ديدگاههمه

چهارشنبه سوری؛وقتی خونه رفت هوا

جلیل زارع|

پای راست احمد، تا ران توی گچ است. دست راستش را هم گچ گرفته اند. سرش هم باند پیچی شده است. روی تخت بیمارستان داراز کشیده است. همسرش، به عیادتش آمده است. حسین را هم با خودش آورده است.

پرستار، وارد اتاق می شود و می گوید : « همراه بیمار علی حیدری ! »

زینب، رو به پرستار می کند و می گوید : « اتفاقی افتاده ؟ من، مادرش هستم. »

– « دکتر با شما کار داره. با من بیایید ! »

زینب، به طرف در اتاق می رود. حسین، پشت سرش راه می افتد.

زینب، سرش را بر می گرداند و می گوید : « کجا پشت سر من راه افتادی میای ؟ یه دقیقه میرم ببینم دکتر چکار داره، بر می گردم. بمون پهلو بابات ! »

و دنبال پرستار از اتاق بیرون می رود.

احمد، پسرش را صدا می زند. حسین بر می گردد و روی صندلی کنار تخت، نزدیک پدر می نشیند.

احمد، آهسته می گوید : « می خوای اون دوچرخه رو که گفتی واست بخرم ؟ »

حسین، ناباورانه، سرش را تکان می دهد.

احمد، با دست چپ، دست پسرش را می گیرد. لبخندی می زند و می گوید : « این دفعه دیگه واست می خرم. » کمی مکث می کند و آهسته تر می گوید : « تو هم باید یه کاری واسه ی بابا بکنی. »

حسین تند می گوید : « هر کاری بگی می کنم بابا ! تو فقط اون دوچرخه رو برام بخر ! »

احمد دست روی موهای صاف پسرش می کشد و می گوید : « از بیمارستان مرخص بشم، حتما می خرم. حالا خوب گوش کن ببین چی میگم ! وقتی رفتین خونه، جوری که مامان متوجه نشه، برو سراغ داود خطر، بهش بگو بابام سلام رسوند و گفت یه تک پا بیا بیمارستان کارت دارم. »

حسین، خواست چیزی بگوید،ولی در همین لحظه، صدای ناله و فریاد زنی که با عجله وارد اتاق شد، نظرآن ها را به خود جلب کرد.
******

آن قدر، داود خطر توی گوش احمد خواند که بالاخره یک هفته پیش، دار و ندارش را فروخت و محموله را خرید. همه را بار وانت داود کردند و آوردند به طرف خانه. زینب همسر احمد، جلو در حیاط ایستاد و با داد و فریاد، مانع خالی کردن محموله شد.

احمد رو به او کرد و گفت : « زن ! جلو در و همسایه، آبروریزی نکن ! اینا کاملا بی خطره. برو کنار تا همه ی اهل محل خبردار نشدن، بیاریمشون تو. »

زینب، جلو در حیاط ایستاده بود و اجازه نمی داد کارتن ها را داخل خانه بیاورند.

– « آره، جون عمه ات ! تو گفتی منم باور کردم ! دار و ندارمون رو فروختی، یه مشت ترقه مرقه خریدی، دم عید، بچه های بی گناه مردم رو به کشتن بدی. »
– « میری کنار یا… »
– « یا چی ؟ مثلا چکار می کنی ؟ می زنی ؟ خب بزن ! من دیگه پوستم کلفت شده. به خدا اگه یه کارتن از این آت و آشغالارو بیاری تو خونه، داد می زنم همه ی همسایه ها رو خبر می کنم. »
بعد، رو کرد به طرف داود و گفت : « دست شما درد نکنه پسرخاله ! مگه من بدبخت، چه هیزم تری بهت فروختم که کبریت برداشتی آتیش می زنی به زندگی من و بچه هام ؟ »

داود، سرش را برگرداند، چشمکی به احمد زد و دوباره، رو به زینب کرد و گفت : « شما خودتونو ناراحت نکنین دختر خاله ! می بریم پسشون میدیم. »

بعد، دست احمد را گرفت و به طرف ماشین کشید. احمد، دستش را از دست داود در آورد و گفت : « ولم کن داود ! چی رو می بریم پس می دیم ؟ خودت می فهمی چی میگی ؟ »

داود، در حالی که احمد را هل می داد داخل ماشین، گفت : « سوار شو بریم بهت میگم ! »

توی کوچه ی بعدی، ترمز کرد. رو به احمد کرد و گفت : « این راهش نیست، داداش ! »

– « این لقمه ای بود که خودت از اول، واسه من بدبخت گرفتی. حالا که کار بیخ پیدا کرده، می گی این راهش نیست ؟ پس راهش چیه ؟ »

داود، با انگشتان دستش چند ضربه ی آرام به پیشانی احمد زد و گفت : « خدا این مخ رو بهت داده که به موقع به کارش بندازی داداش ! نداده که نو و آکبند، تو قبر، خوراک جک جونورا بشه ! حالا هم به جای آیه ی یاس خوندن، پیاده شو، برو دور و بر خونه کیشیک بده، زنت که از خونه بیرون رفت یه تیلیفون به داداشت بزن، سه سوته، محموله رو می رسونم در خونه ؛ می بریم یه جوری تو انباری جاش می دیم. »

احمد، آن قدر این پا و آن پا کرد تا زینب، از خانه بیرون آمد. دست حسین را رها کرد. گوشه ی چادرش را با دندان گرفت. کلید انداخت و در را قفل کرد و گفت : « بابای گور به گور شده ات میره یللی تللی، اونوقت من بیچاره باید با یه بچه ی فسقلی برم مدرسه، دنبال علی. خدا بگم چیکارت کنه مرد، که تو خونه ی خراب شده ات، یه آب خوش از گلوم پایین نرفته ! »

زینب که پیچید توی کوچه ی بعدی، احمد، گوشی موبایلش را از جیب در آورد، شماره گرفت و گفت : « الو… داود خودتی ؟ رفت بچه رو از مدرسه بیاره. زود باش تا برنگشته ! »

و به طرف خانه رفت. کلید انداخت. در را باز کرد. وانت بار، دوباره جلو خانه، پارک کرد. با عجله کارتن ها را بردند توی انباری، پشت خرت و پرت ها پنهان کردند و از خانه بیرون رفتند.

فردای آن روز ، وقتی احمد با موتور سیکلتش داشت پسرش علی را از دبستان به خانه می آورد، با یک کامیون تصادف کرد. راننده ی کامیون، آن ها را به بیمارستان رساند. علی بی هوش بود. بعد از معاینه، هر دو را به اتاق عمل بردند. قوزک و ران پای راست و مچ دست راست احمد شکسته بود. با پلاتین، استخوان ها ی شکسته را به هم پیوند زدند. سرش هم از چند جا بخیه خورد. ولی وضعیت علی، خیلی وخیم تر بود. بعد از عمل هم به هوش نیامد و رفت توی کوما.

الآن، یک هفته از این ماجرا می گذرد. در این مدت، داود خطر، چند بار به عیادت احمد آمده است.

همین دیروز به احمد گفت : « زیاد وقت نداریم داداش ! این مشتری آخری، خوب پول میده. بیش تر از این نمی تونی بفروشی. تا دیر نشده، قال قضیه رو بکن بهش بده بره پی کارش! »

احمد گفت : « مگه نمی گفتی ده برابر قیمت، آبش می کنیم ؟ پس چی شد ؟ »

– « من گفتم؛ ولی تو می خوای همه رو یک جا بفروشی. تا مشتری پاشه بذار یه جوری از اون زیر زمین کوفتی بکشمش بیرون، ردش کنم بره ! دندون طمع رو بکن بنداز دور داداش ! یارو خوب داره می خره . همین جوری هم کلی سود می کنی. »

– « کاش این بلا سر بچه ام نیومده بود… »

داود، حرف او را قطع کرد و گفت : « اتفاقیه که افتاده. کاریش هم نمیشه کرد. نگران نباش ! حالش خوب میشه. حالا بگو چکار کنم ؟ فروشنده هستی یا نه ؟ بدم بره ؟ »

– « تا فردا صبر کن ! باید بیش تر فکر کنم. شاید هم مشتری بهتری پیدا شد. »

– « هر طور میلته ، از ما گفتن بود داداش . »

– « راستی، چار چشمی مواظب کریم باش ! »

– « کدوم کریم ؟ »

– « ای بابا… تو هم ما رو گرفتی ها ! کریم برادر زنم رو میگم. پسرخاله ی شاخ شمشاد جنابعالی. فکر کنم شصتش خبردار شده که جنسا رو پس ندادیم. هر بار میاد ملاقاتی، کلی نصیحت می کنه که اگه جنسا رو پس ندادی، هر جا هست بگو برم سر وقتشون، تا همه چی رو نبرده رو هوا، یه جوری از بین ببرمشون. »

– « من درسم رو فوت آبم. تو خودت مواظب باش سوتی ندی، دهن من قرص و محکمه. ما رفتیم. زت زیاد ! »

دیروز، بعد از این که کریم، بیمارستان را ترک کرد، زینب رو به شوهرش کرد و گفت : « داداشم تو جبهه تخریب چی بوده؛ می دونه چه طور خنثاشون کنه. می گه هر لحظه ممکنه همه چی رو ببره رو هوا. من که می دونم بردی یه جایی انبارشون کردی. از خر شیطون بیا پایین ! اگه به فکر بچه های بی گناه مردم نیستی که می خوای به اسم چهارشنبه سوری بزنی چیش و چارشون رو کور کنی، لااقل، به فکر پسرت باش مرد ! بیا و تو عمرت یه بار هم یه کار خیر کن تا بیاد تو راه بچت ! شاید خدا دلش رحم اومد و علی منو بهم برگردوند. » و زد زیر گریه.
******

زن وارد اتاق می شود، با ناله و فریاد، بالای تخت یکی از بیماران می رود و می گوید : « دیدی با خودت چه کار کردی داداش ؟ خودت رو دستی دستی به چه روزی انداختی؛ زن و بچه هات رو هم فرستادی سینه ی قبرستون. چه قدر بهت گفتم با مواد منفجره نمیشه شوخی کرد ؟ زبونم مو در اورد ولی به گوشت فرو نرفت که نرفت. اینم از عاقبتش ! با ندونم کاری هات خونه رو بردی رو هوا ! »

بعد از ساکت شدن آن زن، احمد دوباره ، دست پسرش را در دست می گیرد و می گوید : « بابا، نمی خواد بری سراغ داود خطر؛ تا رسیدی خونه، جلدی برو پهلو دایی کریم، بگو بابام میگه آب دستته، بذار زمین سریع بیا بیمارستان کارت دارم. یادت نره ها ! »

زینب، با خوشحالی وارد اتاق می شود. یک راست به طرف احمد می آید و می گوید : « علی به هوش آمد. خدا، پسرمون رو بهمون برگردوند. خدایا شکرت… خدایا شکرت… خدایا شکرت… »

برچسب ها

نوشته های مشابه

22 دیدگاه

  1. تفاوت ” چهارشنبه سوری ” و ” چهارشنبه سوزی ” فقط در یک نقطه است !

    بیایید به خاطر یک نقطه، سورمان را سوز نکنیم !

  2. هشدار فرماندار شیراز در باره ی مراسم چهارشنبه سوری :

    قانون شکنان مراسم چهارشنبه سوری تا پایان تعطیلات بازدداشت می شوند.

  3. جانشین فرمانده نیروی انتظامی با اشاره به نگاه اجتماعی پلیس به چهارشنبه آخر سال از کشف بیش از 31 میلیون مواد محترقه با همکاری مردم خبر داد و گفت: چهارشنبه آخر سال کوچه محور است و خط قرمز، ایجاد تنش در معابر و میادین اصلی است.

  4. با توجه به نزدیک شدن چهارشنبه سوری قبل از پریدن از روی آتش به موارد زیر توجه کنید:

    ۲ زاویه پرش

    ۴ دوری از هر گونه هیجان و جو زدگی
    ۵ فاصله مناسب تا شعله های آتش در هنگام پرش
    ۶ توکل به خدا ، آبروی شما آبروی ماست….
    ( ستاد پیشگیری از حوادث غیر مترقبه ! )

  5. .
    آتش روشن کردم و عهد کردم تا خاموش شدنش دعایت کنم ؛ میدانم به آنچه میخواهی میرسی چرا که من هربار یک هیزم اضافه میکنم

  6. سلام استاد من اخر داستان را واقعی تر بازنویسی کردم با اجازه ازشما من با یه دیدگاه دیگه یه به موضوع نگریستم جسارت منو را ببخشید ………
    زینب وارد اتاق شد گفت پس کی میخواهی این ترقه ها رو اب کنی پول بیمارستان علی مونده قسطامون میدونی دور کردنشون چند میشه اجاره خونه صاحبخانه ده بار اومده دم در

    نزدیک عید هیچی هم تو خانه نداریم نمیشه که بگم مهمون نیاد!
    احمد به فکر فرو رفت دلش میخواست درست فکر کنه اما نمی توانست برگه حسابداری علی تو دست زنش بود میدونست تو این زمانه نمیتونه واسه پول دستشو دراز کنه اخه هروقت رو زده بود روشو نگرفته بودن حتی کریم که اینقدر نصحیتش میکرد تو زمان گرفتاری غیبش میزد
    تصمیم خودش را گرفت مجبور بود راهی برایش نمانده بود شماره داود گرفت با صدایی لرزون گفت زودتر ابش کن دستم بد خالیه دوست داشت دستاشو بالا بگیره از خدا طلب بخشش کنه اما شرمنده بود اشک چشمش را خیس کرد اما مثل همیشه به خود دلداری داد فقط دعا کرد ترقه ها چشمی را کور خانواده ی را سیاهپوش نکنه خودش هم مطمن بود جز این راهی برایش نمانده است .

    1. سلام سپیده خانم
      بابا شما که دلت نازک تر از نازنینه… پیوستنت به خانواده مهربانی ها را تبریک میگم

    2. سلام و تشکر از دیدگاه واقع گرایتان…..

      موافقی اول بحثی داشته باشیم پیرامون دو واژه ی ” واقعیت ” و ” حقیقت ” ؟ ممنون که موافقت کردی . پس در این دیدگاه به عنوان مقدمه برای ورود به بحث اصلی خودمان، البته با اجازه ی شما، فقط در مورد این دو واژه صحبت می کنیم تا ببینیم بعد چه می شود:

      1-واقعیت :
      واقعیت، اتفاقی است که افتاده یا می افتد؛ بدون این که باید یا نباید آن مورد نظر باشد.

      2- حقیقت :
      حقیقت، آن چیزی است که باید وبه صلاح اجتماع و مردم است که واقعیت پیدا کند وتاثیر گذار بشود.

      تا بعد…

      1. … جامعه، پر از واقعیت های انکار ناپذیر است که هر روز، شاهد آن هستیم. آنان که خود را ملزم می دانند با زبان قلم، دردهای جامعه ی گاه سالم و گاه بیمار را بنمایانند به آن امید که گوشی شنوا، کارساز و چاره ساز باشد، نمی توانند بی اعتنا از کنار این واقعیت ها – خواه تلخ و خواه شیرین _ بگذرانند.

        باید واقعیت ها را آشکار سازند، شاید تلنگری باشد برای وجدان های بیدار که دنبال سر نخی می گردند برای ساختن جامعه ای بهتر و وجدان های خفته که شاید بیدار شوند و در بهتر ساختن جامعه ی بهتر، نقش های موثری ایفا کنند.

        پایانی را که شما برای این داستان رقم زده اید، واقعیتی تلخ و انکار ناپذیر است و نمی توان بی اعتنا از کنار آن گذشت. باید گفته و شنیده شود؛ بلکه وجدان های بیدار را دست به کار و وجدان های خفته را بیدار سازد. و انصافا شما خوب آشکارش کرده اید.

        اما اهل قلم در بازگو کردن واقعیت های جامعه، هدفی والاتر هم دارند و آن رسیدن به حقیقت هاست. درست است که شناخت درد، لازمه ی مداواست، ولی این فقط مقدمه و نیمی از معالجه است. باید دست به کار شد و بعد از شناخت بیماری، برای مداوای بیمار نسخه بپیچد.

        موضوع دیگری را که لازم می دانم پیش از ورود به بحث اصلی گفته شود، ارزش قائل شدن و باور کردن خوانندگان داستان است. ما باید در حد اشاره، واقعیت ها را آشکار ساخته و حقیقت های مرتبط با آن را نسخه بپیچیم. بیان جزئیات و گفتن مو به موی واقعیت ها و حقایق و به اصطلاح، لقمه را جویدن و در دهان خواننده گذاشتن، به نوعی توهین به هوش و استعداد خواننده در برداشت آن هاست. به مصداق ” العاقل فی الاشاره” باید گذرا، واقعیت ها را به حقیقتی پیوند زد و به خواننده اجازه داد تا خود حدیث مفصل بخواند از این مجمل.

        حال بپردازیم به بحث اصلی خودمان ، البته با اجازه ی شما، در دیدگاهی دیگر…

        1. … یک بار دیگر، داستان را بخوانید. من هم در این فرصت، یک بار دیگر، دیدگاه شما را از نظر می گذرانم…

          بسیار خوب، بپردازیم به موضوع مورد بحث :
          همان طور که متوجه شده اید، من در این داستان، واقعیتی تلخ را عنوان کرده ام. واقعیتی که معمولا شروع آن ریشه در فقر مالی و معنوی دارد؛ ولی در ادامه عادت می شود و فقیر به رفع احتیاج، قناعت نمی کند و به سوداگری حادثه آفرین تبدیل می شود و خشت خشت ناهنجاری را برای بر هم زدن نظیر جامعه روی هم می چیند که البته تا ثریا دیواری کج بنا می شود که بالاخره با صدایی مهیب فرو خواهد ریخت.

          شاید پایان کم تر از یک درصد چنین واقعیت هایی به حقیقتی شیرین بدل شود ولی نویسنده هم دنبال همین اندک هاست برای وارد کردن تلنگری بر وجدان های خفته که شاید بیدار شوند و مسئولین بیداری که شاید دست به کار شوند.

          هر واقعیتی ارزش نوشته شدن را ندارد. واقعیتی که به حقیقتی کارساز منجر شود ارزشمند است. این که در جامعه ی ما این وقایع دائم تکرار شده و به بن بست می رسند، هدف نویسنده نیست. هدف نویسنده همان کم تر از یک درصدی است که پنجره ای می گشاید برای دیدن حقیقتی روشن.

          در این داستان، من نه یک پایان، که دو پایان متفاوت را آورده ام. یکی همان که شما هم رقم زده اید. پایان و عاقبت بیماری که خواهرش، ندانم کاریش را که منجر به بن بست قبرستان شده است بازگو می کند. پایان دیگر، تلنگری است که این به ظاهر بن بست بر روح احمد وارد می کند و داود را کنار می زند و به جای آن، کریم را به یاری می طلبد.

          ببخشید ! می شود باز هم دیدگاهی دیگر…

          1. … قول می دهم آخرین دیدگاه در این مورد باشد :

            فقر مالی و معنوی در سراسر داستان نمایان است و نویسنده، حق ندارد لقمه ی آماده و جویده شده برای خواننده بگیرد. چون خواننده العاقل فی الاشاره است. بیان یک مورد به عنوان مشت نمونه ی خروار، کافی است. همان دوچرخه ای که دائم قولش داده می شود و خریده نمی شود، برای نشان دادن فقری که منجر به انتخاب راهی غلط از سر اضطرار می شود، کافی است.

            وجدان خفته ای هر چند مضطر و نیازمند، بیدار شد و برای فرار از فقر مالی، فقر معنوی را پسندید و تصمیم گرفت نسخه ای بپیچید که سلامتی را به دنبال داشته باشد، نه رنجوری بیش تر را !

            من فکر می کنم این داستان، یک واقعیت را از دو دیدگاه به بن بست رسیدن و گشوده شدن پنجره، آشکار ساخت و این بهتر از صرف بیان واقعیتی تلخ است که جز بن بست، راهی را نمایان نمی سازد.

            ببخشید ! طولانی شد . ولی پایان شما را هم از یک دیدگاه، پسندیدم و خیلی دوست دارم اگر فرصتش را داشته باشید، بیش تر از پیش و پویاتر و پایاتر، راه پیش پای شخصیت های ” قلعه داریون ” هم بگذارید.

          2. فقر مالی و معنوی در سراسر داستان نمایان است و نویسنده، حق ندارد لقمه ی آماده و جویده شده برای خواننده بگیرد. چون خواننده العاقل فی الاشاره است. بیان یک مورد به عنوان مشت نمونه ی خروار، کافی است. همان دوچرخه ای که دائم قولش داده می شود و خریده نمی شود، برای نشان دادن فقری که منجر به انتخاب راهی غلط از سر اضطرار می شود، کافی است.

            وجدان خفته ای هر چند مضطر و نیازمند، بیدار شد و برای فرار از فقر مالی، فقر معنوی را نپسندید و تصمیم گرفت نسخه ای بپیچید که سلامتی را به دنبال داشته باشد، نه رنجوری بیش تر را !

            من فکر می کنم این داستان، یک واقعیت را از دو دیدگاه به بن بست رسیدن و گشوده شدن پنجره، آشکار ساخت و این بهتر از صرف بیان واقعیتی تلخ است که جز بن بست، راهی را نمایان نمی سازد.

            ببخشید ! طولانی شد . ولی پایان نوشته ی شما را هم از یک دیدگاه، پسندیدم و خیلی دوست دارم اگر فرصتش را داشته باشید، بیش تر از پیش و پویاتر و پایاتر، راه پیش پای شخصیت های ” قلعه داریون ” هم بگذارید.

  7. من مخالف این مراسم نیستم.. چون از رسومات قدیمی ما ایرانی هاست درست مثل عید نوروز و دید و بازدیدهاو من اصلا دوست ندارم این مراسم باشکوه فراموش بشه.. مردم به شادی نیاز دارند و شاید یکی از دلایلی که باعث افراط در چهارشنبه سوری میشه کم بودن فضاها و موقعیت هایی است که جوون ها و بچه ها بتونن انرژیشون را تخلیه کنن.. ولی مخالف حوادث و اتفاقات مترتب با آن هستم ولی میشه با هماهنگی و صرف هزینه این مساله را به نحو حسن مدیریت کرد به نظر من این جور اقدامات نیروی انتظامی بیشتر بچه ها را ترغیب می کنه که بیشتر دیده بشن به نظر من نباید از بچه ها خواست شادی نکند بلکه میتوان با یک مدیریت صحیح و جدی مواد کم خطر را در اختیار آنان قرار داد باید جلو موادفروشان و سودجویان را گرفت و با حضور بسیار گسترده نیروی محترم انتظامی و وضع قوانین و مقررات مناسب و با حضور حتی خانواده ها در کنار بچه ها هم از این مراسم لذت برد هم خطرات آن را به حداقل رسوند

  8. استاد سلام من که نفهمیدم شرمنده …………
    شما که لطف کردی فقط بگید کدوم واقعیت بود کدومش حقیقت
    اخه من فکر میکنم داستان من هم واقعیت بود هم حقیقت !!!!!!!!!

  9. از زشتیها به دوری،
    تو فرزند ایران پر غروری…
    زیبا برگزارش کنیم،
    آلوده ش نکنیم به سر وصداهای نابهنجار…

  10. عده ای میخواهند شادی را از مردم بگیرند نه اینکه خودشان شادی کنند!!
    پس باید جلو آنها را گرفت این عده حتی جلو شادی خانواده هایشان را هم میگیرند چون داءم خانواده هایشان دلواپس آنهاهستند تا این شب بگذرد وتمام شود و این ؛شیرینی و زیبایی این شب را به کام آنها تلخ خواهد کرد.اضطراب ودلشوره برای خانواده هایی که فرزندان نوجوان وجوان دارند نیز ثمره اینگونه کارهاست.پس باید فرهنگ سازی کرد و کل ریشه و اساس این سنت را برای این قشر بازگو کرد تا بیشتر آن را بشناسند اصلا مکانهایی درست کرد و روش درست این سنت را در ملا عام وزیر نظر نهادهایی انتظامی و خانواده ها در شب چهارشنبه سوری آموزش داد.درست است که زمان میبرد ولی تکرار وتکرار وتکرار و خسته نشدن و سعه ی صدر داشتن صددرصد نتیجه خواهد داد.

  11. بازم سلام استاد این دلایل که شما اوردید واقعا من را متقاعد کرد بازم هم ببخشید من را چون فقط از یک دید به موضوع نگریستم انتظاری بیشتر از این هم نباید یاشد شما استادید من یه شاگرد معمولی هنوز درس هایی زیادی را باید از شما بیاموزم
    ونکته دیگر این است وقتی رمان قلعه داریون نویسنده ماهر مثل شما دارد واقعا سخته خود را جایی هرکدام ازشخصیت ها بگذارم چون به نظر میرسد دید من بسیار کوتاه هست دید شما وسیع
    به هر حال خیلی خوشحال میشوم در نوشتن رمان بتوانم کمکی به شما کرده باشم باور کنید برایم افتخار بزرگیست .

    1. سلام …

      اگر می خواهید در نوشتن رمان به من کمک کنید، این گوی و این هم میدان. دست به قلم شوید و از هر کمکی که از دستتان بر می آید دریغ نورزید.
      هم چنان پویا و پایا باشید و عیدتان مبارک…

  12. بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم
    زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم

  13. .

    بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان

    آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش

    و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم

  14. کاش در این چهار شنبه آخر سال کمی هم به فکر قلب های ضعیفی باشیم که ممکن است فدای خوش گذرانی ما شود.
    کاش کمی به فکر بیمارانی باشیم که ممکن است صدا هایی که برای ما لحظات خوش رقم میزند برای آنها مرگبار باشد.
    کاش کمی به فکر کودکانی باشیم که هنوز توانایی محافظت از خود را ندارند و ممکن است آسیب ببینند.
    ای کاش در چهار شنبه سوری امسال «همه» شاد باشند…
    (فدایی)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن