بوي بهشت

دل نوشته های شما در یادواره شهدای منطقه داریون

جلیل زارع|

کاش می شد به جای کوچه، پس کوچه های شهرمان، خانه ی دلمان را به نامتان مزین کنیم تا این سکوت جانکاه، فریادی شود به بلندای عشق !

کاش یادواره اتان را تعبیری می کردیم به نیت تغییر تا قلب های یخ زده امان از شراره ی آن گرم شود در گرماگرم تقدیر !

 

کاش صدای بال زدنتان به گاه پر کشیدن ، تلنگری بر دل های خسته از تکرارمان می زد تا به جای این همه دور و تسلسل، سیر الی الله را برگزینیم !

کاش می دانستیم چرا رفتید تا دریابیم برای چه ماندیم ! کاش ماندنمان را نه درجا زدن که جاری شدن در بطن زمان می پنداشتیم که سکون در آن راه ندارد و حرکتی است به سوی کمال !

پس کاربران عزیز داریون نما ! دست به قلم شوید و به بهانه ی یادواره ی شهدای منطقه ی داریون، با دلنوشته هایتان، جای جای این پست را چراغانی کنید !

نوشته های مشابه

24 دیدگاه

  1. بیخود بزرگ نشده اید
    روز و شبها با مهر و ماه عجین شدن
    و پیش خدا رو سفید بودن

    کار ساده ای نیست

  2. کلامی از وصیت نامه معلم شهید نادر خوش نژاد :

    « صحنه را به هیچ عنوان ترک نگویید و برای نسل نونهال و نوجوان فعالیت کنید ! »

  3. آخرین کلامی که به روایت هم رزم بسیجی شهید کورش زارع از او به یادگار مانده است :

    « برو تا دیر نشده دلاور ! برو دیگر ! نگران من هم نباش. باید هر طور شده یک نفر از دسته ی ما از این کانال عبور کند. »

  4. همرزم سرباز شهید غلامرضا زارع می گوید :

    « هنگام برگشت، درست در همان جایی که او را در حال گریه دیدیم و می گفت خواب شهادتش را در آن مکان دیده است، ماشین آنان با تله ی انفجاری مین گذاری شده، برخورد کرده و همه سرنشینان آن مجروح و یا شهید شدند. »

  5. کلامی از وصیت نامه ی پاسدار شهید سبزعلی زارع :

    « همه لباس صبر و مقاومت بر تن نموده و پایداری کنید که این زمینه ساز فتح و پیروزی اسلام است. »

      1. سلام …

        زنده باشید عزیزانم. عمو هم شما را دوست دارد. خوشحالم که راه عمو را ادامه می دهید.

  6. شهید موسی رستمی، زنده زنده در آتش می سوزد و پس از انتقال به بیمارستان شهید بقایی اهواز به علت سوختگی شدید به شهادت می رسد. به گونه ای که حتی پیکر او قابل شناسایی نبود. و توسط برادرش حمید، از روی علائم و نشانه های ظاهری ، شناسایی می شود.

  7. پدر سرباز شهید سهراب خسروی می گوید :

    « یک بار سهراب از من پول گرفت تا به شیراز برود ولی بعد از گذشت ساعتی برگشت .به او گفتم: چرا به شیراز نرفتی ؟ پاسخ داد: پیرزنی را دیدم که بیمار بود و قصد رفتن به شیراز را داشت ولی پولی نداشت. من پولم را به او دادم تا جهت کرایه و دوا و درمان خرج کند. من بعد هم می توانم به شیراز بروم ولی این پیرزن در راه مانده بود و اهل داریون هم نبود. رسم مروت ندیدم او را آواره کنار خیابان رها کنم. »

  8. سرباز شهید صفرقلی حسینی :

    « بزرگترین شانس زندگی من شهادت است آرزو کنید خوش شانس باشم و شهادت نصیبم شود که فیضی است عظیم. »

  9. کاش افراد بیشتری که شنیده ها را دیده اند در اینجا می آمدند و از شهدا می گفتند…
    منی مثل من چه بگوید؟ نهایت مطلبی را از جایی کپی میکنم و می گذارم…

  10. دوست صمیمی شهید هوشمند تعریف می کرد می گفت او در جبهه غرب بود و من در جبهه جنوب با هم هماهنگ می کردیم که با هم به مرخصی بیاییم و با هم برگردیم آخرین لحظاتی که با هم بودیم با مینی بوس به ترمینال می رفتیم که شهید دفترچه خاطراتم را گرفت و این شعر را کامل داخل آن نوشت و رفت و آسمانی شد.روحش شاد یادش گرامی
    ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

    وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

    من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

    گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

    پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

    محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

    کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

    او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

    دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

    برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

    چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

    با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

    در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

    بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

    کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

    شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

    وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

    گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

    وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

    صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

    گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

    طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

  11. به پدر شهید سید ابوطالب حسینی می گویند:

    « دلت می خواهد پیکر فرزندت را ببینی ، در حالی که دست ندارد؟ »
    می گوید: « بله ، می بینمش. »

    می گویند: « می خواهی او را ببینی در صورتی که پا هم ندارد؟»

    می گوید: «بله، می بینمش .»

    می گویند: «می خواهی او را ببینی در حالی که سر هم ندارد و اصلا بدنی ندارد؟»

    آن وقت است که پدرش ناله سر می دهد و فریاد یا حسین و یا ابو الفضلش به آسمان می رود .

  12. نحوه ی شهادت شهید محمد پوشیمن:
    نارنجک در دست یکی از هم رزمانش منفجر شد و او را به همراه چند رزمنده ی دیگر از خاک به افلاک برد.

  13. شهید سید ابوطالب حسینی دودجی
    یک شهید ورزشکار (فوتبالست )عضو تیم شاهین دودج ،انسانی با اخلاق و متین ، فوتبال دودج هرچی دارد از برکت خون این شهید می باشد چه در زمانی که زنده بود و چه الان که یاد و خاطره اش زنده است.
    روحش شاد و یاد و خاطره اش گرامی باد

  14. سلام شهید کورش هوشمند را از نزدیک دیده بودم. خیلی خوش تیپ وباادب بود . تا انجایی که به یاد دارم فکر می کنم اواخر خدمتش در حالی که زیر درختی نشسته بود به فیض شهادت نایل امد. در دوران خدمت سربازیم یک شب خواب شهید کورش زارع رادیدم .شتابان به طرفش دویدم یک متری با هم فاصله داشتیم احساسی به من گفت جلوتر نمی توانی بروی خیلی خوشحال شدم و گفتم دایی جان مگر شما شهید نشده بودی.پس ان آرامگاه که در تهران دیدیم از ان چه کسی بود و ان عکس شهید که دیدیم مگر شمانبودید .لبخند زیبایی زد وگفت عزیزم ما زنده هستیم و نزد خدای خود روزی می خوریم .بعدها در قران کریم ایه ای را خواندم که دقیقا همین معنی را داشت . کورش جان باورکن هر وقت به بهشت زهرا می ایم وبر سر تربت تو و دوستانت مینشینم دلم ارام می گیرد عزیز دلم میشود یکبار دیگر لایق بدانی وبه خوابم بیایی. واین روح رنج دیده ام را شاد کنی راستی این بار که بر سر مزارت امده بودم. سری هم به ارامگاه شهید پلارک زدم همان شهید بزرگواری که بوی عطر از مزارش به مشام میرسد . دختر یک ونیم ساله ام میله بالای سر ارامگاه شهید را گرفته و غرق بوسه کرده بود باور کن به زور جدایش کردم.خوشا به حال شما ودوستانتان که حتی کودک خوردسال هم شما را می شناسد. راستی اگر توانستی سری هم به ما بزن که جان خسته ام چشم انتظار شماست .به امید دیدار

  15. پدر شهید سید ابوطالب حسینی به تازگی به رحمت ایزدی پیوسته خدا ایشان را رحمت کند شادی روحش قرائت فاتحه

  16. دلم یک سایه می خواهد
    پرازعشق و پراز امید
    ویک کاشانه می خواهد
    نه باشک ونه با تردید
    سرهرکوی وهربرزن
    سراغی ازتو می گیرد
    ومی داند شبی آخر
    درآغوش تومی میرد…

    تقدیم به همه ی شهدا…
    ازسروده های خودم

  17. سلام شهید …

    شهیدی که لیاقت ماندن در کنارت و پر کشیدن در جوارت به همین راحتی از من سلب شد؛ عزیزی که دوریت پر پروانه ی دلم را به آتش کشیده است و تاب و توان ماندن در این ولولای دست و پاگیر را از من گرفته و امانم را بریده است.

    شرمنده و سرافکنده ام جان ِ برادر !از تو چه پنهان، قربانت بروم ، با خود گفتم من که بعد از تو هیچ کاری نکردم. هیچ… هیچ… بگذار دست ِ کم از تو بنویسم، از تو بگویم و در ” بوی بهشت ” ، پست ” با شهدای منطقه ی داریون ” را رقم بزنم، که آن هم نشد فدای دستان سخاوتمندت که به گاه رفتن تا آمدم به خود بیایم از دستم رها شد.

    ولی چه کنم عزیز !؟ بعد از پر کشیدنت غربت پایتخت زمینگیرم کرد. تو بر عرش شدی و من هم بر فرش پایتخت. دور از دیار و زادگاهمان. نیستم که درِ خانه اتان را دق الباب کنم و پای درد دلشان بنشینم و از شما بشنوم و بنویسم !

    می دانم به گاه رفتن، نگاهت به نگاهم گره خورده بود با کلی انتظار، ولی تعارف که نداریم، بی وفا شدم و چند صد فرسنگ فاصله بهانه ای شد برای این فراموشی و کلی فراموشی های دیگر. از یاد بردن مردم خوب زادگاهمان را می گویم. خیلی هم بهانه داشتم ! خیلی ! بهانه پشت بهانه ! از همان هایی که نگذاشت تا انتها با تو باشم و با تو همسفر شوم ! رفیق نیمه راه شدن را می گویم !

    دیر آمدم، ولی آمدم که در واپسین لحظات از تو بگویم. ” با شهدای منطقه داریون ” را رقم زدم. و کلی پست های جور واجور دیگر !

    اوایل خوب بود. همه چیز خوب پیش می رفت. حساب و کتاب ها درست از آب در می آمد. بنده خدایی، کمک حالم بود. من که داریون نبودم همه زحمت ها روی دوش او بود. می آمد در خانه اتان را می زند. پای درد دل خانواده اتان می نشست. از شما می گفتند؛ همه را بی کم و کاست می نوشت و برایم ایمیل می کرد و من هم قلمش می زدم.

    ولی کم کم این روند کند و کندتر شد. آخر ما گرفتار و گرفتارتر شدیم. دیگر وقت نداشتیم صرف شما کنیم. تو که نیستی ببینی ما چه قدر کار و گرفتاری داریم ! هزار جور فکر و ذکر و مشکل و معضل دامنگیرمان هست و فرصت پرداختن به شما و خانواده اتان را نداریم.همان طور فرصت پرداختن به چه و چه …

    می دانی چه قدر زحمت دارد ؟ چه قدر وقت و انرژی می گیرد مصاحبه با خانواده اتان ؟ نکند فکر می کنی ما بیکاریم و بی مشکل و گرفتاری !؟ نمی رسیم دیگر ! چه کار کنیم ؟

    خب حتما شما که خانه و زندگی و خانواده اتان را ترک کردید و رفتید کار نداشتید ! مشکل نداشتید ! که اگر داشتید جانتان را کف دستتان نمی گرفتید بگذارید بروید !

    بعد از آن بنده ی خوب خدا هم تک و توکی از عزیزان قول همکاری دادند، ولی آن ها هم برای خودشان کلی گرفتاری داشتند. کار و زندگی دارند بندگان خدا ! چه کار کنند ! مشکلات ریز و درشت، دست و بالشان را بسته است. وقت ندارند دیگر که صرف شما کنند ! مثل شما بی کار نیستند که ! هستند ؟

    ببخش عزیز ! ببخش رفیق ! ببخش برادر ! دستان خالیم را نگاه کن ! ببین هزار دلیل دارم برای این فراموشی. حالا تو اسمش را بگذار بهانه و توجیه و از زیر کار در رفتن و شانه خالی کردن. تو که این جا نیستی ببینی ما چه قدر گرفتاریم. گرفتاریم و وقت سر خاراندن هم نداریم !

    شاید اگر روزی همه ی گرفتاری هایمان تمام شد و دیگر کاری نداشتیم، دوباره آمدیم و این پست را از سر گرفتیم ! شاید ! شاید …

  18. ۲۲اسفند روز شهیدان برای همه خانواده های معظم شهدا پر معنویت وبا برکت باد وبرای ما یادآور ایثار و ازخود گذشتگی آن عزیزان در خاک آرمیده است:-)باشد که از آنها درس از خودگذشتگی را فرا بگیریم:-)آمین

  19. سلام بر شهدای 17 خرداد…

    شهادت مظلومانه ی 17 نفر از هموطنانمان را به دست کوردلان وهابی، به پیشگاه حضرت ولی عصر(عج)، رهبر معظم انقلاب و ملت قهرمان و شهید پرور ایران اسلامی، تبریک و تهنیت می گویم.

    به امید ریشه کن شدن هر چه سریع تر فتنه ی شوم داعش و منافقین…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن