رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت بیست و هشتم

جلیل زارع|

سپیده مشغول رسیدگی به امور خانواده ی جابر بود. می خواست مطمئن شود که کم و کسری ندارند. نمی خواست در غیاب جابر، در قلعه ی داریان احساس غریبی کنند. دستور داده بود تمام وسایل آسایش و رفاه آنان را فراهم کنند.

نازگل به سوی او آمد و گفت: مادر ! از ستاره خبری نیست. گفتم در این شرایط تنها نباشد بهتر است. ولی هر چه می گردم او را نمی یابم. نگرانش هستم. از وقتی جیران خانم و آقا طاهر پا به قلعه گذاشته اند، آرام و قرار ندارد. این روزها خیلی ناراحت و غمگین هست. حق هم دارد. از یک طرف، آقا فرهاد، یک بار دیگر با ندانم کاری هایش او را تنها گذاشت و بدون این که تکلیفش را روشن کند، رفت. باید قبل از رفتن با او صحبت می کرد و او را به آینده امیدوار می کرد تا بتواند درست تصمیم بگیرد و تن به وصلت با طاهر ندهد. وقتی به جای به دست آوردن دل ستاره، سنگ طاهر را به سینه می زند و دست روی دست گذاشته است تا چرخ روزگار هم چنان بر وفق مراد طاهر بچرخد، باید هم ستاره این طور سر در گم و بلاتکلیف باشد ! من می دانم فرهاد وقتی به خود می آید که دیگر کار از کار، گذشته است !

از طرف دیگر، جیران و طاهر از فرصت استفاده کرده اند و در غیاب فرهاد به این جا آمده اند. معلوم است دیگر ! آمده اند تا تدارک جشن عروسی را ببینند. احمد می گوید حسن خان و محمد خان برای نیمه ی شعبان قرار مراسم ازدواج ستاره و طاهر را گذاشته اند. مادر، تو را به خدا تا کار از کار نگذشته است، فکری بکن !

سپیده گفت: نگران نباش دخترم ! توکل داشته باش ! همه چیز درست می شود.

نازگل که حالا دیگر اشک در چشمانش جمع شده بود و صدایش می لرزید، گفت: چه طور درست می شود، مادر !؟ این از فرهاد که این طور اسیر و جادوی طاهر شده است و به اصطلاح دارد در حق دوست صمیمیش ایثار و فداکاری می کند ! این هم از خان که پشت تنها دخترش را خالی کرده است و می خواهد به هر قیمت شده دستی دستی او را سیاه بخت کند و به خانه ی کسی بفرستد که هیچ علاقه ای به او ندارد ! چه طور درست می شود، مادر !؟

سپیده سعی کرد نازگل را دلداری بدهد، دستی به سر و رویش کشید و گفت: گریه نکن دخترم ! آرام باش ! مادرت که نمرده است ! خیالت راحت باشد، تا زنده هستم نمی گذارم ستاره را مجبور به این وصلت کنند.

نازگل گفت: همه اش تقصیر من است، مادر ! اگر من همان اول، خام حرف های فرهاد نمی شدم و حقیقت را به شما گفته بودم، کار به این جا نمی کشید که حالا کاسه ی چه کنم، چه کنم دست بگیریم !

سپیده گفت: کاری هست که شده، دخترم ! حالا هم به جای این حرف ها باید به فکر راه چاره بود. تو خودت را ناراحت نکن ! من می دانم ستاره کجاست. می روم با او صحبت می کنم.

نازگل گفت: پس اجازه بده من هم با شما بیایم ! ستاره این روزها اصلا حال خوبی ندارد. نگرانش هستم.

سپیده گفت: نه، دخترم ! بهتر است تنها با او صحبت کنم. تو هم برو سرکشی کن ببین جیران خانم چیزی کم و کسر نداشته باشد !

سپیده می دانست ستاره الآن کجاست. از خلوتگاه او با اطلاع بود. می دانست هر وقت دلش می گیرد، به باغ می رود. زیر آلاچیق روی تخت، چمباته می زند و های و های گریه می کند.
دست های پر مهر و محبت و مادرانه ی سپیده که بر روی سر و روی ستاره کشیده شد، از عالم رویا بیرون آمد و خود را در آغوش سپیده جای داد. ستاره، اجازه داد اشک هایی که در چشمانش حلقه زده بود بر گونه هایش جاری شود. سپیده، مدام او را نوازش می کرد، بر سر و رویش بوسه می زد و سعی داشت او را آرام کند. ولی ستاره تازه بغضش ترکیده بود. مثل ابر بهار می گریست. هق هق گریه اش در باغ پیچید.

سپیده گفت: گریه نکن، دختر گلم ! آرام باش ! مادرت که نمرده است ! غصه نخور دخترم ! به زودی همه چیز درست می شود.

ستاره با گریه گفت: مادر، تو گفتی فرهاد هم دلش با من است ! پس چرا بدون این که کلامی بگوید، گذاشت و رفت !؟ گفتی پدرم مرا مجبور به این وصلت نمی کند ! پس عمه جیران و آقا طاهر، این جا چه کار می کنند !؟ امروز، احمد به من تبریک گفت. می گفت همین روزها بساط جشن عروسی تو و طاهر برپا می شود. من، پدرم را خوب می شناسم، وقتی بخواهد کاری بکند، گوشش بدهکار حرف هیچ کس نیست. دیدم آن روز چه طور با شما برخورد کرد ! با شما که در سرد و گرم روزگار در کنارش بوده اید !

سپیده گفت: دخترم ! مشکل از جای دیگری است. این مشکلاتی که تو می گویی همه هست و نمی شود انکارش کرد ولی مشکل اصلی جای دیگری است.

ستاره گفت: مشکل کجاست، مادر !؟

سپیده گفت: این طوری که نمی شود حرف زد ! اگر دختر گلم آرام بگیرد، صبوری کند، هم مشکل معلوم است از کجاست و هم راه چاره مشخص است !

گریه ستاره بند آمد. سرش را بلند کرد و معصومانه بر سپیده لبخند زد. سپیده، اول، جریان ازدواج حسن خان و جیران را مفصلا بازگو کرد و بر صبر و حوصله و مقاومت جیران تاکید کرد و سپس گفت : ببین، دخترم ! هیچ کس نمی تواند به اندازه ی خودت به تو کمک کند. تا خودت نخواهی همین آش است و همین کاسه ! هیچ کاری درست نمی شود !

ستاره گفت: من باید چه کار کنم، مادر ؟

سپیده گفت: همان کاری که جیران کرد. باید ایستادگی و مقاومت کنی. سرنوشت خودت را خودت رقم بزن ! مگذار کس دیگری برایت تصمیم بگیرد. حتی اگر آن کس، من یا پدرت باشیم.

یعنی شما می گویید من رو در روی پدرم بایستم !؟

سپیده گفت : نه ! اتفاقا بر عکس. تو هیچ گاه نباید در برابر پدرت قد علم کنی. احترام پدر، واجب است. آن هم پدری مثل خان که در حق خانواده اش از هیچ کوششی دریغ نکرده است.

ستاره که کاملا گیج شده بود، گفت: من وافعا نمی دانم چه کار باید بکنم. شما از یک طرف می گویید نگذار کس دیگری برایت تصمیم بگیرد و از طرف دیگر، می گویید در برابر پدرت قد علم نکن !

سپیده گفت: قبلا هم گفته ام، پدرت مثل مردان دیگر نیست که دخترش را به زور پای سفره ی عقد بنشاند. نیازی نیست در مقابل او جبهه بگیری. احترامش را نگه دار ! ولی احساس واقعی خود را هم از او پنهان نکن ! با او حرف بزن ! راحت حرف بزن ! همین طور که با من حرف می زنی. او پدرت است و دوستت دارد. خیلی هم دوستت دارد. اگر او متقاعد شود حرفی که می زنی حرف خودت هست نه دیگران، اگر ایستادگی و مقاومت تو را ببیند، به خواسته ات تن در می دهد. بدون این که حرمت و احترامش شکسته شود. حرف هایت را توی دل خودت نگه ندار ! با پدرت راحت و صادق باش ! هر چه در دلت هست، با او در میان بگذار و بعد از او کمک بخواه !

ستاره گفت : به پدرم چه بگویم !؟ بگویم می خواهم با فرهاد ازدواج کنم !؟ با کسی که حتی یک بار هم از عشقش با من، سخن نگفته است !؟ با کسی که هیچ گاه مرا از پدرم خواستگاری نکرده است !؟

سپیده گفت : اولا که من به عنوان مادرت، قصه ی دلدادگی شما را با پدرت در میان گذاشته ام؛ به او گفته ام که از بچگی به هم علاقمند بود اید؛ من مادر فرهاد هم هستم. وقتی چنین چیزی را به پدرت گفته ام، به نوعی از تو برای پسرم خواستگاری کرده ام. به فرهاد هم حق بده ! تو نامزد دار هستی. تا وقتی که اسم طاهر روی تو هست، فرهاد نمی تواند مستقیما از تو خواستگاری کند. این را از جوانمردی به دور می داند. تو هم نیازی نیست از فرهاد، اسم ببری و از او بگویی. اگر به ازدواج با طاهر راضی نیستی، محکم روی حرفت بایست و از خواسته ات دفاع کن ! پدرت را متقاعد کن که با طاهر، خوشبخت نمی شوی ! به او بگو که طاهر را مثل برادر دوست داری و نمی توانی او را به عنوان همسر بپذیری !

تو اول باید با خودت کنار بیایی، دخترم ! باید با خودت صادق و رو راست باشی ! بیش تر فکر کن ! ببین نظر خودت چیست ! من نمی گویم نامزدیت را با طاهر به هم بزن و از تو هم نمی خواهم که به فرهاد پاسخ مثبت بدهی. اصلا این من نیستم که باید بخواهم، خودت باید تصمیم بگیری و وقتی به نتیجه رسیدی، بر روی خواسته های خودت پافشاری کنی و کوتاه نیایی. پدرت مثل مردهای دیگر، بی منطق و خودخواه نیست؛ خان است ولی دلش مثل گنجشک است. حاضر نیست خار در پای هیچ کسی برود، چه برسد به دختر عزیز دردانه اش ! وقتی استقامت و ایستادگی تو را ببیند، کوتاه می آید و به خواسته ات تن در می دهد. مطمئن باش عزیزم !

ستاره گفت : ولی پدرم هیچ گاه در این مورد با من صحبت نکرده است و نظر مرا نخواسته است !

سپیده گفت : حالا هم این کار را نمی کند ! مطمئن باش پدرت از جیران خواسته است تا به این جا بیاید. او حتما جیران را جلو می اندازد تا با تو صحبت کند. من می گویم تو باید قبل از آن که با جیران رو به رو شوی، اول با پدرت صحبت کنی. کدام پدر را دیده ای که در مورد ازدواج دخترش نظر او را بپرسد !؟ هر چند پدرت مثل دیگران نیست و نظر تو برایش مهم است، ولی در این مورد پیشقدم هم نمی شود. پدرت با تو صحبت نمی کند ؟ تو با او صحبت کن و نظرت را بگو !

ستاره گفت : من هم می گویم کدام دختر را دیده ای که در مورد ازدواجش نظر بدهد و با پدرش جر و بحث کند که من دومیش باشم !؟ من تا حالا حتی برای یک بار هم در این موارد با پدرم هم کلام نشده ام. شرم دارم از گفتن !

سپیده گفت : پس تو هم مثل همه ی آن دخترهایی که می گویی، به سرنوشتی که خودت در رقم زدن آن هیچ نقشی نخواهی داشت، تن بده ! دخترم، اگر خودت نخواهی هیچ کس نمی تواند به تو کمک کند !

ستاره گفت : اگر قبل از آن که من با پدرم صحبت کنم، جیران به سراغم آمد، چه کار کنم ؟

سپیده گفت : هر چند بهتر است قبل از آن، تو با پدرت صحبت کنی، ولی در هر صورت، جیران با تو صحبت خواهد کرد. قبل و بعد از آن هم زیاد فرقی ندارد. در برابر جیران هم از خواسته هایت دفاع کن ! بر روی تصمیمی که گرفته ای محکم بایست و اصلا کوتاه نیا ! جیران خودش رطب خورده است، پس همان کاری را بکن که زمانی خودش انجام داد ! ولی بدان که این پدرت هست که باید تصمیم نهایی را بگیرد، حرف آخر را او می زند، نه جیران ! پس تو هم باید پدرت را متقاعد کنی نه عمه ات را ! با وجود این، سحر کلامش بر پدرت کارگر است و نفوذ زیادی بر او دارد. پس خیلی مواظب باش، عمه جیران، زن زیرک و با هوشی است، اگر در برابرش محکم و مطمئن ظاهر نشوی، قافیه را باخته ای ! باز هم می گویم مواظب باش کلامت قاطع باشد و از خود ضعف نشان ندهی که دیگر نمی توانی حرفی را که از دهانت بیرون آمده است، جمع و جور کنی. پس بدان با چه کسی رو به رو هستی و به هیچ وجه تسلیم خواسته هایش نشو، بقیه اش با من !

ستاره گفت: صحبت کردن با عمه جیران از صحبت کردن با پدرم مشکل تر است. می ترسم چیزی بگویم حمل بر بی احترامی کند و شکایتم را نزد پدر ببرد.

سپیده گفت : پس مواظب گفتارت باش که نه از سر ضعف باشد و نه توهین آمیز ! بر خودت مسلط باش ! کلامت نلرزد ولی قبل از هر صحبتی اول فکر کن و حرفت را در دهان مزه مزه کن بعد بگو ! با شک و تردید هم صحبت نکن ! مواظب باش اگر فقط یک بار در برابرش کم بیاوری و بگویی عمه جان هر چه شما بگویید، دیگر تمام است و قافیه را باخته ای !

ستاره گفت : خیلی سخت است مادر ! من تا حالا با بزرگ تر از خود این گونه صحبت نکرده ام. می ترسم آخرش هم نتوانم حرفم را بزنم و یا این که سخنی بگویم که حمل بر گستاخی شود.

سپیده گفت : از هر چیز بترسی، همان هم بر سرت می آید ! نه بترس و من و من کن و نه گستاخ باش ! در کمال ادب و احترام، محکم حرفت را بزن ! با پدرت و جیران، به هیچ وجه، از فرهاد چیزی نگو ! اگر به وصلت با طاهر راضی نیستی، فقط همین را بگو ! این را هم بدان که من هرگز از تو نمی خواهم که به طاهر جواب منفی بدهی یا به فرهاد جواب مثبت. من فقط می خواهم که خوب فکر کنی، به عقل و دلت مراجعه کنی و خودت تصمیم بگیری، صحبت یک عمر زندگی است. هر چه نظر خودت هست بخواه ! این تو هستی که باید برای سرنوشت خودت تصمیم بگیری. من و پدرت فقط می توانیم راه را برایت هموار کنیم. همین.

حالا هم برو ! برو و قبل از آن که عمه جیران به سویت آید، نزد پدرت برو و با او صحبت کن ! بعد هم خودت را آماده کن که مطمئنا جیران خانم به سراغت خواهد آمد. تو تمام تلاش خودت را بکن ! بقیه اش را هم توکل کن و به خدا بسپار ! حالا هم بلند شو برویم ! تا دیگران را هم مثل نازگل نگران نکرده ای بلند شو برویم دخترم ! بلند شو برویم !

نوشته های مشابه

11 دیدگاه

  1. سلام یکنواخت بودن و غیر واقعی وتصنعی بودن در روابط افراد کمی بهتر شده ولی حالا شما بگو یه خواهر شوهر عصبانی سیصد سال پیش که از راه رسیده چه رفتاری با زن برادره داره؟؟؟

    1. سلام…
      اول بگم که فقط جنبه ی شوخی داره. همین :
      اگه یه فرد عادی باشه، هیچ کس نمیتونه زن برادر رو از دستش نجات بده ! ولی اگه با کیاست و سیاست باشه، با پنبه سر میبره ! و قراره جیران با پنبه سر سپیده ی بیچاره رو ببره ! پس با خوش رویی تمام باهاش برخورد میکنه و میخواد سر به تنش هم نباشه !

  2. سلام
    کلا توپ رو انداختید توی زمین ستاره! درسته که خود ستاره باید برای آینده اش تصمیم بگیره و در این راه از هیچ مبارزه ای نهراسد،ولی آیا یک تنه می شود؟
    آیا فرهاد لازم نیست برای آینده اش مبارزه کند؟
    طاهر از مادرش کمک گرفت و مادرش رو به صحنه فرستاده!اما ستاره…
    و اما سپیده که اینقدر خوب همه رو برای مبارزه و جنگیدن آماده می کند چرا برای پسرش این جور کلاس های توجیهی نگذاشت؟!!

    1. سلام…
      اول دو نکته بگویم: یکی اینکه اگر گاهی من پاسخ نمی گویم به دو علت است. هم می خواهم کاربران دیگر وارد عمل شوند و مسائل به صورت جمعی حلاجی شود تا من هم بیش تر بر نقاط ضعف و قوت خود آگاه شوم . هم چون قرار است خیلی از پاسخ هایم را در لابلای قسمت های آینده در دل داستان بگنجانم نمی توانم به موقع پاسخ گویتان باشم.

      و اما نکته ی دیگر: قرار نیست شخصیت های داستان بی اشتباه باشند. همان طور که در زندگی واقعی هم گاهی مرتکب اشتباه های جبران ناپذیری می شویم. در مورد فرهاد هم باید بر دیده ی او بنشینید و جوانمردی را از دیدگاه او ببینید و عشق را هم با باورهای او معنی کنید. چون من و شما با اندیشه های خود به قضاوت می نشینیم، نمی توانیم رفتار او را توجیه کنیم و بر فرض هم که حق با ما باشد، همان طور که گفتم قرار نیست شخصیت های داستان بی اشتباه باشند.

      و اما هر چند نمی خواستم فعلا پاسخ پرسش هایتان را بدهم ولی بیش از این سکوت در برابر پرسش های کاربران پی گیر و منتقدی چون شما و سایرین را خارج از ادب می دانم و در دیدگاهی دیگر پاسخ گو خواهم بود. پس تا بعد…
      سلام مجدد…

      چون می دانم طولانی می شود ، اول عذرخواهی می کنم.در این دیدگاه به ستاره می پردازیم.

      نه ! یک تنه نمی شود. آن هم در زمانه ای که دختر حق ندارد خودش در مورد زندگی آینده ی خودش نقش زیادی داشته باشد و رو در روی پدر ایستادن نیز گناهی نابخشودنی است.

      ولی ستاره در حال حاضر جز سپیده کسی را ندارد که از حقش دفاع کند. سپیده هم با کیاست و سیاست از هیچ کوششی دریغ نمی کند. قرار نیست بی گدار به آب بزند ! باید سنجیده عمل کند. او شوهرش را از هر کسی بهتر می شناسد و بر نقاط ضعف و قوت و محدودیت ها و اعتقادات او نیز آگاهی کامل دارد.

      می داند گفتار و رفتارش چگونه باشد تا بیش ترین تاثیر را بر خان داشته باشد. گاه، بر او تلنگری وارد می کند و وقتی احساس می کند تند رفته است و ممکن است اثر منفی داشته باشد، ظاهرا کوتاه می آید و به او می فهماند که این تو هستی که باید تصمیم بگیری. با این کار می خواهد خان را با وجدانش در گیر کند و عشق و علاقه ی دخترش را نیز به او یادآوری کند.

      او می داند که این گره فقط با صبر و حوصله و متانت و خویشتن داری باز می شود نه با تحکم زیاد و نه یا کنار گیری بی مورد. حالا هم که جیران به میدان آمده است باید محتاط تر عمل کند چون آن گونه که با خان وارد صحبت می شود نمی تواند با جیران رو به رو شود. او به نوعی سعی دارد اثر گفتار و نفوذ جیران بر خان را نیز خنثی کند. و این کار بسیار دشواری است و با شتاب زدگی میانه ای ندارد.

      و اما اگر هم توپ را توی زمین ستاره می اندازد، برای این است که ستاره جوانی نکند و همه ی رشته هایش را پنبه کند. و گرنه خودش هم می داند که ستاره نه قادر است رو در روی پدر بایستد و نه حریف جیران است.

    2. برای بار سوم سلام..

      و اما فرهاد : فرهاد درست یا نادرست، یک سال پیش که برگ برنده در دستش بود، به خاطر دوستی با طاهر، از حق مسلم خود گذشت. حالا هم که چوب جوانمردیش را می خورد. از یک طرف، دوباره در همان دامی افتاده است که سال پیش افتاد و از سوی دیگر، چه کار می تواند بکند؟ خود کرده را تدبیر نیست.

      آیا تا وقتی که وضعیت طاهر روشن نشود، می تواند نامزد کسی دیگر را خواستگاری کند؟ در آن روزگار، ناف دختر را که به نام پسر می بریدند، حق فکر کردن به دیگری را نداشت؛ چه برسد به نامزدی.

      نامزد طاهر بودن یعنی تعلق داشتن به او. در آن زمان به خواستگاری نامزد کسی رفتن مثل خواستگاری کردن از زن عقدی دیگری در این زمانه است، هر چند هنوز وصلتی صورت نگرفته باشد.

      می بینید که سپیده نیز به طور مستقیم از فرهاد دفاع نمی کند. در واقع با دفاع از ستاره، به نوعی مدافع فرهاد هم هست.

      نه می تواند توپ را در زمین فرهاد بیندازد و نه می تواند برایش کلاس توجیهی بگذارد. اگر هم بشود کاری کرد دست خود سپیده را می بوسد که مادر فرهاد است و در آن زمان، پدر و مادر از دختر خواستگاری می کردند نه خود پسر.

      1. سلام
        ممنون که لطف می کنید و با حوصله جواب انتقادها رو می دهید. در حقیقت من مو رو میبینم و شما پیچش مو رو…

  3. قبل از اينكه نادر شاه به امپراتوري عثماني حمله كند به حاكم عراق جنين نامه نوشت
    نامه نادر به والی عراق: پاشای بغداد بداند که زیارت عتبات در عراق حق مسلم ماست و ما استرداد اسیران ایرانی را که در جنگ به اسارت شما در آمده‌اند را خواهانیم. از آنجا که خون هم‌میهنان ما هنوز خشک نشده‌است باید از شما انتقام بگیریم و از خون اتباع سلطان به همان اندازه که خون ایرانیان را ریخته‌اید بریزیم. از این جهت این نامه را ارسال می‌کنیم تا بدانید که ما ناگهانی و غیر انسانی به شما حمله نخواهیم کرد.»

  4. اين هم دو سخن ارزشمند از نادر شاه افشار (كسي كه تاريخ ايران بعد از اسلام به مانند ان را نديده است)
    «تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم.»
    «باید راهی جست. در تاریکی شب‌های عصیان‌زده سرزمینم، همیشه به دنبال نوری بودم، نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی‌توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست. تو می‌توانی. این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می‌زند، تو می توانی جراحت‌ها را التیام بخشی و این‌گونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ.»

  5. سلام خیلی خوشحالم که حالا همه رمان را نقد میکنندالبته این به معنی گیرایی وزیبایی رمان است به نظر من بیشتر فرهاد را پررنگ کنید زیبایی رمان را دو چندان میکند نه در عشق بلکه باید به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی ومثبت رمان رنگ لعاب بیشتری بهش ببخشید خیلی منتظر گفت گوی مستقیم بین ستاره فرهاد هستم به نظرم وقتشه ستاره از خودفرهاد علتش رو جوبا بشه هرچند اعتقاد دارم شما ازبه حاشیه راندن فرهاد وکوتاه امدنش هدفی را دنبال میکنید که شاید در قسمت های قبل بیشتر دیده شود وعلتش مشخص شود اما من به عنوان یه خواننده دوست دارم ستاره را به سنش ترسیم کنید دو دل با قهر اشتی مثلا گاهی فقط ازعشق فرهاد دم بزنه گاهی هم از رفتار فرهاد خسته بشه فکر کنه اگه زن طاهر بشه بهتره باتشکر

  6. سلام بر کاربران عزیز داریون نما…

    عزیزان دل برادر ! خودتان بهتر می دانید که رمان هایی به مراتب قوی تر از قلعه داریون پیش رویتان هست. پس اگر به این رمان می پردازید، نه به خاطر شدت و ضعفش هست که به خاطر ارزش داریونی بودن و داریون نمایی بودنش هست.

    پس از شما عزیزان، انتظار می رود با دیدگاه های منتقدانه اتان بر غنای هر چه بیش تر داریون نما بیفزایید و نویسنده را هم در بازنگری و ویرایش نهایی فصل اول رمان یاری کنید.

    برای من، رمان و در کل، همه ی مطالب و دیدگاه ها و در یک کلمه داریون نما، آن قدر مهم است که به خاطر افزایش توان خود در قلم زدن، به تازگی با همه ی مشغله های پیش رو، خود را ملزم به شرکت در دوره های داستان نویسی، فیلم نامه نویسی و شعر و … کرده ام.

    پس شما هم با شرکت فعال تر در نقد رمان و سایر مطالب و دیدگاه ها که هر کدام در جای خود، ارزشمند است، دین خود را به داریون نما و زادگاهتان ادا کنید !

    هم چنان پویا و پایا باشید !
    با سلام…
    ممنون که به نویسنده داستان، اعتماد دارید. تا جایی که به اهداف پیش رو نیز مطمئنید.

    اگر ستاره یک دختر امروزی بود با عشق های معمول امروزی ( البته نه همه ی عشق های امروزی ! هنوز هم در دیار ما هستند…. )، دو دلی و قهر و آشتی و دم دمی مزاجی او هم توجیه پذیر بود. ولی نیاکان ما عشق و علاقه اشان هم مثل سایر خصلت های پاک و پسندیده اشان، رنگ و بوی دیگری داشت.

    با حساب و کتاب های امروزی ، دل نمی بستند که با دو دو تا چهار تا کردن هم دلشان را در گرو عشق و یا انتخاب دیگری خرج کنند. اگر هم گاه تسلیم سرنوشت ناخواسته ای می شدند، درست یا غلط، به خاطر حفظ حرمت ها بود.

    ممنون از علاقه ی شدیدتان به این اثر ضعیف…

    1. سلام
      بعضی وقتا حسابی گیج میشم.نمیدونم این ضعیف خوندن شما بخاطر اینه که هنوز نمیدونین دست به چه اقدام بزرگی زدین یا واقعا دارید شکست نفسی میکنید.

      بولگاکف نویسنده رمان مرشد و مارگاریتا روز اول که شروع به نوشتن کرداصلا خبر نداشت که روزی داستانش یکی از شاهکار های ادبی جهان میشه. اما نزدیک به دوازده سال نوشت و نوشت چیزی حدود 257 دفتر یادداشت. هرچند که اواسط کارش همه کاراشو به آتیش کشید ولی دوباره شروع کرد. دور از جون شما با وجود بیماری دو سال اخر عمر خودشو مشغول تصحیح و ویرایش اون شد.و باز هم دور از جون شما 15 سال بعد از مرگش کتاب منتشر شد و یک شبه تبدیل شد به یک شاهکار.

      رمانی رو که شما در پیش گرفتید با وجود ضعف ها و مشکلات خاص خودش از یه موضوع خوب بهره منده و عالی تر اینکه لحظه به لحظه داستان تا خط اخر توی ذهن شما شکل گرفته و این خودش نقطه قوته.
      امیدوارم همونطوری که تا الان با قدرت پیش رفتین از این به بعد هم با روحیه ای مضاعف ادامه بدین.
      از بابت کاربرای سایت هم خیالتون راحت باشه حواسمون بهتون هست و حمایتتون میکنیم. اگر هم موردی بود حتما گوشزد میکنیم.
      بازم خدا قوت.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن