نمایم.

من هم با دلاور مردان غیور داریانی مقابلشان می ایستیم و لابد این پیر خرفت هم وقتی ببیند مرغ از قفس پریده است، به همان هزار تومان رضایت می دهد و مابقی را تقسیط می نماید. اگر چنین نکند هم باکی نیست؛ می ایستیم و مقاومت می کنیم در برابر این خونخوار پلید. بعید می دانم رضا قلی بیگ از ترس آن که به جرم بلواگری محکوم شود، جرات ستیز داشته باشد.

پس لازم است که به محض قرائت این مکتوب،فرصت را غنیمت شمرده و فی الفور طاهر را به همراه دو محافظ به داریان بفرستید از برای عقد نکاح و انتقال ستاره به “سه چشمه” تا زیر سایه ی حضرتعالی روزگار بگذراند به خوشی و شادکامی.

سایه ی عالی مستدام
محمد خان داریانی
یازدهم رجب سال 1160

نوشته های مشابه

40 دیدگاه

    1. اولش خود من هم چیزی نمی فهمم! اجازه بدهید کم کم همه چیز درست می شود و نثر هم روان می شود. چون خود من هم از نثر سنگین و ثقیل خوشم نمی آید و روان نوشتن را بیش تر دوست دارم…. این نقدها خوب است….به ادامه ی کار هم خیلی کمک می کند. باز هم ممنون.

  1. با سلام وممنون جناب آقای بذرافکن… همین طور است که می گویی…. البته نثر نامه مطابق با نامه های آن زمان است و اگر امروزی نوشته شود، از واقعیت به دور خواهد بود… ولی همین طور که فرمودید تا خودش را نشان بدهد، چند قسمتی طول می کشد…. نثر در قسمت های بعدی روان تر می شود…. ممنون از نقدی که بر آن داشتید… تا بعد…

  2. با سلام خدمت استاد زارع عزیز
    خیلی زیبا بود دست شما درد نکند
    بی صبرانه منتظر ادامه ی داستان هستیم چون هنوز برای نظر دادن زود است به همین بسنده میکنیم.
    ارادتمند شما علی

  3. با سلام وتشکر از آقای زارع
    با نظر اقای بذراکن موافق هستم .این متن را فقط آقای داریون نما میفهمد .

  4. با سلام و تشکر از نظرات شما عزیزان…. احساس می شود، چیزی که نثر داستان را ثقیل و سنگین کرده است، اول شرح مفصل مناظر باغ و عمارت است و بعد هم متن نامه. نظرتان چیست؟ قسمت اول این طور باز نویسی شود: شرح مناظر باغ و عمارت مختصر گردد و به جای نامه، احمد پسر محمد خان ماجرا را با نثر روان تعریف کند… نظرتان برایم مهم است. بفرمایید… از چه چه و به به خوشم نمی آید. دوست دارم عیب و ایرادها گفته شود تا رمان ارزش واقعی خود را داشته باشد. هر چند به مرور داستان روال عادی خود را به دست می آورد.

  5. با سلام خدمت استاد عزیز
    به نظر من متن خوب است .باید کاری کرد که کاربران با متون قدیمی هم اشنا شوند و زبان فارسی را تمرین و تکرار کنند و با لغات قدیمی و معانی انها اشنا شوند .ضمنا اگر متن نامه بصورت امروزی نوشته شود جذابیت خود را از دست میدهد.درست است کمی ثقیل است ولی عادت میکنیم.و فکر کنم این برای همه ی ما مفید تر باشد تا با فارسی قدیم هم که خیلی از ان دور شده ایم اشنا شویم.برای حل این مشکل میتوان معانی انها را در پاورقی ذکر کرد ولی ارزش ادبی رمان تاریخی و.. به همین کلمات و اصطلاحات سجع وار است که نباید کم شود حتی باید افزوده شود
    دانش اموزان امروزی به خاطر خیلی مسائل اموزشی حتی در روخوانی فارسی و املای فارسی هم مشکل دارند که این مشکلی جدی است و زنگ خطری برای زبان فارسی .که فکر کنم فردوسی بزرگ هم از ما ناراضی باشد.
    متن یا کتابی که چهار کلمه ی جدید و مطلب را به ما یاد ندهد چه ارزشی دارد؟
    این رمان باید تمرینی باشد برای تمام ما و زنده نگهداشتن زبان فارسی قدیم
    ولی به نظر بنده اگر در ادامه رمان از کلمات و اصطلاحات زبان داریونی استفاده شود و معانی و معادل انها در زیر نوشته ذکر شود بهتر است.
    با تشکر

    1. با سلام مجدد….ممنون از دیدگاهتان. در زمانی که این داستان شکل گرفته است،گفتار مردم با نوشتارشان زمین تا آسمان فرق داشته است.ولی خب کاربران عزیز هم حق دارند، اگر متن روان و ساده نباشد،قابل فهم و جذاب نخواهد بود.من هم بنا ندارم تا آخر داستان را این گونه بنویسم چون قرار هم نیست از این قبیل نامه ها زیاد در داستان خودی نشان بدهند.متن ساده و روان خواهد شد.انشاءالله.

  6. سلام استاد بزرگوار واقعازیبا بود بسیار جالب جای تامل دارد ,این رمان از اولش جالب بود بیصبرانه منتظرقسمت های بعدش هستم. درمورد نثر این اثر باید بیشتر کار شود که چه بسا همین نثرهست که این رمان را زیباتر میکند و همانطور که آقای زارع فرمودنددرپاورقی, معانی عبارت یا کلمه ها را درج نمایید اگه امکانش هست زودتر این رمان را به اشتراک بگذارید دوستدار شما دوست!!!

  7. سلام جناب اقای زارع شروع خوبی بود اما برای یک رمان صد قسمتی خیلی زود بود که داستان را به تصمیم گیری و یا اوج برسانیم .
    میتوانستید دو یا سه قسمت اول را بیشتر به فضای ان زمان فارس و حکومت افشارو وزندگی مردم در داریون بپردازید .
    من حدس میزنم ادامه داستان بر سرنوشت دو جوان ستاره و طاهر باشد و مقاومت ودلاوری مردم ویک مالک خوب وبا انصاف
    صحت تاریخی مطلب که ایا واقعا یک مالک با چنین اوصافی وجود داشته که حول وحوش شخصیت او داستان پردازی شود یا نه؟

    درمورد نثر داستان توصیف ها میتواند بهتر باشد و روانتر که خواندن را آسان کند
    لطفا فارسی را هم پاس بدارید چرا برای کسی که احتمال میرود قهرمان داستان باشد اسم طاهر انتخاب کرده اید ؟ این همه اسم زیبای فارسی وجود دارد که به اسم ستاره هم بیشتر جور است .
    در هر صورت دست شما درد نکند.

  8. سلام
    این یک حرف یک دوست رو قبول دارم
    مثلا اسمش رو بزارید سروش ؟
    چه اشکالی داره ؟
    به خدا کپی رایت هم نداره !!!

  9. میتوانید اسمش روبزارید سیاوش

    یک جوری بهش میاد که عاشق هم باشه
    یا سهراب
    دلاور اما با ناکام و ناجوانمردی میمیرد.
    سیاوش منم نه از پریزادگان ** از ایرانم از شهر آزادگان

    که ایران بهشت است یا بوستان ** همی بوی مشک آید از بوستان

  10. با سلام و تشکر از نظرهای منتقداته اتان که مسلما در ادامه ی داستان و حتی ویرایش قسمت اول به هنگام چاپ، تاثیر گذار بوده و پس از تفکر و تعمق و تامل در آن ها و در نظر گرفتن واقعیات، لحاظ خواهد شد. ممنون از همکاری و همفکریتان در تالیف این اثر. در ادامه در چند دیدگاه،به مواردی چون نثر روان، نثر نامه، پاورقی و نام های قهرمانان داستان خواهیم پرداخت.پویا و پایا باشید…

  11. نثر روان: نثر داستان، به مرور روان و روان تر خواهد شد. احساس می کنم در توصیف باغ و عمارت زیاده گویی شده و کمی هم سنگین است. باید ویرایش شود. من خودم هم زیاد با نثر ثقیل و سنگین میانه ای ندارم. نثر روان خاطراتی را که پیش از این بیان کرده ام ببینید. ولی گاهی ناگزیر از به کار بردن برخی کلمات و اصطلاحاتی که در گذشته معمول بوده است هستیم. مثل مکحول کردن. در ظاهر، مکحول کردن همان کور و نابینا کردن است. ولی به طرق مختلف می شود بینایی کسی را از او گرفت. یکی از این روش ها میل داغ بر حدقه چشم ها کشیدن است. به این نوع کور کردن،مکحول کردن می گویند.و از این قبیل اصطلاحاتی که در قدیم رواج داشته است فراوان است.اما آن چه مسلم است این است که قطعا نوشتار این رمان، روان و روان تر خواهد شد. همان طور که من و شما دوست داریم و می پسندیم.ولی حساب شده و بدون عجله و شتاب…

  12. استاد گرامی
    با سلام و تحیات
    بسیار زیبا بود ولی انتظار یک هفته ای برای یک صفحه زیاد نیست؟!!

    1. چرا زیاد است. اگر مدیر محترم سایت اجازه بفرمایند، برای شروع که هنوز داستان خوب جا نیفتاده است و درست و راست خودش را نشان نداده است، من آمادگی بیش از این و کم کردن فاصله ی زمانی را دارم. باید ببینیم نظر مدیر سایت چیست.

  13. نثر نامه: همان طور که گفتم، برای من روان نویسی به مراتب ساده تر از نامه نگاری ثقیل و سنگین و آزار دهنده است.چون قلم من هم هر چند ضعیف است ولی روان است و این گونه نوشتن برایم دشوار. ولی آیا ما اجازه داریم فرهنگ نوشتاری گذشتگان را به میل خود به بهانه ی نامانوس و نامفهوم و ثقیل و آزار دهنده بودن و یا پاس داشتن از زبان شیرین پارسی، تغییر دهیم !؟ متن نامه را با کلی تحقیق و جست و جو در فارسنامه ها و الممالک و المسالک ها و خاطرات بزرگان تاریخ و…. نگاشته ام. برای من راحت تر بود که به سبک خودمان بنویسم تا به سبک نامانوس قدما ولی اگر چنین کنم آیا شما بر من خورده نمی گیرید!؟ البته منظور من، متن نامه هاست. گرنه نثر متن داستان، قطعا باید روان باشد و این اتفاق از قسمت دوم خواهد افتاد.

  14. نام شخصیت های داستان: هر چند بهتر و پسندیده تر است که نام قهرمانان و شخصیت های داستان فارسی باشد و متعلق به فرهنگ اصیل ایرانی که به مذاق ما هم خوش تر آید، ولی آیا در دوره و زمانی که داستان ما شکل گرفته و سرنوشت قهرمانان رقم خورده است هم این شیوه در نام گذاری رعایت می شده است؟ آیا بیش تر نام ها فارسی بوده است یا عربی و گاهی هم ترکی؟ نام چند تن از روسای داریون را ببینید: محمد قلی خان، نقیبی، رئیس عطا، رئیس طمراس، رئیس محمود…. انصافا کدامشان نام فارسی دارند؟ از طرفی در کنار فرهنگ اصیل ایرانی، فرهنگ غنی اسلامی هم با سرشت ما عجین شده است و نمی توان این واقعیت را نادیده گرفت.چرا راه دور برویم، آیا همین الان ، نام های عربی بر گرفته از اهل بیت و شخصیت های معروف صدر اسلام که البته معدودی از آن هم فارسی است در کنار نام های اصیل ایرانی کم به کار رفته است و رایج و مورد پسند گروهی از ما نیست ؟ نام های ترکی چطور؟ تازگی ها که نام های غربی هم اضافه شده است؟نظرتان چیست؟

  15. نام قهرمان اصلی داستان:
    من با توجه به واقعیت های آن زمان، نام های گوناگون را برای شخصیت های داستان انتخاب کرده ام. ستاره یک نام ایرانی است. اگر اشتباه نکنم جیران ترکی است. محمد و احمد و طاهر و حسن عربی هستند. ستاره شخصیتی ماندگارتر از دیگران در این داستان خواهد داشت و نامش هم ایرانی انتخاب شده است. بقیه ماندگاری زیادی ندارند و نامشان را زیاد یدک نخواهیم کشید. تا آن جا که به تحقیق های من بر می گردد نام های ایرانی و ترکی را بیش تر برای دخترها و نام های عربی را بیش تر برای پسرها انتخاب می کرده اند.در ادامه نیز نام های ایرانی را برای چهره های ماندگارتر، بیش تر انتخاب خواهیم کرد. ولی نام قهرمان اصلی داستان که بعدا خواهد آمد، عربی است. چون پدرش برایش نام عربی انتخاب کرده است و من تعیین کننده ی نامش نبوده و نیستم و باید شرط امانت داری را رعایت کنم. اما محمد خان شاطر باشی و میرزا محمد کلانتر شخصیت های واقعی تاریخ هستند نه خیالی ! ببینید نام آن ها هم عربی است. از طرفی به گمانم نام نادر فارسی است.نظرتان چیست؟ نام ها را برمبنای واقعیت های تاریخ انتخاب کنیم یا خوشایند بودنشان؟ و اما یک پیشنهاد: چند نام اصیل و زیبا و زیبنده فارسی را انتخاب و معرفی کنید.

  16. منابع مورد استفاده:
    من در رقم زدن چگونگی سرنوشت شخصیت ها و نوع گفتار و نوشتار و رفتار مردم و حوادث و نام ها و…. به دلخواه خود تصمیم نگرفته ام که اگر چنین بود دل به دل راه داشت و تقریبا با هم، هم عقیده بودیم. برخی از کتبی را که برای شناخت دقیق تر و بیش تر آن ایام زیر و رو کرده و از آن ها الگو برداری کرده ام را برایتان می آورم تا بر محدودیت های من در نوشتار این رمان واقف شوید:
    فارسنامه ابن بلخی، فارسنامه ناصری، شیراز نامه، مزاران شیراز، تاریخ شیراز، تاریخ فارس، تاریخ مشایخ فارس، روزنامه میرزا محمد کلانتر فارس، تاریخ گیتی گشا در تاریخ زندیه، تاریخ گلشن مراد، مختصر تاریخ ایران در دوره های افشاریه و زندیه،البلدان، المسالک والممالک،تاریخ جهانگشای نادری،تاریخ مسعودی،منظومه دره التاج، حقایق الاخبار ….. باز هم بگویم…

  17. با سلام
    پیش بینی میکنم این داستان بسیار جذاب شود چون از همین الان باید منتظر باشیم تا یک هفته بگذرد وبدانیم چه میشود به نظر من داستان را از جای خوبی شروع کردیدهرچند نوع نوشته کمی روان نبود اما باهیجان شروع شده وباعث میشه خواننده جذب داستان شود و حتما این داستان رو دنبال کندو فکر میکنم این داستان در تمام قسمتهایش هیجان و جذابیت داشته باشدوپیشنهاد میکنم حتما این داستانو در اخر جاپ کنید
    باز هم ممنون

  18. سلام
    جناب آقای زارع رمان شما که تاریخ نگاری یا قوم نگاری نیست که دوره و زمانی که داستان شکل گرفته و نام واقعی افراد مهم باشد .
    رمان یک داستان تخیلی در یک بافت فرهنگی ومکانی است ، و هنر نویسنده در این باشد که در پرداختن به صحنه ها و رویدادها از جغرافیا و وکمی از تاریخ ان زمان استفاده کند.
    فکر میکنم در زمان های گذشته در داریون نام بابک، سیاوش وسهراب هم رواج داشته
    شما که رمان را فقط برای داریونیها نمی نویسید؟
    پس باید سلیقه اکثریت ایرانی ها را در نظر بگیرید ؟ نام افراد به خصوص قهرمانان در جذاب بودن داستان تاثیر دارد
    اضافه بر اسم ها از کلمات عربی هم زیاد استفاده کرده اید ، که متن را مشکل وپیچیده میکند . مثل به جای صبح زود =صبح علی الطلوع

  19. زیبا بود اما کمی روان تر بود بهتر به دل می نشست به نظر اگه در قسمت های بعد توصیفات کمتر شود تا خواننده نیز براساس ذهن خودش یه سری چیزا را ترسیم کند و به عبارتی خود وارد رمان شود برگیرابودنش تاثیر بسزایی دارد بهتر است سعی شود خواننده خسته نشود تا مطلب را تا آخر بخواندو نکته دیگر اگر ازقلیان دیگر در رمان اورده نشود بهتر است سعی کنیم بدآموزی نداشته باشد چون قلیان با اون همه توصیفات زیبا ازمحیط اطراف کار خوب وپسندیده نشان داده شد که به نظر من اینطور نباید باشد با تشکر

    1. سلام با سپیده خام موافقم قلیان را تبلیغ نکنید .
      من دارم مطلب جمع وجور میکنم که بفرستم
      عنوانش قلیان در پارک حاشیه جمران

    2. سلام به شما
      میدونم که مدت زیادی از نظر شما میگذره ولی ناگهان متوجه نظر شما در مورد داستان شدم به هر حال لازم دونستم که در این مورد توضیح بدم.
      تنها فرق یه رمان ادبی ، تاریخی ، اجتماعی و عاشقانه با قصه های مادر بزرگ توی توصیفاتی هست که به کار میبریم و یا حتی نحوه شروع داستان به طوری که متاسفانه این رمان به صورت خوبی شروع نشده ،عصر روز جمعه سیزدهم رجب سال ۱۱۶۰ ه. ق برابر با ۳۰ تیر ۱۱۲۶ ه.ش تقریبا هیچ تفاوتی با همون یکی بود یکی نبودی که توی بقیه قصه ها میشنویم نداره( البته من از آقای زارع عذر خواهی میکنم و امیدوارم که جسارت های پی در پی منو ببخشه و به حساب پیشرفت برای این داستان بزاره)
      توصیفاتی که توی داستان وارد میشه هنر قلم زدن نویسنده هست و با ورود توصیفات به داستان هست که نویسنده به چالش کشیده میشه که در دو حالت باعث جذاب تر شدن داستان و یا خسته کنندگی اون میشه. که البته بنده به هنر قلم آقای زارع ایمان قلبی دارم و امیدوارم که از طرف ایشون روز به روز پیشرفت خیره کننده ای رو شاهدباشیم.
      در مورد قلیان هم باید بگم ماشالا بخاطر فرهنگ سازی که شده همه از خطرات اون آگاه هستیم پس فکر نمیکنم اوردن اسمی از اون سلامت کسی رو به خطر بندازه.
      موفق باشید

  20. سلام
    اینها نام پسر با حرف سین سالار –سام –سامان – سپهر –سپند –سورنا -سیاوش -سهراب

  21. سلام
    آقای داریون نما نظر خودتان هم بنویسید.
    دوست دایم که نظر شما هم بدانیم .
    به نظر من این داستان باید خیلی از جومونگ جذابتر نوشته بشه تا مردم با علاقه بخونن اون رو
    یک اسم مستعار برای خودت انتخاب کن ولی به من بگو !!!!!!

  22. سلام دیدگاه ما همیشه در انتظار بررسی است.
    اما
    دیدگاه بعضی ها نخوانده میاد روی صفحه
    میدونید که منظورم کیه ؟

  23. باسلام عرض تبریک به همه ی داریونی های عزیز که چنین گوهرهایی را در میان خود دارند واین باعث افتخار است .
    داستان در ابتدای راه خواننده را به راحتی جذب خود نموده و شاهد این مدعا نظرات بی شماری است که پیرامون آن توسط خوانندگان عزیز مطرح شده است من نیز به نوبه خود نکاتی چند پیرامون این داستان و نظرات ارائه شده بیان می نمایم:
    1ـ هر داستان موجودی خلق شده توسط نویسنده ی آن اثر می باشد که با توجه به اطلاعات افکار و عقاید خود به خلق آن می پردازد و مسلما افکار هر کسی با دیگری متفاوت می باشد و اگر بخواهیم این داستان را از محوریت سلایق و ایده های نویسنده محترم خارج کنیم و از هر فردی نظری را وارد آن کنیم داستانی بی سر و ته و زشت و زیبا می شود مانند آن پرنده ای که بدنش زاغ بود دمش طاووس پاهایش . . .
    2ـ با توجه به زمان وقوع داستان باید این حق را به نویسنده ی محترم داد که شرایط فرهنگی، زبانی و . . . آن دوران را در اثر خود بگنجاند و نوشتن نامه ها به سبک آن زمان، نام گذاری افراد و مکان ها، وسایلی که در آن زمان بکار می رفته مانند قلیان و غیره کاملا منطقی می باشد. چگونه در جامعه ی جهانی امروز نام بردن از قلیان می تواند بد آموزی داشته باشد در حالی که بسیاری از افراد با آگاهی از آن به آن الوده نشده اند و از سوی دیگر جوانان با بسیاری از معضلات جهانی چون اعتیاد، فسادهای اخلاقی، فیلم های نامناسب و . . . آشنا و شاهد بر آن هستند
    3ـ در یکی از سخنرانی های آیت اله جوادی آملی یکی از شنوندگان از ایشان گلایه کردند که شما خیلی سطح بالا صحبت می فرمایید و ما چیزی نمی فهمیم اگر می شود کمی سطح پایین تر صحبت بفرمایید ایشان فرمودند بهتر است شما سطح تان را بالاتر بیاورید. قصد توهین به هیچ کدام از همشهریان عزیز ندارم اما باید قبول کنیم که نسل امروز تا حدود زیادی راحت طلب شده است و حاضر نیستیم کمی بر اطلاعات و دانش خود بویژه بر فرهنگ و تاریخ گذشته خویش که اتفاقا بسیار به آن می بالیم و افتخار می کنیم بیافزاییم و این جای تاسف است. این مثل آن می ماند که کسی بخواهد گلستان سعدی را به نثر ساده ی امروزی در آورد در ظاهر خواندن آن بسیار راحت و درک آن آسان می شود اما از ارزش ادبی آن و معرفی آن فرهنگ و زبان آن دوران بشدت می کاهد.
    4ـ ما نباید به بهانه ی ایرانی کردن اسامی داستان به تحریف تاریخ بپردازیم مثلا شصت سال پیش اسامی چند درصد از افراد داریون اسامی مانند سروش، آناهیتا و . . . داشته ایم اسامی بیشتر پدر بزرگ های ما اسامی معصومین علیهم السلام یا مشتقاتی از اسامی عربی مانند نعمت اله، صدراله و . . . بوده است
    5ـ و کلام آخر بگذاریم نویسنده ی محترم زحمات انجام شده خود را آن طور که می پسندند به رشته تحریر درآورند و در این زمینه به پیش روند.

  24. سلام شقایق… ممنون از نقد زیبایتان… من نقد را دوست دارم. و به دور از هر گونه تعصب هر حا لازم شود ، از آن ها برای بهتر شدن اثر بهره خواهم برد. ولی اسیر و محصور نظرات متفاوتی که ممکن است به جای آموختن راه رفتن کبک، راه رفتن زاغ را هم از یادم ببرد نخواهم شد. البته من ادیب نیستم و رشته تحصیلیم هم شیمی است و مسلما عیب و نقص در کارم فراوان است ولی دوست ندارم به بهانه ی نداشتن تخصص، عشق به نوشتنم را محکوم کنم. شاعر هم نیستم و فوت و فن شعر را هم نمی دانم ولی بدون نوشتن دلنوشته هایی که اسمش را گذاشته ام شعر نمی توانم و نمی خواهم زندگی کنم. به هر حال کاری است که شروع کرده ام و اگر خدا بخواهد و عمری باقی باشد،به کمک کاربران عزیز تا انتها آن را ادامه می دهم و تصمیم ندارم تسلیم ندانسته هایم شوم. ترجیح میدهم بر دانسته هایم بیفزایم. من حتی در علم شیمی هم که ادعا می کنم کمی بلدم وقتی وارد نوشتن می شوم با دانش آموزان و دانشجویانم آن را به پیش برده و نهایتا به چاپ می رسانم. این رمان را به خاطر عشق به زادگاهم و مردمش می نویسم. این برایم مهم تر از دانش و تخصص و تجربه ای که ندارم هست. سعیم بر این است که بر نداشته هایم در زمینه رمان نویسی نیز فائق آیم و روی شما کاربران عزیز حساب ویژه باز کرده ام… هر چه خدا بخواهد…

  25. حالا که همه از مضرات قلیان باخبرند خواسته به طرفش میروند درست است که رسانه ها دیداری وشنیداری هم ازدانه آن را تبلیغ کنند مسلما نه ما باید به همه کسانی چه آنهایی که با قلیان اوقات خود را میگذارنند وچه آنهایی که هنوز آلوده نشد بفهمانیم قلیان درفرهنگ ما جایی ندارد نه به قلیان درکنار فرهنگهای مثبت دیگرمان رنگ مثبت بزنیم حرف دیگر این است که ما رمانی را میپسندیم که عامه پسند باشد برای مردم عادی نوشته شده باشد شما به این نکته توجه کنید شاید کسی بخواهدآن را برای مادربزرگ پدربزرگش بخواند واین نوعی توهین هست که انگ کم آگاهی را به کسی چسباند‎ ‎همیشه بهترین آثار آن دسته اند که ساده وخودمانی باشد درعین سادگی حرفی برای گفتن داشته باشد آن وقت هنر نویسنده را مشخص میکند‎ ‎‏

    1. سلام سام عزیز… ورودت را به سایت خودت تبریک می گویم.این اسم زیبا هم تا ابد ارزانی شما، سروش هم که گفت برای همیشه سروش می ماند و خیال ندارد سام شود. روی قولش هم می شود حساب کرد. تضمینش هم با من. سروش جان به سام بگو که کسی خیال ندارد اسمش را به تاراج ببرد تا خیالش از هفت دولت راحت باشد. اما یک شرط دارد عزیز دل برادر. باید همیشه سام بمانی و فردا پس فردا به سرت نزند نریمان شوی. اگر هستی یا علی بگو تا سندش را به نامت بزنیم. فقط بجنب تا کس دیگری آن را گران تر نخریده است !فکر کنم در تاریخ 11:45 ب.ظ روز 14 تیر در سایت داریون نما با این نام متولد شدی ! درست می گویم؟ یادمان باشد اگر عمری باقی ماند خودم در روز 14 تیر 93 درهمین سایت کیک و شمع بیاورم و تولد یک سالگیت را جشن بگیرم.باور کن اگر زنده باشم و خدا بخواهد حتما این کار را می کنم. می خواهم کمی هم جدی با تو گپ بزنم که باشد برای دیدگاه بعد. پس تا بعد…

    2. سلام مجدد… عزیز دل برادر حق با شماست؛ ما در چنین رمانی که گذری هم به تاریخ زده داریون و قرار است ” قلعه ی با شکوه داریون” را به تصویر بکشد،نباید انگ کم آگاهی به کسی بچسبانیم. فکر می کنم بدانم منظورت چیست. اگر جز این است واضح تر بگو تا دوباره در موردش با هم حرف بزنیم.حقیقتش را بخواهید من تصمیم دارم با توجه به نقد هایی که بر این رمان می شود، افزون بر این که با دیدی بازتر ادامه ی داستان را به کمک شما عزیزان رقم بزنم، قسمت های قبل را نیز ویرایش نموده و نقص و ایرادهایش را برطرف کرده و در فایلی جداگانه نگهداری کنم. من آن کلمه ی توهین آمیز مورد نظر شما را اگر درست حدسش زده باشم حذف خواهم کرد. ممنون از نقد منطقی و زیبایت. منتظر نظرات سازنده ی شما در این رمان و همه ی جولانگاه داریون نما بوده و یک بار دیگر ورودتان را خوشآمد می گویم….

  26. شهر چقدر آدم های نکته سنجی داشته و ما خبر نداشته ایم ، مو را از ماست می کشند ….خوش به حال ما دهاتی ها که کاری به این کارها نداریم

  27. سلام
    کل روز خودمو به نوشتن قسمت آغازین فصل اول،البته با تغیرات جزیی اختصاص دادم.
    جا داره قبل از نوشتن از اقای زارع بخاطر چنین جسارتی طلب بخشش کنم و امیدوارم بتونم نظر مثبت همه کاربران رو جلب کنم.
    اخرای پاییز آن سال، مردم مشغول جمع آوری هیزم برای در امان نگه داشتن خود از سرمای استخوان سوزی بودند که گه گاه یک نفر از اهالی آبادی را به دستان مرگ می سپرد.
    اکنون چند ماه از گرمای سوزان خورشید تابستان گذشته بود و هوای سرد تقریبا بر همه نواحی آن منطقه حکم فرما بود. با این حال زندگی جریان داشت و انسان به راحتی میتوانست صدای آن را بشنود یا حتی عبور آن را با چشم خود ببیند.
    به راستی که میشد حرکت منظم آب در جوی ها را نمونه بارزی از جریان زندگی در نظر گرفت.همان آبی که با عبور از روی سنگ ها آن ها را صیقل داده بود و در ساحل کم عرضش سنگ ها و ریگ ها،زیر آفتاب،خشک و سفید شده بودند. سرآغاز مسیر حرکت آب مربوط به قنات هایی بود که قرن ها پیش مردمانی سخت کوش آن را برای آبادانی منطقه و وادی های اطراف آن ایجاد کرده بودند . آبی که از قنات ها سرچشمه میگرفت زلال بود و تند حرکت میکرد و در جاهایی که عمق زیاد بود رنگ آبی روشنی به خود گرفته بود و پس از عبور از مسیر های پر پیچ و خم به دشتی پر از باغ ها و درختانی میرسید که اکنون آن طراوت بهاری خود را از دست داده بودند. انگار که لباس زردی از جنس پاییز را پوشیده بودند.
    مردمان و حیوانات و طول مسیر هایی که به آبادی ختم میشد در حرکت بودند. راه های خاکی بخاطر رنگ قهوه ای که داشتند مشخص بود تشنه باران هستند و با عبور از آنها گردی نازک از خاک به هوا بر میخاست و پس از همراهی با نسیم خنکی چند قدمی آنطرف تر دوباره بر سر آدم ها و حیوانات و همچنین زمین اطراف می نشست.خورشید در حال افول بود و خبر از وقایع ناخوش دیگری را میداد که مدت زیادی بود بر آن حوالی سایه اکنده بودند.
    تقریبا هوا گرگ و میش بود که سواری با عجله و بدون توجه به اطراف خود و بی خبر از اتفاقاتی که قرار بود در اینده نزدیک رخ دهد مسیر منزل خان را در پیش گرفته بود.
    راه خودش را از قبل مشخص کرده بود و از میان کوچه های تنگ و گشادی گذشت که مستقیم به در پشتی آن خانه میرسید.دری کوچک و چوبی، مخصوص عبور احشام که در وسط دیواری کاه گلی ساخته شده بود و سوار به سبب عجله ای که داشت و همچنین نزدیک بودن در به صحن منزل آن را انتخاب کرده بود.انگشتان خود را به هم فشرد و با مشت چندین ضربه پیاپی به در چوبی کوچک کوبید.
    نوکر خانه حسین قلی بود که پس از شنیدن صدای در خود را سراسیمه به آن رسانید. در را گشود، پشت در احمد پسر ارشد خان آبادی بزرگ داریان بود.
    به علت کوتاهی طاق در، قامت خود را خمیده کرد تا از آن عبور کند هر دو وارد سرای خانه شدند خانه ای بزرگ که در قسمت ابتدایی آن پر بود از درختان میوه گوناگون درست همانجایی که در جلویی خانه در نظر گرفته شده بود. ساختمان در قسمت جنوبی و رو به سمت طلوع آفتاب به دلیل بهرمندی کامل از گرمای شراره های خورشید در صبح هنگام ساخته شده بود.و به جهت وسعت دید کافی شالوده بنا را طوری در نظر گرفته بودند که ساختمان به مراتب بلند تر از خانه های اطراف باشد به همین دلیل مشرف به زمین های اطراف آبادی بود.
    احمد به دلیل اظطراب زیادی که داشت بدون توجه به حسین قلی با عبور از حیاط ریگی و به سمت سکوی خانه جایی که اهالی خانه نشسته بودند مسیر خود را در پیش گرفت .خان در بالا دست و بر روی قالی دست بافت داریانی از جنس پشم که گلهای رنگارنگ آن در آن تاریکی مشخص بود، بر روی بالشی از پر بوقلمون به سمت قلیان خودش لم داده بود که هرچند لحظه یکبار پتک های آرام و عمیقی به آن میزد نشسته بود، جیران همسر خان در کنار و سمت راست او نشسته بود و همچنین پسر خان طاهر که با آمدن احمد از جای خود برخاسته بود، در آنجا حضور داشتند
    ولی مدتی نگذشته بود که همه به حالت بهت و حیرت فرو رفتند چرا که احمد بدون اینکه به سمت آنها برود در جای خودش ایستاد و بدون به زبان آوردن کلامی و با اشاره دست از خان خواسته بود که به سمت او برود.
    خان که به جدی بودن موضوع پی برده بود بدون لحظه ای درنگ خودش را به او رسانید. آن دو داشتند با یکدیگر به صورت آهسته صحبت میکردند و همین مسئله باعث شده بود که در دل جیران ولوله ای ایجاد شود.
    احمد حامل نامه ای از طرف پدرش بود که پس از گفتگوی مختصری که با حسن خان داشت نامه را به دست او سپرد. خان نامه را گرفت و مشغول خواندن آن شد.
    پس از چند لحظه احمد متوجه زن دایی و پسر دایی خودش شده بود به سمت آنها رفت و با صدایی که به زور از گلوی خشکیده اش بیرون می آمد به ان دو سلام کرد و در گوشه ای آرام و ساکت ایستاد و مشغول فکر کردن شد.
    اکنون مادر و فرزند متوجه وخامت اوضاع شده بودند اما هیچیک از آن دو اطلاع دقیقی از ماجرا نداشتند و به سبب صبر و بردباری زیادی که در طی این سال ها اندوخته بودند خاموش ماندند تا جریان را از زبان خان بشنوند.
    جیران در تمامی سالهای زندگی خود در کنار خان متحمل سختی های بسیاری شده بود.مشکلات علی رغم جنس زنانه و شکننده اش رفته رفته روح ان زن را ساییده بودند و او را دچار روحیه ای مردانه ساخته بودند اما با این حال نگرانی که از بدو ورود خواهر زاده خان در چهره او موج میزد قابل رویت بود.
    خان همچنان که قدمهای ریز و سریعی بر میداشت مشغول خواندن نامه ای شده بود که چند لحظه پیش به دستان او سپرده شده بود.
    جیران و طاهر از حالت چهره سالخورده ، ابروهای کلفت در هم رفته و دندان های به هم فشرده شده خان نگران شده بودند. نگاه های سریعی بین آن دو ردوبدل می شد و هر از گاهی هم به چهره در هم رفته احمد نگاهی می انداختند.گویی که زبان نگاه را به خوبی میدانستند اما طولی نکشید که رشته این نگاه های دوطرفه با آمدن خان از هم گسسته شد. بدون هیچ سخنی نامه را به طاهر داد و او دانست که باید برای خود و مادرش از روی آن بخواند. اما خودش برای فکر کردن و قدم زدن به داخل حیاط رفت.
    صدای ریگ هایی که زیر پاها و اندام درشت خان به یکدیگر فشرده میشدند با صدای ضعیف پرندگانی که در درون درختان در حال ایجاد مامنی برای استراحت شبانگاهی بودند در هم آمیخته بود…

    تمام.
    امیدوارم که مورد قبول کاربران عزیز واقع شده باشه.
    در ضمن آقای زارع اگر این قسمت مناسب بود دستور بدید تا در مورد بقیه موضوعاتی که فرموده بودید هم چند خطی بنویسم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن