رمان(قلعه داریون)

رمان قلعه داریون | قسمت بیست و نهم

جلیل زارع|

سپیده به اتفاق ستاره وارد عمارت خان شدند. نازگل، انتظارشان را می کشید و به محض دیدن آن ها گفت : « مادر ! خان منتظر شماست.» سپیده رو به ستاره کرد و گفت : « دخترم ! زیاد وقت نداریم. خودت را آماده کن در اولین فرصت با پدر صحبت کنی.» سپس نزد خان رفت.

اخیرا به خاطر اختلاف نظر در مورد سرنوشت ستاره، میانه ی خان و سپیده، شکر آب بود. خان سعی کرد با لحن ملایم و محبت آمیز از همسرش دلجویی کند. بعد هم از وضعیت عمارت پرسید و بحث را کشاند به وضعیت اسکان جیران و طاهر و این که سعی شود ایام خوشی را در داریان سپری کنند. سپیده هم خیال او را راحت کرد که نگران چیزی نباشد، همه چیز رو به راه است.

خان، احساس کرد به اندازه ی کافی مقدمه چینی شده است . باید کم کم وارد موضوع اصلی شود و از همسرش بخواهد که ستاره را سر عقل بیاورد و به او بفهماند که دست از لجاجت و یک دندگی بردارد.

این بود که گفت : « کم کم باید ستاره را برای مراسم جشن عروسی آماده کنی. تو یک عمر، زحمت او را کشیده ای. با وجود تو، ستاره هرگز احساس بی مادری نکرده است. او واقعا تو را مادر خود می داند. من هم بابت همه ی زحماتی که برای من و فرزندانم کشیده ای از تو سپاسگزارم. »

سپیده، آن قدر با هوش بود که بداند قضیه از کجا آب می خورد. به خوبی می دانست که خان برای یادآوری وظیفه ی مادریش او را احضار نکرده است.

این بود که رو به خان کرد و گفت : « خان ! نمی خواهی باور کنم برای این مرا احضار کرده ای که وظیفه ی مادریم را به من یادآوری کنی که؟ می خواهی ؟ »

– « من می دانم که تو بهتر از هر کسی وظیفه ی مادریت را می دانی و به آن هم عمل خواهی کرد. ستاره، دختر خامی است و توی این سن و سال، خوب و بد خود را نمی فهمد. من توقع دارم در این شرایط، مادرش او را از اشتباه بیرون بیاورد. می دانم ستاره چه قدر از شما حرف شنوی دارد و می داند که خیر و صلاحش را می خواهی. »

– « خیلی وقت است می خواهم چیزی را از تو بپرسم.»

– « بپرس ! »

– « فکر می کنی چرا به درخواست ازدواجت پاسخ مثبت دادم ؟ »

– « خب ! معلوم است دیگر ! به خاطر بچه ها. این طوری، هم بچه های من سر و سامان گرفتند، هم بچه های تو. بعد از ازدواج ما، دیگر احمد و داریوش و ستاره، احساس بی مادری نکردند. من هم همیشه سعی کرده ام فرهاد و نازگل، احساس بی پدری نکنند. »

– « از این که برای بچه های من پدری کرده ای و نگذاشته ای آب توی دلشان تکان بخورد از تو ممنونم. ولی فکر نمی کنی من کسی نبودم که فقط برای این که بچه هایم احساس بی پدری نکنند، راضی شوم بعد از مرگ پهلوان حیدر، با تو ازدواج کنم ؟ خودت بهتر می دانی که بعد از فوت آن خدا بیامرز، کم خواستگار نداشتم. همه ی آن ها هم خان و خان زاده بودند و برای خودشان برو و بیایی داشتند. چرا با آن ها ازدواج نکردم ؟ »

خان سکوت کرد. مثل خیلی از مردهای دیگر عادت نکرده بود مستقیم از عشق و علاقه اش حرف بزند. خودش هم می دانست فقط به خاطر بچه ها نبود. پس از فوت همسرش، سپیده، بچه هایش را زیر بال و پر گرفت. ستاره را در دامان خود بزرگ کرد. او هم نسبت به بچه های یتیم پهلوان حیدر، احساس دین می کرد. همین رفت و آمدها باعث شد که کم کم سپیده در دلش جا باز کند. حرف و حدیث هم پشت سرشان زیاد بود. بنابراین، وقتی دید مهر سپیده در دلش افتاده است و بچه هایش هم به او انس گرفته اند و غم بی مادری را از یاد برده اند، به سپیده پیشنهاد ازدواج داد. این طوری به حرف و حدیث هایی که خاله زنک ها در گوش هم پچ پچ می کردند نیز پایان داد.

سپیده که سکوت خان را دید و همه چیز را از نگاهش خواند، ادامه داد : «من نمی گویم وجود بچه ها بی تاثیر بود، شاید اگر بی سرپرستی بچه هایمان نبود، ما اصلا با هم ازدواج نمی کردیم؛ ولی علت اصلیش این نبود. وقتی من تو را با خان های دیگر مقایسه می کردم، می دیدم یک سر و گردن از آن ها بالاتری. دیدم که چگونه یک تنه رو در روی همه ایستادی و از جیران حمایت کردی. نگذاشتی خواهرت پا روی دل خود بگذارد و به خانه ی کسی برود که اصلا علاقه ای به او ندارد. همه می دانند، هیچ کس جز محمد خان نمی توانست خان بزرگ را راضی کند به سنت ها و قول و قرارهای خود پشت کند و به وصلت جیران با حسن خان، رضایت دهد. ولی در عجبم چه شده است خانی که آن طور سنگ جیران را به سینه می زد، حالا رو در روی عزیز دردانه ی خود ایستاده است و می خواهد بهای سنت های غلط را با قربانی کردن دخترش بپردازد !؟»

– « خودت بهتر می دانی که قضیه ی جیران فرق می کرد. جیران نامزد پسر عمویمان نبود. پسر عمو هم مثل حسن خان، خواهان جیران بود. بله ! ناف جیران را به اسم پسر عمو بریده بودند؛ اسمشان سر زبان ها افتاده بود. همه آن ها را از آن هم می دانستند. قول و قرارهایی هم بود ولی نامزدی صورت نگرفته بود. اما ستاره رسما نامزد طاهر است. من هم همان قدر که تو ستاره را دوست داری، فرهاد را دوست دارم. ولی نمی توانم به خاطر دل فرهاد، وصلتی را که یک سال است انجام شده است، به هم بزنم. »

– « اول این که، وصلتی صورت نگرفته است. مگر آن که نعوذ بالله از قانون خدا و پیغمبر هم جلوتر بیفتیم ! بین آن ها، صیغه ای جاری نشده است. آن ها نسبت به هم نامحرمند. پس هیچ وصلتی صورت نگرفته است. بعد هم، کی من گفتم به خاطر دل فرهاد، کاری بکن ؟ من از دخترت حرف می زنم. می گویم نگذار این سنت های غلط، باعث شود که دخترت پا روی دلش بگذارد و به خانه ی کسی برود که مهرش در دلش نیست. همان طور که اجازه ندادی جیران ….»

خان، سخن همسرش را قطع کرد و گفت : « باز هم که پای جیران را وسط می کشی ! گفتم که قضیه ی جیران فرق می کرد. تازه، جیران دختر عاقلی بود. می فهمید چه کار می کند. ستاره، دست چپ و راستش را نمی داند. دهنش بوی شیر می دهد. خیر و صلاح خود را نمی فهمد. »

– « تو که حتی یک بار هم در این باره با دخترت هم کلام نشده ای، از کجا به این اطمینان رسیده ای که ستاره…»

خان، باز هم سخن سپیده را قطع کرد و در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند، گفت : « بس کن زن ! عشق و عاشقی مال زمانی بود که مملکت امن و امان بود ! هر روز یکی بر علیه دیگری قد علم نمی کرد ! رضاقلی بیگ نامی، جرات تعرض به خاک و ناموس ما را نداشت ! به نفع ستاره است که از این جا دور باشد. حامی و پشتیبانی چون حسن خان را داشته باشد که رضاقلی بیگ، از شنیدن نامش لرزه بر اندامش می افتد ! رضا قلی بیگ، جرات نمی کند به سه چشمه و خان و عروسش، نگاه چپ بیندازد !

تو فکر می کنی اگر والی شیراز به درک واصل نمی شد، رضاقلی بیگ، به این سادگی ها دست از سر ستاره بر می داشت !؟ حالا هم آتش زیر خاکستر است ! خودت بهتر می دانی که وضعیت، این طورها هم نمی ماند. رضاقلی بیگ مثل روباه، مکار و مثل شتر، کینه توز است ! از کجا معلوم، دو روز دیگر رفیق گرمابه و گلستان والی جدید شیراز نشود و باز هم فیلش یاد هندوستان نکند ! ؟ تو فکر می کنی، رضاقلی بیگ کسی است که با نقشه ی جابر و فرهاد، از پا در آید ؟ من نمی توانم خام این حرف هایی که مال قصه هاست، بشوم و دستی دستی جان دخترم را به خاطر هیچ و پوچ به خطر بیندازم ؟ »

سپیده که در حال حاضر، بیش از این صحبت با خان را بی فایده می دید و احساس می کرد خان دیگر خان سابق نیست، گفت : « صلاح مملکت خویش، خسروان دانند ! ولی مرا معاف کن ! از من نخواه چیزهای مقدسی را که تو آن ها را هیچ و پوچ می دانی به خاطر ترس از رضاقلی بیگ یا سنت های غلط و یا هر عذر و بهانه ی دیگری زیر پا بگذارم و در سیاه بختی دختری بی مادر، سهیم باشم ! مطمئنم اگر مادر ستاره هم زنده بود، به چنین درخواستی تن نمی داد. رضاقلی بیگ هم هیچ غلطی نمی تواند بکند ! همان طور که داراب ها از خاک و ناموسمان دفاع کردند، فرهادها هم بلدند چه طور رو در روی دشمن بایستند و پوزه اشان را به خاک بمالند ! »

– « این حرف آخرت هست ؟ »

– « خان ! احساس می کنم دیگر شوهرم را نمی شناسم ! در هر صورت، ستاره دخترت هست و صاحب اختیارش هستی، خودت با او صحبت کن ! می دانم که…»

سپیده می خواست بگوید، می دانم که این حرف ها، حرف های خان نیست ! حرف های جیران است که به خاطر خودخواهی هایش می خواهد آرزوهای یک دختر بی مادر را زیر پا له کند ، ولی بر خود مسلط شد و حاضر به چنین گستاخی نشد.

بنابراین، پس از سکوتی کوتاه، حرفش را عوض کرد و ادامه داد:«…می دانم که تصمیم خودت را گرفته ای و فعلا حرف های من هم بی تاثیر است، پس خودت می دانی و دخترت ! خودت با او صحبت کن ! او را سر عقل بیاور و به وصلت با طاهر، راضیش کن ! »

– « نیازی به صحبت کردن من نیست ! من پدرش هستم و خیر و صلاحش را می دانم. نمی خواهم توی داریان و سه چشمه، سکه ی یک پول شوم و ننگ بد قولی و عهد شکنی بر پیشانیم بخورد ! اگر نمی توانی با ستاره حرف بزنی تا… »

هر چند خان حرفش را خورد و کلامش را نیمه تمام گذاشت، ولی سپیده، آن چه را باید از حرف ناتمام شوهرش بفهمد، فهمید. با وجود این ترجیح داد سکوت کند و چیزی نگوید.

نوشته های مشابه

12 دیدگاه

  1. سلام
    عزیز دل برادر از نظر شرعی هم شاید ازدواج ستاره وفرهاد اشکال داشته باشه؟
    یعنی خواهر وبرادر حساب محسوب شوند .
    چون مادر ستاره قبلا با خان ازدواج کرده

    1. سلام عزیز دل برادر…

      البته من روحانی نیستم و بهتر است یک نفر روحانی قضاوت کند. ولی تا آن جایی که این حقیر سراپا تقصیر می دانم، اشکال شرعی وجود ندارد و فرهاد و ستاره نسبت به هم محرم نیستند. پس ازدواجشان بی اشکال است.

      اگر ستاره و فرهاد پدر و یا مادرشان یکی بود، می شدند خواهر و برادر ناتنی و محرم هم بودند و نمی توانستند با هم ازدواج کنند. پدر فرهاد ، پهلوان حیدر و مادرش سپیده است. ستاره هم مادرش کس دیگری است به غیر از سپیده و پدرش هم محمد خان است. پس می بینی که نه از ناحیه مادر و نه از ناحیه پدر خواهر و برادر نیستند.

      شاید این موضوع از آن جا در ذهن شما تداعی شده است که ستاره از بدو تولد در دامان سپیده مادر فرهاد، بزرگ شده است و سپیده هم با خان ازدواج کرده است. تا این جا هیچ ایرادی ندارد ولی اگر سپیده به ستاره شیر داده بود، با فرهاد خواهر و برادر رضاعی می شدند وگفتیم که ستاره با شیر گاو بزرگ شد.

      پس عزیز دل برادر ! بی خود مانع تراشی نکن. این دو فلک زده به اندازه کافی کار شکن دارند تو دیگر چوب لای چرخشان نگذار !

      مگر این که خودت دلت پیش ستاره گیر کرده باشد. اگر خبری هست بگو، خودم برایت آستین بالا می زنم و همه را راضی می کنم. فعلا که اختیار همه بعد از خدا در دست نویسنده است و کسی هم نمی تواند به او بگوید بالای چشمت ابرو. آن قدر هم یک دنده و لجباز است که حرف هیچ یک از کاربرها را گوش نمی دهد و دو پایش را در یک کفش کرده است که باید فرهاد بیچاره ایثار کند و از این حرف های صد من یه غاز.

      اگه خبری هست، تا دیر نشده یواش به خودم بگو کاریت نباشه … نبینم غم رو تو چهره ات پسر ! گفتم که خودم جورش می کنم. غمت نباشه !

      1. سلام به سروش و آقای زارع عزیز.

        بله سروش جان، آقای زارع درست فرمودن ستاره با شیر گاو بزرگ شده و هیچ مانعی برای رسیدن این دو به هم وجود نداره، البته امیدوارم نویسنده ای که تا به حال حرف هیچکس روگوش نداده از این به بعد به فکر احساسات خواننده گان باشه و اینقدر سر راه ستاره و فرهاد سنگ اندازی نکنه.
        از ما که گذشت اما ازدواج کار حسنه ایه که ما دوست داریم شامل حال این دو نوجوان هم بشه.
        در ضمن اقای زارع شما ببین اول میتونن ستاره رو از طاهر بگیرن بدن به فرهاد،بعد قولشو به این سروش ما بده. لااقل در مورد نازگل باهاش صحبت میکردی اینطوری احتمالش بیشتر بود به هم برسن .
        🙂

        1. سلام راسپوتین عزیز !

          وقتی میگم به چشم خریدار همه ی قسمت ها رو دقیق بخون برای همین موقع هاست دیگه عزیز ! شب امتحانی نخون تا که سوتی هم ندی !

          پس بدون که احمد خیال طلاق دادن نازگل رو نداره که نصیب کس دیگه بشه !
          نازگل شوهر دار عزیز دل برادر !

          ضمنا من که هیچ، همه ی کاربرا هم که دست به یکی بشن این فرهادی که من دیدم تا دست از جوونمردی برنداره زن بگیر نیست. تازه یکی دیگه هم براش جور کنیم یه طاهر دیگه پیدا میشه از چنگش در میاره !

          اما از شوخی بگذریم بابت ارتباط ایمیلی و تلفنی و هم فکری با نویسنده خیلی خیلی ممنون….

          این طوری هاست !

  2. سلام عزیز دل برادر و راسپوتین
    اولا تشکر از این که به فکر من هستید ولی مجرد زیاد توی سایت هست که الویت دارند برای ازدواج
    ثاتیا من یه ده الی بیست سال دیگه ازدواج میکنم اون هم از نوع سنتی
    ثالثا به مامانم گفتم که برام خواستگار پیدا شده گفت فایده نداره
    اگه دختر خان زنت بشه
    سوار گردنت میشه!!!
    از همه این ها گذشته من هردختر وپسری که با هم بزرگ شوند ، جدا از شیر گاو ویا انسان خواهر وبرادر میدانم .
    به ازدواج با غریبه واسه پسر خاله ام اعتقاد دارم حالا حالا ها زود برای من عزیز دل برادر !!!

  3. با سلام یه نکته دیگه من تو این قسمت توجه مو جلب کرد حس میکنم با فرهنگ ما حتی تو این زمان هم خوانی نداره اخه یه اونم زن یه پهلوان بعدشم زن یه خان اصلا درشانش نیست بعضی حرفاالان بزنه اخه کسی که مادر دوتا بچه بوده شوهرش مرده اون تو اون زمان که اصلا ازدواج مجدد رواج نداشت یه جواریی ناپسند بوده باید بگه کم خواستگار نداشتم همش خان خانزاده بودند برو بیا داشته اندتازه دخترهای اون زمان که خودشون خانزاده بودند از این ادعاهایی در حد لالیگا نمیکردند به نظرم خیلی زشته خدا رو شکر من جایی خان نبودم وگرنه خدایی نکرده سیلی نثارش میکردم که یاد بگیره درست حرف بزنه

    1. با سلام …
      اول، بسیار تشکر می کنم که تا این اندازه در نقد رمان و سایر مطالب جدی و کوشا هستید. نقدهایتان هم، اغلب جالب و غافلگیرانه است. اگر پاسخ می گویم من باب نشکستن کلامتان هست، گرنه شما خود از من بهتر پاسخشان را می دانید.

      و اما بعد : قبلا هم گفته ام قرار نیست همه ی رفتار شخصیت های داستان، به دور از خطا و اشتباه باشد. حتی اگر این رفتارها از انسان های عاقل و مدبری هم چون سپیده سر بزند. عاقل ها و مدبرها هم گاه به خطا می روند. هر چند قصد سپیده از یادآوری این مطلب به شوهرش به رخ کشیدن و ملامت کردن او نبود. بلکه می خواست علت اصلی ازدواجش با خان را بازگو کند.

      اما این که می گویید تو اون زمان اصلا ازدواج مجدد رواج نداشت را قبول ندارم. تجربه ی من از داریون چهل پنجاه سال پیش این است که هر چند زنان زیادی بودند که پس از مرگ شوهر، هرگز ازدواج نمی کردند و با رنج و مشقت فراوان به تربیت فرزندان خود می پرداختند که اگر صلاح بود خیلی ها را می توانستم مثال بزنم، ولی کم نبودند زنانی هم که با وجود فرزندانی از شوهر اول، مجددا ازدواج می کردند. باز هم اگر درست بود نمونه های زیادی را برای مثال زدن سراغ داشتم.

      اما در مورد خواستگاران : از کهنسالان بپرسید تا به شما بگویند که در همین داریون ما، وقتی زنی شوهرش را از دست می داد، اغلب تعداد خواستگارهایش از دخترهای دم بخت هم بیش تر بود. برخی از زنان شوهر از دست داده، به خاطر همین خواستگاری های فراوان، تن به ازدواج مجدد می زدند. همین الان چند تن از آنان در ذهنم تداعی شده است.

      باور کنید نیازی به این نیست که شما جای خان باشید، در آن زمان زن هم زنان کم کتک نمی خوردند. ولی تنبیه زن که موجود ظریف و لطیفی است، چه در آن زمان و چه خدای ناکرده در این زمان، عمل وقیحی بود و هست. زدن این موجود مظلوم، هنر نیست. واقف شدن بر ارزش والای زن هنر است.

      باز هم می گویم شما خود بیش از من بر این حقایق واقفید و در محضر شما جسارت کردم و درس پس دادم. حالا شما بفرمایید !
      باز هم ممنونم.

    2. سلام مجدد…
      هر چند هدف من این بود که نشان دهم وقتی زن و شوهری عاقل و منطقی بر روی موضوعی توافق ندارند و هر یک سعی می کند دلیلی بر حقانیت خود بیاورد ،تا طرف مقابل را متقاعد نماید ، لابلای حرف های منطقی که می تواند به تفاهمی پایدار برسد گه گاه جملاتی هم عنوان می شود که در شان آنان نیست ولی خوب که فکر می کنم می بینم بهتر است جمله ی « خودت بهتر می دانی که بعد از فوت آن خدا بیامرز، کم خواستگار نداشتم. همه ی آن ها هم خان و خان زاده بودند و برای خودشان برو و بیایی داشتند.» را از متن حذف کنم و یا به گونه ای بهتر تغییرش دهم. مسلما وقتی به دل شما که خواننده و منتقد پر و پا قرص رمان هستید، نمی نشیند و حس خوبی را به شما نمی دهد، اثر مطلوبی هم بر سایر خوانندگان نخواهد داشت. در یاداشت هایی که هر روز برای ویرایش نهایی تهیه می کنم این موضوع را هم نوشتم و اگر عمری باقی بماند قطعا ترتیب اثر خواهم داد. ممنون از تذکر به جایتان.

  4. با سلام من کاملا حرفهای شما را قبول دارم اما با چندنظر هم به قولا هم نظر نیستم کاملا درست فرمودید من هم نمیگم اصلا رواج نداشت بله به غلت مسایل مالی که زنان بعدازفوت شوهر با ان روبرو بودند تا حدودی ازدواج زنان را رواج داده بود اما در مورد زن یک پهلوان زیاد صدق نمیکند اگر ازهمان کهنسالها بپرسید زنان افراد بیشتر شناخته شده وکمی معروف به سختی تن به ازدواج مجدد میدادند مثلا سالها میگفتند این زن بیوه فلان کس است درست هیچکس از اشتباه مصون نیست اما در این مورد اصلا حق را به سپیده نمیدم چون مانند زنان امروزی که تازه یه ماه ازدواج کردند فورا خواستگارشون به رخ شوهرشون میکشند رفتار میکنه که اصلا حداقل برای من جالب نیست نکته دوم در مورد کتک زدن زن اشاره کردید من نیز کامل مخالف خشونت خانگی علیه زنان هستم اما باید به خود بقبولانیم که بوده هست مخالفم با پاک کردن حقایقی که هنوز دامان زنان زیادی را گرفته به نظرم از به تصویر کشیدن خشونت علیه زنان در ان زمان طفره نروید بنویسد حال که قلم گیرایی دارید بگذارید یاداوری بشه هنوز یه عده در گذشته زندگی میکنند یاداوری کنید خشونت علیه زنان خیلی وقت به تاریخ پیوسته ازعواقبش بر زندگی زنان مردان ان دوره بگویید تا درسی شودبرای انانی که هنوز به زن به دید انسان ضعیف مینگرند انانی که فقط میخوانند کنیزی را به خانه بیاورندمن نیز از گفتن جمله سیلی را نثارنش میکردم یاداوری خشنونت علیه زنان دران زمان بود نکته سوم هرچند طنز هرچند شوخی اما در بحث بگو بخندهای کامنت های این قسمت از رمان من خود به عینه شاهد دیدگاه نه چندان درست یه عده از کاربران در مورد زن وجایگاه زنان درخانواده بودم به نظرم وقت ان است که دیدی امروزی به زن داشته باشیم مدیر مدبر بودن انان را باور کنیم نیاز هرزندگی موفق را به زن یاداوری کنیم باز یادمان باشد بهترین مردان در دامان زنان پرورش یافته اند بدانیم بفهمیم درک کنیم زن برای زندگی برای اینده برای فرزندان موفق پا به زندگی میگذارد به زن به عنوان یه کالانگاه نکنیم به دید سهراب بنگریم انجا که میگویدچشمها را باید شست جور دیگر باید دید باتشکر

    1. با سلام…
      وقتی می بینم کاربرانی مثل شما تا این اندازه وقت می گذارید، رمان را پی گیری می کنید و دست به نقد می شوید، برای ادامه ی کار راغب تر و مصمم تر می شوم.

      مطمئن باشید روی همه ی نقد هایتان فکر می کنم و در ادامه ی کار و به ویژه ویرایش نهایی که از دیروز عملا از قسمت اول شروع کرده ام و اگر عمری باقی بماند تا اواخر همین ماه به روز می شود، آن ها را مد نظر قرار می دهم.

      پس هم چنان پویایی و پایایی خود را حفظ کنید و دست به نقد باشید.

      اما یک علامت سوال و پشت سرش هم یک علامت تعجب : چرا کاربران خودشان نظرات یک دیگر را نقد نمی کنند تا رمان بهتر زیر و رو شود. البته همیشه عده ای خاص این کار را می کنند ولی بهتر است عمومیش کنید.

  5. همیشه ابرها میبارند
    اما انسانها ستاره ها را دوست دارند
    چه موجودات عجیبی این همه گریه را
    به چشمکی میفروشند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن