رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | خلاصه قسمت های یکم تا بیستم

جلیل زارع|
توضیح:
بیش از 6 ماه از انتشار ” رمان قلعه داریون ” می گذرد. طی این مدت، با کمی این ور و آن ور، هفته ای یک قسمت در برابر دید شما کاربران عزیز قرار گرفته است.

خوانندگان این رمان، دو گروه هستند. گروه اول، از آغاز، هفته به هفته، ماجرا را دنبال کرده اند و هر بیست و هفت قسمتی که تا کنون منتشر شده است را از نظر گذرانده اند. این گروه، هر چند، قسمت های ۲۱ تا ۲۷ که در ماه های آذر و دی منشر شده است را هنوز به خاطر دارند ولی ممکن است قسمت های ۱ تا ۲۰، کم تر در ذهن ها مانده باشد. مخصوصا وقایع تاریخی.

گروه دوم نیز که به تازگی به جمع خوانندگان این رمان پرداخته اند، ممکن است حال و حوصله ی خواندن تمام قسمت ها از آغاز تا کنون را نداشته باشند.

بنابراین:
به پیشنهاد برخی از کاربران عزیز، بر آن شدیم تا مروری گذرا داشته باشیم بر خلاصه ی بیست قسمت اول رمان. هفت قسمت اخیر را نیز، خودتان زحمتش را بکشید و مرور کنید. از این پس نیز اگر عمری باقی بماند، پس از سپری شدن هر بیست قسمت، خلاصه ی آن را خواهیم آورد. مثلا به قسمت چهل و یکم که برسیم، خلاصه ی قسمت های بیست و یک تا چهل را نیز خواهیم آورد. و همین طور، خلاصه ی قسمت های ۴۱ تا ۶۰ ، ۶۱ تا ۸۰ و در نهایت، ۸۱ تا ۱۰۰٫

و اما از این پس: به هنگام انتشار هر قسمت، خلاصه ی قسمت قبل را نیز می آوریم.

هر چه خدا بخواهد…
…و اما خلاصه  قسمت های ۱ تا ۲۰ :
رضاقلی بیگ به دستور محمد خان شاطر باشی والی شیراز، برای وصول مالیات با قشون خود وارد قلعه ی داریان شد. محمد خان مالک داریان به واسطه ی خشکسالی اخیر و غارت چند سال پیش داریان توسط سپاه افغان، تمام دار و ندار خود و رعیت را از دست داده بود و قادر به پرداخت مالیات سال جاری و بدهی و جریمه ی مالیات سال قبل نبود و از رضاقلی بیگ مهلت بیش تری خواست.

رضاقلی بیگ پنجاه ساله گفت: اگر مرا به دامادی خود مفتخر سازید، خودم مالیات داریان را پرداخت می کنم و گرنه باید کل مبلغ ۲۵۰۰ تومان مالیات امسال و پارسال را یک جا بپردازید و به دستور نادر شاه، هر کس از پرداخت مالیات سر باز زند، خونش حلال است.

محمد خان از رضاقلی بیگ چهار روز مهلت حواست تا دخترش ستاره را به وصلت با او راضی کند. رضاقلی بیگ با درخواست خان موافقت کرد.

بعد از رفتن رضاقلی بیگ، خان پسر ارشدش احمد را راهی سه چشمه کرد تا نامه ی او را به حسن خان برساند. حسن خان، دایی و شوهر عمه ی احمد بود. محمد خان در این نامه، از حسن خان خواسته بود که فورا پسرش طاهر را که یک سال پیش ستاره را به نامزدیش در آورده اند، به داریان بفرستد تا قبل از اتمام مهلتی که از رضاقلی بیگ گرفته است، ستاره را به عقد او درآورده و راهی سه چشمه نماید تا ستاره از شر رضاقلی بیگ در امان بماند.

حسن خان به طاهر گفت: نادر شاه فوت کرده است و برادر زاده اش عادلشاه به سلطنت رسیده و مالیات دو سال را بخشیده است. سپس، پسرش طاهر را به اتفاق دو نفر محافظ، راهی زرقان کرد تا در آن جا به منزل امیر خان برود و از او بخواهد چند نفر را بفرستد تا ستاره را از داریان دور کرده و به زرقان بیاورند. قرار شد حسن خان نیز فردای آن روز به اتفاق تنی چند از جوانان سه چشمه ای راهی زرقان شود.

به محض رسیدن طاهر به زرقان، امیر خان، دو نفر از محافظینش را شبانه راهی داریان کرد. رضاقلی بیگ که توسط جاسوسانش از اندیشه ی محمد خان آگاه شده بود، به توصیه و کمک محمد خان شاطر باشی، قشونی دویست نفری از راهزنان را به سرکردگی جابر، گرد آورده و در کمین کاروان داریان که قرار بود ستاره را به سه چشمه منتقل کنند، گمارد. جابر، دو نفر محافظ زرقانی را ربود و به جای آن ها دو نفر از راهزنان را راهی داریان کرد.

فرهاد، پسر خوانده ی محمد خان، هنگامی که در غار سنگ سوراخی واقع در کوه داریان، دراز کشیده بود، گفت و گوی چوپان خان و جاسوسان رضاقلی بیگ را که در نزدیکی های غار مشغول صحبت بودند شنید و متوجه نقشه ی رضاقلی بیگ و گروه راهزنان شد.فرهاد، پس از رفتن جاسوسان و چوپان، فورا خود را به قلعه رساند و مادرش سپیده را در جریان قرار داد. سپیده هم موضوع را به اطلاع خان رساند.

همسر اول خان، هنگام تولد ستاره، دار فانی را وداع گفته بود. پهلوان حیدر همسر سابق سپیده نیز چهار سال قبل از تولد ستاره در دفاع از داریان توسط سپاه افغان کشته شده بود و سپیده را که آن زمان، فرهاد را باردار بود، با یک دختر به نام نازگل و یک پسر دیگر به نام داراب، تنها گذاشته بود.

خان شده بود یار و یاور یتیمان پهلوان حیدر و سپیده هم نگهداری از ستاره و برادرانش احمد و داریوش را بر عهده گرفته و ستاره را با شیر گاو، بزرگ کرده بود. چند سال بعد، خان با سپیده ازدواج کرده بود. فرهاد و ستاره با هم قد کشیده و بزرگ شده بودند. باغ خان شده بود جولانگاهشان. آن قدر به هم عادت کرده بودند که یک ساعت نمی شد از هم جدایشان کرد. یک روح بودند در دو بدن.

اما دست سرنوشت باز هم بنای ناسازگاری داشت و آرامش و آسایش را بر خانواده ی خان نمی پسندید. عاقبت هم زهرش را ریخت و داراب نیز سه سال پیش مثل پدرش در دفاع از داریان کشته شد. خان که خود را مدیون رشادت های پهلوان حیدر می دانست، بیش از پیش به فرهاد و خواهرش نازگل محبت کرد. عاقبت هم نازگل را به عقد ازدواج پسر ارشدش احمد درآورد.

یک سال قبل، وقتی جیران همسر حسن خان سه چشمه ای به داریان آمده و رسما ستاره را برای پسرش طاهر خواستگاری کرد، فرهاد و ستاره دلبسته ی هم بودند. فرهاد راز خود را با طاهر و نازگل در میان گذاشته بود. طاهر به نزد فرهاد آمد و ادعا کرد که از کودکی به ستاره علاقمند بوده است ولی به خاطر دوستی با او، از این موضوع حرفی نزده است. الآن نیز به اصرار پدر و مادرش به این وصلت رضایت داده است و قلبا راضی به این کار نیست.

فرهاد که از خواهرش نازگل شنیده بود که جیران به اصرار پسرش طاهر به خواستگاری ستاره آمده است، ادعای طاهر را باور نکرد ولی به خاطر دوستی با او وانمود کرد حرف او را باور کرده است و پا روی دل خودش گذاشته از خواهرش نازگل خواست که مادرشان سپیده را راضی کند با ازدواج طاهر و ستاره مخالفت نکند. به این ترتیب، طاهر و ستاره نامزد شدند.
******

خان پس از آن که در جریان نقشه ی رضاقلی بیگ مکار قرار گرفت، برای چاره اندیشی تشکیل جلسه داد. در آن جلسه، علاوه بر خانواده ی خان و سپیده، پهلوان خدر و برادرش افراسیاب هم حضور داشتند. قرار شد فرهاد در لباس ستاره به اتفاق کاروانی از جوانان داریان راهی زرقان شود و ستاره به طور پنهانی در داریان بماند.

روز موعود، قشونی از جوانان داریان به فرماندهی پهلوان خدر راهی زرقان شد. فرهاد نیز نقش ستاره را بازی کرد و در لباس او همراه کاروان شد. در دشت بردج، بین قشون داریان که تنی چند از جوانان بردجی نیز به آنان پیوسته بودند و راهزنان، جنگ سختی درگرفت. فرهاد در نقش ستاره به همراه گروه جوانان بردجی به فرماندهی محمد حسن فرزند حاج یونس خان بردجی، راهی بردج شدند.

با آن که نفرات قشون راهزنان چهار برابر قشون پهلوان خدر بود، باز هم برتری قشون پهلوان خدر هویدا بود. بنابراین، رئیس راهزنان چاره را در آن دید که پهلوان خدر را به محاصره ی نیمی از قشون خود درآورده و بین او و قشونش جدایی اندازد و کار او را تمام کند. این نقشه به کمک دو نفر جاسوسی که در لباس محافظین زرقانی در قشون داریان نفوذ کرده بودند به مرحله ی اجرا در آمد.

بعد از محاصره ی پهلوان خدر، فرماندهی قشون به عهده ی افراسیاب گذاشته شد. پهلوان خدر سعی کرد خود را از حلقه ی محاصره ی دشمن، نجات دهد. بنابراین، با دو تپانچه که در اختیارش بود، یک تیر به سوی یکی از راهزنان شلیک کرده و او را در دم به هلاکت رساند و تیر دیگر را به سمت رئیس راهزنان هدف گرفت که به واسطه ی فاصله ی زیاد به او اصابت نکرد.

سپس شمشیر از نیام بر کشید. برق شمشیر پهلوان، عده ای از راهزنان را از مقابلش کنار زد؛ ولی تعداد آن ها به قدری زیاد بود که کنار رفتن آن ها، تاثیری بر شکستن حلقه ی محاصره نداشت.

با فریاد مجدد رئیس راهزنان، گروهی نیز از عقب به پهلوان حمله کردند. پهلوان بلافاصله اسب را برگردانده، رکاب کشید و به سرعت برق، شمشیرش فضا را شکافته، رگ گردن یکی از راهزنان را قطع نمود و او را از اسب، سرنگون کرد. پهلوان، بی انقطاع شمشیر می زد و ضربت شمشیرش مدام بر دست و صورت و سینه و گردن راهزنان فرود آمده، آن ها را یکی پس از دیگری سرنگون می کرد.

پهلوان خدر مردانه جنگید و تعداد زیادی از راهزنان را به درک واصل کرد. ولی به واسطه ی تعداد زیاد قشون دشمن، از ناحیه ی هر دو دست و پای راست، زخم برداشت و نقش زمین شد.

با فریاد رئیس راهزنان، چند راهزن، با هم به سوی پهلوان، حمله ور شدند و یکی از آنان به سرعت از اسب پایین پریده، خود را بالای سر پهلوان رساند. سپس با دست چپ، موهای او را به سمت خود کشید و شمشیر خود را با دست راستش بالا برده، نگاهی به رئیس راهزنان انداخته، منتظر دستور شد تا با قطع نمودن رگ های گردن پهلوان، به زندگی آن یل نامدار، پایان دهد.

در همین لحظه، فرهاد به اتفاق بیست نفر از جنگجویان بردجی، با سرعت هر چه تمام تر، خود را به صحنه ی نبرد رسانده، به قشون افراسیاب پیوست. افراسیاب، خیلی سریع به فرهاد فهماند که پهلوان خدر، در محاصره ی نیمی از راهزنان است و او را به شکستن محاصره فراخواند. فرهاد، بلافاصله به اتفاق نیروهای تازه نفس بردجی، به سوی دشمن تاخته، خیلی زود، حلقه ی محاصره را شکافته، خود را بالای سر پهلوان رساند و با ضربت شمشیر، راهزنی را که قصد جان پهلوان کرده بود، به درک واصل نموده و پهلوان را از مرگ حتمی نجات داد.
سپس، گروه تازه نفس فرهاد، حلقه ای دور تا دور پهلوان ایجاد کرده، با شهامت و شجاعت تمام، به دفاع از او پرداختند. در عین حال، سعی داشتند تا او را به طور کامل از حلقه ی محاصره ی دشمن نجات دهند.

کمی بعد، قشون تازه نفس داریوش نیز از راه رسیده و به یاری افراسیاب شتافت. وضعیت به کلی تغییر کرد و قشون افراسیاب و داریوش نیز مثل قشون فرهاد، بر دشمن مسلط شدند. حالا دیگر، کل قشون دشمن، روحیه ی خود را از دست داده، یکی یکی از پای در آمده و یا خود را از صحنه ی نبرد، دور کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. رئیس راهزنان نیز که چاره ای جز تن دادن به شکست مفتضحانه نداشت، دستور عقب نشینی را صادر کرده، صحنه ی جنگ و کشته و زخمی ها ی خود را رها کرده، به سمت شیراز، اسب تاختند.

در همین موقع، قشون حسن خان نیز از گرد راه رسیده، راه را بر راهزنان سد کردند. به زودی راهزنان، از همه طرف، محاصره شده و چاره ای جز تسلیم نداشتند. بنابراین، سواره ها از اسب پیاده شده و به همراه پیاده های خود، همگی با انداختن شمشیر، دست ها را به علامت تسلیم بالا بردند. افراسیاب نیز به آن ها امان داده و به نیروهای خود دستور داد آن ها را به اسارت بگیرند. ولی رئیس راهزنان، تسلیم نشده و با یک حرکت سریع، خود را از حلقه ی محاصره نجات داده و فرار کرد؛ و افراسیاب، به اتفاق عده ای از جنگجویان داریانی، به تعقیب او پرداخته، خیلی زود او را نیز اسیر نمودند.

افراسیاب دستور داد کشته و زخمی ها را سریعا به بردج منتقل نمایند. سپس، پهلوان خدر را بر اسب، سوار نموده، به همراه قشون پیروزمند داریانی،دودجی، دیندارلویی، کوشک مولایی، بردجی و سه چشمه ای در معیت حسن خان و طاهر، راهی بردج شدند.

فردای آن روز، مالک بردج، جلسه ای با حضور خان سه چشمه و پسرش طاهر، افراسیاب، داریوش و فرهاد، برگزار نمود و نهایتا قرار بر این شد که رئیس راهزنان و راهزن خائنی را که در لباس محافظ زرقانی، اخبار کاروان را به دشمن می رسانده و سبب محاصره و زخمی شدن پهلوان خدر گردیده است، پس از گزارش به میرزا محمد کلانتر، به قتل برسانند و بقیه را نیز به میرزا محمد کلانتر بسپارند تا هرگونه بخواهد با آنان رفتار کند. میرزا محمد کلانتر، بالاترین مقام مملکت فارس بود و با پهلوان خدر و مالک بردج، دوستی دیرینه داشت.

پس از خاتمه ی جلسه، افراسیاب، رئیس راهزنان را در جریان مجازات های تعیین شده، قرار داد. رئیس راهزنان، در ازای آزادی خود، قول همکاری داد.

افراسیاب پرسید: تو، چه همکاری می توانی با ما داشته باشی؟

رئیس راهزنان، پاسخ داد: من می توانم اطلاعات محرمانه ای را در اختیار شما قرار دهم که توسط آن قادر خواهید بود محمد خان شاطر باشی والی شیراز و به تبع آن، رضاقلی بیگ مامور وصول مالیات او را نیست و نابود کنید و انتقام خود را از آن ها بستانید و خان داریان را از شرشان آسوده خاطر نمایید.

افراسیاب گفت: اگر آن طور که ادعا می کنی باشد، قول می دهم تو را آزاد کنم. حالا حرف بزن و بگو این اطلاعات محرمانه چیست؟

رئیس راهزنان گفت: میرزا محمد کلانتر، قبل از شنیدن خبر کشته شدن نادر شاه، برای سر و سامان دادن به روند وصول مالیات، با هزار نفر سوار قزلباش برای سرکشی، راهی بلاد فارس شده است. محمد خان شاطر باشی نیز که می داند میرزا محمد کلانتر، زیاد میانه ی خوبی با او ندارد و نگران آن است که مبادا اکنون، بعد از کشته شدن نادر شاه، مورد بی مهری قرار گرفته و از سمت خود عزل گردد، پیش دستی کرده و تصمیم دارد با استفاده از فرصت به وجود آمده، در نبود میرزا محمد کلانتر، خزانه ی شیراز را خالی کرده، مبالغ هنگفت مالیات و سایر وجوه دولتی را غارت نموده، مملکت فارس را ترک کند.

بنابراین، والی شیراز، جناب صاحب اختیار حاکم فارس و اعیان سپاه قزلباش را برای روز بیستم رجب به صرف شام دعوت کرده است و قرار است همان شب کار آن ها را یکسره کند.

افراسیاب پرسید: نام این اعیان سپاه قزلباش که قرار است به اتفاق صاحب اختیار، میهمان والی شیراز باشند، چیست؟

رئیس راهزنان گفت: محمد رضا خان قراچلو و صفی خان سلطان.

افراسیاب گفت: لابد تو هم در این قضیه، هم دست اویی؟

رئیس راهزنان چیزی نگفت و بار دیگر، سر را به زیر انداخت.

قرار بر این شد که حسن خان سه چشمه ای با محمد خان قراچلو ملاقات نموده و ایشان را در جریان توطئه قرار دهد. محمد خان قراچلو از اعیان سپاه قزلباش بود و به راحتی می توانست با سپاهی که در اختیار دارد، هر توطئه ای را خنثی نماید. ضمنا آمد و شد ایشان به منزل جناب صاحب اختیار، یک امر عادی است و تولید شک و تردید نمی کند.

محمد خان قراچلو، وقتی از نقشه ی شوم والی شیراز مطلع شد، اعیان سپاه قزلباش، افغان و اوزبک را با خود همراه کرد و میرزا محمد کلانتر و جناب صاحب اختیار را نیز در جریان توطئه قرار داد.

والی شیراز وقتی خود را در محاصره ی سپاهیان دید و مشاهده کرد که از هیچ ناحیه ای حمایت نخواهد شد، به فکر فرار افتاد. ولی خیلی زود، در محاصره ی کامل سپاهیان اوزبک و افغان و قزلباش قرار گرفته، دستگیر و به دستور جناب صاحب اختیار، به قتل رسید.

محمد خان قراچلو، ماجرای فاش ساختن فتنه ی محمد خان شاطر باشی توسط خوانین داریان و بردج و سه چشمه و آبادی های دیگر را به اطلاع جناب صاحب اختیار رساند. جناب صاحب اختیار نیز همه ی آن ها را به شیراز دعوت نموده، مورد لطف و مرحمت خویش قرار داده، به هر کدام، مبالغی برای جبران خسارات مالی و جانی رعیت، پرداخت نمود. سپس، حکم تعقیب و دستگیری و مجازات رضاقلی بیگ را مهر و امضا نموده، محمد خان داریانی را مامور اجرای حکم نمود و هزینه ی کامل تهیه ی قشون برای مقابله با رضاقلی بیگ را در اختیار ایشان قرار داد.
******

از قلعه ی داریان، صدای ساز و نقاره به گوش می رسید. جمعیت، مدام از روستاهای اطراف، برای شرکت در مراسم جشن، وارد قلعه می شدند. داخل قلعه، هنگامه ای بر پا بود. به دستور محمد خان داریانی، به مناسبت پیروزی های اخیر، هفت شبانه روز، برپایی جشن و سرور اعلام شده بود.

سپیده می دانست که همین امروز، فردا، حسن خان و طاهر نیز باید به سه چشمه برگردند و دیر یا زود باید تکلیف مشخص شود. بنابراین، تصمیم گرفت دست به کار شود و افکاری را که در ذهنش می گذشت به مرحله ی اجرا در آورد. این بود که به سراغ ستاره رفت و بعد از ناز و نوازش او و کلی مقدمه چینی بالاخره گفت: ببین دخترم ! همین امروز و فردا، حسن خان و طاهر هم به سه چشمه باز می گردند. خودت بهتر می دانی که علت آمدن آن ها، برگزاری مراسم عروسی تو و طاهر و انتقال تو به سه چشمه است. من پدرت را راضی کرده ام که فعلا دفع الوقت کند و موضوع را به آینده موکول کند. ولی تا کی می توان این موضوع را کش داد. بالاخره آن ها هم باید تکلیف خود را بدانند. تو باید تصمیم بگیری. باید تکلیف خودت را با خودت روشن کنی. می خواهی چه کار کنی؟ تو فعلا شیرینی خورده ی طاهر هستی و آن ها منتظر هستند تا هر چه زودتر بساط عروسی را به پا کنند و تو را با خود به سه چشمه ببرند.

می دانم تو و فرهاد از بچگی دلباخته ی هم هستید. من با فرهاد هم صحبت کرده ام. دل به دل راه دارد. فرهاد هم تو را دوست دارد. ولی قبل از آن باید رک و راست نظر قطعی و نهایی تو را بدانم. من نمی خواهم تو به خاطر قولی که پدرت به حسن خان داده است، با کسی ازدواج کنی که باب میلت نیست. ولی دوست هم ندارم احساسی با این موضوع برخورد کنی. نمی خواهم برای فرهاد دل بسوزانی و به خاطر دل او، پا روی دل خودت بگذاری. تو با او بزرگ شده ای و یک جورهایی هم به هم عادت کرده اید. خوب فکر کن ! ببین او را چگونه دوست داری. آیا او را به چشم یک برادر می بینی یا به گونه ای دیگر؟ نباید به خاطر این که او تو را دوست دارد، از روی ترحم و دلسوزی انتخابش کنی که اگر این طور باشد، یکی دو سال بعد از ازدواج، وقتی همه چیز عادی شد و از ترحم و دلسوزی خسته شدی، پشیمان می شوی. آن وقت دیگر کار از کار گذشته است و چاره ای جز سوختن و ساختن نداری. یک عمر باید چوب ندانم کاری هایت را بخوری.
پس خوب فکر کن و رک و راست و بدون رودربایستی نظرت را به من بگو دخترم ! در خلوت خودت حسابی فکر کن و تکلیف خودت را با خودت روشن کن ! ولی بدان که زیاد هم وقت نداری. دیر یا زود باید تکلیف این موضوع روشن شود. حسن خان، همین الآن هم تو را عروس خود می داند. ولی زیاد جای نگرانی نیست. همه چیز را به من بسپار ! اما من باید خیلی زود نظر تو را بدانم و دست به کار شوم. من تصمیم هایی دارم که باید به مرحله ی اجرا بگذارم. زیاد هم وقت ندارم. باید قبل از این که حسن خان و طاهر راهی سه چشمه شوند، تکلیف روشن شود. می دانی چه می گویم دخترم؟

ستاره که تمام مدت سر را به زیر انداخته بود و دستمالی را که در دستش بود چنگ می زد، آرام گفت: بله می دانم مادر. هر طور خودتان صلاح می دانید، همان کار را بکنید.

سپیده گفت: نه عزیزم ! نه دخترم ! آمدی و نسازی ! در این که تو دختر با تربیت و با ادب و با شعوری هستی و در مقابل پدر و مادرت گستاخی نمی کنی و روی حرفشان حرفی نمی زنی شکی نیست ولی عزیز دلم، این موضوع دیگر تعارف بردار نیست. یک عمر، زندگی است. می فهمی چه می گویم دخترم؟ یک عمر، زندگی است ! تو باید با مرد زندگیت یک عمر سر کنی نه ما ! باید مطابق میلت باشد. باید توی دلت جای داشته باشد. باید دوستش داشته باشی. باید خودت تصمیم بگیری. من و پدرت، فقط می توانیم راهنما و حامی تو باشیم. همین ! تصمیم نهایی با خودت هست. می خواهی بیش تر روی این موضوع فکر کنی و بعد پاسخ دهی؟

ستاره با خجالت در حالی که از شرم، سرخ شده بود و سرش را هم چنان پایین انداخته بود، گفت: من فکرهایم را کرده ام مادر !

سپیده گفت: خب ! پس چه بهتر ! حالا در چشمان من نگاه کن و رک و راست نظرت را بگو !

آن گاه، دست زیر چانه ی ستاره برد و سر او را بلند کرد و با دست دیگرش موهای او را نوازش کرده، بوسه ای از گونه اش برداشت و گفت: بگو دخترکم ! بگو عزیز دلم ! بگو قربانت بروم ! بگو مادر به فدایت ! بگو ! هر چه در دلت است بگو ! بگو تا سبک شوی !

ستاره زیاد نتوانست چشم در چشم سپیده بدوزد، بغضش ترکید و در آغوش سپیده غلطید و با گریه گفت: مادر ! من…. من…… من طاهر را دوست دارم.

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

  1. با سلام بسیار خوب وتخصصی خلاصه نویسی شده کاملا روان وساده به نظرم همه با هرنوع تحصیلات سواد قادر به فهمیدن ماجرا هستند حال دیگر بهانه ی برای دنبال نکردن رمان نیست امیدوارم این خلاصه قابل دیدن درصحفه اصلی سایت باشه واقعا خلاصه کردن اون همه قسمت کارسختی باید باشه اما به قولا خوب ازاب در اومده ممنون که به پیشنهاد من جامه عمل پوشاندید وهنر خود را بیشتر نمایان کردید

    1. سلام سپیده خانم…
      شنیده اید می گویند: یا مکن با پیل بانان دوستی/ یا بنا کن خانه ای در خورد پیل !
      اما چرا این را گفتم ؟ از خدا که پنهون نیست چرا از کاربران عزیز و مشتاقی مثل شما که صاحبان اصلی این فضای مجازی هستید، پنهون باشه !

      حقیقتش رو بخواید، من تخصصم در شیمیه و تحصیلاتم هم در همین زمینه ست. کتاب هایی هم که نوشتم مربوط میشه به شیمی. اگر هم می بینید تو زمینه هایی مثل شعر و خاطره نویسی و رمان وارد میشم فقط به خاطر عشق و علاقه ای است که اول به نوشتن و بعد هم به داریون نما دارم و دینی رو که نسبت به زادگاهم و مردمش بر گردن خودم میدونم.

      اومدم که در کنار کاربرای جوون و مشتاقی مثل شما این گروهی که با هزار زحمت و اما و اگر، گرد هم اومدن رو همراهی کنم و همگی با هم انگیزه ی جوونای منطقه ی داریون رو افزایش بدیم. همین.

      ولی خب شتر سواری دولا دولا نمیشه و همون که گفتم یا نباید با پیل بانان دوستی می کردم و پا تو کفش قلم زنان می کردم یا باید بنا کنم خانه ای در خورد پیل و دست به کار بشم برای آموزش الفبای نویسندگی !

      تعارف که نداریم. فقط موضوع قلم زدن نیست ، وقتی جلیل زارع پا تو کفش بزرگون میکنه و جسارت رو از حد میگذرونه و میخواد رمان بلند صد قسمتی بنویسه باید علمش هم داشته باشه. دیگه مثل قبل فقط برای دل خودش نمینویسه برای کاربرانی مینویسه که وقتشون رو از سر راه نیاوردند که حروم نوشته های صد من یه غاز زارع کنن و چون منم عادت نکردم کاری رو که شروع میکنم نیمه تموم بذارم و این عادت خوب یا بد رو دارم که به چیزی که پیله میکنم ول کنش نیستم پس باید فکری بکنم و بی خود وقت گرانبهای کاربرا رو نگیرم.

      کوتاه کنم سخن رو: امروز چاره ی کار رو یافتم. من که دست بردار نیستم پس باید علمم رو تو نویسندگی و داستان نویسی و شعر و… افزایش بدم و این شدنیه. رفتم توی مجتمع آموزشی شهید آوینی صدا و سیما برای دوره فیلم نامه نویسی و تو حوزه ی هنری تو کلاس های داستان نویسی ثبت نام کردم و به محض تشکیل کلاس من یکی که پایه ی ثابت اون کلاس ها هستم. کلاس ها فعلا برای دو تا دوره ی سه ماهه یعنی شش ماه است. اگه عمری بمونه بازم ادامه میدم و حتما حتما تا آخر دنبالش می کنم.

      و اما یه درخواست از کاربران عزیز که باشه برای دیدگاهی دیگر….

  2. بازم سلام و اما درخواست از کاربران:

    عزیزان دل برادر ! باید همه دست به دست هم بدیم و به کلام زیبای یوسف بذرافکن جامه ی عمل بپوشونیم. یعنی چی ؟ الان میگم ! یعنی این که اگه میخوایم داریون نما ارتقا پیدا کنه، باید تک تک ما کاربرا توش سهیم باشیم ! چه جوری ؟ من فعلا یه چشمه اش رو میگم. همین رمان رو. باید بیش تر و فعال تر دست به نقد باشید. باید بدون رودربایستی و تعریف و تمجید و هندونه زیر بغل زارع گذاشتن با هم و برای هم کمک کنیم تا این رمان همه ی نقطه ضعف هاش مشخص بشه و نه تنها ادامه ی بی عیب و نقص تری داشته باشه که به مرور تا آخر بازبینی و بازنگری و ویرایش و از این جور چیزا بشه و یه رمان توپ و ارزشمند که سرش به تنش بیرزه از تو دل کار در بیاد. باید این اتفاق بیفته. باید. پس ممنون که کمک میکنید. بازم انتظارم از شما بیش تر از اینه ! ببینم چه کار می کنید. یا علی مدد…

  3. سلام وخسته نباشید
    آقای زارع تا کدوم قسمت رمان خلاصه نویسی شده؟منظورم توی سایت قرار گرفته باشه؟

    1. با سلام به شما
      برای رسیدن به پاسخ خود به بخش رمان قلعه داریون مراجعه کنید. ضمنا خلاصه رمان دیگر منتشر نمی شود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن