رمان(قلعه داریون)همه

رمان قلعه داریون؛ قسمت هشتم

نوشته:جلیل زارع|
ستاره همان طور که سر بر زانوان سپیده گذاشته بود، اجازه می داد اشک هایش آرام آرام بر دامن مادر بلغزد و سپیده که عمری را مادریش کرده بود، هم چنان موهای او را نوازش کرده و قربان صدقه اش می رفت.

سپیده: عزیز دلم، دختر گلم، قربان شکل ماهت بروم، حرف بزن. برای مادر حرف بزن. حرف بزن تا تخلیه شوی. حرف بزن تا آرام شوی. حرف بزن، مادر فدای آن چشمان قشنگت که مثل باران بهار می بارد.

و ستاره که تا آن لحظه سکوت کرده بود و خود را به دست سرنوشت سپرده بود، وقتی حمایت مادر را مشاهده نمود، بغضش ترکید و این بار با صدای بلند، زار زد و خود را در آغوش مادر رها کرد. سپیده مدام قربان صدقه ی دخترش می رفت و او را به سخن گفتن دعوت می کرد و ستاره که تا آن لحظه فقط سکوت کرده بود، به حرف آمد و این سکوت سخت و دردناک را شکشت.

ستاره: مادر، من نمی خواهم با طاهر ازدواج کنم. من نمی خواهم از قلعه بروم. من نمی خواهم بابا را ترک کنم. من نمی خواهم مادرم را ترک کنم. نمیخواهم برادرهایم را ترک کنم.نمی خواهم فرهاد را……….. و حرفش را خورد و ادامه نداد. ولی دیگر دیر شده بود؛ مادر که مدت ها بود همه چیز را می دانست، همه چیز را از چشمان ستاره می خواند، همه چیز را در نگاه فرهاد نظاره گر بود، گفت: حرف بزن عزیز دل مادر، حرف بزن دختر قشنگ و خوشگلم.

و ستاره نالید: مادر من نمی توانم، توی این وضعیت این جا را ترک کنم. نمی توانم…. نمی توانم…. نمی توانم…. نمی توانم پدر را تنها بگذارم. بعد از رفتن من، چه بر سر پدر می آید؟ چه بر سر شما می آید؟ چه بر سر قلعه می آید؟ ولی خودش هم می دانست که با ماندنش مشکلی حل نمی شود. راه نجات خان و رعیت، فقط در ازدواج او با رضا قلی بیگ خلاصه می شد. فقط در این ازدواج شوم و نفرت انگیز. چیزی که هیچ کس حاضر نبود به آن تن در دهد.

سپیده: دختر گلم آرام باش. هیچ کس نمی تواند تو را مجبور به کاری کند که دوست نداری. خان، مقابل رضا قلی بیگ می ایستد. پهلوان خدر و جوانان غیور داریانی اجازه نخواهند داد، رضا قلی بیگ، نگاه چپ به دختر نازم بکند. فرهادم، مقابلشان می ایستد. همان طور که دارابم ایستاد و مقاومت کرد و اجازه نداد پای قشون افغان به قلعه باز شود. غصه نخور عزیزم. من با خان صحبت می کنم. پدرت خیلی مهربان است. خیلی بیش تر ازآن که فکرش را بکنی. اگر تو راضی نباشی، خان هیچ وقت تو را به کاری که دوست نداری وادار نمی کند. هیچ وقت، دخترم. هیچ وقت، عزیز دل مادر…..

و ستاره ترسید. اگر مقاومت خان، باعث کشته و زخمی شدن جوانان غیور داریان بشود، اگر فرهاد هم مثل داراب….. نه ! نه! فکرش هم آزار دهنده بود.

سپیده: آرام باش دخترم. رضا قلی بیگ جرات حمله به داریان را ندارد. او از ترس آن که نزد ظل الله یاغی قلمداد شود، جرات چنین جسارتی را ندارد. به خدا توکل کن دخترم ! آرام باش ! من با خان صحبت می کنم.

کم کم ستاره آرام و آرام تر شد. حرفی را که سال ها در دلش تلمبار شده بود، بر زبان جاری ساخته بود. درست است که شرم و حیا اجازه نداده بود حرفش را کامل کند، ولی برای مادری مهربان که شب و روزش را با ستاره سپری کرده بود، همین جمله ی ناقص کافی بود تا اوج عشقی آتشین را در وجود دخترش به نظاره بنشیند. نیازی به شرح بیش تر نبود.

و سپیده که به راستی، ستاره را دختر خودش می دانست، در گوش او زمزمه کرد:

بخواب آروم تو آغوشم/ نکن هرگز فراموشم/ بخواب آروم کنار مو/ تو پاییز و بهار مو/ لا لا لا لا گل خشخاش/ کاکات رفته خدا همراش/ لا لا لا لا گل فندق/ نه نه ات رفته سر صندوق/ لا لا لا لا گل زیره/ چرا خوابت نمی گیره؟/ بخواب ای نازنین مو/ نه نه ات قربون تو میره/ ا لا لا لا که لا لاتم / اسیر قد و بالاتم/ا لا لا لا گل زردم/ به قربون تو می گردم/ لا لا لا لا تو مثل ماه/ بخواب که شو شده کوتاه/ لا لا لا لا گل گندم/ نشین تو بی قراری کن/ لا لا لا لا گل مریم/ چشات رو هم میره کم کم/ لا لا لا لا گل یاسم/ ازت میخونه احساسم/ لا لا لا لا گل پونه/ عزیزم رفته از خونه/ لا لا لا لا گل زردم/ ببین بی تو پر از دردم…..

ورود فرهاد به اندرونی که مادرش را صدا می زد، سپیده و ستاره را از خواب نیم روزی بیدار کرد. فرهاد سراسیمه وارد اتاق شد و خطاب به مادرش گفت: مادر…. مادر…. من باید موضوع مهمی را به شما بگویم و وقتی متوجه حضور ستاره شد، صدایش را کمی پایین آورد و سعی کرد تشویش و نگرانی خود را پنهان سازد.

ستاره برخاسته، سلام کرد و گفت: پس من شما را تنها می گذارم تا حرف هایتان را بزنید.

فرهاد گفت: نه ! ستاره بمان. موضوع بیش تر از همه به شما مربوط می شود و بعد هر چه را در غار شنیده بود، برای مادر و ستاره تعریف کرد.

باور کردنی نبود؛ ولی واقعیت داشت.سرانجام، بعد از یک روز غم انگیز، لبخند رضایت بر لبان ستاره نشست. سپیده، خان را در جریان ماجرا قرار داد. خان، همان روز، مجددا تشکیل جلسه داد. یک جلسه ی خانوادگی کاملا محرمانه. مثل همیشه پهلوان خدر و برادرش افراسیاب نیز در جلسه حضور داشتند.

خان، به فرهاد اشاره کرد و فرهاد، یک بار دیگر آن چه را شنیده بود، برای جمع تعریف کرد.سپس خان رو به پهلوان خدر کرده، گفت: نظرتان چیست پهلوان؟

پهلوان خدر گفت: حالا دیگر وضع کاملا فرق می کند. رضا قلی بیگ دیگر بهانه ای برای تهدید ندارد و اگر باز هم قصد مزاحمت داشته باشد، محکم رو به رویش می ایستیم و مقاومت می کنیم.

سپیده گفت: رضا قلی بیگ، کسی نیست که به این سادگی از میدان به در رود. او با علم به این که ما از جریان قتل نادر شاه و بخشودگی مالیات، بی اطلاع هستیم، خان را تحت فشار قرار داده تا به این وسیله به هدف پلید خود دست یابد. مسلما تا الان هم توسط جاسوسانش از جریان رفتن احمد به سه چشمه و تصمیم خان، مطلع شده است. از این پس نیز تمام اخبار قلعه توسط جاسوسانش که متاسفانه در قلعه حضور دارند، به او خواهد رسید. او دست بردار نیست و به محض این که بفهمد دستش رو شده است، نقشه ی دیگری خواهد کشید. ما باید وانمود کنیم که از جریان کشته شدن نادر شاه و بخشودگی مالیات، کاملا بی اطلاع هستیم. او الان از اقدامات ما با اطلاع هست و رد احمد و طاهر را خواهد گرفت. هم چنین می داند که ستاره توسط طاهر به سه چشمه منتقل خواهد شد. رضا قلی بیگ نباید متوجه شود که ما دست او را خوانده و از جریان بیرون بردن اسرار قلعه توسط چوپان، با اطلاع هستیم. باید بگذاریم هم چنان اخبار به او برسد.

خان گفت: من با نظر سپیده موافق هستم. ما باید کاری کنیم که نتایج جلسه های محرمانه ی ما را آن طور که دوست داریم رضا قلی بیگ مطلع شود، به گوش مردم برسانیم، تا جاسوسان این اخبار را به گوش رضا قلی بیگ برسانند و ما فرصت آن را داشته باشیم تا نقشه های محرمانه ی خودمان را به موقع به مرحله ی اجرا بگذاریم. با نظر پهلوان خدر هم موافق هستم. ما باید کاملا آمادگی هرگونه دفاع از قلعه را داشته باشیم. معلوم هم نیست والی شیراز در حکومت عادلشاه، در مسند قدرت باقی بماند، با بخشوده شدن مالیات، رضا قلی بیگ نیز دیگر سمت و قدرتی نخواهد داشت و این ها همه، برگ های برنده ی ماست که باید به نحو احسن از آن ها به نفع خود بهره بریم. ولی ما نباید دشمن را دست کم بگیریم و در موضع قدرت نیز باید مثل موضع ضعف، هشیاری کامل خود را حفظ کرده، شدیدا مراقب اوضاع باشیم.

افراسیاب گفت: هر چند بخشوده شدن مالیات به منزله ی آن است که تغییری اساسی در اداره کشور توسط عادلشاه رخ داده است، ولی با این که نادر شاه کشته شده است، هنوز هم محمد خان شاطر باشی والی شیراز است و کسی نیست که نداند او دشمن خونی خان است و از هر فرصتی برای لطمه زدن به خان استفاده خواهد برد و رضا قلی بیگ هم پشتش به او گرم است. و اگر کار به نزاع بکشد، معلوم نیست در چنین نزاع نابرابری، ما پیروز میدان باشیم. در این که تمام مردم داریان فدایی خان هستند و در صورت بروز درگیری، تا آخرین قطره ی خون خود در برابر خصم ایستادگی خواهند کرد، هیچ شک و تردیدی نیست؛ ولی آیا فدا کردن جان آن ها، برای خان فایده ای دارد و آیا بعد از کشته شدن ما کسی هست که از زن و فرزندانمان نگهداری کند و آن ها را از سرگردانی نجات داده و وسیله ی امرار معاششان را تامین نماید. من فکر می کنم، ما باید با تدبیر عمل کنیم و به این حرف ها دل خوش ننماییم. همان طور که خان فرمودند، دشمن را دست کم نگرفته و جوانب احتیاط را نگه داریم و کاری نکنیم که حاصلش فلاکت و بدبختی بیش تر باشد. باید قدم به قدم با سیاست پیش رویم و با احتیاط کامل نقشه های دشمن را یکی پس از دیگری خنثی کنیم. به نظر من، ستاره هم باید طبق نقشه ی قبلی با طاهر ازدواج کرده و راهی سه چشمه شود تا رضا قلی بیگ، دیگر انگیزه ای برای حمله به داریان نداشته باشد. همه می دانید که حسن خان، خیلی از ما قوی تر است و با قدرت و نفوذی که دارد، رضا قلی بیگ، جرات حمله به سه چشمه را ندارد. از آن گذشته، آن وقت دیگر ستاره همسر طاهر بوده و رضا قلی بیگ جرات ندارد. برای عروس خان سه چشمه، شاخ و شونه بکشد.

رنگ از صورت ستاره و فرهاد پرید ولی به روی خود نیاوردند.

پهلوان خدر گفت: حرف شما درست و منطقی است. ولی ما تا کی می توانیم در برابر ظلم و زور تسلیم شویم. هرگاه ما یک قدم عقب نشینی کنیم، دشمن چند قدم پیش روی خواهد کرد و این خیال باطلی است که فکر کنیم دشمنان قسم خورده ما، دست از سرمان بر خواهند داشت. برای آن ها بهانه جور کردن کاری ندارد. این بهانه نشد، بهانه ای دیگر. ما باید توان دفاعی خودمان را قوی کنیم تا دشمن جرات تعرض به ما را نداشته باشد. مرگ یک بار و شیون هم یک بار. در عین حال باید نفوذمان را نیز نزد اربابان رضا قلی بیگ، مثل میرزا محمد کلانتر، بیش تر کنیم.

داریوش پسر خان، نیز نظر پهلوان خدر را تایید کرده و از خان اجازه گرفت و گفت: اگر وضع مالی امروز ما به گونه ای است که حتی قادر به پرداخت مالیات هم نیستیم، علتش غارت و چپاول های مداوم و مکرر قشون های مختلف به داریان است.تا وقتی که ما در برابر دشمن، ضعیف ظاهر شویم و تن به خواسته هایشان دهیم، همین آش است و همین کاسه.

افراسیاب گفت: ما همیشه در برابر غارت و چپاول قشون تا سرحد جان مقاومت کرده ایم و هیچ گاه هم خان را تنها نگذاشته ایم و از این پس هم در صورت لزوم هم چنان مقاومت کرده و تا آخرین قطره ی خونمان فرمانبردار خان هستیم و محال است تا زنده ایم، خان تنها بماند، ولی حاصلش چه بوده است، کشته و زخمی شدن جوانان و چپاول و غارت دار و ندار داریان.

پهلوان خدر گفت: ولی اگر همین ایستادگی و مقاومت نبود، اگر جانفشانی افرادی مثل پهلوان حیدر نبود، الان حتی یک نفر از اهالی داریان زنده نبودند. درست است که چند سال پیش، قشون افغان، مزارع و باغ های دشت داریان را به یغما بردند ولی تدابیر خان و رشادت های پهلوان حیدر و جوانان غیور داریان، اجازه نداد قشون افغان با نفوذ به قلعه، به جان و مال و مهم تر از آن ناموس رعیت، تعرض کند.

خان که متوجه شد بحث موافق و مخالف بالا گرفته است، اشاره به سپیده کرد و سپیده دوباره رشته ی سخن را به دست گرفته، گفت: همان طور که خان فرمودند، ما باید هم قدرت دفاعی خود را بالا بریم تا بتوانیم به موقع از جان و مال و ناموس رعیت دفاع کنیم و هم با تدبیر و سیاست، بهانه به دست دشمن ندهیم و با ترفند های حساب شده، نقشه ی دشمن را نقش بر آب کنیم. من با نظر افراسیاب موافقم. ما با دور کردن ستاره از داریان، انگیزه ی رضا قلی بیگ را برای حمله به داریان از بین می بریم ولی این کار عاقلانه و روش درستی نیست. مسلما رضا قلی بیگ که از این موضوع اطلاع کامل دارد، بی کار نمی نشیند و در صدد دزدیدن ستاره در بین راه بر می آید و با حمله به جمع اندک ما در بین راه، خیلی آسان به هدف پلید خود دست خواهد یافت. پس، چاره ی کار در این قبیل اقدامات شتاب زده نیست.

افراسیاب گفت: من درست منظورتان را متوجه نشدم. بالاخره، باید ستاره را از داریان دور کرد یا…….

سپیده حرف او را قطع کرده و ادامه داد: در ظاهر، باید این کار صورت پذیرد. ما باید وانمود کنیم که ستاره به همراه طاهر از داریان خارج شده و راهی سه چشمه می شود تا در آن جا به عقد نکاح طاهر در آید.

خان گفت: منظور شما این است که ستاره باید در داریان بماند، ولی وانمود شود که داریان را به قصد سه چشمه ترک کرده است؟

سپیده گفت: بله خان. کاملا همین طور است.

افراسیاب گفت: چگونه؟

سپیده گفت: باید شخص دیگری در لباس ستاره به همراه طاهر و محافظین آن ها از قلعه خارج شود.

داریوش گفت: من حاضرم نقش ستاره را بازی کنم و از داریان خارج شوم.

فرهاد که بعد از شرح ماجرای جاسوسی، ساکت بود، اجازه گرفته و گفت: نه ! اصلا صلاح نیست داریوش از داریان خارج شود. داریوش باید موقع خروج ظاهری ستاره، در کنار خانواده حضور داشته باشد و ستاره را بدرقه کند تا همه چیز، طبیعی جلوه داده شود.از آن گذشته، همین الان هم جان احمد در خطر است. درست نیست جان داریوش را هم به خطر بیندازیم. داریوش باید در کنار پدر باشد.

داریوش گفت: شما فکر بهتری دارید؟

فرهاد گفت: بله. اگر خان اجازه بفرمایند، این ماموریت را من انجام خواهم داد.

خان که خود را مدیون پهلوان حیدر و داراب می دانست، نمی توانست خود را راضی کند که یک بار دیگر، جان فرزند دیگر سپیده را به خطر بیندازد. این بود که شدیدا با نظر فرهاد مخالفت کرد. ولی به واسطه ی اصرار فرهاد، پهلوان خدر پا در میانی کرده و گفت: به نظر من حق با فرهاد است. بهتر است داریوش نزد خان بماند و غیبت او نیز شک و تردید جاسوسان را به دنبال نداشته باشد.

خان که کاملا راضی نشده بود، گفت: اگر همه با اصل قضیه موافق هستید، این که چه کسی نقش ستاره را بازی کند، باشد برای بعد و خطاب به سپیده گفت: می شود در این مورد، بیش تر توضیح دهید؟

سپیده گفت: روز موعود، ستاره، خود را به مردم نشان می دهد ولی لحظه ی آخر برای خداحافظی با نازگل، به اندرونی رفته و در آن جا، فرهاد لباس های او را پوشیده به بهانه ی این که دشمن در بیرون از قلعه او را نشناسد، رو بنده زده و از اندرونی خارج شده ، به همراه طاهر و دیگران قلعه را ترک می گوید. بجز ما هم هیچ کس نباید از این موضوع مطلع شود.

فرهاد بار دیگر اجازه گرفت و گفت: نه ! این اصلا منطقی نیست. جاسوسان، حرکات ما را کاملا زیر نظر دارند و وجود من در لباس ستاره آن هم با روبنده، شک آنان را بر می انگیزد و این شک و تردید خود را به اطلاع رضا قلی بیگ خواهند رساند.

خان گفت: تو فکر دیگری داری؟

فرهاد گفت: اگر خان اجازه بفرمایند، ستاره همراه با طاهر و محافظین از قلعه خارج می شود و موقع رسیدن به کارمسرای داریان، به بهانه ای وارد کارمسرا شده و در آن جا با نقشه ی قبلی ، من در لباس ستاره، با رو بنده از کارمسرا خارج می شوم و جاسوسان رضا قلی بیگ اگر هم ما را زیر نظر داشته باشند، از راه دور قادر به تشخیص این جایگزینی نیستند. و به فکرشان هم خطور نمی کند که چنین اتفاقی رخ داده باشد. هر چند، بهتر است حتی محافظین هم از نقشه ی ما مطلع نشوند ولی اگر در این مرحله مرا شناختند، اشکال چندانی ندارد. منتها محافظین باید از افراد کاملا مطمئن انتخاب شوند.

خان نظر فرهاد را پسندید ولی هم چنان با ایفای نقش فرهاد، مخالف بود. بعد از آن، چگونگی اجرای دقیق نقشه ، مورد بررسی قرار گرفت و در نهایت خان، پهلوان خدر را مامور کرد که ضمن ارسال نامه های کاملا محرمانه، به مالکین روستاهای اطراف، از آنان برای محافظت مخفیانه از کسانی که از قلعه خارج می شوند، در محدوده ی آبادی خود کمک بگیرد. با این کار، هم موضوع انتقال ستاره به سه چشمه، پر رنگ تر می شود و هم از جان افراد، محافظت بیش تری صورت می گیرد.

فرماندهی کل امور را نیز بر عهده ی پهلوان خدر گذاشته و از او خواست تا دقیقا همه چیز را زیر نظر داشته باشد. هم چنین، قرار بر این شد که ضمن محرمانه ماندن تصمیمات جلسه، به شایعه عزیمت ستاره به سه چشمه در بین رعیت دامن زده شود.
ا
فراسیاب هم مامور شد علاوه بر زیر نظر داشتن دقیق چوپان و شناسایی جاسوسان داخلی، جاسوسان خودی با هوش و زرنگ و کاملا مورد وثوق و اعتماد را نیز به خارج از قلعه گسیل داشته و حرکات آدم های رضا قلی بیگ را شدیدا زیر نظر گیرند. هم چنین، قرار شد یک نفر نیز در کسوت مسافر، به شیراز رفته و اطلاعات بیش تری را در مورد قتل نادرشاه و سلطنت عادلشاه و تغییر و تحولات حکومت شیراز، کسب نماید.

نوشته های مشابه

28 دیدگاه

  1. با سلام و اجازه ی استاد عزیز
    چگونگی قتل نادر شاه افشار قدرتمندترین پادشاه ایران بعد از اسلام
    هنگامی که نادر وارد خیمه اش شد زن مسیحی او « ستاره » منتظر ش بود و با دیدن نادرازجای برخاست و به نادر خوش آمد گفت. او نادر را خشمگین دید و از نادر پرسید چه شد
    نادر در جواب گفت مشتی خائن اطراف او را گرفته اند و قضیه علیقلی میرزا را برای او تعریف کرد. نادر در بسترش دراز کشید و پس از دقایقی به خواب فرو رفت. پس ازخروج نادر ازخیمه سفره خانه محمد بیک و موسی بیک و صالح بیک به سمت خیمه اشان راه افتادندو در راه قوچه بیک را هم صدا زدند. آن چهار تن در خیمه ای جمع شدند و قرار گذاشتند که هر یک دو تن از نوکران با وفای خود را به همراه بیاورند. در پایان جلسه موسی بیک و صالح بیک و محمد بیک ترس از آن داشتند که قوچه بیک از ترس نقشه آن ها را برای نادر بازگو کند
    چون قوچه بیک سرنگهبان بود و می توانست نقشه آنها را برای نادر بازگو کند و جانش را نجات دهد به همین دلیل صالح بیک از گوشه خیمه قرآنی آورد و از قوچه بیک خواست که دست بر روی قرآن گذارد و سوگند یاد کند که به آنها خیانت نکند و او هم سوگند یاد کرد که نقشه آنها را لو نمی دهد. آن چهار تن برای ساعتی از هم جدا شدند.پس از ساعتی آن چهار تن به همراه نوکران در کنا هم جمع شدند و قرار گذاشتند محمد بیک به همراه نوکران خود از اردوگاه خارج شود و به همراه ۲۰۰تن پس از ساعتی بازگردد تا در صورت حمله افراد سپاه نادر از آنها دفاع کند.
    ازخیمه نادر چهار تن حفاظت می کردند. از قبل قرار بود هر یک از آن چهار تن( موسی بیک محمد بیک، قوچه بیک و صالح بیک ) یکی از آن نگهبانان را با یک ضربت بکشند ولی با رفتن محمد بیک و نوکرانش یکی از نوکران صالح بیک آن را به عهده گرفت. آن نه تن بسوی خیمه نادر رهسپار شدند. در راه بارها نگهبانان جلوی آنها را گرفتند ولی قوچه بیک خود را نشان داد و نگهبان راه را باز کرد تا اینکه به خیمه نادر رسیدند. قوچه بیک که مامور تعویض نگهبانان بود به سوی اولین نگهبان خیمه نادر رفت و به او گفت که امشب باید نگهبانان دو برابر شوند و موسی بیک را کنار او قرار داد. قوچه بیک بطرف نگهبان بعدی رفت و همان سخنان را به او گفت و صالح بیک را درکنار او قرار داد و به طرف نگهبان بعدی رفت و یکی از نوکران صالح بیک را در کنار او قرار داد و به نگهبان چهارم رسید و خود کنار او قرار گرفت و پنج نفر دیگر طبق دستور به طرف درب خیمه نادر راه افتادند. ستاره در خیمه نادر هنوز نخوابیده بود ولی سعی کرد بخوابد چون فردا راهی بودند ناگهان صدایی شنید که به زبان ترکی گفت « سوختم». از حرکت ستاره نادر از خواب برخاست و پرسید چه شده ولی ستاره دیگر فرصت پاسخ گویی نداشت چون موسی بیک و قوچه بیک و صالح بیک به اتفاق نوکران خود با شمشیر هایی آخته وارد خیمه شدند. در خیمه نادر چراغی کم نوربه نام مردنگی بود و به همین دلیل قاتلین توانستند نادر را ببینند. صدای سوختم به آن دلیل بود که نوکر صالح بیک نتوانسته بود که یکی از نگهبانان را با یک ضربت بکشد و به همین دلیل نگهبان فریاد زده بود سوختم. وقتی آن 9 تن وارد خیمه شدند نادر فریادی نزدچون در میان آن نه تن سه تن از فرماندهان سپاهش که با او هم قبیله ای بودند را دید وحتی فکر نمی کرد که آنها برای کشتن او آمده باشند ولی صالح بیک جلو آمد و با شمشیر ضربتی بر سر او زد.نادر که دیگر توان فریاد زدن را نداشت توپوز طلایی خود را به سمت مهاجمان پرتاب کرد و به یکی از نوکران خورد. قوچه بیک هم جلو آمد و با شمشیر بر پای نادر کوباند. یکی از نوکران مامور گرفتن دهان ستاره شد. آنگاه موسی بیک و قوچه بیک وصالح بیک ضرباتی پیاپی بر نادر وارد کردند تا نادر جان داد. هیچ یک ازآن سه تن مسئولیت بریدن سر نادر را قبول نکردندو یکی از نوکران موسی بیک به نام « تاج اوقلی» سرنادر را از
    تن جدا کرد.

    1. سلام متقابل عزیز دل برادر…..شما خودتان صاحب اجازه اید. انصافا با اطلاعات تاریخی که در اختیار بنده و کاربران عزیز قرار می دهید، به درک زمان و مکانی که داستان در آن رخ داده است، کمک بسیار می کنید. ممنونم.

  2. سلام سپیده خانم. دلم برایتان تنگ شده است. مدتی است پیدایتان نیست.امیدوارم به زودی حضور مجدد شما را در سایت شاهد باشم.منتظرتان می مانم.مامان سپیده می گوید اگر صد تا صلوات نظر کنی می آید. من هم صد تا صلوات نظر کرده ام. لطفا قبل از این که داریان را ترک کنم بیا. شاید اگر رفتم دیگر نتوانم به داریون نما سر بزنم.منتظرتان می مانم.

    1. سلام سپیده خانم، من نیز دلم به حضور پر رنگ شما خوش بود. حضور پر رنگتان را از ما دریغ نفرمایید.

  3. سلام ستاره خانم. من مرتب رمان قلعه داریون را میخوانم. نقش شما را هم در رمان، نقش یک مادر دلسوز و فهمیده و آگاهی میدانم. شما هم خیلی زیبا ایفای نقش می کنید. و حس خود را خوب بیان می کنید.فقط به من بگویید داریان با داریون چه تفاوتی دارد؟

    1. سلام.ممنون از نظر لطفتان.داریان در مکانی نزدیکی داریون فعلی در 36 کیلومتری شمال شرقی شیراز قرار داشته است. در مکانی که بعدها به نام تل جدی نامیده شد.این مکان به دلایلی که انشاءالله در رمان خواهد آمد ویران شده و سال ها بعد، داریون فعلی توسط مالکی به نام کل محمد قلی خان بنا می شود.منتظر بمانید به تفصیل در رمان خواهد آمد. با تشکر از علاقه اتان به شهر داریون.

  4. این روزها آقای علیرضا کشاورز از فرهنگان فعال و مذهبی داریون در سوگ خواهر گرامیشان عزادار است . مصیبت وارده را به دوست و همکار عزیزم آقای کشاورز و خانواده گرامیشان و بستگان ایشان و همکار ان گرامی آقای فرزاد و شهاب رویین تن تسلیت می گویم برای آن مرحومه در این ماه مغفرت از خداوند طلب غفران و برای بازماندگان صبر جمیل و اجر فروان مسالت دارم .

    1. این غم جان سوز که شرحی است بی نهایت از درد حرمان و جدایی را بر شما برادران بزرگوار آقایان علیرضا کشاورز، فرزاد و شهاب رویین تن و خانواده های داغدارتان تسلیت عرض نموده، برای آن مرحوم، رحمت و غفران واسعه ی الهی و علو درجات و برای بازماندگان، صبر جمیل و اجر جزیل، آرزومندم.
      روحش شاد و یادش گرامی باد…

  5. تشکر ویژه از علی زارع: ایمیل شما را دریافت کردم. اطلاعات خوبی از راه های مواصلاتی داریون- زرقان را در اختیارم قرار دادید که انشاءالله در ادامه ی داستان مورد استفاده قرار خواهد گرفت. لطفا ایمیل خود را چک کنید و پاسخ مرا به همراه چند پرسش و زحمت دیگر ببینید. باز هم ممنون.

  6. تشکر ویژه از سروش: ایمیل شما را مدتی پیش دریافت کردم.ممنون از پیش بینی هایتان.اگر ایمیل خود را چک نکرده اید، این کار را انجام داده و پاسخ مرا ببینید. باز هم ممنون و هم چنان پویا و پایا باشید.

    1. سلام
      چک کردم تشکر از لطف شما
      یه سوال هم دارم جناب آقای زارع
      خان داریان روی موبایل خودش به جای اسم همسرش سپیده می نوشت “منزل” !
      بیرون از خانه, او را با نام فرزند ارشد پسر, او رو صدا میزد ! فرهاد
      اگر این کار نمیکرده یا اودر قرن 21 زندگی میکرده یا ما قرن 18یا 19 هستیم .
      شاهدش اینه که یک خانم فعال به اسم خودش روی این سایت نیست
      هیات نحریریه، مدیران، اساتید چرا یه دونه از خانم هاتون مطلب نمینویسند وآفتابی نمیشود تا دیگران هم یاد بگیرند.
      مگر اسم خانم ها چه اشکالی داره
      از محمد خان یاد بگیرید به خدا ؟

      1. سلام متقابل عزیز دل برادر….
        ممنون که ایمیلتون رو چک کردین. منم باید چک کنم ببینم پاسخی از سوی شما دارم یا خیر.

        سروش جان من که قبلا هم گفتم، قدیم ندیما تو همین داریون، برخی از خانم ها رو با اسم خودشون صدا می کردن. نمونه اش، مادر من را به نام “خانم لقاء” صدا می کردند.اتفاقا پدر بزرگ من( پدر مادرم) رئیس بوده است( رئیس عطا)و دخترش را حتی بعد از ازدواج و بچه دار شدنش هم به نام صدا می کرده اند. جالب اینه که خیلی ها هنوز هم به من می گویند پسر خانم لقاء ! (می بینید که خود من با افتخار تمام مادر خدا بیامرزم را به نام یاد می کنم) نام های دیگری را هم سراغ دارم ولی نمی دانم فرزندانشان راضی هستند نام ببرم یا خیر.بنابراین نام نمی برم. البته حق با شماست و اغلب، نام پسر ارشد را صدا می زده اند ولی عمومیت نداشته است.

        اما این که می فرمایید یک خانم فعال،به اسم خودش ظاهر نمیشه، بر فرض هم که چنین باشد، خب به نام پسر ارشدش هم ظاهر نمیشه ! میشه؟ پس این دلیل شما، منطقی نیست. علت آن، چیز دیگری است !هر چند، این هم عمومیت ندارد. من برخی از این خانم ها را می شناسم که با نام واقعیشان در سایت حضور دارند و من آن ها را می شناسم ولی نمی خواهم معرفیشان کنم.اما چند نفرشان را چون کاربران با نامشان آشنایی دارند می گویم: لیلا بذرافکن، زهرا ظهرابی داریونی، آزاده روح الامینی و……

        و باز در این سایت، نام مستعار فقط ویژه خانم ها نیست، اتفاقا تعداد آقایانی که از نام مستعار استفاده می کنند هم کم نیست. مثلا خودتان نام واقعیتان ……… است و نام مستعارتان سروش.

        “فقط مزاح با سروش عزیز:واما در مورد هیات تحریریه و مدیران و اساتید، باید بگم که اولا خانمهایشان دونه ای نیستند و نفری هستند( به دیدگاهتان نگاه کنید: یه دونه از از خانم هاتون !). در ثانی مگه چند تا خانم دارند که گفته اید: خانم هاتون !؟”

        اما از کجا میدونید که خانم فلانی آفتابی نمی شود؟ قبلا هم در جواب یکی از خانم ها گفتم که: شاید خانم فلانی هم در سایت حضور داشته باشد، ولی با نام مستعار نه واقعی، که دلیلش بماند ! اسم خانم ها هم هیچ اشکالی ندارد. ولی خب ما حاضریم از جدمان محمد خان داریانی یاد بگیریم.و چون یاد گرفته ایم، این رویه را دنبال کرده ایم.

        *و اما نیمی از حرف هایم جدی بود و نیمی شوخی. چون می دانم ظرفیت شوخی را دارید گفتم. ببخشید و جاری و ساری باشید سروشکم.

  7. با سلام… پذیرای هر گونه ابتکار و خلاقیت شما که در روند ادامه ی داستان موثر و مفید باشد، هستم. برای مثال ایفای نقش شخصیت های داستان توسط ستاره و ….. ابتکار جالبی بود و می تواند در تنوع و جذابیت داستان موثر بوده و کم و کاستی ها و ضعف قلم مرا جبران نماید. منتظر سایر اقدامات خلاقانه اتان هستم.

  8. سلام. عزیز دل برادر ! گه گاهی یادی هم از فقیر، فقرا بکن. اسم منو انداختی سر زبونا ولی دریغ از یه تعارف خشک و خالی ، انگار نه انگار که منم تو جلسات خونوادگی خان هستم ! راستش رو بخواید هم نگرانم و هم دلتنگ ! روزا چشمم به راهه که کی احمد میاد و شبا چشمم بی خواب که نکنه دیگه احمد نیاد. ترا به خدا برای احمدم دعا بکنید.

  9. سلام . هم غمگینم و هم نگران. غمگین برای خودم و نگران برای عزیزانم. ترجیح می دهم نگران عزیزانم باشم تا غمگین خودم. خدایا غم کوهی را بر دلم میهمان دار ولی درد کاهی بر جان عزیزانم روا مدار. که این را با صبر مداوا توان کرد ولی آن را ……نه ! نه ! نه ! این را بر من ارزانی دار که به دیده ی منت پذیرایم ولی آن را از عزیزانم دور دار ای پروردگار !

  10. سلام بر کاربران عزیز….
    خوشحال می شوم اگر “لالایی های داریونی” را در این جا بنویسید.

  11. سلام و صد سلام و یک سوال ناقابل:
    پس چی شد دوشنبه و پنجشنبه ها؟ دوشنبه اومد و رفت پی کارش ! امروز هم که پنجشنبه هست تا الان خبری نیست ! پس کی قسمت نهم را ….!!!؟؟؟

  12. سلام بی دل عزیز….. به دو علت بین قسمت هشتم و نهم فاصله افتاد:
    1-حجم زیاد مطالب آخر ماه رمضان بر روی سایت و نزدیکی عید فطر
    2-طولانی بودن حجم قسمت هشتم
    *اگر خدا عمری بدهد خیلی زود قسمت های نهم و دهم را ارسال خواهم نمود.
    ممنون از دیدگاهتان.

  13. سلام و عیدتان مبارک “رویای سبز” عزیز….
    می دانم گله مندید که چرا مدیر محترم سایت دیدگاه های اخیر شما را در سایت قرار نداده است. هر چند نمی دانم آن دیدگاه ها چه بوده است ولی خب بگذارید به حساب محدودیت هایی که بر مدیر سایت حاکم است و به دل نگیرید. قصد و غرضی در کار نیست و در این که در ایمیلی که فرستاده اید گفته اید دیگر دیدگاه نمی فرستید تجدید نظر کنید. دیدگاه هایی را هم که در سایت درج نمی شود می توانید برای من ایمیل کنید. مطمئن باشید پاسختان را خواهم داد. منتظر دیدگاه هایتان هستم. هم چنان پویا و پایا باشید.

  14. سلام بر کاربرانی که برای من ایمیل فرستاده اند. همه را پاسخ داده ام. لطفا ایمیلتان را چک کنید. عیدتان مبارک. جاری و ساری باشید.

  15. سلام بر کاربران عزیز داریون نما. عیدتان مبارک. ….
    به درخواست عده ای از کاربران در ایمیل های ارسالی خود ، بر آنم که اگر خدا عمری بدهد، بیست قسمت اول رمان را چاپ نموده و در گردهمایی سالروز راه اندازی سایت در اواخر شهریور ماه بین شرکت کنندگان در گردهمایی، توزیع خواهم نمود. هر چه خدا بخواهد….

  16. آقاسروش شما که با اسم خودتون نمیاین از بقیه چه توقعی دارین؟!
    یا شایدم چون داریون زندگی نمیکنید از جوش خبر ندارین؟؟!
    هرچند که من خودم این جو رو قبول ندارم:-(

    1. سلام زهرا خانم
      من که عددی نیستم و اگر با اسم خودم باشم فکر میکنم گیرایی کمتری داردو اون وقت آزاد نیستم هر چیزی را بنویسم.
      معمولا سه جور مطلب مینویسم
      یکی میدانم که منتشر میشود
      مطمئن نیستم که منتشر بشود و بعضی وقتا توی خونه خودمون شرط میبندیم که منتشر میشه یا نه ؟ که پنجاه پنجاه است .
      بعضی مطالب هم میدانم که صد در صد منتشر نمیشود ولی مینویسم که این بنده خدا داریون نما بخواند و با این همه گرفتاری بخندد واحیانا به من هم یک …… نثار کند .
      از جو داریون خبر دارم و خوب هم خبر دارم وشما درست میگویی
      شاید این در خواست هم از خامی من است
      اما باید جو شکنی کرد
      مثلا آقای داریونی که فکر میکنم آدم صاحب نظری است چه اشکالی داره به اسم خودش بیاد و ؟آقای کوروش ؟ خیلی دوست دارم این دوتا را بشناسم . بعضی عزیزان که که سنی ازشان گذشته و جو هم نمیتونه براشون مشکلی درست کنه . ودر نهایت اشکال از خانم ها نیست ، اشکال در طرز فکر آقایان محترم است.

      1. سروش جان سلام…. من آن دو نفر را که می گویی می شناسم. هر دو با اسم های واقعیشان هم در سایت حضور دارند و آدم های بسیار بسیار خوبی هستند ولی خب ساکن داریون هستند و بعضی حرف ها را نمی توانند با نام واقعیشان بزنند. قبول کن در داریون بودن و همه حرفی را زدن مشکل است. من و تو نه داریون هستیم نه با داریونی ها به طور مستقیم کاری داریم. دور از گود نشسته ایم و می گوییم لنگش کن. آسان نیست عزیز دل برادر. آسان نیست. اما در مورد خودت، هیچ وقت بی احتیاطی نکن و اسم واقعیت را فاش نکن. چون آن گاه دیگر، یا ما سروش را نداریم یا این سروش را نداریم. سروشی را داریم که محدود می شود. محدود محدود. کاملا محدود. و من آن سروش را دوست ندارم. این سروش برایم از هر سروش دیگری بهتر است. رطب خورده ی عزیز ! این قدر منع رطب نکن و کاربران را تحت فشار نگذار و نخواه که محدود شوند ! هر چند شما هم در گفتن آن دیدگاه خیلی هم جدی نبودی. در بهترین حالت، نصف مطلب دیدگاه های شما، شوخی است و از زهرا خانم هم می خواهم که زیاد آن را جدی نگیرد. ممنون از احساس مسئولیتتان در قبال سایر کاربران، سروش و زهرا…. هر دو هم چنان پویا و پایا باشید.سروش جان سلام….

  17. سلام و عرض ادب و احترام…..
    ممنون از دیدگاه هایتان: علی زارع، ستاره داریانی، ستاره، امید راستی، یوسف بذرافکن، سروش، نازگل، سپیده داریانی، بی دل

  18. متوجه بودم که شوخی بود اما دلم خواست بحث بشه روش.کاش یه روزی بتونم این جوو بشکنم!شایدم شکستم!!

    1. سلام. ما در این سایت انواع دیدگاه های کاملا متفاوتی را داریم که فعلا قصد شمارش آن ها را ندارم. یک نوع از آن ها، دیدگاه هایی است که ثمره ی آن نقدی سازنده، کارساز و مشکل گشاست. این نوع دیدگاه، بسیار ارزشمند و مفید است و موجب غنای مضاعف فضای مجازی می شود. با این مقدمه، خواستم بر تفکر شما صحه بگذارم و بگویم که تا می توانید دیدگاه هایتان از این نوع باشد مثل همین بحث و بررسی اخیر شما و سروش…..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن