بوي بهشتهمه

با شهدا منطقه داریون | شهیدی از دودج: پاسدار شهید سید ابوطالب حسینی

جلیل زارع|
بسم رب الشهدا و صدیقین …
*همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند .
یکی از این عزیزان، سید ابوطالب حسینی است. شهید پاسدار سید ابوطالب حسینی.

*پرسشی ذهنم را در گیر کرده است که : آیا مردان خدا، شهادت را برای خودشان انتخاب کردند یا شهادت، مردان شایسته ی خدا را گلچین کرد !؟

*دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم !

آن جا، پشت خاکریز بودیم و این جا در پناه میز !

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز تلاش می کنیم ناممان گم نشود !

جبهه بوی ایمان می داد و این جا ایمانمان بو می دهد !

آن جا، روی درب اتاقمان می نوشتیم : یا حسین ! فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم ، بدون هماهنگی وارد نشوید …

الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم!

و بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم !

“قسمتی از وصیتنامه شهید شوشتری”

*بیش از این چیزی نمی گویم… شما بگویید… با شهید پاسدار، سید ابوطالب حسینی عزیز، درد دل کنید.


*مصاحبه ی علی زارع فرهنگی داریونی، با خانواده ی شهید پاسدار، سید ابوطالب حسینی و هم رزمانش:

پاسدار شهید سید ابوطالب حسینی، فرزند سید اسدالله، متولدسال۱۳۴۷ از روستای دودج بود. وی در خانواده ای کشاورز و زمین دار متولد شد که از نظر مالی هیچ گونه مشکلی نداشتند. پدرش با کار بر روی زمین های کشاورزی و کسب روزی حلال، مانند مجاهدی، در راه خدا تلاش می کرد و این اخلاق و رفتار خود را به تمام فرزندانش منتقل کرد.این شهید بزرگوار در خانواده ای ۱۱نفره متولد شد. دارای پنج خواهر و سه برادر داشت و خود، فرزند پنجم خانواده بود. پدر و مادرش بسیار مومن و مذهبی بودند و از همان دوران کودکی فرزندانشان را به انجام واجبات دینی سفارش می کردند و همیشه روی سادات بودنشان حساس بودند که باید الگویی مناسب برای دیگران باشند.

شهید حسینی عزیز، لحظه ای نمازش ترک نمی شد. با دروغ و غیبت و تهمت، بسیار مخالف و از آن بی زار بود و دیگران را هم به پرهیز از آن دعوت می کرد.سرانجام سید ابوطالب وارد سن نوجوانی شد .در همان اوایل نوجوانی بود که انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید. وی عاشق امام خمینی (ره) بود و او را بسیار دوست می داشت .او مانند مولوی، امام را شمس خود می دانست .همیشه از فرمایشات امام راحل می گفت و او را منجی ایران می دانست و به دیگران هم سفارش می کرد، پاسدار انقلاب و آرمان های امام باشند .

در همان دورانی که وارد مدرسه شده بود ،جنگ تحمیلی آغاز شد .لحظه ای در مدرسه آرام و قرار نداشت .فکرش در جبهه و جنگ بود. عاشق مکتب شهادت بود و همیشه آرزو می کرد ، هم چون مولایش امام حسین(ع)، شهادت نصیبش شود.در مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان که در دودج برگزار می شد، شرکت فعال داشت و جزو بچه های هیات بود .در همین دوران بود که برادر بزرگش ناکام از دنیا رفت و پدر و مادرش را با داغی بسیار سنگین تنها گذاشت .درگذشت این برادر، سید ابوطالب را بسیار متاثر کرد و همیشه به یاد برادرش بود .پدر و مادرش هم که او را ناراحت می دیدند و خودشان هم داغدار بودند، سید ابوطالب را درک می کردند وعلاقه شان به او دو چندان شده بود.

سرانجام به صورت داوطلبانه، عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد. پدر و مادرش که نمی خواستند او را ناراحت ببینند، آرزوی او را آرزوی خود می دانستند و زیاد با رفتن او مخالفت نکردند .ولی درک کنید، پدرو مادر داغداری که تازه جوان ناکامشان را زیر خاک کرده اند و فرزند دیگرشان هم راهی جبهه شده است .از درون دل این پدر ومادر هیچ کس خبر ندارد بجز خدایشان.واقعا اجر این پدرو مادرها را خدا در روز قیامت خواهد داد.این شهید بزرگوار از طریق لشکر ۱۹ فجر عازم اهواز شد ودر شلمچه هم حضور داشت.

و اینک بشنوید خاطراتی از یکی از همرزمان این شهید بزرگوار به نام آقای صف شکن از شهدای زنده ی هشت سال دفاع مقدس:

” شهید سید ابوطالب حسینی، در عنفوان جوانی بود. بنابراین، برای اعزام و ورود به منطقه ی جنگی با ایشان مخالفت می کردند. لذا تصمیم گرفتیم برای اینکه هیکل ایشان را بزرگ نمایش دهیم، دو دست اورکوت سپاه به ایشان بپوشانیم و پتوی جنگی به صورت چهار لایه به زیر پای ایشان بر روی صندلی تویوتا قرار دهیم تا اندکی بلندتر و چاق تر به نظر برسد و به نوعی دژبان منطقه ی جنگی را به اشتباه بیاندازیم .بعد از عبور از دژبانی، خودش هم باورش نمی شد که به این راحتی وارد منطقه ی جنگی شده و از شادی در پوست خود نمی گنجید. گویی کارت دعوتش را دریافت کرده بود.”

شهید سید ابوطالب حسینی گر چه نیازی به مال و منال دنیا نداشت و جوانی آزاد و غیور بود ،اما در تمام فامیل حسینی ها، خود نمایی می کرد و در سرش شور حسینی بود و به واسطه ی آن که خوزستان، خون می طلبید او خود را جان نثار می دانست .ناچار بود، علی الرغم دل داغدیده ی مادر، بسوی جبهه ها حرکت کند. در آن زمان لشکر ۱۹فجر، خط شکن روبروی دشمن بعثی بود و محفلی برای جمع شدن عشاق خمینی .در بهار زندگی، در میان خاک های داغ پهن دشت خوزستان همچون سنبلی بر روی خاک آرمیده بود. سلاح داغ دشمن بعثی، همراه با شلیک های پی در پی مسلسل ،همانند لالایی مادرانه ای برایش بود و پروایی از تقدیم جان نداشت خاکی بودن او را بر آن داشته بود تا از تمام توان در تمام زمینه های جنگ بالی بسازد و به افلاک پرواز کند. لبخندهای ملیح و بذله گویی های شیرین، او را انگشت نما کرده بود و جمع بسیجیان را طراوت می بخشید .روزگار او را در تنگنا ی سفر قرار داده بود و همین امر باعث شده بود تا از خوزستان به گلستانی دیگر عزیمت کند ؛ شاید اسباب سفرش را از پیش مهیا نموده بود و الی نوگلی چون سید ابوطالب کجا و خاک های داغ شلمچه و دشت خوزستان کجا ! که به راستی در مسلخ عشق جز نکو را نکشند/ روبه صفتان زشت خود را نکشند.

یکی از نزدیکان شهید می گوید:
“در آخرین مرخصی به من گفت بلوزی بده تا بپوشم. گفتم: مگر در تدارکات نیستی که بلوز برداری ؟ پاسخ داد: مگر تدارکات اموال شخصی من است. مال بیت المال است و بنده از آن استفاده ی شخصی نمی کنم. در آخرین مرخصی، هنگام خداحافظی، در فلکه ی شهرداری دست خود را دور گردن من انداخت و گفت: من دیگر بر نمی گردم و این سفر آخر من است . فقط، هوای پدر و مادرم را داشته باش.”

هم رزمانش میگویند:
در شبی که فردایش به شهادت رسید، تا صبح نخوابید و و نگذاشت دیگران هم بخوابند. با خدا مناجات می کرد و زار می زد و اشک می ریخت. می گفت: شاید این آخرین شبی باشد که با هم هستیم..

نحوه ی شهادت :
هنگام عزیمت از شلمچه به اهواز ، هواپیماهای دشمن بعثی، بمباران شدیدی را آغاز می کنند. قبل از اینکه رزمندگان ، جایی مخفی شوند، بمبی در کنار خودرویی می افتد و بدن این شهید بزرگوار، مانند شهید دستغیب ،پاره پاره می شود و به آرزوی قلبیش می رسد.

محل شهادت :اهواز -خیابان نادری –نزدیک مصلای نماز جمعه

تاریخ شهادت : ۶۵/۹/۱۵

دلم نمی خواهد بگویم ، ولی بگذارید تمام کاربران بدانند و بشنوند از خبر شهادت ایشان هنگامی که به پدرش می گویند:

دلت می خواهد پیکر فرزندت را ببینی ، در صورتی که دست ندارد؟ پدر می گوید: آری ، می بینمش.

می گویند: میخواهی او را ببینی در صورتی که پا هم ندارد؟می گوید: آری می بینمش .

می گویند: می خواهی او را ببینی در حالی که سر هم ندارد و اصلا بدنی ندارد؟ آن وقت است که پدرش ناله سر می دهد و فریاد یا حسین و یا ابو الفضلش به آسمان می رود .

اگر اشک شما را در آوردم ،معذرت می خواهم. ولی ببارید این اشک ها را و قدر آن را بدانید که دلی صاف و زلال دارید به پاکی آب و آسمان آبی.

از تمام عزیزان التماس دعا دارم .

نوشته های مشابه

9 دیدگاه

  1. سلام بر شهدای گلگون کفن منطقه ی داریون…. سلام بر جاوید الاثرهای این مرز و بوم…..سلام بر آزادگان سرافراز این دیار…. سلام بر جانبازان عزیز….و در یک کلام: سلام بر رزمندگان و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس….

    و اما بعد: دیروز آقای علی زارع، پیامکی برایم فرستاد و از من خواست هر چه زودتر مصاحبه اش با خانواده ی پاسدار شهید سید ابوطالب حسینی را در سایت به نمایش در آورم و من هم در پاسخ به ایشان، قول دادم که شب این کار را انجام خواهم داد و به قول خود هم عمل کردم. آقای داریون نما هم خیلی زود آن را در سایت قرار داد. شب از نیمه گذشته بود ولی من هم چنان، بیدار بودم و خواب به چشمانم نمی آمد. چندین بار دیدگاهی نوشته و در همین جا با کلیک بر ” فرستادن دیدگاه” ارسالش کردم ولی هر بار لپ تاپ، هنگ می کرد و ارسال نمی شد. دیدم بی فایده است و قسمت نیست این دیدگاه ارسال شود ، این بود که به رختخواب رفتم. دلم گرفته بود. شاید بی دلیل. مثل خیلی وقت های دیگر . گریه نمی کردم ولی چشمانم خیس بود. خیلی طول کشید تا خوابم برد. در خواب در حیاط قدیمی خانه ی پدری، مرحوم مادرم را دیدم. دستم را گرفت که از حیاط بیرون برد ولی نگاه من به باغچه ی اناری خانه بود. مرا به باغ برد و اناری چید و به دستم داد. از خانه بیرون رفتیم. همسایه امان، مادر شهید جمشید عسکری ، جلو درب مغازه اش نشسته بود. تا ما را دید، بلند شد و با لبخند به سراغمان آمد و گفت: فرصت؟ مادرم جواب داد: داریم میریم جبهه. راه افتادیم. به پارک وسیعی رسیدم پر از درختان تنومند. زمین پارک با چمن پوشیده شده بود. در آن جا برادرم شهید کورش زارع انتظارمان را می کسید. هم دیگر را در آغوش گرفتیم. می دانستم شهید شده است. گفتم: بذار خوب نگات کنم. گفت: نمیخوای پشت سرتو نگاه کنی؟ چرخیدم و پشت سرم را نگاه کردم. شهید جمشید عسکری داشت لبخند زنان به ما نزدیک می شد. بعد هم شهید دیگری از سوی دیگر آمد. کوروش گفت: میشناسیش؟ چهره اش آشنا بود. عکسش را در “بوی بهشت داریون نما” دیده بودم. او را هم به من معرفی کرد. بعد یک میگ عراقی بالای سرمان ظاهر شد. مادرم گفت: زیر درختان پناه بگیرید. هر کدام زیر درختی دراز کشیدیم. یکی یکی درختان را بمباران می کرد و نسیم لطیفی از آنان بر می خاست. منتظر بودم، هر لحظه بمب ها درختانی را که پناگاه ما بودند را هم هدف بگیرند. ولی این اتفاق نیفتاد. بعد از رفتن میگ عراقی، مادرم و کوروش مرا از باغ خارج کردند. رفتیم تا به جایی رسیدیم که بر روی تابلویی نام ” شلمچه” حک شده بود.رزمندگان در سنگرها مشغول تیر اندازی بودند. به هر سنگری که می رسیدیم، مادر و برادرم، آن رزمنده را به من معرفی می کردند و بعد صحنه ی شهادت او جلو چشمانم به نمایش در می آمد.

    درد سرتان ندهم، قصد ندارم با تعریف کامل جزئیات خسته اتان کنم…… بالاخره نارنجکی سوت کشان جلو پایم منفجر شد و من نقش زمین شدم. انار از دستم افتاد و تکه تکه شد. مادرم دانه ی اناری را برداشت و در دهانم گذاشت. شیرین و لذیذ بود. احساس آرامش کردم. بعد نوبت برادرم شد و بعد هم یکی یکی شهدای دیگر. با هر دانه ی انار ، آرامش بیش تری بر من حکمفرما می شد که ناگاه زنگ ساعت موبایل، خروس بی محل شد و مرا به دنیای حسرت بار بیداری کشاند.

    ببخشید، مثل همیشه طولانی شد…. ولی فقط یک نکته ی دیگر: عزیزان دل برادر ! از یاد شهدا غافل نشوید ! گلزار شهدا را فراموش نکنید ! به خانواده شهدا، سر بزنید. اگر هیچ کدام را نمی توانید، مصاحبه های علی جان را بخوانید….. حداقل ، دست به قلم شوید و با درج دیدگاهی، ادای دین کنید….. منتظر دیدگاهایتان هستم. التماس دعا که سخت به آن محتاجم….

  2. سلام…. در یک پاراگراف مانده به آخر، خط اول، بعد از نقطه چین به صورت زیر ویرایش می نمایم:
    …بالاخره نارنجکی….: نادرست
    …. بالاخره خمپاره ای….:درست

  3. یک درخواست: هر کس این شهید بزرگوار را می شناخته است، هر اطلاعات و یا خاطره ای از ایشان دارد، بنویسد. اگر هم اطلاعاتی ندارد، همین که یادی از شهید می کند، ادای دین می نماید…. منتظرتان هستم.

  4. سلام بر کاربران عزیز !
    هفته شهید صفرقلی حسینی را در پیش رو داریم. هر کس حرفی برای گفتن دارد برای رقم خوردن در “با شهدای داریون…” به آدرس tehran.daryon@gmail.com ارسال نماید و یا به آقای علی زارع و یا غلامرضا برزگر( کافی نت پارسا) تحویل نماید. و اگر هیچ یک از این روش ها برایش مقدور نیست، به صورت دیدگاه در هین جا بگذارد تا مدیر محترم سایت برای من mail نماید. بدیهی است مطالب شما به نام خودتان درج خواهد شد.

    و اما علی جان نیز به کار همیشگی خود آگاه است و نیازی به یادآوری و تاکید ندارد.

  5. وقتی جهت مصاحبه با خانواده ی این شهید بزرگوار به دودج رفتم گفتند مادر این شهید دیگر زنده نیست و پدرش هم در شیراز اقامت دارد خیلی ناراحت شدم و با هزار اندوه سوال کردم بالاخره قوم و خویشی در دودج ندارند ؟آدرس پسر عمه اش را گرفتم و به درب باسکول باربری دودج رفتم و با ایشان صحبت کردم مطالبی به من گفتند و در اخر گفتند که اقای نصراله حیدری در داریون داماد خانواده ی این شهید عزیز هستند .اینقدر خوشحال شدم که نمیدانستم چطوری به داریون برگشتم و مستقیما به درب مغازه ی لاستیک فروشی حیدری رفتم و ایشان هم با یکی از همرزمانش در خرامه تماس گرفتند و نتیجه اش مصاحبه ی بالا شد و مطالب و خاطراتی هم خودشان گفتند
    باور کنید دوستانم عزیز هر وقت برای مصاحبه با خانواده ی شهدا به مشکلی برخورد کرده ام به چند دقیقه نکشیده که حل شده است و مصاحبه به سرعت پیش رفته است .این هم از کرامات شهدای گرانقدر است.در طول مصاحبه با برادر حیدری اشک ریزان و گریه کنان صحبت میکردندو مصاحبه انجام میشد .
    لازم است در همینجا از خانواده ی این شهید و اقای حیدری و همرزم شهید اقای صف شکن از خرامه که با بنده ی حقیر همکاری کردند تشکر و قدردانی به عمل می آورم.
    التماس دعا از تمام کاربران

  6. از پیکر چاک چاک اثر اوردند
    زان یار سفر کرده خبر اوردند
    یاران به حریم عشق رو اوردند
    از طایر عشق بال و پر اوردند

  7. شهید واژه ایست که قلمها برای تجلیل و توصیف او از حرکت باز می ایستند و از چو منی که در بند نام و نانم به طریق اولی این کار بر نمی آید ولی تنها میتوانم آرزو کنم که خدا فاصله مار را از شهدا کمتر کند آمین

  8. دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!
    آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!
    دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!
    جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد!
    به کجا چنین شتابان…..

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن